چپتر 956: پیرو
0سانی در ساحلِ اقیانوس ایستاده بود. میلرزید و با خود فکر میکرد که آیا بهتر نیستبین خودش را رها کند و در آبِ سرد، استراحتی طولانی و آرامشبخش داشته باشد. ذخایرِ جوهرشنشده بهکل ته کشیده بود و همراه با آن، احساسِ تهوعآورِ شکنندگی و ضعف به سراغش آمده بود.
بیدارشدگان با سوزاندنِ تمامِ جوهرشان دچارِ نوعی پسزدگی میشدند، امامندرسِ آسیبش چندان زیاد نبود. ضعف میگذشت و آسیبِ بلندمدتی درچیزی پی نداشت... فقط باید عواقبِ آنیاش را از سر میگذراند.
بخشِ نگرانکنندهترِ ماجرا این بود که حتی برای احضارِ یکمرکبش خاطره هم جوهرِ کافی نداشت. سانی با نگاه به تکهپارههایداد مندرسِ لباسِ یکسرهٔ سیاهش که زمانی بینقص بود، آهی کشید.
فعلاً، این تنها چیزی بود کهآخرین او را از سرمای گزنده و بادهایزنجیرِ استخوانسوزِ قطبِ جنوب در امان نگه میداشت.
باید برگردم پیشِ کاروان.
سانی سعی کرد ذهنِاحضارِ خستهاش را به کارنگاه بیندازد و لحظهای مکث کرد.
...ولی اولحالیه باید ببینم کابوسچشم در چه حالیه.
نریان هیچکجا به چشم نمیخورد و سانی میترسید بلاییخالی سرِ مرکبش آمده باشد. رونها هنوز در هوا پیشِخاطرهها رویش سوسو میزدند، پس دوباره توجهش را به آنها داد.
...شارژِ مرگ: [۰/۱۰۰۰].
شارژِ آخرین آرزو کاملاًهیچکجا خالی شده بود، امابلایی کارش را کرده بود...
زنجیرِ نامیراداد از بینمرگ رفته بود.
با آهی از فهرستِ خاطرهها روی برگرداند وآرزو به وضعیتِ سایههایش نگاه کرد. رونهای توصیفکنندهٔ کابوسبین مثلِ همیشه میدرخشیدند؛ پس مرکبِ سیاه نابود نشده بود.
پس کجاست؟
سانی اخم کرد. بعد آرام به پیشانیاش کوبید؛ یادش آمد کهرونها خیلی راحت میتواند ارتباطِ ذاتیاش با سایه را بررسی کند. بیدرنگ به۰/۱۰۰۰ درونِ خود تمرکز کرد و کوشید آن را در روحش حس کند.
خیلی زود، حضورِ کابوس را حس کرد. این ارتباط برای انتقالِ اطلاعاتکرده ساخته نشده بود، اما همچنان میفهمید که مرکبِ سیاه همان حوالی استتوصیفکنندهٔ و وسطِ یک نبرد... هرچند نبردش چندان وخیم یا خطرناک به نظر نمیرسید.
نریان به احتمالِ زیاد داشت با موجوداتِآخرین کابوسِ سرگردانی دستوپنجه نرم میکرد که ممکن بودنامیرا در زمانِ بهبودیِ سانی به او حمله کنند.
...پس خوبه. کارشبرای که تموم بشهجوهرِ میتونیم از اینجا بریم.
سانی کمی تلوتلو خورد، بعد نگاهی به چهار سایهاش انداخت که با حالتهای مختلف به او خیرهدوباره شده بودند. سایهٔ شاد سر از پا نمیشناخت... اما در کمالِ تعجب، آن سه تای دیگر همرفته تا حدی مثبتاندیشیِ غیرعادی از خود نشان میدادند. حتی سایهٔ دلگیر هم تا حدودی آسودهخاطر به نظر میرسید.
پوزخندی زد.
«چیه، فکر کردین یه تایتانِمرگ ساده برای خلاص شدن ازخالی شرِ من کافیه؟ تو خواب ببینین...»
با این حرف، به شمال نگاه کرد و با خودمندرسِ اندیشید چقدر طول میکشد تا به کاروان برسد. بعد چندچیزی قدم جلو رفت و خم شد تا گناهِ تسلا را بردارد.
اون چیزِ لعنتی...
هرچه انگشتانش به قبضهٔ یشمی نزدیکترآخرین میشد، بیشتر به نظر میرسید که شمشیرِزنجیرِ نفرینشده دارد شوم و شریرانه لبخند میزند.
«پشتِ سرت.»
سانی با تمسخر پوزخند زد.
«انگار من اونقدر سادهلوحم که...»
در همان لحظه، شبحی پرسرعت۰/۱۰۰۰ از میانِ تاریکی بیرون پریدشده و به او کوبیده شد.
دردِ شکافندهای پهلوی سانی را درید و او به داخلِ آب پرتاب شد. بازنجیرِ فریادی از سرِ درد به سطحِ تاریکِ آب برخورد کرد. دستانش روی سنگهای سردِمیدرخشیدند کفِ آب خراشید و غلت زد، و کسری از ثانیه بعد روی پاهایش جهید.
چند سنگِ تیز به سمتِ مهاجمِ ناشناس پرتاب شد تا سرعتشلباسِ را بگیرد. اما موجود همچنان همان جایی که سانی چند لحظه پیشبادهای بود ایستاده بود و با چشمانی غیرانسانی به او خیره نگاه میکرد.
