چپتر 188: از بهشت و جهنم
0به همین سادگی یکمیانِ هفته گذشت. بهطرز معجزهآسایی،میگذشت سانی زنده مانده بود.
معجزهآساتر اینکه، هر طور بود توانسته بود افی راآره نکشد... که این خودش دستاوردِ بزرگی به حساب میآمد.معناداری در واقع اواخرِ کار، همنشینیِ اجباریشان نسبتاً دلپذیر شده بود.
هرچه نباشد، هر دوکرد شکارچیانی تنها بودند. درکیچهرهای غریزی میانشان برقرار بود.
مهارتِ کلیِ مبارزهاش و بهویژه درکش از سبکِ نبردِ خودش وآره قدیسِ سنگی، پیشرفتی چشمگیر کرده بود. حس میکرد سریعتر و قویترآخه شده و برای رویارویی با وحشتهای عالمِ رؤیا آمادگیِ بیشتری دارد.
هرچند هنوز به آن سطح از قدرتِ فیزیکی که پیشبیپایانش از قربانی کردنِ ۱۰۰ قطعهٔ سایه برای خلقِ قدیسِ سایه داشتداد نرسیده بود، اما سانی حس میکرد حالا حریفِ بهمراتب مرگبارتری است.
با توجه به اینکه آیندهٔچهرهای شوم با چه سرعتی نزدیکگوشت میشد، این اتفاقِ خوبی بود.
...در آن لحظه، سانی و افی روی تیرِ حمالِ تالارِ اصلیِ کلیسای جامع نشستهپوست بودند و از ارتفاعی سرگیجهآور به پایین نگاه میکردند. آن پایین و دور از آنها،جونِ شوالیهٔ سیاه از میانِ لکههای نور و تاریکی میگذشت و به گشتزنیِ بیپایانش ادامه میداد.
افی اخماخم کرد وزمزمه زمزمه کرد:
«پس حرومزادههه اینه؟»
سانی بازمزمه چهرهای درهماینه سر تکان داد.
«آره. با گوشتاخم و پوست... یا هراینه لعنتی که بهجاش داره.»
شکارچیِ سرکشاخم نگاهِ معناداریزمزمه به او انداخت.
«آخه چطور تونستی ازمیانِ مبارزه با اون دیومیگذشت جونِ سالم به در ببری؟»
سانی چهره درهم کشید.
«بهزور. تازه، اسمشو مبارزه گذاشتن یعنی داری خیلی تحویلمدرهم میگیری. فقط شکمم سفره شد و سینهخیز اومدم بیرون.شکارچیِ اون هیچوقت از کلیسا بیرون نمیاد، واسه همین قسر دررفتم.»
افی لرزید.
«مطمئنی صدامونو نمیشنوه؟»
سانی به پایین اشاره کرد.
«تا وقتی از اون ستون رد نشه و تا وقتیتکان زیاد سروصدا نکنیم و صدامونو پایین نگه داریم، جامون امنه. بهممعناداری اعتماد کن. دو ماهِ تمام اون حرومزاده رو زیر نظر داشتم.»
افی ناگهان نیشخند زد.
«پس... چقدر سروصداسیاه مجازه؟ چون میتونمنور قول بدم که...»
سانی چشمغره رفت.
«میشه بس کنی؟اخم محض رضای خدایان،حرومزادههه ما توی یه معبدیم.»
نیازی نبود آخرِ جملهاش راحرومزادههه بشنود تا بفهمد قرار استداد حرفی بهشدت دوپهلو و نامناسب باشد.
افی ریزریز خندید.
«باشه، باشه.»
پس از چند دقیقه سکوت، سانی به پایین نگاهدرهم کرد و دید نورِ رنگپریدهٔ سپیدهدم دارد رفتهرفته روشنتر میشود.سرکش کمکم وقتش میرسید که هر دو کلیسا را ترک کنند.
هنوز دربارهٔ درخواستِ نف به تصمیمِ نهاییچهرهای نرسیده بود. بسته به انتخابی که میکرد، شایدبهجاش او و افی دیگر هرگز یکدیگر را نمیدیدند.
سانی آرام آه کشید.
سپس روزمزمه به شکارچیاینه کرد و گفت:
«هی، افی.میداد میتونم یهکرد چیزی ازت بپرسم؟»
افی با سؤالی خاموشزمزمه در چشمانش به او نگاهتکان کرد و شانه بالا انداخت.
«البته. بپرس، خنگول.»
