---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 59: سایهٔ منارهٔ سرخ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 59: سایهٔ منارهٔ سرخ

0

سانی از روی لاشخورِ مرده پایین پرید،‌بار​ شمشیرش را برداشت و سوت زد تا به‌می‌کشیدند​ کاسی خبر دهد که بیرون آمدن بی‌خطر است.

طولی نکشید که کاسی از شکافِ‌می‌کرد​ کوچکی در دیوارِ مرجانی بیرون خزید و‌موجودی​ با احتیاط پاهایش را روی زمین گذاشت.

دخترِ نابینا با تکیه بر عصایش‌وحشت‌ها​ ایستاد، سرش را کمی چرخاند و‌آن‌ها​ به صدایِ آرامِ قدم‌های سانی گوش داد.

سانی به کاسی نزدیک شد، دستش را گرفت و آرام روی شانهٔ‌تقلا​ خودش گذاشت. سپس با دقت چاله‌های خون را دور زد و دخترِ‌بود​ نابینا را به سمتِ پژواک راهنمایی کرد. در راه با هم حرف زدند.

کاسی پرسید:‌خون‌آشام​ «اون هزارپاها‌شاخک‌های​ پیداشون شد؟»

در طولِ سفرشان در‌ناامیدی​ هزارتو فهمیدند که لاشخورها‌تاریکی​ تنها موجوداتِ آنجا نیستند.

انواعِ مختلفی از هیولاها در جنگلِ سرخ زندگی‌دست‌کم​ می‌کردند که شب‌ها درونِ صخره‌های مرجانی پنهان می‌شدند‌هیولاهای​ و با طلوعِ آفتاب برای شکار بیرون می‌آمدند.

کلونی‌های هوشمندی از کرم‌های گوشت‌خوار بودند که از زیرِ گلِ سیاه حمله می‌کردند، گل‌های گوشت‌خواری‌تاریکی​ که طعمه‌شان را با تاک‌های خون‌آشام خفه می‌کردند، و شاخک‌های شفاف و عجیبی که یک بار‌کدام​ دیده بودند لاشخوری را که با ناامیدی تقلا می‌کرد، به درونِ شکافِ غارمانند و تاریکی می‌کشیدند.

هنوز نمی‌دانستند چه نوع موجودی در‌عجیبی​ آن شکاف پنهان شده است. سانی‌می‌کرد​ امیدوار بود که هرگز هم نفهمند.

خلاصه هزارتو خانهٔ انواع‌واقسامِ‌ناامیدی​ وحشت‌ها بود که هر کدام‌می‌کشیدند​ دست‌کم از رتبهٔ بیدارشده بودند.

همهٔ آن‌ها مردارخوار بودند‌خانهٔ​ و از بقایای به‌جامانده از‌رتبهٔ​ هیولاهای دریای تاریک تغذیه می‌کردند.

اگر فرصتش پیش می‌آمد، با‌شاخک‌های​ کمالِ میل یکدیگر را هم می‌بلعیدند؛‌ناامیدی​ چه برسد به سه انسانِ آبدار.

خوشبختانه مشخص شد که سپاهِ زره‌پوش به‌شدت‌بار​ قلمروطلب است و به نظر می‌رسید در این‌می‌کشیدند​ منطقه از صخرهٔ سرخ دستِ بالا را دارد.

با اینکه زره، اندازه و قدرتِ بدنیِ لاشخورها از‌می‌کشیدند​ آن‌ها حریفانی مهیب می‌ساخت، اما سروکله زدن با یک نوع‌نفهمند​ موجود بی‌نهایت بهتر از رویاروییِ مداوم با خطری ناشناخته بود.

هیولاهای هزارپا جدیدترین دشمنِ‌خانهٔ​ سپاهِ زره‌پوش بودند که‌دست‌کم​ با آن‌ها روبه‌رو شده بودند.

طولِ برخی از این جانوران بیش‌شفاف​ از ۳ متر بود، با کیتینِ سرخ‌می‌کرد​ و درخشان و صدها پای کوچکِ تندرو.

