---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 188: از بهشت و جهنم • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 188: از بهشت و جهنم

0

به همین سادگی یک‌درهم​ هفته گذشت. به‌طرز معجزه‌آسایی،‌گوشت​ سانی زنده مانده بود.

معجزه‌آساتر اینکه، هر طور بود توانسته بود افی را‌داد​ نکشد... که این خودش دستاوردِ بزرگی به حساب می‌آمد.‌نگاهِ​ در واقع اواخرِ کار، هم‌نشینیِ اجباری‌شان نسبتاً دلپذیر شده بود.

هرچه نباشد، هر دو‌آره​ شکارچیانی تنها بودند. درکی‌به‌جاش​ غریزی میانشان برقرار بود.

مهارتِ کلیِ مبارزه‌اش و به‌ویژه درکش از سبکِ نبردِ خودش و‌تکان​ قدیسِ سنگی، پیشرفتی چشمگیر کرده بود. حس می‌کرد سریع‌تر و قوی‌تر‌معناداری​ شده و برای رویارویی با وحشت‌های عالمِ رؤیا آمادگیِ بیشتری دارد.

هرچند هنوز به آن سطح از قدرتِ فیزیکی که پیش‌لعنتی​ از قربانی کردنِ ۱۰۰ قطعهٔ سایه برای خلقِ قدیسِ سایه داشت‌مبارزه​ نرسیده بود، اما سانی حس می‌کرد حالا حریفِ به‌مراتب مرگبارتری است.

با توجه به اینکه آیندهٔ‌اینه​ شوم با چه سرعتی نزدیک‌آره​ می‌شد، این اتفاقِ خوبی بود.

...در آن لحظه، سانی و افی روی تیرِ حمالِ تالارِ اصلیِ کلیسای جامع نشسته‌انداخت​ بودند و از ارتفاعی سرگیجه‌آور به پایین نگاه می‌کردند. آن پایین و دور از آن‌ها،‌گذاشتن​ شوالیهٔ سیاه از میانِ لکه‌های نور و تاریکی می‌گذشت و به گشت‌زنیِ بی‌پایانش ادامه می‌داد.

افی اخم‌ادامه​ کرد و‌اخم​ زمزمه کرد:

«پس حرومزاده‌هه اینه؟»

سانی با‌کرد​ چهره‌ای درهم‌حرومزاده‌هه​ سر تکان داد.

«آره. با گوشت‌داد​ و پوست... یا هر‌لعنتی​ لعنتی که به‌جاش داره.»

شکارچیِ سرکش‌ادامه​ نگاهِ معناداری‌اخم​ به او انداخت.

«آخه چطور تونستی از‌درهم​ مبارزه با اون دیو‌گوشت​ جونِ سالم به در ببری؟»

سانی چهره درهم کشید.

«به‌زور. تازه، اسمشو مبارزه گذاشتن یعنی داری خیلی تحویلم‌داره​ می‌گیری. فقط شکمم سفره شد و سینه‌خیز اومدم بیرون.‌مبارزه​ اون هیچ‌وقت از کلیسا بیرون نمیاد، واسه همین قسر دررفتم.»

افی لرزید.

«مطمئنی صدامونو نمی‌شنوه؟»

سانی به پایین اشاره کرد.

«تا وقتی از اون ستون رد نشه و تا وقتی‌شکارچیِ​ زیاد سروصدا نکنیم و صدامونو پایین نگه داریم، جامون امنه. بهم‌جونِ​ اعتماد کن. دو ماهِ تمام اون حرومزاده رو زیر نظر داشتم.»

افی ناگهان نیشخند زد.

«پس... چقدر سروصدا‌چهره‌ای​ مجازه؟ چون می‌تونم‌داد​ قول بدم که...»

سانی چشم‌غره رفت.

«میشه بس کنی؟‌داد​ محض رضای خدایان،‌پوست​ ما توی یه معبدیم.»

