چپتر 1292: تاریخِ زمان
0نفیس سر تکان داد؛ یعنی توصیفِ تاجِ گرگومیش را خوانده بود. آن دوموجودِ میتوانستند از طریقِ [برکتِ غروب] با هم در ارتباط باشند تا دربارهٔ نحوهٔجانورانِ پیشبردنِ گفتگو با آنانکه مشورت کنند... اما واقعاً نیازی به این کار نبود.
پیرزن هیچ نشانهای بروز نداد کهنامی نشان دهد باید از او برحقیقتِ حذر باشند. پس میتوانستند خیلی راحت بپرسند.
با این حال، سؤالیشاهدِ بود که پیش از هراهریمنِ چیز باید پاسخش را میگرفتند.
سانی کمیبیدار جابهجا شدباشد و صدا زد:
«مادربزرگ...»
آنانکه، انگار از خوابی بیدارکشته شده باشد، تکانی خورد و باجویندهٔ چشمانِ کدرش به آنها نگاه کرد.
«بله، سرورم؟»
سانی که هنوز باباشد این لحنِ خطاب راحت نبود،آنها لحظهای فکر کرد و پرسید:
«تا به حالآلودگی دربارهٔ... آنچه آلودهیادآوریِ شد چیزی شنیدهاید؟»
پیرزن ناگهان خشکش زد. دستش که روی پارویداشتند هدایت بود، لرزید. تا مدتی، هیچ صدایی جزگلهٔ برخوردِ آب به بدنهٔ قایق به گوش نمیرسید.
انگار از شنیدنِ این سؤال خوشحال نشده بود. بااهریمنِ این حال، سانی و نفیس چارهای جز پرسیدنش نداشتند؛ بایدگروهی هرچه از دستشان برمیآمد دربارهٔ هدفِ احتمالیِ این کابوس میفهمیدند.
سرانجام، آنانکه آهی کشید.
«آنچه آلوده شد...آلودگی گمان کنم منظورتانیادآوریِ آلودگی است، سرورم.»
چشمانِ سانی برقی زد.
«آلودگی...؟»
با یادآوریِ وحشتهای لشکرکشیِ جنوب، ناگهان چیزی در ذهنش بهنگاه هم ربط پیدا کرد. سه موجودِ کابوس را کشته بود کهآلوده نامی مشابه داشتند: شاهدِ آلوده، منادیِ آلوده و جویندهٔ حقیقتِ آلوده.
اولی اهریمنِ سقوطکردهای بود که گلهٔ جانورانِ بیچشم را رهبری میکرد. دومیپیدا اهریمنِ فاسدشدهای در رأسِ گروهی از اجسادِ خشکیده با دهانهای دوختهشده بود؛سقوطکردهای سانی پس از آن نبرد، فریادِ خفه را به دست آورده بود.
سومی تایتانِ سقوطکردهای بود که در جریانِ نبردِ مشترکشاهدِ علیه سیلِ عظیمی از پلیدها در قطبِ جنوبِ شرقی،بیچشم تصادفی کشته بود و آینهٔ حقیقت نصیبش شده بود.
یعنی همهٔمشابه آنها از مقبرهٔمنادیِ آریل آمده بودند؟
پیرزن سر تکان داد.
«بله... آلودگی. عذر میخواهم، سرورم و بانویوحشتهای من. باید میفهمیدم که از این مسائلکشته بیخبرید. هرچه نباشد، شما از بیگانگان هستید.»
سانی و نفیسپیدا نگاهی به همنامی انداختند؛ نمیدانستند منظورش چیست.
آنانکه چند لحظهداشتند ساکت ماند و سپسحقیقتِ با لحنی جدی گفت:
«...برای اینکه بفهمید آلودگی چیست، اول باید کمیکدرش از تاریخِ رودِ بزرگ بدانید. سعی میکنم تاخطاب جایی که در توانم هست برایتان توضیح دهم.»
نفیس کمی اخم کرد.
«تاریخ؟ نمیفهمم رودی کهموجودِ توی زمان جریان داره،داشتند چه تاریخی میتونه داشته باشه.»
پیرزن لبخندِ کمرنگی زد.
«زمان درونِ مقبرهٔ آریل پیشبینیناپذیر و پیچیده است. گاهی کُند میگذرد و گاهی تند. گاهی زمان در قالبِ توفانهای عظیم برمیخیزد، یا راکد میشود، یا همچوندستش گردابی تا ابد به دورِ خود میچرخد. جریانها به هم میپیوندند و از هم جدا میشوند، یا بیهیچ ردی از بین میروند. اما با این حال...سرانجام برای بیشترِ ما، زمان همیشه در گذر است، مگر اینکه واردِ آبهای متلاطم شویم. درست مثلِ دنیای بیرون. فقط زمانِ ما با زمانِ آنجا فرق دارد.»
