چپتر 890: مسئولیتِ متقابل
0سه نفرِ دیگر ناپدید شدند و هیچ سرنخِ تازهای پیدا نشد. این بار، ناپدیدشدگان از بیدارشدگان نبودند. یکی سربازی معمولی بود، یکیدربارهٔ دانشمند، و دیگری عضوی از کادرِ پشتیبانیِ غیرنظامی. هیچ وجهِ اشتراکِ خاصی نداشتند؛ هیچ رشتهای که آنها را به یکدیگر یا بهدقیقاً قربانیِ اول وصل کند در کار نبود. هر سه از مکانهای متفاوتی ناپدید شده و آخرین بار در زمانهای مختلفی دیده شده بودند.
سانی و ورن در سکوت اقامتگاههایشان، جاهایی ازشود سکونتگاه را که بیشتر به آنجا رفتوآمد داشتند وچشمانش آخرین مکانهای شناختهشدهشان را بررسی کردند. هیچچیز پیدا نکردند.
در این حین،رفتوآمد چهرهٔ هر دویبررسی آنها رفتهرفته گرفتهتر میشد.
...در لحظهای، سانی نگاهی مشکوک به استادِ دیگر انداخت. واقعاً دربارهٔ ورن چه میدانست؟ ورنخونسردِ اهلِ قطبِ جنوب بود؛ نظامیِ باسابقهای با پروندهای درخشان، مبارزی قابل، و رهبری که افرادشداشته دوستش داشتند و به او احترام میگذاشتند. سرشتش بر پایهٔ انتقالِ حرارت و تقویتِ جسمانی بود.
دقیقاً چیزی نبود که بشود با آن از شرِنکردند جسدها خلاص شد... اما از طرفی، چه کسی گفتهمشکوک بود این کار حتماً باید با توانِ سرشت انجام شود؟
تقریباً در همان لحظه، ورن با همانانجام حالتِ خونسردِ همیشگیاش نگاهی گذرا به سانی انداخت.گذرا با این حال، چشمانش سرد و سنگین بود.
«شنیدهام یهآنجا خاطرهٔ ذخیرهسازیِداشتند فضایی داری.»
سانی باطرفی نگاهی تاریک بهحتماً او خیره شد.
«...اگه داشته باشم چی؟»
ورن چند لحظهٔ طولانی نگاهشتوانِ را به او دوخت وهمان بعد با آهی رو برگرداند.
«اوضاع اصلاً خوب نیست.»
سانی همطرفی با اوگفته همعقیده بود.
اگر آن دو همین حالا آنقدر بدبین شدههیچچیز بودند که به یکدیگر شک کنند، پس بقیهٔلحظهای ساکنانِ تأسیسات باید حسابی به هم ریخته باشند.
کمی هوشیاری هیچوقت چیزِ بدی نبود، اما با فشاریتقریباً که همین حالا روی دوشِ افراد بود، یک بارِسرد اضافه میتوانست جرقهای باشد که به انفجاری خشونتبار ختم شود.
آهی کشید.
«باید... آماده باشیمکسی تا یه سریباید تدابیر رو پیاده کنیم.»
ورن ازآنجا گوشهٔ چشم نگاهیشناختهشدهشان به او انداخت.
«چه تدابیری؟»
سانی با آرامش...رفتوآمد یا حتی با سردی،کردند به او خیره شد.
...خیلی خسته بود.
«هر تدبیری که جواب بده.»
استادِ دیگر مدتی ساکت ماند.
«من به افرادم ایمان دارم. حتی با این خستگی و بیخوابی هم نظمشون رو حفظ میکنن. اما غیرنظامیها...مشکوک اونا ممکنه دردسرساز بشن. با این حال، بهترین راه برای حلِ این مشکل اینه که از همون اولاحترام جلوی اتفاق افتادنش رو بگیریم. برای این کار، باید بفهمیم چه خبره و نذاریم آدمای بیشتری ناپدید بشن.»
سانی چند لحظهکسی درنگ کرد. سرانجامباید شانهای بالا انداخت.
«آره... امیدوارم بتونیم.»
با این حرف، بهباید سراغِ کارِ بعدیِ برنامهشانشود رفتند: سؤالوجواب از شاهدان.
شاید «شاهد» کلمهٔ درستی نبود. این بار، هر سه قربانی از افرادِ عادی بودند. به این معنانگاهی که طبقِ پروتکلهای ایمنیِ جدیدی که ورن وضع کرده بود، برای هرکدامشان یک همراه تعیین شده بود.افرادش قرار نبود در هیچ لحظهای تنها بمانند، چه رسد به آنقدر طولانی که بیهیچ ردی ناپدید شوند.
اما باطرفی این حال،گفته ناپدید شده بودند.
سؤالوجوابها چیزِ مهمی را روشن نکرد. همراهانِ مسئولیتِ متقابلِ هر سه قربانی حرفِ یکسانی میزدند... ناپدیدشدگان تمامِ روز کنارشان بودهاند، اما در لحظهایمیدانست کاملاً بیسروصدا و بدونِ اینکه کسی متوجه شود، غیبشان زده بود. دانشمند و عضوِ کادرِ پشتیبانی زمانی ناپدید شده بودند که همراهانشان دربشود خواب بودند، و سرباز هم ظاهراً وقتی غیبش زده بود که همرزمش رو برگردانده بود تا روی تعمیرِ یکی از برجکهای دیواری تمرکز کند.