نیازی نبود آخرِ جمله‌اش را‌کرد​ بشنود تا بفهمد قرار است‌درهم​ حرفی به‌شدت دوپهلو و نامناسب باشد.

افی ریزریز خندید.

«باشه، باشه.»

پس از چند دقیقه سکوت، سانی به پایین نگاه‌داره​ کرد و دید نورِ رنگ‌پریدهٔ سپیده‌دم دارد رفته‌رفته روشن‌تر می‌شود.‌اون​ کم‌کم وقتش می‌رسید که هر دو کلیسا را ترک کنند.

هنوز دربارهٔ درخواستِ نف به تصمیمِ نهایی‌حرومزاده‌هه​ نرسیده بود. بسته به انتخابی که می‌کرد، شاید‌پوست​ او و افی دیگر هرگز یکدیگر را نمی‌دیدند.

سانی آرام آه کشید.

سپس رو‌کرد​ به شکارچی‌حرومزاده‌هه​ کرد و گفت:

«هی، افی.‌تکان​ می‌تونم یه‌آره​ چیزی ازت بپرسم؟»

افی با سؤالی خاموش‌اخم​ در چشمانش به او نگاه‌چهره‌ای​ کرد و شانه بالا انداخت.

«البته. بپرس، خنگول.»

سانی با حس کردنِ فضای‌اینه​ سنگینِ آن لحظه، مکث کرد.‌آره​ سپس نگاهش را دزدید و گفت:

«راستشو بهم بگو...‌داد​ وقتی بچه بودی زیاد‌لعنتی​ با سر می‌افتادی زمین؟»

افی چند بار پلک زد و بعد ناگهان هر دو‌درهم​ دستش را روی دهانش گذاشت تا جلوی خنده‌اش را بگیرد. با‌نگاهِ​ این کار، چیزی نمانده بود از روی تیرِ حمال بیفتد پایین.

«وای خدای من، سانی... می‌خوای بزنم‌داد​ زیر خنده و جفتمونو به کشتن بدم؟‌شکارچیِ​ این دیگه چه سؤالی بود؟ نه، نیفتادم.»

سانی با تردید نگاهش کرد.

«پس چرا همیشه این‌قدر لعنتی شنگولی؟ طبیعی‌لعنتی​ نیست. مثل دیوونه‌ها می‌مونی... و یادت باشه، من‌آخه​ خودم تو این زمینه‌ها یه چیزایی سرم میشه!»

شکارچی لبخند زد.

«آها. اون قضیه.»

بعد شانه بالا انداخت.

«راستش خیلی ساده‌ست.»

سانی منتظرِ توضیح ماند و متوجهِ حال‌وهوای‌حرومزاده‌هه​ اندوهگین و ناآشنای زنِ جوان و پرانرژی‌گوشت​ شد. سرزندگیِ مُسریِ همیشگی‌اش انگار... رنگ باخته بود.

«دلیلش اینه که به نظرم اینجا اون‌قدری‌آره​ که شماها فکر می‌کنین بد نیست. همه‌سرکش​ توی این شهرِ تاریک مطمئنن که اینجا جهنمه.»

افی مکث کرد.

«اما برای من، اینجا بهشته.»

سانی نگاهی‌ادامه​ به او انداخت‌کرد​ و اخم کرد.

«چطور؟»

افی آه کشید.

«تو نمی‌فهمی. اما برای بعضی‌گوشت​ از ما، دنیای واقعی خیلی بیشتر‌سرکش​ از عالمِ رؤیا شبیهِ جهنم بود.»

سانی رو برگرداند و به زندگی‌اش در حاشیه فکر کرد. دلیلِ اینکه توانسته‌آره​ بود به این خوبی با وحشتِ بی‌رحمانهٔ طلسمِ کابوس سازگار شود این بود‌تونستی​ که این وحشت، در ذاتِ خود تفاوتِ چندانی با واقعیتِ زندگیِ خودش نداشت.

