چپتر 52: وضوح
0در آن لحظه، معلقتقدیم بر لبهٔ نیستی، سانیحرصدرآور فهمید که دارد میمیرد.
باید با مهی میجنگید که در ذهنشتکرار رخنه کرده بود؛ مهی که افکارش راجوهرِ کند و تمامِ احساساتش را خفه میکرد.
همه جز ترس.
با وجود اینکه بدنش درهمشکسته و ذهنش فلج بود، بخشِ لجبازی ازچیزی وجودِ سانی همچنان از تسلیم شدن سر باز میزد. آمادهٔ مرگ نبود. دستکمکشتن نه پیش از آنکه تمامِ توانش را برای زنده ماندن به کار بگیرد.
از فکرِ اینکه رضایتِتقدیم پیروزی را به دنیا تقدیممگر کند، حالش به هم میخورد.
خیلی حرصدرآور بود. مگر به قهرمانتکرارش نگفته بود که به کوریِ چشمِیاد همهشان، هر طور شده زنده میماند؟
درست است. شایدنگفته دروغگوی بیشرمی بود،همهشان اما قول قول بود.
اما... اصلاً چطور باید زندهنیاز میماند؟ از هر زاویهای کهتوجهش نگاه میکرد، وضعیت ناامیدکننده بود.
با نزدیک شدنِ کُشندهٔ داسدار که چشمانش تهدیدآمیز با نوری زرشکی و تشنهبهخون میدرخشید،همهشان سانی سعی کرد مهی را که ذهنش را پوشانده بود بشکافد. با این حال،نگاه تلاشهایش بیهدف و ضعیف بود. پیدا کردنِ جای پا در آن مه کارِ سختی بود.
به یک لنگر نیاز داشت.
ناگهان، فکری ساده توجهش را جلبهمهشان کرد. چیزی بود که هزار بار تکرارشدروغگوی کرده و در ذهنش حک کرده بود.
تکرار، تجربه، وضوح.
وضوح...
حرفهای نفیس را به یاد آورد. جوهرِ نبرد کشتن بود. هرنفیس حرکتی در جنگ تنها یکی از این دو هدف را دنبالدنبال میکرد: یا دشمن را میکشت یا جلوی کشته شدنِ خودش را میگرفت.
اگر میتوانست این را یادچشمِ بگیرد، وضوحِ کافی برای تسلطدرست بر ذهن را به دست میآورد.
آن زمان، معنای ژرفِ پشتِ کلمهٔ سادهٔ «وضوح»فکری را که نفیس به کار برده بود، درست نمیفهمید.تجربه اما حالا، با ذهنی آشفته، سرانجام توانست درکش کند.
دو حقیقتِ نهفته در جوهر و هدفِ نبرد ساده و استوار بودند، تقریباً ملموس. حتی در آنمیماند حالتِ نیمههوشیار هم توانست از آنها بهعنوانِ پایهای محکم در میانِ مه استفاده کند. سپس، ذهنش راداسدار حولِ این پایه دوباره شکل داد و آن را در امتدادِ خطوطِ صریحِ آن حقیقت بنا کرد.
ناگهان، دوباره توانست فکر کند.
تازه، افکارش واضح وکوریِ بهطرزِ شگفتانگیزی سریع بود،شده رها از هرگونه حواسپرتیِ زائد.
این همان وضوح بود.
سانی به هیولایی کههزار جلو میآمد نگاه کرد ووضوح با آرامش گزینههایش را سنجید.
بدنش تقریباً ازکارافتاده بود. اصلاً نمیتوانست دستوپایش راشده تکان دهد. سایه همچنان از دستوراتش پیروی میکرد، امااصلاً مشغولِ کارِ مهمی بود: جلوگیری از مرگِ فوریِ او.
حتی با کمکِسختی سایه هم نمیتوانستداشت زیاد دوام بیاورد.
اما این فکرِ بیهودهای بود. کاریمیخورد از دستش برنمیآمد، پس دلیلی نداشتکوریِ وقتش را بیشتر از این تلف کند.
با بدنیجلب بیحرکت، نمیشد ازبار خاطرهها استفاده کرد.
فقط پژواک میماند.
لاشخورِ زرهپوش باید تنهالنگر ابزارش برای کشتنِ دشمن یاساده جلوگیری از مرگِ خودش میبود.
هیولا بهسرعت به سانی نزدیک میشد. آروارههایش تکان میخورد و بزاقِ لزجی در قالبِهمهشان سیلابی از مخاطِ شفاف از آنها پایین میریخت. در درخششِ آذرخش، توانست هر تیغ،نگاه هر خراش و هر ساییدگی را روی زرهِ جانور ببیند و در لحظه ثبت کند.
دستهٔ شمشیرِ ستارهٔ دگرگونهزار غرق در خونِ لاجوردی همچنانوضوح از بدنش بیرون زده بود.