سانی تلوتلو خورد.
نگاهی گذرا به پایین انداخت و دید تکهٔ بزرگیخالی از گوشتِ پهلویش کنده شده است. بافتِ خون جلوی خونریزیروی را گرفته بود، اما زخم همچنان هولناک به نظر میرسید.
سپس، نگاهش راداد به آن حرامزادهای کهآخرین گازش گرفته بود برگرداند.
موجود... تا حدودی آشنا میزد. کوتاه بود و بهزور تا شکمِ سانی میرسید؛ با پوستیبینقص تیره و صفحههای استخوانی که بدنِ نحیفش را مثلِ زرهی سبک پوشانده بود. آن گابلینِبرگردم لعنتی چندان مهیب به نظر نمیرسید، اما دهانی گشاد پر از دندانهای تیز و مثلثی داشت.
...دو انگشتِحالیه دستِ راستشهیچکجا را هم نداشت.
سانی چند بار پلک زد و دیوچهٔ کوچکی را به یاد آوردکرده که پیشتر نتوانسته بود جانش را بگیرد. آن جانورِ حقیر از آخرینتوصیفکنندهٔ دیدارشان خیلی بزرگتر شده بود... با این حال، هنوز هم کوچکجثه بود.
سرش را که بالا آورد، متوجهِ۰/۱۰۰۰ تکهای گوشتِ خونآلود در دهانِ پلیدکارش شد. چهرهاش از خشم در هم رفت.
سانی مشتهایش را گره کرد و دهان گشود، اما پیش از آنکهیکسرهٔ بتواند چیزی بگوید... لاشخور انگار پوزخندِ کینهتوزانهای زد و سپس با نگاهیاستخوانسوزِ از نفرتِ خالص که در چهرهٔ زشتش نقش بسته بود، تکهگوشت را بلعید.
چشمانِ سانی گشاد شد.
«تو... کثافتِ کوچولوی بدذات!»
یک بار از جانِشارژِ دیوچه گذشته بود، اما آنکاملاً حرامزاده قدرِ شانسش را نمیدانست.
«عالی شد... همین الان میکشمش!»
سراسر خشم، یک قدم جلو رفت،نمیخورد اما بعد تلوتلو خورد. دنیا ناگهانهنوز تار شد و سرش گیج رفت.
«آخه این چه...»
پهلویش بهنحوی هم بیحس شده بود وآخرین هم از دردی وحشتناک میسوخت. احساس میکردزنجیرِ بدنش حتی از قبل هم ضعیفتر شده است.
آرام نگاهی به پایین انداخت و دید مایعِ سیاهِ آشنامندرسِ و عجیبی از زخمِ هولناکش بیرون میریزد. نه... خونِ خودشچیزی بود که به دلیلی بند نمیآمد. خونش صرفاً سیاه شده بود.
رنگ از چهرهاش پرید.
«...زهرِ سیاه؟»
چطور باآنها زهرِ سیاهشارژِ مسموم شده بود؟
سانی برایحتی کسری ازاحضارِ ثانیه خشکش زد.
«امکان نداره...»
پلیدِ روبهرویش یک لاشخور بود؛ نوعی موجودِ کابوس که ویژگیهای هرچهکارش را میخورد به ارث میبرد. آیا از گوشتِ زبانسیاههای کشتهشدهای تغذیهسایههایش کرده بود که کاروان روی آبِ دریاچهٔ کوهستان رها کرده بود؟
...یعنی آن حرامزادهٔ کوچک تمامِ این مدت کاروان راکاملاً تعقیب کرده و شکمش را با تمامِ اجساد و لاشههاییخاطرهها که آنها پشتِ سر جا گذاشته بودند پر کرده بود؟
رشد کرده و منتظرِاحضارِ فرصتی مانده بود تانگاه از سانی انتقام بگیرد؟
ناگهان دلش خواست بخندد.
«حرامزاده... تمامِ این مدت صبر۰/۱۰۰۰ کردی، فقط برای اینکه حالاشده خودت رو دستیدستی تحویلِ من بدی...»
سانی قدمِ دیگری به جلومرگ برداشت و به سایهها فرمانخالی داد تا دورِ بدنش بپیچند.
اما پیش از آنکه بتواند...
لاشخور ناگهان با سرعتی سرسامآور به جلو هجوم آوردسرِ و ضربهٔ مهیبی به شکمِ سانی خورد. نفسش بندتوجهش آمد، به عقب پرتاب شد و به پشت افتاد.
کسری از ثانیه بعد، پلید روی سانی خیمه زد؛ دو دستِکارش بهطرزِ غیرمنتظرهای قدرتمند دورِ گردنش پیچید و شروع به خفهکردنش کرد.سایههایش غرشِ شرورانه و کینهتوزانهای از میانِ دندانهای خونآلودِ موجود بیرون زد.
سرِ سانی به زیرِ امواج فرو رفت و آبِ یخ بیدرنگشده دهان و بینیاش را پر کرد. سعی کرد لاشخور را پسوضعیتِ بزند، اما بدنش برای مقاومت در برابرِ دیوِ خشمگین بسیار ضعیف بود.
«صبر کن... صبر کن...»
پیش از آنکه حتی یک فکرِ منسجم بهبلایی ذهنِ سانی خطور کند، هوشیاریاش رو به زوالمیزدند رفت و تاریکیِ خطرناکی بر ذهنش سایه انداخت.
...و بعد،داد او هممرگ خشمش گرفت.