---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 469: آتش‌بانان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 469: آتش‌بانان

0

بیشهٔ هتک‌حرمت‌شده جزیرهٔ بزرگی بود. سطحش را تقریباً به‌طور کامل جنگلی از درختانِ‌لاشه‌ها​ درهم‌پیچیده، زغال‌شده و مرده پوشانده بود. زمین از لایهٔ ضخیمی از خاکستر پوشیده بود‌بینی‌اش​ که بادهای شدید مدام آن را به هوا می‌برد. دانه‌های خاکستری از آسمان می‌بارید.

موجوداتِ کابوسِ بسیاری در جنگلِ تاریک لانه کرده بودند، و اگرچه‌نکرد​ بیشترشان فقط از رتبهٔ بیدارشده بودند، آدم باید مراقب می‌بود تا غافلگیر‌افتاده​ یا محاصره نشود، یا به‌طور اتفاقی به یک پلیدِ به‌شدت درنده برنخورد.

سانی حتی نمی‌توانست حدس بزند‌دیوارِ​ چرا کاسی چنین جایی را‌نکرد​ برای برپاییِ اردوگاه انتخاب کرده بود.

با این حال، از‌تازه‌ای​ همین حالا می‌توانست نشانه‌های‌چشم​ حضورِ انسان را ببیند.

چهار زنجیر بیشهٔ هتک‌حرمت‌شده را به جزایرِ دیگر وصل می‌کرد، اما زنجیری که خودش استفاده کرده‌نهایتاً​ بود راحت‌ترینشان بود. هر رهبرِ عاقلی همین مسیر را انتخاب می‌کرد. با اینکه پدیدهٔ خردشدن می‌توانست‌کرد​ مسیرِ هر کسی را غیرقابل‌پیش‌بینی کند، آن سه زنجیرِ دیگر ریسکِ بسیار بزرگی در پی داشتند.

به همین دلیل سانی از دیدنِ ردپای انسان‌ها که به سمتِ دیوارِ تهدیدآمیزِ درختانِ مرده و سیاه‌شده می‌رفت،‌می‌خورد​ تعجب نکرد؛ ردپاهایی که از همین حالا بیشترشان با لایهٔ تازه‌ای از خاکستر پوشیده شده بود. نشانه‌هایی از نبرد‌هفته​ هم به چشم می‌خورد. چند لاشهٔ بدقواره روی زمین افتاده بود که به‌وضوح نشان می‌داد خرده‌های روحشان را درآورده‌اند.

از آنجا که موجوداتِ کابوسِ لاشخور فقط بخشی‌می‌رفت​ از لاشه‌ها را خورده بودند، دستهٔ کاسی باید‌چشم​ نهایتاً یک هفته پیش از اینجا گذشته باشد.

سانی آهی کشید، تکه‌پارچه‌ای دورِ دهان و‌نبرد​ بینی‌اش بست، نگاهِ بی‌رحم را احضار کرد‌افتاده​ و راه افتاد تا ردپاها را دنبال کند.

طولی نکشید که واردِ پردهٔ خاکستریِ جنگلِ درهم‌پیچیده شد. توانایی‌اش در دیدن از میانِ‌خورده​ هر سایه‌ای بارِ دیگر ارزشِ بی‌اندازه‌اش را ثابت کرد: اگر آن موهبت نبود، از ترس‌نگاهِ​ زهره‌ترک می‌شد و هر لحظه انتظار داشت حملهٔ ناگهانی از تاریکیِ اطراف به سمتش بیاید.

سانی با بیناییِ خودش، حسِ سایه، و تواناییِ دیدنِ تمامِ اطرافش‌نکرد​ به کمکِ یکی از سایه‌ها، مطمئن بود که هیچ‌چیز نمی‌تواند بی‌سروصدا‌روی​ به او نزدیک شود... دست‌کم نه در این جزیرهٔ نسبتاً رام.

اما ویژگیِ عالمِ رؤیا همین بود. حتی موجوداتی که قرار بود مقابله با‌شده​ آن‌ها آسان باشد، اگر به اندازهٔ کافی مراقب نبودی، می‌توانستند در یک ثانیه جانت‌روحشان​ را بگیرند. رام یا غیررام، همه‌جای این دنیای نفرین‌شده یک تلهٔ مرگِ بالقوه بود.