«بازم. آخه‌اینه​ این چه‌درهم​ جور بهشتیه؟»

لبخندِ غمگینی‌کرد​ بر چهرهٔ‌حرومزاده‌هه​ زنِ جوان نشست.

«فکر کنم‌تکان​ تنها بهشتیه که‌گوشت​ لیاقتش رو داریم.»

بعد به‌ادامه​ سانی نگاه‌اخم​ کرد و پرسید:

«ببینم سانی. تو مالِ‌درهم​ حاشیه‌ای، مگه نه؟ پس‌گوشت​ شرط می‌بندم زیاد درس نخوندی؟»

سانی سر تکان داد.

افی خندید.

«خب، نه اینکه فرقی هم می‌کرد. مدرسه‌ها در اصل همون اردوگاه‌های‌تکان​ تبلیغاتی‌ان. یه چیزای مفیدی به بچه‌ها یاد می‌دن، ولی در عوض کاری‌انداخت​ می‌کنن که نتونن سؤال بپرسن و چشمشون به روی حقیقت کور بشه.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«حقیقت؟»

افی سر تکان داد.

«این حقیقت که دنیای ما داره می‌میره.‌حرومزاده‌هه​ خب، نه خودِ دنیا. فقط اون بخشی از‌پوست​ اکوسیستم که برای زنده موندن بهش نیاز داریم.»

چیزی در خاطرش تکان خورد. یک سال یا کمی‌پوست​ پیش از تولدِ سانی، قاره‌ای کامل از دست رفته‌آخه​ بود چون دروازهٔ ردهٔ ۵ در ساحلش باز شده بود...

اما دخترِ شکارچی‌زمزمه​ خیلی زود تصوراتش‌چهره‌ای​ را به هم ریخت:

«و منظورم طلسمِ کابوس نیست. دارم از بلایی حرف می‌زنم که ما آدما بدونِ کمکِ هیچ‌کس سرِ سیاره‌مون آوردیم. می‌دونستی چند‌جونِ​ صد سال پیش بیشتر از ده میلیارد نفر روی زمین زندگی می‌کردن؟ اما الان به‌زور به سه میلیارد می‌رسن. تازه نصفِ‌کلیسا​ همونا هم فقط به لطفِ ما بیدارشدگان و قدرت‌هامونه که آب و نون و سرپناه دارن. قدرت‌هایی که طلسم بهمون داده.»

پربیراه نمی‌گفت. سانی هوای سمی و سوزانِ حاشیه را به یاد آورد. شرایطِ غیرانسانیِ کارخانهٔ‌پوست​ زیرزمینی که مادرش در آن کار می‌کرد. دیوارهای بلندی که از شهر در برابرِ بادهای‌جونِ​ مرگبارِ برهوتِ بیرون محافظت می‌کردند. البته می‌دانست که سیاره نسبت به گذشته حال‌وروزِ خوشی ندارد.

اما هیچ‌وقت آن‌قدرها به این‌تکان​ موضوع فکر نکرده بود. از نظرِ‌به‌جاش​ او، سازوکارِ زندگی همیشه همین بود.

افی شانه‌ای بالا انداخت.

«کی می‌دونه اگه طلسم نبود، الان چند نفرمون زنده بودیم؟ راستش رو بخوای‌معناداری​ من که نمی‌دونم. ولی اگه از من بپرسی... فکر کنم یه روزی تو آینده،‌تازه​ آدمای بیشتری به این نتیجه می‌رسن که این عالم یه بهشته. درست مثلِ من.»

با این حرفِ شوم، ایستاد‌کرد​ و به کلِ بدنش کش‌وقوس داد.‌تکان​ سانی با دستپاچگی نگاهش را دزدید.

«لعنتی... افکارِ پاک، سانی!»

«به‌هرحال، دیگه صبح شده.‌حرومزاده‌هه​ وقتشه بریم پیشِ شاهزاده‌تکان​ و بقیه. راه بیفت...»