بعد از اینکه سربازِ باقیمانده غیبتِسرشت همراهش را گزارش داد، مشخص شدحالتِ که دو نفرِ دیگر هم گم شدهاند.
هیچیک از سه قربانی پیش از ناپدید شدن رفتارِ عجیبی نداشتند و هیچرفتهرفته نشانی از ناراحتی بروز نداده بودند. هیچ سرنخی برای سانی و ورن وجودجنوب نداشت؛ هیچ رشتهای نبود که با کشیدنش بتوانند از این معما پرده بردارند.
خلقشان رفتهرفته تاریکتر میشد.
...در همان حین که داشتند از شاهدان پرسوجو میکردند، دو مرگ در سکونتگاه رخ داد. یکی از آنها دانشمندی بود که یک روز پیشتر علائمِ آلودگیجنوب به طلسم را گزارش داده بود. او را در اتاقی امن در مرکزِ پزشکیِ تأسیسات قرنطینه کرده بودند و در خواب آرام جان داده بود. چند بیدارشدهگفته که وضعیت را زیر نظر داشتند، موجودِ کابوسی را که دانشمندِ مرده به آن تبدیل شده بود از پای درآوردند و نگذاشتند کشتارِ اتاقِ امن تکرار شود.
دیگری یکی از کارکنان بود که از ترسِ به خواب رفتن، مقداری محرکِ نظامی از همان مرکزِ پزشکی دزدیدهسنگین بود. ناگزیر، این محرکها که برای سربازانِ بیدارشده ساخته شده بودند، فشارِ بیش از حدی به بدنش وارد کردند.اوضاع مرد از حال رفت و در مقابلِ چشمانِ دهها غیرنظامیِ وحشتزده، بر اثرِ نارساییِ حادِ قلبی در دم جان باخت.
سانی و ورن درست پسشناختهشدهشان از پایانِ پرسوجوهای بیثمرشان، گزارشِحین این مرگها را دریافت کردند.
سکوتِ سنگینی در اتاقِ خالیحتماً که حالا فقط آن دوشود در آن حضور داشتند، حاکم شد.
سرانجام، ورنآنجا دندان بهداشتند هم سایید.
«...همهچیز یهخورده خفهکنندهست، مگه نه؟»
استادِ محلی خسته بهداشتند نظر میرسید، اما همچنانهیچچیز خونسرد و مصمم بود.
سانی به صندلیاش تکیه داد وباید با خستگی به تختِ نرمی فکرهمان کرد که داخلِ کرگدن انتظارش را میکشید.
«آره. چیزای خیلی کمی هستنشناختهشدهشان که از حسِ ناتوانی خفهکنندهترحین باشن. ولی بهش عادت میکنی.»
ورن چهره در هم کشید.
«اگه ما دو نفرداشتند احساسِ ناتوانی میکنیم، پسهیچچیز بقیه چه حسی دارن؟»
کمی ساکتطرفی ماند وگفته بعد پرسید:
«سه روز.آنجا کشتی اونداشتند موقع میرسه، درسته؟»
سانی درگفته سکوت سرباید تکان داد.
«انتظار نداشته باش آریادنه تو اولینبررسی فرصت برسه. ناوبریِ دریایی کارِ راحتیدوی نیست. بهتره برای بدترین حالت برنامهریزی کنیم.»
...کمی بعد، ورن اطلاعیهای صادر کرد و ضمنِ تأکیدِ دوباره بر اهمیتِهمان تدابیرِ ایمنیِ جدید، به تمامِ کارکنانِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ دستور داد آنهاذخیرهسازیِ را موبهمو اجرا کنند. او همچنین تدابیرِ سختگیرانهتری برای مسئولیتِ متقابل وضع کرد.
افراد مجبور شدند همیشه در قالبِ گروه بمانند، رفتوآمدهایشان را در دفترهای ویژهای ثبت کنند، درلحظهای اقامتگاههای تنگ و شلوغ با هم سر کنند و فقط در بخشهایی از سکونتگاه تردد داشتهقابل باشند که به مسئولیتهای مستقیمشان مربوط میشد. حتی برای رفتن به دستشویی هم نمیتوانستند تنها باشند.
سربازانِ بیشتری مجبور شدند پستهایشان روی دیوارهای دژ را ترک کنند تا برنامهٔ گشتزنی را پر کنند و داخلِ ساختمانها نگهبانی بدهند.ذخیرهسازیِ هر بیدارشدهای که سرشتش برای شناسایی مناسب بود، به کار گرفته شد تا فضای داخلیِ سکونتگاه را زیر نظر بگیرد. خودِ ورنهمین بر همان بخشِ کوچکی از سیستمِ نظارتی که هنوز کار میکرد، نظارت داشت. سایههای سانی در نقاطِ کلیدیِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ کشیک میدادند.
اما با وجودِ تمامِ اینها...
در طولِ روزِکسی بعد، شش نفرِباید دیگر هم ناپدید شدند.
قبلی
بعدی