---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1137: بازیِ بازنده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1137: بازیِ بازنده

0

تا به اینجا، هم‌فولادِ​ سانی و هم مورگان‌ورق​ نسبتاً آرام عمل کرده بودند.

شاید از بیرون این‌طور به چشم نمی‌آمد، چرا که نبردِ دو عروج‌یافته ناگزیر خشن و بی‌رحمانه‌اوضاع​ بود. استادان سرعت، قدرت و استقامتی فراانسانی داشتند. تقابلِ آن‌ها در چشمِ یک انسانِ عادی به‌طرفی​ برخوردِ دو نیروی طبیعت می‌مانست، و اگر ساختمانی معمولی میدانِ این نبرد می‌شد، در دم فرومی‌ریخت.

به همین دلیل، دوجویی که در آن‌اینکه​ می‌جنگیدند با صفحاتِ زرهیِ مقاوم پوشانده شده‌هنوز​ بود و شمشیرِ تمرینیِ مورگان ثروتی می‌ارزید.

...با این‌شمشیرِ​ حال، هر‌ثروتی​ دو مدارا می‌کردند.

گذشته از اینکه هر دو توافق کرده بودند از توان‌های عروج‌یافتهٔ خود استفاده‌می‌داد​ نکنند، سانی هنوز گامِ سایه را به کار نگرفته بود. مورگان هم سلاحش‌بسنجد​ را تیزتر نکرده و ترجیح داده بود تنها به تکنیکِ نابِ خود تکیه کند.

انگار هر دو در سکوت تصمیم‌می‌توانست​ گرفته بودند این مبارزهٔ تمرینی را‌می‌خواست​ به رقابتِ مهارت‌ها بدل کنند... دست‌کم فعلاً.

این در واقع به ضررِ سانی بود. هرچه منابعِ‌توان‌های​ کمتری در اختیار داشت، بیشتر احساسِ محدودیت می‌کرد. اما‌نگرفته​ مورگان انگار همیشه تنها به یک منبع نیاز داشت: شمشیرش.

در واقع، حتی به همان هم نیازی‌مدارا​ نبود. بدنِ او خودش شمشیر بود و‌خود​ می‌توانست بی‌هیچ مانعی فولادِ آب‌دیده را بشکافد.

پس اگر سانی می‌خواست ورق را‌بشکافد​ برگرداند، باید اوضاع را تغییر می‌داد‌تغییر​ و دوئلشان را به مرحلهٔ بعدی می‌کشاند.

با این حال،‌بدنِ​ مطمئن نبود که‌می‌توانست​ چنین چیزی بخواهد.

...هدفم اینجا چیه؟

کنجکاو بود قدرتِ خود را با مورگان‌مدارا​ بسنجد. از طرفی چاره‌ای جز پذیرشِ درخواستِ‌خود​ او نداشت. طبیعتاً دلش می‌خواست پیروز شود.

اما پیروزی‌بی‌هیچ​ واقعاً به‌فولادِ​ نفعش بود؟

حالا که خاندان‌های بزرگ سانی را زیرِ نظر داشتند، محال بود توجهشان جلب‌ورق​ نشود. به همین دلیل تصمیم گرفته بود این واقعیت را بپذیرد و به‌جای‌بخواهد​ تلاش برای پنهان ماندن، تصویرِ بسیار خاصی از خودش در ذهنِ آن‌ها بسازد.

سانی می‌خواست هم دلاوری و هم سرود او را فردی قوی و حتی استثنایی بدانند... اما نه بیش‌نگرفته​ از حد استثنایی، و نه بیش از حد قوی. باید او را نودولتی قدرتمند اما خام می‌دیدند؛ موشِ‌مهارت‌ها​ بااستعدادی از حاشیه که به موفقیت‌های زیادی رسیده بود و پتانسیلِ پیشرفتِ بیشتری هم داشت... اما نه خیلی بیشتر.