چه عوضیِ زشتی.
سانی داشت ریاکاری میکرد. راستش را بخواهید، کُشندهٔ داسدار با آنجلب زرهِ سیاه و الگوهای زرشکیاش، و آن بدنِ تنومند که مخصوصِآورد هرجومرج و کشتار بود، خیرهکننده و بهشدت تهدیدآمیز به نظر میرسید.
تقریباً باشکوه بود...دنیا البته به شکلیمیخورد ترسناک و مرگبار.
بیآنکه بتواند تکان بخورد، مجبور بود درمانده تماشاتجربه کند که هیولا فاصله را کم میکند وکشتن بالای سرِ بدنِ درهمشکسته و خونآلودِ سانی سایه میاندازد.
داسهایش درقهرمان هوا بالا رفت،چشمِ آمادهٔ فرود آمدن.
سانی در حالی که مستقیمنیاز به چشمانِ سوزانِ هیولا نگاهتوجهش میکرد، با خود فکر کرد:
برو به جهنم، حشرهٔ گندهبک!
داسها بهجلب سمتِ بدنشهزار یورش بردند.
...در آخرین لحظه، چیزی عظیم و خشمگینطور از پهلو به هیولا کوبید و آن رااما به گوشهای پرت کرد. لاشخورِ زرهپوشِ سانی بود.
پژواک که دیگر به فکرِ امنیتِ خودش نبود، در کلافی آشفته از دستوپا با دشمن گلاویزتکرار شد و روی زمین غلت زدند. با وجودِ اینکه کوچکتر و ضعیفتر بود، اما حملهٔ دیوانهواردشمن و بیاعتناییِ کاملش به جانِ خود کافی بود تا هیولای بزرگتر را کمی به درنگ وادارد.
پژواک با انبرهایش حمله برد و در گردبادی دیوانهوار از ضربات، آنها را به زرهِطور جانور کوبید. برای یک لحظه، زوزهٔ باد در غریوِ برخوردِ کیتین با کیتین گم شد.ناامیدکننده زرهِ کُشنده تا حدِ زیادی دوام آورد، اما چند ترک روی سطحِ سیاهش پدیدار شد.
با این حال، همچنان از هر نظر بر لاشخور برتری داشت. حتی با اینکه یکی از داسهایش بدفرم زیرِ بدنش گیرهدف کرده بود، هیولا بهراحتی میتوانست این حملهٔ ناگهانی را دفع کند. با جیغی خشمگین، داسِ دیگرش را فرود آورد و یکیسادهٔ از بازوهای انبریِ لاشخور را از بیخ قطع کرد. سپس به پاهایش فشار آورد و موجودِ کوچکتر را به گوشهای پرت کرد.
در این گیرودار، پایِ عقبیاشچشمِ که پیشتر سانی زخمیاش کرده بوداست جدا شد، اما هیولا اعتنایی نکرد.
غرق در جنون و خشم، دستوپایش را آزادفکری کرد و آهسته ایستاد. جیغِ کرکنندهٔ دیگری درتکرار تاریکیِ زوزهکشِ توفان پیچید و گوشهای سانی را آزرد.
حالا چیکار کنم؟
لحظهای هیچوضوح فکری بهنفیس ذهنش نرسید.
اما بعد،لنگر اتفاقِ کاملاًداشت غیرمنتظرهای افتاد.
وقتی کُشنده جلو رفت تا کارِ پژواک را تمام کند، برای حفظِ تعادلدنبال و جبرانِ پایِ ازدسترفتهاش مجبور شد بالاتنهاش را کمی بالا بکشد و بهدست عقب خم کند. در همان لحظه، صاعقهای درست وسطِ جزیرهٔ کوچک فرود آمد.
با آن قدوقامتِ هیولا، صاعقه بیدرنگ جذبِ دستهٔ شمشیری شد که هنوزمیماند از بدنش بیرون زده و با زاویهای ملایم رو به آسمان بود.وضعیت در آن آن، شمشیرِ بلندِ ستارهٔ دگرگون ناگهان به برقگیر تبدیل شد.
در دم، صدهاحرفهای میلیون ولت الکتریسیته درجوهرِ بدنِ کُشنده جریان یافت.
با درخششِ کورکنندهای به زمینناگهان پرتاب شد. رگههای دود ازچیزی شکافهای زرهش به هوا خاست.
در چرخشی عجیب، قوسهای الکتریسیتهٔ باقیمانده روی کیتینِ هیولا رقصیدندتنها و رفتهرفته روی نقشهای زرشکیاش جمع شدند. تحتِ این تأثیر،اگر نقشِ زرشکی تغییرِ رنگ داد و سفید و ملتهب شد.
سانی باخیلی حیرت به اینقهرمان صحنه خیره ماند.