طولی نکشید که جلوی کلیسای جامع ایستادند. خورشیدِ صبحگاهی آرام در آسمان‌داد​ می‌خزید و شهرِ باستانی را در نورِ رنگ‌پریده‌اش غرق می‌کرد. سانی و افی‌چطور​ زیاد منتظر نماندند تا اینکه نفیس و همراهانش از میانِ ویرانه‌ها پدیدار شدند.

سانی پلک زد.

خودِ ستارهٔ دگرگون‌زمزمه​ آنجا بود، به همراهِ‌درهم​ کاستر، کاسی... و کای.

آخه اون‌تکان​ اینجا چه‌آره​ غلطی می‌کرد؟

وقتی آن چهار خفته نزدیک شدند‌زمزمه​ و سلام کردند، سانی بی‌درنگ به‌داد​ مردِ جوان و زیبارو خیره شد.

«بلـ... اِ...‌اینه​ تو اینجا‌درهم​ چیکار می‌کنی، رفیق؟»

کماندار لبخند زد.

«آه! منم از دیدنت خیلی خوشحالم، سانیِ عزیزم. بانو‌داره​ نفیس ازم خواستن تو این سفر همراهیشون کنم، و‌مبارزه​ منم بعد از کلی فکر کردن، تصمیم گرفتم قبول کنم.»

سانی چند بار پلک زد.

«خیلی خب، می‌دونم خودم‌درهم​ دیوونه‌ام، ولی تو دیگه کِی‌پوست​ عقلت رو از دست دادی؟»

کای با‌کرد​ حالتی عجیب‌حرومزاده‌هه​ نگاهش کرد.

«صبر کن...‌تکان​ دیوونه؟ منظورت‌آره​ چیه که دیوونه‌ای؟»

سانی آهی کشید.

«بی‌خیالش. من‌اینه​ واقعاً دیوونه‌درهم​ نیستم... اون‌قدرها.»

بعد رو کرد به نف.

«درموردِ درخواستت. حاضرم تو این سفر شرکت کنم، ولی‌داره​ به یه شرط. من عضوِ دسته‌ت نمی‌شم. در عوض،‌مبارزه​ می‌تونی با پرداختِ یه دستمزدِ درست‌وحسابی، خدماتم رو بخری.»

نفیس با چهره‌ای نفوذناپذیر‌اخم​ مدتی نگاهش کرد. بعد‌اینه​ با لحنی یکنواخت گفت:

«چیزِ خاصی مدنظرت هست؟»

سانی نیشخند زد.

«راستش رو بخوای، آره. پشت‌سرمون می‌تونی اون کلیسای جامعِ باستانی و باشکوه رو ببینی.‌انداخت​ تو اون کلیسا موجودی زندگی می‌کنه که بهش می‌گن شوالیهٔ سیاه. اون یه اهریمنِ سقوط‌کرده‌ست.‌گذاشتن​ در ازای کمکم تو این سفر، می‌خوام بعد از تموم شدنش کمکم کنی. وقتی برگشتیم...»

لحظه‌ای مکث‌ادامه​ کرد و‌اخم​ بعد ادامه داد:

«...می‌خوام کمکم کنی تا بکشمش.»

سکوتِ مرگباری بر میدانِ کوچک حاکم شد. پس‌تکان​ از مدتی، سرانجام کاستر با چهره‌ای که بهتِ‌شکارچیِ​ پنهانی در آن موج می‌زد، به حرف آمد:

«سانی... نکنه اشتباه گفتی؟ هرچی باشه ما فقط‌به‌جاش​ خفته‌ایم. چطور قراره اون شوالیهٔ سیاهِ تو رو‌چطور​ بکشیم؟ موجودِ کابوسی با اون رتبه و طبقه...»

نیشخندِ سانی پهن‌تر شد. بعد با‌زمزمه​ حسِ رضایتی عمیق از اثباتِ حرفش،‌داد​ به کاستر نگاه کرد و گفت:

«...فقط یه اهریمنِ سقوط‌کرده‌ست.»

ناولها | novelha.net