چپتر 1612: دیدار با سرور
0درونِ معبدِ تاریک غرق در سایههایی ژرف بود و فانوسهای افسونشدهٔ آتشبانانمجسمه در آغوشِ سردِ آنها کمسوتر به نظر میرسید. نورِ ساطعشده از خاطرههایعضلاتِ درخشان سوسو میزد و بهزحمت دایرهٔ کوچکی را در اطرافشان روشن میکرد.
در واقع، مسئله حتی خودِ سایهها هم نبود... چشمانِ نف ریز شد؛ حضورِ نامحسوسِ موجودیچرخید را حس کرد که در اعماقِ تالار پنهان شده بود و همچون موجِ مد بر اومجسمهٔ فرود میآمد. ناگهان تاریکیِ اطرافشان بینهایت غلیظتر شد و در نتیجه نور را تندتر جلوه داد.
...قویه.
نفیس که داشت در تاریکی چشم میچرخاند، راهنمای خاموششان به کنارینگاهِ رفت و چرخید، و نوکِ شمشیرش را روی کفِ سنگیِ معبدبدنش گذاشت. انگار اهریمنِ عقیقی در جایگاهِ نگهبانِ ورودی قرار گرفته بود.
...مجسمهٔ عجیبِ دیگری در سمتِ دیگرشان بود. این یکی دستکم پنج متر قد داشت و شبیهِ دیوی چهاربازو بود کهچشمانش از اعماقِ جهنمی آتشین گریخته باشد؛ بدنی تنومند داشت که از نقرهٔ سیاه و صیقلی تراشیده شده بود. غولِ جهنمیتقریباً خارهای بلند و تیزی داشت که از زرهِ فولادینش بیرون زده بود، انگار از بیشمار شمشیرِ خردشده ساخته شده باشد.
نه، مجسمه نبود.
دیوِ بلندقامت تکانِ مختصری خوردخورد و شعلههای جهنمیِ درونِ چشمانشسیریناپذیر با کینهای سیریناپذیر گر گرفت.
عضلاتِ آتشبانانخورد زیرِ نگاهِ غولِچشمانش تهدیدآمیز منقبض شد.
نفیس خم به ابرو نیاورد.
لحظهای بعد،تندتر کاسی درداد گوشش زمزمه کرد:
[این... یه اهریمنِ مطلقه.مختصری بدنش فوقالعاده مقاومه وچشمانش تقریباً در برابرِ آتیش مصونه.]
...دردسرسازه.
کشتنِ اهریمنِ مطلق غیرممکن نبود، امابیرون این یکی بهطورِ خاصی سرسخت بهمجسمه نظر میرسید. ذوب کردنش مکافاتی میشد...
البته راههایی برای مقابله با چنین دشمنانِ لاکپشتمانندی وجود داشت. مسئله فقط اینکناری بود که جنگیدنِ همزمان با دیوِ بلندقامت و اهریمنِ عقیقی کارِ سادهای نبود.جایگاهِ در واقع، دخترِ نِتِر با وجودِ داشتنِ رتبهٔ پایینتر، خطرناکتر به نظر میرسید.
در هر صورت، هیچکدامشان نشانهای از حملهجهنمیِ به مهمانان بروز ندادند. فقط بیحرکت ایستاده بودند،تهدیدآمیز گویی آنها را به اعماقِ معبد دعوت میکردند.
نفیس از میانِ دو هیولای قدرتمند گذشت و دقیقاًعضلاتِ همین کار را کرد. آتشبانان نیز که زیرِ بارِکاسی تاریکیِ نامهماننواز تحتِ فشار بودند، به دنبالش راه افتادند.
با رسیدن به وسطِ تالارِ بزرگ، ایستاد. پیشِبیشمار رویشان... سایهها ژرفتر هم میشد و نورِ فانوسهامختصری بهسادگی در آنها غرق و بیهیچ اثری ناپدید میشد.
انگار سرورِتندتر سایهها تمایلیداد نداشت دیده شود.
نفیس آهیبلندقامت کشید و بهخورد بالا نگاه کرد.
میتوانست حس کند چیزی عظیم در تاریکیِ آنسو حرکت میکند و از ارتفاعی باورنکردنی به اولحظهای خیره شده است. همزمان، صدایی دلهرهآور در سکوتِ معبدِ باستانی پیچید و او و جنگجویانش راغیرممکن از هر سو در بر گرفت. همچون خشخشِ بیشمار فلس که روی مرمرِ باستانی کشیده میشد.
گویی ماری عظیم در تاریکی میخزید، بدنِ غولپیکرشبیشمار را باز میکرد تا گردنِ درازش را بلندمختصری کند و از درون تاریکی به آنها خیره شود.
ندیدنِ آنتندتر موجودِ عظیمداد کمی ناخوشایند بود.
خوشبختانه کاسی آنجا بودمختصری تا به نفیس کمک کندکینهای بفهمد با چه چیزی روبهروست:
[یک... یک ترورِ متعالی.]