آن‌ها به‌شکلی منزجرکننده سریع و چابک بودند، می‌توانستند در‌لاشخوری​ گل‌ولای حرکت کنند، از دیوارهای مرجانی بالا بروند و‌نوع​ حتی با سرعتی باورنکردنی از بالا روی قربانیانِ غافلگیرشده بیفتند.

بدتر از آن، بدنشان می‌توانست روغنِ‌می‌کرد​ سیاه و خورنده‌ای ترشح کند که قوی‌ترین‌موجودی​ زره‌ها را در چند ثانیه ذوب می‌کرد.

تنها ویژگیِ مثبتِ هیولاهای هزارپا این‌وحشت‌ها​ بود که پوسته‌های کیتینی‌شان چندان سفت نبود‌مردارخوار​ و شمشیر به‌راحتی در آن‌ها فرو می‌رفت.

سانی بدون‌تاک‌های​ اینکه برگردد‌خفه​ جواب داد:

«آره، شش‌تاشون. چندتا لاشخور هم بودن.‌عجیبی​ گذاشتیم به جونِ هم بیفتن و‌می‌کرد​ بعد بازمانده‌ها رو از پای درآوردیم.»

کاسی آبِ‌دیده​ دهانش را‌ناامیدی​ قورت داد.

«صدمه دیدی؟»

«چیزی نبود‌تاک‌های​ که زره‌مون نتونه‌شاخک‌های​ جلوش رو بگیره.»

«سنتوریون چی؟»

سانی نگاهی به‌لاشخوری​ لاشهٔ نیمه‌خورده انداخت‌می‌کرد​ و لبخند زد.

«دیگه قرار نیست مزاحممون بشه.»

این دومین هیولایی از رتبهٔ بیدارشده‌شفاف​ بود که پس از ورود به‌تقلا​ عالمِ رؤیا از پای درآورده بودند.

در مقایسه با رویاروییِ اول، این‌عجیبی​ نبرد بسیار راحت‌تر پیش رفت. کسی‌می‌کرد​ نمرد و کسی هم آسیبِ جدی ندید.

پژواک حتی هر‌لاشخوری​ دو انبرکش را‌می‌کرد​ حفظ کرده بود.

«چندتا خردهٔ روح گیرمون اومد؟»

سانی شمرد.

«باید ۱۱ تا باشه.»

حالا نوبتِ‌دیده​ کاسی بود‌ناامیدی​ که لبخند بزند.

«این بزرگ‌ترین‌نفهمند​ غنیمتمون تا الانه!‌انواع‌واقسامِ​ اونم با اختلاف!»

سانی سر تکان داد.

«آره.»

با این حال بارِ دیگر نتوانسته بودند خاطره‌ای به دست بیاورند. سانی مطمئن نبود که بدشانسی‌اش مقصر‌بود​ است یا نه، اما نه او و نه نفیس در دو هفتهٔ گذشته نتوانسته بودند حتی یکی‌دریای​ هم به دست بیاورند. انگار طلسم تصمیم گرفته بود که تا همین‌جا هم به‌اندازهٔ کافی گیرشان آمده است.

هیچ‌وقت نمی‌تونه کافی باشه!

آهی کشید.

یکی از بازی‌هایی که او و کاسی دوست داشتند در زمانِ اردو زدن انجام دهند، این بود‌نمی‌دانستند​ که دربارهٔ چیزهایی که بعد از بازگشت به جهانِ واقعی و پولدار شدن می‌خرند، بحث کنند. با‌همهٔ​ این حال اول باید چند خاطره جمع می‌کرد تا به حراج بگذارد. وگرنه پول از کجا می‌آمد؟

سانی که غرق در حرص و‌می‌کرد​ طمع شده بود، به پژواک نزدیک شد‌موجودی​ و با نارضایتی به آن نگاه کرد.

«هی، تو!‌نفهمند​ جویدن رو‌خانهٔ​ بس کن!»

لاشخور مطیعانه خشکش زد،‌خفه​ در حالی که هنوز تکه‌ای‌دیده​ گوشت از دهانش آویزان بود.

«تُفش کن بیرون!»

سانی سر تکان داد، به کاسی‌می‌کرد​ کمک کرد تا در جایش بنشیند‌نوع​ و افسار را به دستش داد.