آنانکه با دیدنِ ردی ازبرقی سردرگمی در چهرهشان، لحظاتی بهذهنش فکر فرو رفت. سپس آهی کشید:
«بهترین راه برای توضیحش اینه: رودِ بزرگ واقعاً از آینده به گذشته جریان داره، اما این فقطجانورانِ نسبت به دنیای بیرون صدق میکنه. اینجا، این نوع زمان تفاوتی با مکان نداره. با این حال،سومی رود همچنان نسبت به خودش گذشته، حال و آیندهای داره. اینجا، این نوع زمان درست مثل زمانِ بیرونه.»
نفیس کمیمشابه سرش راشاهدِ کج کرد.
«پس میشه گفت من و سانی در آیندهای دور واردِ مقبرهٔ آریلبله شدیم — یعنی خیلی بالاتر در بالادستِ رود. اما همزمان میشه گفت یکخشکش ماه پیش وارد شدیم؟ هم فاصله و هم روزها معیاری برای زمان هستن؟»
پیرزن سر تکان داد.
«همینطوره. شما خردمندید، بانوی من.»
گوشهٔ لبِ سانی پرید.
«این دومین باره که بهتکانی نفیس میگه خردمند... ولی بهنگاه من حتی یک بار هم نگفته!»
با این حال، منظورش را فهمید. در واقع داخلِ مقبرهٔ آریل دو مفهوم به نامِنامی «زمان» وجود داشت — یکی جریانِ خودِ رودِ بزرگ بود که مستعدِ هر جور اتفاقِدومی عجیبی بود، و دومی هیچ تفاوتی با مفهومِ زمانی که با آن آشنا بودند نداشت.
پیرزن ادامه داد:
«پس رودِ بزرگ هم تاریخی داره. یا بهتره بگم، این ما مردمِ رود هستیم که تاریخ داریم. اینرأسِ تاریخ... خیلی وقت پیش شروع شد، وقتی کاهنهها برای اولین بار با مردمشون واردِ مقبرهٔ آریل شدن. دیگرانیعظیمی هم بودن — انواع انسانها و موجوداتی که در جستجوی حقیقت اومدن، حقیقتی که میگن در مصب پنهان شده.»
صدای خشدارش رنگِ حسرت گرفت:
«اون زمان بود که ما، پیامآورانِ طلسمِ کابوس، هم به رودِ بزرگ اومدیم. شنیدم که اونمشابه دوران یه عصرِ طلایی بوده. کاهنهها شهرهاشون رو بنا کردن و جویندگانِ قدرتمند عمارتهای تکافتادهای میونِ امواجگروهی ساختن. اونها از پایان فرار کرده بودن و در صلح و رفاه داخلِ مقبرهٔ آریل زندگی میکردن.»
نکتهای برایربط سانی عجیبموجودِ بود، پس پرسید:
«شنیدی؟ خودت اونجا نبودی؟»
حالا که فکرش را میکرد، وقتی آنانکه از آزار و اذیتِ پیروانِ بافنده حرف زدهلحنِ بود، اشاره کرده بود که خودش شخصاً آن را تجربه نکرده است. آن حرف درلرزید آن زمان کمی عجیب بود، اما سؤالاتِ بسیارِ دیگری وجود داشت که باید اول پرسیده میشد.
پیرزن به نرمی خندید.
«خدای من... البته که نه. شاید پیر به نظر برسم، اما اونقدرها هماولی باستانی نیستم. نه... من خیلی بعدتر به دنیا اومدم، وقتی بافت دیگه پاخشکیده گرفته بود. برخلافِ اونهایی که مثل شما از بیرون اومدن، من رودزاد هستم.»
سانی به خاطر سپرد کهمنادیِ بینِ بیرونیها و رودزادها تفاوتی هستگلهٔ و به گوش دادن ادامه داد.
آنانکه نفسِ خشداریشده کشید و بعدخورد با لحنی گرفته گفت:
«اما اون عصرِ طلایی... بالاخره به پایان رسید. اول،جنوب صدای ایزدان خاموش شد و باعث شد کاهنهها نگاهشونشاهدِ رو به مصب بدوزن. و بعد... بعد، آلودگی متولد شد.»