نفیس اخم کرد.
اربابِ اینتندتر معبد چندداد خادمِ قدرتمند داره؟
برایش... جالب بود. سرورِ سایهها واقعاًشعلههای مستقل بود؟ پس چطور احضارشدههایی قویترعضلاتِ از مالِ او داشت؟ کمی مضحک نبود؟
البته، خاندانِ بزرگِ دلاوریجهنمیِ با دخترخواندهاش بهاندازهٔ مورگان صادقانهعضلاتِ رفتار نمیکرد. اما باز هم...
تعدادِ این هیولاها اهمیت نداشت. مسئله فقط این بودشمشیرِ که نفیس حس میکرد هر کدامشان بسیار درندهتر و خطرناکترجهنمیِ از هر پژواکی بودند که تا به حال دیده بود.
ناگهان چیزِتندتر بسیار غیرمنتظرهایداد حس کرد...
ذرهای همدردی با شاهزادهٔ هیچ.
[خودِ سرورِ سایهها چطور؟]
کاسی چند لحظه ساکت ماند.
[کسِ دیگهایتندتر رو حس نمیکنم.قویه هیچکس اونجا نیست...]
اما درست همان موقع که این را گفت،چشمانش ناگهان صدای سردی از تاریکی طنینانداز شد ومنقبض آتشبانان را همچون ناقوسِ مرگ در بر گرفت:
«نفیسِ دلاوری... خوش اومدی. انتظارچشمانش نداشتم کسی به بلندمرتبگیِ آخرینزیرِ دخترِ شعلهٔ جاودان به دیدارم بیاد.»
سانی که روی تختی بلند از مرمرِ سیاه نشسته بود، ازراهنمای بالا به نفیس و جنگجویانش نگاه کرد. چهرهاش که پشتِ چوبِگذاشت سیاه و صیقلیِ نقابِ بافنده پنهان بود، هیچ حسی را نشان نمیداد.
با این حال،تکانِ توفانی از احساساتشعلههای در دلش غوغا میکرد.
اینجا در قلمروِ خودش، جایی که اکنون معبدِ بینام ایستاده بود، تقریباً به همهچیز آگاهنیاورد بود. دلیلش این بود که قطعهٔ عالمِ سایه منطقهٔ وسیعی در اطرافِ دژ را درکشتنِ بر میگرفت و به سانی اجازه میداد همهچیز را در همهجا و بهیکباره درک کند.
پس تمامِ مدت تماشا کرده بود که قدیس نفیس وخردشده آتشبانان را به سمتِ درهای معبد راهنمایی میکند. سانی فکرچشمانش کرده بود که برای روبهرو شدن با او آماده است.
اما اشتباه میکرد.
با دیدنِ چهرهاش، موهای نقرهای و درخشانش،جهنمیِ چشمانِ خاکستری و زیبایش، و آن عزمِ سرسختانهتهدیدآمیز و آشنا که در اعماقِ آرامِ آنها میدرخشید...
انگار صاعقهخورد به اوجهنمیِ زده بود.
قلبش تندتر از زمانیزرهِ میتپید که با آنبیشمار دیوِ اعظم روبهرو شده بود.
سانی در حالی که از تاریکی به نفیس نگاه میکرد، تمامِراهنمای دلایلی را به یاد آورد که تراشیده بود تا خودش راگذاشت از دردِ نزدیک بودن به اعضای دستهٔ سابقش در امان نگه دارد.
در آنبلندقامت لحظه، یک چیزِخورد ساده را فهمید.
...کارم تمومه.
چون لحظهای که نفیسزرهِ را دید، تمامِ منطقش دودشمشیرِ شد و به هوا رفت.
اصلاً منطقی بودن چه فایدهایقویه داشت؟ مگه خودش قبلاً ازمیچرخاند مزایای غیرمنطقی بودن دم نزده بود؟
سانی نفسِ عمیقی کشید، به عقب تکیهجهنمیِ داد و نگاهی به سرِ غولپیکرِ مارِنگاهِ روح انداخت که بر فرازِ تختش شناور بود.
سپس لحظهای درنگ کردجهنمیِ و با صدایی آرامگرفت و خالی از احساس گفت:
«نفیسِ دلاوری، خوش اومدی. انتظارفولادینش نداشتم کسی به بلندمرتبگیِ آخرینخردشده دخترِ شعلهٔ جاودان به دیدارم بیاد.»
نفیس به تاریکیجلوه خیره شد ونفیس سپس بهآرامی تعظیم کرد.
«درود، سرورِ سایهها. امیدوارم مشکلی نداشتهشعلههای باشید که اینطور خطابتون کنم... یاعضلاتِ ترجیح میدید چیزِ دیگهای صداتون کنم؟»
سانی چند لحظه ساکت ماند.
سرانجام بابلند لحنی یکنواختزرهِ جواب داد:
«مشکلی ندارم.تندتر اما میتونیداد سایه صدام کنی.»