سانی هرچه بیشتر در دلِ جنگل پیش می‌رفت، نشانه‌های بیشتری از عبورِ دستهٔ کاسی پیدا می‌کرد. ردهایی از درگیری‌های خشونت‌آمیز‌درآورده‌اند​ و همچنین چند اردوگاهِ متروکه به جا مانده بود. به نظر می‌رسید آتش‌بانان عجله‌ای نداشته‌اند، مسیرِ پیشِ رو را به‌آرامی‌نگاهِ​ کاوش می‌کردند و پس از پاکسازیِ بخشِ طولانی‌ای از بیشهٔ هتک‌حرمت‌شده، اردوگاهشان را بیشتر و بیشتر به عمقِ آن می‌بردند.

«چرا این‌همه راه رو از معبدِ شب تا اینجا اومده؟ مجبور‌لاشخور​ بوده کلِ منطقه رو طی کنه و از کوه‌های تهی دور‌آهی​ بشه، فقط برای اینکه توی یه جزیرهٔ معمولی گیر بیفته. اصلاً نمی‌فهمم.»

سانی به‌وضوح‌دیدنِ​ چیزی را از‌سمتِ​ قلم انداخته بود...

با اخمی کمرنگ به سایه‌ای تبدیل شد و در تاریکی سُر خورد. حالا در هر دقیقه مسافتی بسیار‌چند​ بیشتر از حالتِ پیاده طی می‌کرد. با این حال همچنان ترجیح می‌داد محتاط باشد؛ یکی از سایه‌ها را‌هفته​ جلوتر فرستاد و آن‌قدر آرام پیش می‌رفت که اگر اتفاقِ غیرمنتظره‌ای رخ داد، بتواند به‌موقع واکنش نشان دهد.

بعد از‌نکرد​ حدود یک ساعت،‌شده​ بالاخره پیدایشان کرد.

کاسی و دسته‌اش در محوطه‌ای دنج، تقریباً در نیمه‌های راهِ قلبِ جزیره اردو زده‌خورده​ بودند که به‌شکلی خطرناک از لبه فاصله داشت. اگر بیشهٔ هتک‌حرمت‌شده واردِ فازِ صعود‌بست​ می‌شد، فرصتشان برای بازگشت به زنجیر پیش از آنکه خردشدن مرگبار شود، بسیار تنگ می‌شد.

چون صبحِ زود بود، بیشترِ اعضا خواب بودند و تنها دو‌نکرد​ نگهبان با مشعل‌هایی در دست کشیک می‌دادند. سانی چند ثانیه از‌روی​ درونِ سایه‌ها زیرِ نظرشان گرفت و بعد، سایهٔ خودش را جلو فرستاد.

هر دو نگهبان را شناخت؛ در دورانِ مبارزه‌می‌رفت​ بر سرِ تاج‌وتختِ قلعهٔ روشن، به‌عنوانِ اعضای هم‌رزم در‌می‌خورد​ جناحِ نفیس، زمانِ زیادی را کنارِ هم گذرانده بودند.

آتش‌بانان از حدودِ چهل بازماندهٔ ساحلِ فراموش‌شده تشکیل می‌شدند؛ کسانی که تصمیم گرفته‌روی​ بودند به حکومت و خاندان‌های میراث‌داری که می‌خواستند آن‌ها را به خدمت بگیرند، سوگندِ‌نهایتاً​ وفاداری نخورند و از طرفی مثلِ افی و سانی هم کاملاً مستقل نشده بودند.

هرچند کاسی رهبرِ اسمیِ آن‌ها بود، اما خودش به‌تنهایی کلِ لشکر را فرماندهی نمی‌کرد. در عوض، پیروانِ نفیس به چند دسته‌باشد​ تقسیم شده بودند که هر کدام در مناطقِ مختلفی از عالمِ رؤیا فعالیت می‌کردند. آتش‌بانان یک سازمانِ رسمی نبودند، بلکه بیشتر‌توانایی‌اش​ ائتلافی آزاد از آدم‌هایی بودند که باورها و اصولِ مشترکی داشتند؛ و مهم‌ترینشان این امید بود که ستارهٔ دگرگون روزی زنده برمی‌گردد.

...سایهٔ سانی واردِ حلقهٔ نوری شد که‌تهدیدآمیزِ​ یکی از مشعل‌ها ساخته بود، به نگهبان‌شده​ خیره شد و بعد برایش دست تکان داد.