داره... میدرخشه؟
لحظهای امیدوار شد که هیولا مرده باشد. اما نه، یکچیزی صاعقه برای ازپادرآوردنِ چنین موجودی کافی نبود. تنها چند لحظهآورد پس از برقگرفتگی، کُشنده تکانی خورد و بدنش را لرزاند.
با وجودِ وضعیتِ وخیمش،آورد هنوز زنده بود وحرکتی قصدِ جانشان را داشت.
هیولا که کمی گیج میزد، دستوپایش را جمع کرد وطور کوشید بایستد. آرام ولی پیوسته داشت به خودش میآمد. داسهایاصلاً استخوانی روی صخرهها کشیده شدند و در بلندشدن یاریاش کردند.
اما پیش از آنکهنفیس کاملاً بایستد، نفیس ناگهاننبرد درست در مقابلش ظاهر شد.
دستهٔ شمشیرِ بلند را گرفت و از گرمایی که دستانش را میسوزاند، چهرهتکرارش در هم کشید. سپس تیغه را چرخاند که باعث شد بدنِ کُشنده به رعشهیکی بیفتد. شمشیر را بیرون کشید و بخشِ بزرگی از زرهِ پایینتنهاش را خرد کرد.
هیولا کوشید با داس به او ضربه بزند، اما ستارهٔ دگرگون سریعتر بود. به پهلو خیزجلوی برداشت و همزمان با شمشیرش یورش برد. تیغهٔ درخشان و ملتهب به بازوی موجود درست زیرِ مفصلسادهٔ گرفت و آن را شکافت؛ داسِ استخوانیِ وحشتناک در بارانی از خونِ لاجوردی به هوا پرتاب شد.
کُشنده جیغی کشید و با یکی از پاهایش او راطور پس زد. نفیس به عقب پرتاب شد و روی صخرهها غلتچطور زد. شمشیر از دستش رها شد و چشمانش لحظهای سیاهی رفت.
در مقابل، هیولا کاملاً به خودش آمده بود. انگار دردِ ناگهانیِجنگ قطعشدنِ عضوش او را کاملاً هوشیار کرده بود. با تمامِ قد ایستاد،میتوانست دهانِ زشتش را باز کرد و جیغی کرکننده و خشمگین سر داد.
سپس با نفرتی بیحدوحصرداشت که در چشمانش شعله میکشید،جلب به سمتِ نف یورش برد.
اما راهِ به جایی نبرد.
درست وقتی هیولای خشمگین حملهاش را آغاز کرد، پژواکِ دربوداغان در مسیرش سبز شد. تنها انبرِ باقیماندهاش بهاما جلو پرتاب شد و در شکافِ پهنی که شمشیرِ ستارهٔ دگرگون در زره ایجاد کرده بود، فرو رفت.سعی لاشخور بازویش را چرخاند، آن را بیشتر در بدنِ دشمن فرو برد و امعاءواحشایش را به هم ریخت.
در نهایت حتی کلِ هیولا را کمیجوهرِ در هوا بلند کرد؛ انبرش تقریباً تاهدف شانه در بدنِ او فرو رفته بود.
کُشنده با داسشنیاز ضربهای زد وفکری سینهٔ پژواک را شکافت.
سپس چند باریاد به رعشه افتادنبرد و بیحرکت شد.
لاشخور با خشم جیغی کشید و انبرش را محکم کشید؛طور بالاتنهٔ هیولای بزرگتر را از زرهش جدا کرد. نگاهِ آخرِ مغرورانهایچطور به دشمنِ شکمدریده انداخت، سپس تلوتلو خورد و نقشِ زمین شد.
سانی با خستگی پژواکنفیس را مرخص کرد، بهنبرد این امید که زنده بماند.
حالوروزِ خودش هم تعریفی نداشت.
در واقع،نفیس کارش تقریباًآورد تمام بود.
[هیولایی بیدارشده کشته شد: سنتوریونِ زرهپوش.]
صدای طلسم بیفایده بهداشت گوشهای ناشنوایش خورد. صداتوجهش دور و نامفهوم بود.
[خاطرهای به دست آمد: زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان.]
[سایه قویتر میشود.]
بردم.
سانی چشمانش را بستمگر و سرانجام گذاشت درد وهمهشان خستگی در ذهنش سرازیر شود.
مه بازگشته بود ونفیس حس میکرد همهچیز داردنبرد برای شخصِ دیگری رخ میدهد.
خسته بود.
و نمیتوانست نفس بکشد.
غرقشدن درخیلی خون چندانمگر خوشایند نبود.
در حالی که هوشیاریاشنفیس داشت از دست میرفت، صدایکشتن قدمهای شتابانِ کسی را شنید.
و بعد، دونیاز دستِ نرم بهآرامیفکری صورتش را لمس کردند...