سانی با حس کردنِ فضایچهرهای سنگینِ آن لحظه، مکث کرد.گوشت سپس نگاهش را دزدید و گفت:
«راستشو بهم بگو...اخم وقتی بچه بودی زیاداینه با سر میافتادی زمین؟»
افی چند بار پلک زد و بعد ناگهان هر دوداد دستش را روی دهانش گذاشت تا جلوی خندهاش را بگیرد. باانداخت این کار، چیزی نمانده بود از روی تیرِ حمال بیفتد پایین.
«وای خدای من، سانی... میخوای بزنمنور زیر خنده و جفتمونو به کشتن بدم؟اخم این دیگه چه سؤالی بود؟ نه، نیفتادم.»
سانی با تردید نگاهش کرد.
«پس چرا همیشه اینقدر لعنتی شنگولی؟ طبیعیاینه نیست. مثل دیوونهها میمونی... و یادت باشه، منلعنتی خودم تو این زمینهها یه چیزایی سرم میشه!»
شکارچی لبخند زد.
«آها. اون قضیه.»
بعد شانه بالا انداخت.
«راستش خیلی سادهست.»
سانی منتظرِ توضیح ماند و متوجهِ حالوهوایچهرهای اندوهگین و ناآشنای زنِ جوان و پرانرژیلعنتی شد. سرزندگیِ مُسریِ همیشگیاش انگار... رنگ باخته بود.
«دلیلش اینه که به نظرم اینجا اونقدریتاریکی که شماها فکر میکنین بد نیست. همهکرد توی این شهرِ تاریک مطمئنن که اینجا جهنمه.»
افی مکث کرد.
«اما برای من، اینجا بهشته.»
سانی نگاهیاخم به او انداختحرومزادههه و اخم کرد.
«چطور؟»
افی آه کشید.
«تو نمیفهمی. اما برای بعضیزمزمه از ما، دنیای واقعی خیلی بیشترداد از عالمِ رؤیا شبیهِ جهنم بود.»
سانی رو برگرداند و به زندگیاش در حاشیه فکر کرد. دلیلِ اینکه توانستهپوست بود به این خوبی با وحشتِ بیرحمانهٔ طلسمِ کابوس سازگار شود این بوداون که این وحشت، در ذاتِ خود تفاوتِ چندانی با واقعیتِ زندگیِ خودش نداشت.
«بازم. آخهشوالیهٔ این چهمیانِ جور بهشتیه؟»
لبخندِ غمگینیزمزمه بر چهرهٔاینه زنِ جوان نشست.
«فکر کنممیداد تنها بهشتیه کهزمزمه لیاقتش رو داریم.»
بعد بهاخم سانی نگاهزمزمه کرد و پرسید:
«ببینم سانی. تو مالِمیانِ حاشیهای، مگه نه؟ پسمیگذشت شرط میبندم زیاد درس نخوندی؟»
سانی سر تکان داد.
افی خندید.
«خب، نه اینکه فرقی هم میکرد. مدرسهها در اصل همون اردوگاههایآره تبلیغاتیان. یه چیزای مفیدی به بچهها یاد میدن، ولی در عوض کاریچطور میکنن که نتونن سؤال بپرسن و چشمشون به روی حقیقت کور بشه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«حقیقت؟»
افی سر تکان داد.
«این حقیقت که دنیای ما داره میمیره.چهرهای خب، نه خودِ دنیا. فقط اون بخشی ازبهجاش اکوسیستم که برای زنده موندن بهش نیاز داریم.»
چیزی در خاطرش تکان خورد. یک سال یا کمیگشتزنیِ پیش از تولدِ سانی، قارهای کامل از دست رفتهچهرهای بود چون دروازهٔ ردهٔ ۵ در ساحلش باز شده بود...
اما دخترِ شکارچیحرومزادههه خیلی زود تصوراتشدرهم را به هم ریخت:
«و منظورم طلسمِ کابوس نیست. دارم از بلایی حرف میزنم که ما آدما بدونِ کمکِ هیچکس سرِ سیارهمون آوردیم. میدونستی چندمعناداری صد سال پیش بیشتر از ده میلیارد نفر روی زمین زندگی میکردن؟ اما الان بهزور به سه میلیارد میرسن. تازه نصفِمیگیری همونا هم فقط به لطفِ ما بیدارشدگان و قدرتهامونه که آب و نون و سرپناه دارن. قدرتهایی که طلسم بهمون داده.»
پربیراه نمیگفت. سانی هوای سمی و سوزانِ حاشیه را به یاد آورد. شرایطِ غیرانسانیِ کارخانهٔبهجاش زیرزمینی که مادرش در آن کار میکرد. دیوارهای بلندی که از شهر در برابرِ بادهایببری مرگبارِ برهوتِ بیرون محافظت میکردند. البته میدانست که سیاره نسبت به گذشته حالوروزِ خوشی ندارد.
