---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 969: هدایای ساحل • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 969: هدایای ساحل

0

سایهٔ سانی به‌سرعت در تاریکی سُر خورد و از شیب‌های تندِ بالای رودِ پهناورِ موجوداتِ کابوس بالا‌کشید​ رفت. سانی سعی داشت اندازهٔ واقعیِ گله را بسنجد، اما هرچه دقت می‌کرد، پایانی برایش نمی‌دید. انواع‌واقسامِ‌نشود​ پلیدها در ازدحامی عظیم گرد آمده بودند که از صخره‌ها سرریز می‌کرد، موج می‌زد و روی زمین می‌خزید.

گله در خطی طولانی کشیده شده بود و از شرق به غرب می‌رفت... به سمتِ‌زیادی​ ساحل. عرضِ آن تا حدی قابل‌تحمل بود؛ همین باعث شد فکرِ شکافتنِ تودهٔ موجوداتِ کابوس‌تازه​ با تردید در ذهنش شکل بگیرد. با این حال، طولِ گله بیش از حد خفه‌کننده بود.

حالا کاروان بسیار بزرگ شده بود و حتی اگر سانی‌بگیرد​ می‌توانست شکافی در رودِ هیولاها باز کند، همهٔ خودروها نمی‌توانستند‌حتی​ پیش از آنکه موجِ پلیدها تکه‌پاره‌شان کنند، از آن بگذرند.

...با این حال، هنوز‌اقیانوس​ یک گزینه محسوب می‌شد.‌تلفاتِ​ باید استراتژیک فکر می‌کرد.

در سمتِ شرق، گله تا جایی که سایه‌اش می‌دید امتداد داشت. در سمتِ غرب، هنوز میانِ‌چیزی​ صفوفِ جلوییِ موجوداتِ کابوس و بزرگراهِ ساحلی فاصله‌ای بود. اگر ستونِ خودروها سرعت می‌گرفت و پلیدها با‌کشته​ همان سرعتِ قبل پیش می‌رفتند، احتمالِ زیادی داشت که با مویی فاصله از کنارِ هم رد شوند.

در غیرِ این صورت، کاروان میانِ گله و اقیانوس گیر‌همان​ می‌افتاد و چه‌بسا تلفاتِ به‌مراتب بیشتری می‌داد. تازه این بدونِ‌غیرِ​ در نظر گرفتنِ احتمالِ حملهٔ چیزی از سمتِ آب بود.

سانی آه کشید.

«...گندش بزنن.»

گزینهٔ اول تقریباً مرگِ آدم‌ها را تضمین می‌کرد، اما سقفِ تلفاتش‌تازه​ پایین‌تر بود. دومی این شانسِ کوچک را می‌داد که هیچ‌کس کشته نشود...‌مرگِ​ اما اگر اوضاع خراب می‌شد، احتمالِ یک فاجعهٔ تمام‌عیار در میان بود.

چند لحظه تردید‌جلوییِ​ کرد و بعد‌فاصله‌ای​ با گِر تماس گرفت.

«بله، سروان؟»

سانی دندان روی هم فشرد.

«یه گله از موجوداتِ کابوس جلومونه. با تمامِ‌به‌مراتب​ سرعت به جلو؛ از بزرگراه دور می‌زنیم. به‌چیزی​ همه خبر بده برای یه نبردِ سخت آماده بشن.»

تمام. تصمیم گرفته شده بود. سانی از این بابت خوشحال نبود، اما دست‌کم کاروان شانسِ‌زیادی​ این را داشت که جانِ سالم به در ببرد. هنوز آمادگی‌اش را نداشت که با‌تازه​ بی‌رحمی آدم‌ها را به کامِ مرگ بفرستد، حتی اگر به قیمتِ خطرِ فاجعه‌ای بزرگ‌تر تمام می‌شد.

در پایانِ ماجرا،‌باعث​ سانی می‌دانست که دست‌کم‌تردید​ تلاشش را کرده است.

در پیِ دستورِ او، لاستر کرگدن را با سرعتِ تمام به جلو راند. نفربرهای ام‌دبلیوپیِ اسکورت به‌چیزی​ زحمت افتادند تا به آن‌ها برسند، اما در نهایت خود را با سرعتِ جدید وفق دادند. خودروهای‌کشته​ نظامیِ کاروان هم همین کار را کردند و خیلی زود، کلِ ستون با سرعتی دیوانه‌وار به جلو می‌تاخت.

«خراب نشین.»

سانی به عقب خیره شد و امیدوار بود هیچ مشکلی پیش نیاید. اگر‌می‌رفتند​ خودرویی وسطِ این تاخت‌وتاز خراب می‌شد، هیچ راهی برای نجاتِ سرنشینانش نبود... تازه یک‌به‌مراتب​ خودروی ازکارافتاده می‌توانست سرعتِ تمامِ عقبی‌ها را هم بگیرد، که یعنی یک فاجعهٔ تمام‌عیار.

با این حال، کمتر بودنِ تعدادِ دروازه‌ها در امتدادِ ساحل یکی‌این​ از دلایلش برای انتخابِ گزینهٔ دوم بود؛ پس اگر هم تأثیری داشت،‌شکافی​ دور شدن از کوهستان دست‌کم باید احتمالِ خرابی‌های جدی را پایین می‌آورد.

کرگدن به جاده‌ای فرعی پیچید و کاروان را به سمت غرب هدایت کرد و به‌سوی بزرگراه سرازیر‌چیزی​ شد. با نزدیک شدن به آن، سانی با تنش به گله چشم دوخت و سعی کرد محاسبه‌کشته​ کند که آیا پیش از رسیدنِ ازدحامِ پلیدهای پیش‌رونده به ساحل، می‌توانند از کنارشان عبور کنند یا نه.

