چپتر 938: تحویلِ غذا
0کاروان یک بار دیگر توقف کرده بود. با این حال، این بار تفاوتی اساسی در مکانیدقیقاً که سانی برای اردو زدن انتخاب کرده بود به چشم میخورد — این مکان نزدیکِ یکیببیند از گذرگاههای فرعی قرار داشت، همانهایی که در گذشته به هر قیمتی از آنها دوری کرده بودند.
در حال حاضر، نامنظمها دورِ ورودیِدورن تاریک جمع شده بودند و بامیشدیم چهرههایی گرفته به آن خیره مانده بودند.
سانی هم چندان مشتاق نبود.
پس از مدتی،اشاره آهی کشید ودیوار نگاهی به زیردستانش انداخت.
«هیچکدومتون متوجهش شدین؟»
آنها به یکدیگر نگاه کردند؛بعد نمیدانستند چه بگویند. کمی بعد،باید دورن با صدایی گرفته گفت:
«دقیقاً بایدانداخت متوجهِ چیمتوجهش میشدیم، قربان؟»
سانی بیصدا سر تکان داد.
در چند روزِ گذشته، هنگامِ عبورِ کاروان از کنارِ گذرگاههای فرعی، با دقت آنها را زیر نظرباید گرفته بود تا ببیند آیا الگویی برای زمان و مکانِ پیدایشِ آنها وجود دارد یا نه. انگارالگویی تونل پایانی نداشت، پس به نظر میرسید تعدادِ این مسیرهای انشعابی هم بینهایت باشد... که کمی عجیب بود.
در حینِ زیر نظر گرفتنِ گذرگاههای فرعی،صدایی شکی دلهرهآور به جانش افتاده بود و حالا،تکان این شک تقریباً به یقین تبدیل شده بود.
اخم کرد.
«خب، سرزنشتونسنگیِ نمیکنم. متوجهدرست شدنش خیلی سخته.»
سپس، سانی به نقطهٔ خاصی روی دیوارِ سنگیِکردند تونل اشاره کرد، درست همانجا که دیوار جایدقیقاً خود را به شکافِ بازِ ورودیِ گذرگاهِ فرعی میداد.
«اونجا یه برآمدگیِ کوچیک هست،بعد و سمتِ مقابلش، سنگِ نزدیکِ کفمتوجهِ لبپر شده. اون تَرَک هم اونجاست.»
آنها به نقطههایی که نشان دادهیکدیگر بود خیره شدند؛ دقیقاً نمیدانستند اینبعد جزئیاتِ کوچک و نامحسوس چه معنایی دارد.
«خب که چی؟»
سانی لحظهای مکث کرد.
«بهخودیخود واقعاً هیچی. اما اگه با دقت نگاه میکردین، میدیدین که دقیقاً همین نقصها توی هر کدوم از ورودیهایی که تو این دو روزِنظر گذشته ازشون رد شدیم هم هست. اولین ورودیای هم که تو شناساییِ اولیه دیدیم همینطوری بود. با این دیوارای زبر و خشنِ تونل، طبیعیهجانش که گذرگاههای فرعی هم اصلاً صاف و صیقلی نباشن، اما بازم. تَرَکهای دقیقاً یکسان، دقیقاً تو همون نقطهها، توی صدها ورودی... به نظرتون عجیب نیست؟»
لاستر به قسمتِ لبپرشدهٔمتوجهش دیوار خیره شد وکردند بعد پشتِ سرش را خاراند.
«نمیفهمم. کسیسنگیِ از قصد اینهمانجا علامتها رو گذاشته؟»
سانی سر تکان داد.
«نه. چیزی که میخوام بگم اینه که صدها ورودی در کار نیست. فقط یهبیصدا ورودی و یه گذرگاهِ فرعی وجود داره که مدام تو طولِ تونل تکرار میشه.زمان همهٔ این ورودیهایی که دیدیم یکی بودن، و به یه جای یکسان ختم میشن.»
رنگ از چهرهٔ نامنظمها پرید.شدین پس از سکوتی طولانی وبگویند سنگین، بل بالاخره به حرف آمد:
«پس، دارن مااشاره رو به یهدیوار جایی دعوت میکنن.»
کیم باانداخت دیدنِ لبخندِمتوجهش بیخیالِ او لرزید.
«...بیشتر انگار دارن ماکمی رو به یه جاییگفت میکشونن، اینطور فکر نمیکنی؟»
شمشیرزن فقط شانه بالا انداخت.
«خب، یه دعوتاشاره باید وسوسهانگیز باشه، مگهجای نه؟ وگرنه کسی نمیاد.»
کیم چند لحظه با چهرهایشدین بیحالت به بل خیره ماند،بگویند بعد رو به سانی کرد.
«پس قراره چیکار کنیم، سروان؟»
سانی لبخندی شبیهِ بلمتوجهش زد که باعث شدکردند چشمانِ کیم کمی گرد شود.