مردِ جوان با‌انسان‌ها​ چشمانی گردشده به‌تهدیدآمیزِ​ آن خیره ماند.

«این چه وضعشه؟!»

نگهبانِ دیگر به‌سرعت‌افتاده​ چرخید و سلاحش‌می‌داد​ را احضار کرد.

«چی شده؟»

نگهبانِ اول لحظه‌ای‌انسان‌ها​ ساکت ماند و‌تهدیدآمیزِ​ بعد آه کشید.

«گندش بزنن...»

شقیقه‌اش را‌روی​ مالید، انگار که‌نشان​ سردرد گرفته باشد.

«...فکر کنم سانیه.»

هشت نفر در دستهٔ‌تازه‌ای​ کاسی حضور داشتند که‌چشم​ سانی چهرهٔ تک‌تکشان را می‌شناخت.

...خب، سانی کم‌وبیش همهٔ بازماندگانِ ساحلِ فراموش‌شده را می‌شناخت و‌آنجا​ شانه‌به‌شانه با آن‌ها جنگیده بود، پس این موضوع جای تعجب‌گذشته​ نداشت. اما چیزی که غافلگیرش کرد، استقبالِ گرمِ آن‌ها بود.

هرچند بعضی‌ها از بیدار شدنِ زودهنگام آشکارا ناراضی بودند و نسبت به جاه‌طلبی‌های تجاری‌اش — که در‌چشم​ طولِ جنگِ قلعهٔ روشن حسابی طعمش را چشیده بودند — محتاط به نظر می‌رسیدند، اما باز هم از‌دستهٔ​ دیدنِ سانی واقعاً خوشحال بودند. طولی نکشید که شانه‌اش از بس ضربه‌های دوستانه خورد، کمی به درد آمد.

«اینو باش! چهار ماه تو این‌تهدیدآمیزِ​ جزیره‌های لعنتی بودیم و این اولین‌تازه‌ای​ باره که مسیرمون به هم می‌خوره!»

«حالت چطوره سانی؟»

«اوه! خیلی دلم گرفت که‌نشان​ تو پناهگاه ندیدیمت. خوشحالم که‌آنجا​ تصمیم گرفتی بهمون سر بزنی!»

سانی لبخندِ بی‌جانی زد و جوابِ احوالپرسی‌هایشان را‌سیاه‌شده​ داد؛ هم به‌شکلی عجیب در درونش احساسِ گرما‌نبرد​ می‌کرد و هم از این‌همه توجه به‌شدت معذب بود.

راستش... او هم از دیدنِ دوبارهٔ آن‌ها خوشحال بود. هنوز هم کاملاً باورش‌شده​ نمی‌شد که کسی از ساحلِ فراموش‌شده جان به در برده باشد، چه برسد‌خرده‌های​ به صد مرد و زنِ جوان که حالا بعضی‌هایشان درست روبه‌رویش ایستاده بودند.

پس از پایانِ احوالپرسی‌ها،‌تازه‌ای​ نگاهی به اطراف کرد‌چشم​ و ابرو بالا انداخت.

«آره... حتماً‌روی​ بچه‌ها. منم همین‌طور.‌نشان​ ولی کاسی کجاست؟»

آتش‌بانان نگاهی به هم‌انسان‌ها​ انداختند و بعد یکی‌سیاه‌شده​ از آن‌ها لبخند زد.

«اوه، درسته!‌ردپای​ حتماً دلت‌سمتِ​ براش لک زده.»

«...نه دقیقاً.»

دختری که حرف زده بود سر‌می‌داد​ تکان داد و رو به مسیری‌بخشی​ چرخید که به بیرون از اردوگاه می‌رفت.

«بیا بریم. من می‌برمت.»

...کمی دورتر از اردوگاه، گودالی عمیق نزدیکِ ریشه‌های یکی از درختانِ مرده‌تازه‌ای​ حفر شده بود. کنارِ آن، پشت به سانی، دختری ظریف با موهای بلوندِ‌می‌داد​ روشن ایستاده بود که شمشیرِ باریک و زیبایی در غلافِ کمربندش آویزان بود.

کاسی با شنیدنِ‌ردپاهایی​ صدای قدم‌هایشان برگشت. لبخندِ‌نبرد​ کوچکی روی صورتش نشست.

«سانی. رسیدی...»

ناولها | novelha.net