---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1557: فصل ۱۵۵۷: هستیِ هولناک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1557: فصل ۱۵۵۷: هستیِ هولناک

0

کاسی به‌تندی برگشت و‌حمله​ به او خیره شد؛ نقابِ‌کوچیکِ​ آرامشش به‌سختی دوام آورده بود.

«تو... تو می‌دونی چرا اون کار رو‌برخاست​ کردم. اون موقع جوون و خام بودم.‌جایش​ احمق و درمانده. من... الان دیگه بهتر می‌فهمم.»

سانی دست‌هایش‌چهره‌اش​ را بالا برد‌آخه​ و تشویقش کرد.

«آفرین به‌تمام​ تو! واقعاً. چه‌سرخ​ رشدِ خیره‌کننده‌ای. اما...»

چند لحظه مکث‌سرخ​ کرد و بعد‌مزخرفیه​ با دندان‌های به‌هم‌فشرده گفت:

«اما، می‌دونی... تو حتی هیچ‌وقت بابتِ گرفتنِ‌برخاست​ آزادیم عذرخواهی نکردی. پس فکر کنم اون‌قدرها‌جایش​ هم بابتِ انجامِ اون کار عذاب‌وجدان نداری.»

کاسی یکه خورد.

بادِ سردی برخاست و بادبان‌های قایق را به‌مزخرفیه​ تکان درآورد. با این حال سر جایش ماند؛ دماغه‌اش‌سرش​ در ساحلِ یخیِ آن سرزمینِ متروک گیر کرده بود.

کاسی مدتی ساکت ماند.

سپس با‌نداری​ صدایی که‌خورد​ کمی می‌لرزید گفت:

«اما... من این‌خشم​ کار رو کردم.‌گفتی​ من عذرخواهی کردم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«عجیبه، ولی یادم نمیاد. و یه همچین‌توی​ چیزی رو حتماً یادم می‌موند. تو کی‌خشمِ​ بابتِ کاری که باهام کردی عذرخواهی کردی؟»

دخترِ نابینا چند‌یکه​ لحظه مکث کرد‌سردی​ و بعد آرام گفت:

«درست... بعد از اینکه از دستِ روح‌خوار‌پیشاپیش​ فرار کردیم. وقتی که داشتیم با قایقی‌حمله​ که نفیس ساخته بود، از دریای تاریک می‌گذشتیم.»

سانی بهت‌زده‌تمام​ چند لحظه به‌سرخ​ او خیره ماند.

سپس، چهره‌اش‌منارهٔ​ از خشم‌حمله​ در هم رفت.

«چی؟ آخه چی گفتی؟ تو... پیشاپیش عذرخواهی کردی؟ تقریباً یک‌تکان​ سالِ تمام قبل از اینکه به منارهٔ سرخ حمله کنیم؟ آخه‌گیر​ این چه مزخرفیه؟! توی اون کلهٔ کوچیکِ مریضت، این کار منطقیه؟!»

کاسی زیرِ بارِ‌خشم​ خشمِ او، سرش‌گفتی​ را پایین انداخت.

اما بعد،‌تمام​ حالتی سرد در‌سرخ​ چهره‌اش پدیدار شد.

سرش را بلند‌سرخ​ کرد و دوباره‌مزخرفیه​ رو به او کرد.

«البته... آره، سانی.‌یکه​ حق با توئه.‌سردی​ این کارم بزدلانه بود.»

لبخندی شکننده بر چهره‌اش نشست.

«اما گفتنِ ببخشید چه ارزشی داره؟ هیچ‌چیز رو‌مزخرفیه​ عوض نمی‌کرد. کلمات بی‌ارزش‌ان. اگه کسی واقعاً پشیمون باشه،‌سرش​ باید اینو با کارهاش نشون بده، این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

سانی پوزخند زد.

«و تو برای جبرانِ اشتباهت‌بادِ​ چی‌کار کردی؟ هان؟ اصلاً چی‌کار می‌تونی‌درآورد​ بکنی؟ اون کار دیگه قابل‌برگشت نیست!»