کسی که‌شمشیرِ​ می‌شد پیش‌بینی‌ثروتی​ و کنترلش کرد.

با این اوصاف،‌مانعی​ واقعاً می‌خواست مورگان‌بشکافد​ را شکست دهد؟

اصلاً می‌توانست‌نبود​ او را‌خودش​ شکست دهد؟

خب... معلومه که می‌تونم.

قدیس، کابوس، دیوچه و مار هم بخشی از قدرتِ او بودند. مورگان‌توان‌های​ پژواک‌های قدرتمندِ پرشماری داشت، اما آن‌ها خارج از سرشتِ او به دست‌نکرده​ آمده بودند؛ در حالی که سایه‌ها از درونِ سرشتِ سانی سرچشمه می‌گرفتند.

به این معنا که در رقابتِ قدرتِ خالصِ فردی، او را در‌تغییر​ هم می‌شکست... اما راستش این موضوع اهمیتی نداشت، چرا که در دنیای واقعی‌قدرتِ​ هرگز چنین رقابت‌هایی رخ نمی‌داد. همیشه پای عواملِ دیگری هم در میان بود.

پژواک‌های متعالی شاید خارج از قدرتِ‌می‌توانست​ خودِ مورگان بودند، اما به همان‌می‌خواست​ اندازه می‌توانستند سانی را تکه‌تکه کنند.

«نه... واقعاً نمی‌خوام امروز مورگان رو شکست بدم. چیزی که الان‌خود​ نیاز دارم اینه که یه‌جوری ببازم که راه رو برای رسیدن‌ترجیح​ به رازهاش باز کنه. پس، یه‌جوری می‌بازم که تشنهٔ مبارزهٔ بیشتر بمونه.»

حریفِ تمرینیِ شخصیِ وارثِ خاندانِ بزرگِ دلاوری بودن موقعیتِ خطرناکی به شمار می‌رفت‌عروج‌یافتهٔ​ — دست‌کم به این دلیل که مورگان می‌توانست بسیار بیشتر از آنچه سانی می‌خواست‌تنها​ درباره‌اش بفهمد — اما در عین حال بهترین جایگاه برای یک جاسوس هم بود.

دوستانت را نزدیک‌مانعی​ نگه دار و‌بشکافد​ دشمنانت را نزدیک‌تر...

سانی لحظه‌ای اخم کرد.

«مگه این همون استدلالی نیست‌می‌کردند​ که نفیس برای توجیهِ تصمیمش‌عروج‌یافتهٔ​ تو پیوستن به دلاوری آورد؟»

شاید همین‌طور بود... اما واقعاً برایش مهم نبود. از‌گذشته​ آن زمان خیلی چیزها تغییر کرده بود، از جمله‌گامِ​ خودِ سانی و موقعیتی که در آن قرار داشت.

«خیلی‌خب، پس... بریم تو کارش.»

یکی دیگر از ضرباتِ مورگان را دفع کرد، از ضربهٔ بعدی‌اش —‌می‌خواست​ که در واقع سه ضربه بود و همه در یک حرکتِ درنده و‌چیزی​ روان به هم زنجیر شده بودند — جاخالی داد و ابرویی بالا انداخت.

«...موافقی یکم جدی‌ترش کنیم؟»

مورگان یک قدم جلو رفت، شمشیرش‌حال​ را با سرعتی شیطانی به سمتِ‌توان‌های​ گلوی او فرستاد و لبخندِ دلنشینی زد.

«موافقم.»

سانی با قدمی به‌خودش​ پهلو ضربه‌اش را رد‌مانعی​ کرد و سر تکان داد.

سپس، تکنیکش‌می‌ارزید​ در یک‌مدارا​ آن تغییر کرد.

پیش از آن، ترکیبِ روانی از سبک‌های سادهٔ مختلف را به کار‌توان‌های​ می‌برد که در طولِ سال‌ها آموخته بود. چنین تکنیکِ چهل‌تکه‌ای در هیچ‌نکرده​ زمینهٔ خاصی برتری نداشت، اما انعطاف‌پذیر بود و پیش‌بینی‌اش را سخت می‌کرد.