«دیگه چیکار؟ معلومه، میخوایم به دعوت جواب بدیم. آره، همهچیز شبیهِ یه تلهٔ وحشتناکه... هرچی باشه، این تونلِ لعنتی کموبیش چارهایاون برامون نذاشته جز اینکه سعی کنیم راهروی فرعی رو بگردیم. اگه بهش فکر کنی، یه سیستمِ تحویلِ غذای نبوغآمیزه... غذا خودشنقصها رو تحویل میده. البته تو این استعاره ما غذاییم، و قراره خودمون رو تحویلِ هر چیزی بدیم که اون پایین منتظره.»
چشمانِ بل برقی زد.
«و بعد ما اونکمی رو میخوریم بهجای اینکهگفت اون ما رو بخوره؟»
سانی گلویش را صاف کرد.
«درسته. نقشه همینه...اشاره حداقل سعی میکنیم فقطجای یه ذره خورده بشیم.»
چیزی به اوهیچکدومتون میگفت که نقشهاش براینگاه نامنظمها چندان دلگرمکننده نیست.
سرفهای کرد.
«در ضمن، از یه منبعِ موثق شنیدم که بهمحضِ اینکه اون چیزی که ما رو این تو گیرمتوجهِ انداخته پیدا و نابود بشه، باید گورمون رو از تونل گم کنیم بیرون. پس، به دو تیم تقسیممکانِ میشیم. یه تیم میره پایین، اونیکی پیشِ کاروان میمونه و مطمئن میشه که همهٔ ماشینها به سطح میرسن.»
نامنظمها به هم نگاه کردند و سعی داشتند حدس بزنند چه کسی به کدام تیم فرستادههست میشود. لاستر بهترین رانندهشان بود، پس باید پیشِ کرگدن میماند... سرشتِ سامارا در فضاهای تنگ کمترلحظهای به کار میآمد، پس بردنِ او به اعماقِ زمین هم فایدهای نداشت. بقیهشان... سؤال همین بود.
کوئنتین به تاریکیهیچکدومتون نگاه کرد ویکدیگر بعد با آرامش پرسید:
«پس کینمیدانستند قراره دعوت روبعد قبول کنه، سروان؟»
سانی باانداخت چهرهای عبوس نگاهیشدین به او انداخت.
«آه، این که راحته. من میرمدیوار اون پایین یه نگاهی بندازم، درمیداد حالی که همهٔ شما پیشِ کاروان میمونین.»
اعضای دستهاش بیدرنگ اعتراض کردند.
«تنها رفتن خیلی خطرناکه!»
«سروان! یکیانداخت باید هواتونمتوجهش رو داشته باشه!»
«لطفاً تجدید نظر کنین!»
سانی مدتی بههیچکدومتون حرفهایشان گوش داد، سپسنگاه دستش را تکان داد.
«خفه شین، احمقها! به نظرتون شبیهِ قهرمانهام؟ اگه میتونستم شما رو با خودمقربان ببرم، حتماً میبردم. اصلاً یه ارتشِ کامل رو میبردم. اما هیچکدومتون نمیتونه اونقدرآیا سریع این مسیر رو طی کنه که بهموقع پیشِ کاروان برگرده. ولی من میتونم.»
آهی کشید و یکی از نیروهای تازهکاری را به یاد آورد که تصمیم گرفته بود ردشدقیقاً کند. همان پسری که میتوانست در فضا شکاف ایجاد کند... آن سرشت الان خیلی به دردببیند میخورد. با این حال، وقتی برای حسرتخوردن بابتِ انتخابهای گذشته نبود. از دستهاش هم خیلی راضی بود.
«تازه، تنها هم نمیرم. قدیس رو با خودم میبرم. چیبازِ پیشِ خودتون فکر کردین، خیال کردین اگه اونقدر نزدیک نباشهلبپر که جونم رو نجات بده، خودم رو به خطر میندازم؟»
نامنظمها کمی غرولند کردند، اما در نهایت تصمیمش را پذیرفتند. پژواکِ سروان واقعاًدورن قدرتمند بود... اگر یک استاد و یک دیوِ عروجیافته نمیتوانستند از پسِ منشأهنگامِ این تاریکیِ غیرطبیعی بربیایند، پس اعضای دسته هم در آنجا چندان به کار نمیآمدند.
آنها یک استادِبگویند معمولی و یکدورن پژواکِ عادی هم نبودند.
سانی چند دستورِ دیگر داد تا مطمئن شودکردند کاروان در غیابش مشکلی نخواهد داشت، سپس قدیسدقیقاً را فراخواند و به دهانهٔ راهروی فرعی بازگشت.
آن دو رو به تاریکیهمانجا ایستادند، مدتی بیحرکت ماندند و سپسگذرگاهِ بیصدا در آغوشِ سردش فرو رفتند.
«لعنت...»