کاسی مدتی ساکت ماند‌رفت​ و بعد ناگهان با نگاهی‌سالِ​ تند به او خیره شد.

با اینکه می‌دانست کاسی نمی‌تواند‌سرخ​ ببیند، در آن لحظه سانی اصلاً‌کوچیکِ​ این موضوع را به یاد نیاورد.

وقتی حرف‌منارهٔ​ زد، صدایش‌حمله​ کمی گرفته بود:

«...کی می‌گه؟»

کمی جا خورد. سانی‌رفت​ با اخم نگاهی به او‌سالِ​ انداخت و ابرویی بالا برد.

«منظورت چیه؟»

کاسی لبخندِ تلخی زد.

«کی می‌گه‌نداری​ قابل‌برگشت نیست؟‌خورد​ کی می‌گه غیرممکنه؟»

سرش را تکان داد.

«حتی اگه غیرممکن‌قبل​ باشه چی؟ من به‌کنیم​ هر حال انجامش می‌دم.»

سانی با‌منارهٔ​ حیرت به‌حمله​ او خیره شد.

«آخه داری‌نداری​ از چی‌خورد​ حرف می‌زنی؟»

کاسی دست‌هایش را بالا آورد‌آخه​ و مچ‌هایش را مالید؛ همان‌جا که‌قبل​ زمانی غل‌وزنجیرهای طلایی بسته شده بود.

«دیگه چی؟ دارم از شکستنِ تقدیر حرف می‌زنم، سانی. مگه‌کلهٔ​ این همون کاری نبود که تو هم می‌خواستی بکنی؟ مگه‌سرد​ کلِ هدفت همین نبود؟ من هم می‌خوام تقدیر رو بشکنم.»

لحظه‌ای سرش را‌سرخ​ پایین انداخت و‌مزخرفیه​ بعد آرام گفت:

«هر کاری که کردم... هر چیزی که تحمل کردم... همه‌ش برای این بود. برای این لحظه. شکستنِ تقدیر به‌شکلِ غیرممکنی سخته. مهم نیست چقدر وحشیانه بهش‌صدایی​ حمله کنی، با ده برابر قدرتِ بیشتر متقابلاً ضربه می‌زنه. نامِ راستینم، سرودِ سقوط‌کردگان... معنیش اینه که مقدّر شده شاهدِ تقدیرِ دیگران باشم و یادشون رو تا‌قایقی​ مدت‌ها بعد از رفتنشون به دوش بکشم. اینکه شاهدی باشم که از تغییرِ چیزی که می‌بینه عاجزه. خب... من زیرِ بار نمیرم. اصلاً همچین تقدیری رو نمی‌خوام.»

سپس لبخندِ‌چهره‌اش​ کمرنگی روی‌رفت​ صورتِ ظریفش شکفت.

«شکستنِ تقدیر با یک ضربه غیرممکنه، اما با هزار ضربه چطور؟ ده هزار ضربه؟ اگه هر کدومشون‌سرش​ یکم به تاروپودش آسیب بزنه، رشته‌هاش رو یه‌ذره جابه‌جا کنه، جریانش رو به مقدارِ خیلی ناچیزی بند بیاره...‌داره​ اون‌وقت، روی هم رفته، می‌تونن تقدیر رو از هم بدرن. فقط به یه سلاحِ به‌اندازهٔ کافی تیز نیازه.»

کاسی رو به‌سرخ​ سانی کرد و گذاشت‌توی​ در چشمانش نگاه کند.

«من... قصد دارم بهت‌خورد​ فرصتی بدم تا به‌بادبان‌های​ همچین سلاحی تبدیل بشی، سانی.»

ناگهان حس‌چهره‌اش​ کرد سرمایی در‌آخه​ ستون فقراتش دوید.

آن حسِ شومِ‌قبل​ قبلی برگشته بود و‌کنیم​ از ترس خشکش کرد.

«چی... چیکار‌منارهٔ​ کردی؟ چیکار‌حمله​ کردی، کاسی؟»

شانه‌ای بالا انداخت.