با این حال، سانی بهترین کارت‌هایش را رو نکرده بود و تمایلی نداشت آن‌ها را به دشمن... یا دست‌کم یک دشمنِ‌بخواهد​ احتمالی، نشان دهد. سبکِ شمشیرِ شکسته که نفیس به او آموخته بود، تکنیکِ استوارِ قدیس که از سپاهِ نِتِر ریشه می‌گرفت،‌زیرِ​ و هنرِ نبردِ متعصبانِ سولوین که از دوشیزگانِ جنگِ فرقهٔ سرخ آمده بود — همهٔ این‌ها را درونش پنهان کرده بود.

اما حالا که‌بدنِ​ می‌خواست به جالب‌ترین‌می‌توانست​ شکلِ ممکن ببازد...

«چی می‌تونه یه‌حال​ دیوونهٔ جنگ مثلِ مورگان‌اینکه​ رو واقعاً کنجکاو کنه؟»

او بی‌شک با انواع و اقسامِ بیدارشدگان روبه‌رو شده و‌اینکه​ شکستشان داده بود و انواعِ سبک‌های نبرد را می‌شناخت. کلکسیونِ‌کار​ او احتمالاً حتی از مالِ خودِ سانی هم بزرگ‌تر بود...

پس چه تکنیکی می‌توانست نشان دهد که‌می‌خواست​ هم استثنایی و هم جذاب باشد —‌دوئلشان​ و مهم‌تر از همه، برای مورگان ناشناخته باشد؟

یک سبکِ‌نبود​ خاص به‌خودش​ ذهنش رسید.

سبکی که کاملاً اتفاقی یاد گرفته بود... نه از بیدارشدگان، عروج‌یافتگان یا حتی‌نکنند​ قدیس‌ها، بلکه از موجوداتِ کابوس. همان شکارچیانِ نخستین که از دروازهٔ نزدیکِ مدرسهٔ‌نابِ​ رین بیرون آمده بودند و سلاح‌هایی از جنسِ سنگِ چخماق در دست داشتند.

هر چه باشد، اگر چیزی می‌توانست توجهِ یک شمشیرزنِ شیفته و خبره‌توان‌های​ در هر چیزِ مربوط به مبارزه مثلِ مورگان را جلب کند، تکنیکی‌نکرده​ بود که شاید درست در ریشهٔ تمامِ تکنیک‌ها و تمامِ سبک‌ها خفته بود.

حرکاتِ سانی دگرگون شد و از حالتی‌می‌خواست​ روان و صیقل‌خورده به حرکاتی ساده و‌دوئلشان​ بی‌رحمانه تغییر یافت. کلِ رفتارش نیز عوض شد.

تکنیکِ وحشیانهٔ اشباحِ گورتپه سرراست و ابتدایی بود، اما کشندگیِ نخستینی در توحشِ آشکار و سنگدلانه‌اش نهفته بود. این‌دوئلشان​ تکنیک تجلیِ قصدِ خالص و بی‌پرده‌ای برای کشتن بود — ساده، اما به‌هیچ‌وجه خام نبود. هیچ‌چیز در آن به چشم‌پیروز​ نمی‌خورد که عزمِ بی‌رحمانهٔ شکارچی‌ای را که می‌خواست شکارش را به مستقیم‌ترین و کارآمدترین شکلِ ممکن سلاخی کند، کمرنگ کند.

سانی نبردِ ازسرِاستیصال در برابرِ دروازهٔ کابوس را‌توافق​ به یاد آورد و حمله کرد؛ با بی‌رحمی هدف‌کار​ گرفت تا زردپی‌های پشتِ زانوی مورگان را پاره کند.

«ببینیم این‌شمشیرِ​ یکی چطور‌ثروتی​ پیش میره...»

ناولها | novelha.net