فعلاً انگار‌صورت​ هنوز فرصتِ‌گیر​ کوتاهی باقی بود.

...اما بعد، به‌محضِ‌جلوییِ​ رسیدن به بزرگراه، آن‌ستونِ​ فرصت از دست رفت.

به دلیلی، صفوفِ جلوییِ گله ناگهان به جنون افتادند و به جلو هجوم بردند، و طولی نکشید که بقیهٔ ازدحام‌حتی​ نیز همچون بهمنی از گوشت به دنبالشان راه افتادند. سانی مطمئن بود که موجوداتِ کابوس هنوز نمی‌توانستند کاروان را حس‌باید​ کرده باشند، برای همین نمی‌دانست چرا رفتارشان این‌قدر ناگهانی تغییر کرد. انگار چیزی در ساحل پلیدها را به سمت خود می‌کشید.

در هر حال، حالا که این توده بسیار سریع‌تر حرکت می‌کرد،‌می‌داد​ هر شانسی که ستون برای عبورِ بدون درگیری داشت از بین‌اول​ رفته بود. در نهایت مجبور بودند با جنگ راهشان را باز کنند.

لعنت!

دست‌کم فقط از یک طرف به کاروان‌ستونِ​ حمله می‌شد. اقیانوس از جناحِ چپشان محافظت‌احتمالِ​ می‌کرد، هرچند که شاید ناامن به نظر می‌رسید.

آخه چی‌همین​ این حروم‌زاده‌ها‌فکرِ​ رو این‌جوری ترسونده؟!

با نگاه به جلو و دیدنِ اولین‌چه‌بسا​ پلیدهایی که در فاصله‌ای دورتر داشتند به‌نظر​ بزرگراه سرازیر می‌شدند، سانی لحظه‌ای خشکش زد.

...اوه.

آن بیرون پیشِ رویشان، جسدِ پلیدِ عظیمی که مثل کوهی از گوشتِ سفید در‌احتمالِ​ ساحل افتاده بود، بر فرازِ بزرگراه قد برافراشته بود. شبیه عروسِ دریاییِ هیولاوار و‌بیشتری​ غول‌پیکری بود که برخی از شاخک‌های بی‌جانش صدها متر در آبِ تاریک امتداد یافته بود.

گوشتِ عجیب و شفافِ این ساکنِ مردهٔ اعماق پاره‌پاره و سوخته بود و تکه‌های بزرگی از آن کنده شده‌بزرگ​ بود. اندام‌های عجیبی زیرِ آن به چشم می‌خورد و دریاچه‌ای از لجنِ یخ‌زده بخشِ درازی از بزرگراهِ اطرافش را‌محسوب​ پوشانده بود. چیزی این موجودِ ترسناک را حسابی دریده و بعد بدونِ بلعیدنِ شکارش آنجا را ترک کرده بود.

...و حالا، گلهٔ موجوداتِ‌اقیانوس​ کابوس هجوم می‌آوردند تا‌تلفاتِ​ کار را تمام کنند.

جلوی چشمانِ سانی، سیلِ پلیدها روی بزرگراه سرازیر شد. صفوفِ اول‌تازه​ با گرسنگیِ هارواری دندان‌های نیششان را در بدنِ آن وحشتِ مرده‌تقریباً​ فرو بردند و ثانیه‌ای بعد، صد موجودِ دیگر به دنبالشان آمدند.

جسدِ هولناک عظیم بود، اما نه آن‌قدر عظیم که همهٔ آن‌ها را سیر کند. طولی نکشید که موجوداتِ‌کنارِ​ کابوسِ کُندتر به ساحل رسیدند و برای رسیدن به آن گوشتِ سفیدِ آبدار، بی‌رحمانه بدنِ هم‌نوعانِ در حالِ ضیافتشان‌گندش​ را دریدند. مثل مورچه از عروسِ دریاییِ سر‌به‌فلک‌کشیده بالا می‌رفتند و آرام‌آرام لایه‌های بالایی‌اش را می‌دریدند و بیرون می‌ریختند.

پشتِ سرشان هم بی‌شمار‌فکرِ​ موجودِ دیگر داشتند از‌ذهنش​ دامنه‌های کوه سرازیر می‌شدند.

سانی کمانش را محکم گرفت، چرا که می‌دانست‌تلفاتِ​ کاروان به‌زودی مجبور است با جنگ راهش را‌حملهٔ​ از میانِ آن سدِّ مخوفِ بدن‌های هیولاوار باز کند.

...در واقع، چندتایی از جاماندگان‌می‌افتاد​ آن‌قدر نزدیک شده بودند که سامارا‌تازه​ شلیک با تفنگش را شروع کند.

با تماشای نزدیک شدنِ‌بزرگراهِ​ صحنهٔ این کشتارِ بیمارگونه،‌سرعت​ تنِ سانی یخ کرد.

طوری... طوری نیست.‌باعث​ هنوز هم می‌تونیم‌تودهٔ​ از پسش بربیایم...

این فکری‌غیرِ​ بود که‌اقیانوس​ در سر داشت...

دست‌کم تا زمانی که جرقه‌های وهم‌آورِ‌چه‌بسا​ نورِ سرخ در غبارِ کولاک در‌بدونِ​ سمتِ چپش روشن شد؛ دوردست‌ها در اقیانوس.

شبحی عظیم و غول‌پیکر‌بزرگراهِ​ از میانِ امواج پیش می‌آمد‌می‌گرفت​ و به ساحل نزدیک می‌شد.

ناولها | novelha.net