«چیکار کردم؟ این کار و اون کار. بعضیاش آسون بود و‌قبل​ بعضیاش سخت. اما همه‌ش... همه‌ش تقریباً غیرقابل‌تحمل بود. غیرقابل‌تحمله. اما دیگه‌زیرِ​ زیاد طول نمی‌کشه. چون قراره از شرِ این بار خلاص بشم.»

سانی به او‌قبل​ خیره ماند و‌حمله​ چشمانش آرام‌آرام گشاد شد.

ناگهان بسیاری از‌سرخ​ کارهای کاسی را‌مزخرفیه​ به چشمِ دیگری دید.

و پیامدِ چیزی که‌خورد​ می‌دید چنان عظیم و هولناک‌قایق​ بود که به لرزه‌اش انداخت.

«تو... تو از همون‌رفت​ اول برای همه‌ش برنامه‌تقریباً​ ریخته بودی... مگه نه؟»

نرم خندید‌تمام​ و بعد‌منارهٔ​ سر تکان داد.

«نه همه‌ش رو. غیرممکنه بشه برای همه‌چیز برنامه ریخت. شاید خیلی چیزا رو بدونم‌خشمِ​ و خیلی چیزا رو ببینم، اما من عالمِ مطلق نیستم، سانی. اما قلقش اینه که‌نشست​ اون‌قدر براش برنامه بریزی که وقتی اتفاقِ غیرمنتظره‌ای می‌افته، بازم بتونه بخشی از برنامه بشه.»

حواسش به درخششِ‌یکه​ نورِ راهنما پرت شد‌برخاست​ و نگاهش را دزدید.

«تو تمامِ این مدت داشتی اتفاقاتِ این چرخه رو دستکاری می‌کردی. اون دفعه‌سرخ​ توی معبدِ غرق‌شده... من نتونستم محفظهٔ مخفی‌ای که یادگارِ مقدس توش پنهان شده بود‌حالتی​ رو پیدا کنم، برای همین تو این کار رو برام کردی. صبر کن... نه!»

کاسی با لبخندی‌قبل​ کمرنگ نگاهش می‌کرد‌حمله​ و رنگِ سانی پرید.

«این... خیلی قبل از کابوس شروع شد. طیِ اون نبردی که‌منطقیه​ هفت قدیس دورِ هم جمع شدن، تو آرایشِ جنگی رو دستکاری‌البته​ کردی... تا من بتونم کارِ جویندهٔ حقیقتِ آلوده رو تموم کنم...»

لرزی در بدنش‌یکه​ افتاد و حرفش‌سردی​ را قطع کرد.

«نه... حتی قبل از اون...»

کِی شروع شده بود؟

کاسی کِی بافتنِ این نقشهٔ عظیمش را شروع کرده بود‌مریضت​ و همه را، از آتش‌بانانِ پیروش گرفته تا رهبرانِ خاندان‌های‌بلند​ بزرگ، طوری بازی داده بود تا خواسته‌اش را انجام دهند؟

یک پیشگویِ‌نداری​ قدرتمند... واقعاً‌خورد​ موجودِ هولناکی بود.

به‌خصوص پیشگویی به جاه‌طلبیِ کاسی که‌گفتی​ در عین حال به همان اندازه‌منارهٔ​ ساکت و نامحسوس از آب درآمده بود.

سرانجام سانی با‌قبل​ حیرتِ تمام به‌حمله​ او نگاه کرد.

حالتِ چهره‌اش خشک شده بود.

«این... این مالِ...»

حتی به زبان آوردنش هم‌آخه​ سخت بود؛ به‌خاطرِ سنگینیِ تمامِ‌تمام​ پیامدهایش، هر کلمه بی‌نهایت وزین بود.

«...برمی‌گرده به جزایرِ زنجیری. وقتی اومدم پیشت، با این قصد که بیارمت تا‌منطقیه​ با هم به مصافِ کابوسِ دوم بریم. و تو بهم گفتی رؤیایی دیدی‌توئه​ که ما توی زمستون می‌میریم. تو از همون موقع داشتی برای امروز برنامه می‌ریختی.»

ناولها | novelha.net