اما هیچوقت آنقدرها به اینلکههای موضوع فکر نکرده بود. از نظرِادامه او، سازوکارِ زندگی همیشه همین بود.
افی شانهای بالا انداخت.
«کی میدونه اگه طلسم نبود، الان چند نفرمون زنده بودیم؟ راستش رو بخوایگوشت من که نمیدونم. ولی اگه از من بپرسی... فکر کنم یه روزی تو آینده،اون آدمای بیشتری به این نتیجه میرسن که این عالم یه بهشته. درست مثلِ من.»
با این حرفِ شوم، ایستادحرومزادههه و به کلِ بدنش کشوقوس داد.آره سانی با دستپاچگی نگاهش را دزدید.
«لعنتی... افکارِ پاک، سانی!»
«بههرحال، دیگه صبح شده.اینه وقتشه بریم پیشِ شاهزادهداد و بقیه. راه بیفت...»
طولی نکشید که جلوی کلیسای جامع ایستادند. خورشیدِ صبحگاهی آرام در آسمانگوشت میخزید و شهرِ باستانی را در نورِ رنگپریدهاش غرق میکرد. سانی و افیمبارزه زیاد منتظر نماندند تا اینکه نفیس و همراهانش از میانِ ویرانهها پدیدار شدند.
سانی پلک زد.
خودِ ستارهٔ دگرگونحرومزادههه آنجا بود، به همراهِتکان کاستر، کاسی... و کای.
آخه اونمیداد اینجا چهکرد غلطی میکرد؟
وقتی آن چهار خفته نزدیک شدنداینه و سلام کردند، سانی بیدرنگ بهگوشت مردِ جوان و زیبارو خیره شد.
«بلـ... اِ...شوالیهٔ تو اینجامیانِ چیکار میکنی، رفیق؟»
کماندار لبخند زد.
«آه! منم از دیدنت خیلی خوشحالم، سانیِ عزیزم. بانودرهم نفیس ازم خواستن تو این سفر همراهیشون کنم، وشکارچیِ منم بعد از کلی فکر کردن، تصمیم گرفتم قبول کنم.»
سانی چند بار پلک زد.
«خیلی خب، میدونم خودممیانِ دیوونهام، ولی تو دیگه کِیگشتزنیِ عقلت رو از دست دادی؟»
کای بازمزمه حالتی عجیباینه نگاهش کرد.
«صبر کن...میداد دیوونه؟ منظورتکرد چیه که دیوونهای؟»
سانی آهی کشید.
«بیخیالش. منشوالیهٔ واقعاً دیوونهمیانِ نیستم... اونقدرها.»
بعد رو کرد به نف.
«درموردِ درخواستت. حاضرم تو این سفر شرکت کنم، ولیدرهم به یه شرط. من عضوِ دستهت نمیشم. در عوض،شکارچیِ میتونی با پرداختِ یه دستمزدِ درستوحسابی، خدماتم رو بخری.»
نفیس با چهرهای نفوذناپذیرزمزمه مدتی نگاهش کرد. بعددرهم با لحنی یکنواخت گفت:
«چیزِ خاصی مدنظرت هست؟»
سانی نیشخند زد.
«راستش رو بخوای، آره. پشتسرمون میتونی اون کلیسای جامعِ باستانی و باشکوه رو ببینی.پوست تو اون کلیسا موجودی زندگی میکنه که بهش میگن شوالیهٔ سیاه. اون یه اهریمنِ سقوطکردهست.جونِ در ازای کمکم تو این سفر، میخوام بعد از تموم شدنش کمکم کنی. وقتی برگشتیم...»
لحظهای مکثاخم کرد وزمزمه بعد ادامه داد:
«...میخوام کمکم کنی تا بکشمش.»
سکوتِ مرگباری بر میدانِ کوچک حاکم شد. پسداد از مدتی، سرانجام کاستر با چهرهای که بهتِسرکش پنهانی در آن موج میزد، به حرف آمد:
«سانی... نکنه اشتباه گفتی؟ هرچی باشه ما فقطچهرهای خفتهایم. چطور قراره اون شوالیهٔ سیاهِ تو روبهجاش بکشیم؟ موجودِ کابوسی با اون رتبه و طبقه...»
نیشخندِ سانی پهنتر شد. بعد بااینه حسِ رضایتی عمیق از اثباتِ حرفش،گوشت به کاستر نگاه کرد و گفت:
«...فقط یه اهریمنِ سقوطکردهست.»