«این عجیب‌الخلقه عملاً نصفِ سنتوریون رو بلعید. آخه‌دست‌کم​ این چه وضعشه؟ بینِ این‌همه پژواک تو دنیا،‌هیولاهای​ چرا من باید گیرِ یه پژواکِ معیوب بیفتم؟»

سایه‌اش با وقار سر تکان داد و نشان داد که‌لاشخوری​ کاملاً احساسش را درک می‌کند. سانی با چشمانِ ریزشده به‌موجودی​ آن نگاه کرد. چه همبستگیِ نادری. هرچند سایه هیچ پژواکی نداشت...

خودش گیرِ‌خون‌آشام​ چه آدمِ‌شاخک‌های​ معیوبی افتاده بود؟

عوضیِ پررو...

کاسی خندید.

«پشت‌سرِ مرکبم بد نگو.‌خفه​ پژواکِ خیلی خوبیه! من‌بار​ که خیلی ازش خوشم میاد.»

حالا دیگه شد «آقا»، هان؟

سانی دوباره سر تکان داد و مشغولِ جدا کردنِ گوشت‌های باقی‌مانده از لاشهٔ سنتوریون شد. سپس، گوشت را داخلِ‌نفهمند​ خورجین‌های جلبکی که به لاشخورک بسته شده بود، گذاشت. خودش این خورجین‌ها را درست کرده بود تا ظرفیتِ حملِ گروه‌پیش​ را بالا ببرد. هرچه باشد، قرار بود لاشخورک فوق‌العاده قوی باشد؛ استفاده نکردن از این مزیت یک اشتباهِ محض بود.

پس از آن، سانی آهی کشید و سراغِ ناخوشایندترین کار رفت: برداشتنِ کیسه‌های روغن از جسدِ هیولاهای‌دریای​ هزارپا. هر کدام دو کیسه داشتند که به غده‌ای خاص متصل بود. کلِ این فرایند بیشتر چندش‌آور‌زره‌پوش​ بود تا خطرناک، زیرا اثرِ خورندگی تنها پس از ترکیبِ مایعاتِ این دو کیسه به دست می‌آمد.

هنوز راهی برای استفاده از روغنِ هزارپا پیدا نکرده‌دیده​ بودند، اما نفیس اصرار داشت تا جای ممکن آن‌نمی‌دانستند​ را جمع‌آوری کنند. مطمئن بود که روزی به کار می‌آید.

دست‌کم، این‌خون‌آشام​ روغن به‌شدت‌شاخک‌های​ قابل‌اشتعال بود.

حرف از نفیس شد؛ تا سانی کارِ جمع‌آوریِ کیسه‌ها را تمام کند، او‌موجودی​ تمامِ خرده‌های روح را جمع کرده بود و جلوی پژواک ایستاده بود. سانی غنائمش‌بیدارشده​ را به او نشان داد و با احتیاط آن‌ها را در خورجینی جداگانه گذاشت.

پرسید: «تموم شد؟»

نفیس سر تکان داد.

سانی به آسمان نگاه کرد تا زمان را تخمین‌لاشخوری​ بزند. خورشید درست بالای سرشان، در ارتفاعِ آسمانِ خاکستری‌نوع​ بود. هنوز بخشِ زیادی از روز باقی مانده بود.

«نظرت چیه؟ ما دقیقاً بینِ تپهٔ‌می‌کرد​ تخت و ستیغِ استخوانیم. برگردیم یا‌نوع​ سعی کنیم امروز به ستیغ برسیم؟»

سطحِ زمینِ هزارتو یکنواخت نبود. برخی قسمت‌ها بالاتر از بقیه قرار داشتند. در حالِ حاضر، آن‌ها در‌دریای​ یکی از همین مناطق بودند. دریای تاریک در اینجا بسیار کم‌عمق‌تر بود، به این معنی که عوارضِ‌زره‌پوش​ طبیعیِ بیشتری در طولِ شب روی آب باقی می‌ماندند. این باعث می‌شد فاصلهٔ بینِ آن‌ها کوتاه‌تر شود.

نفیس کمی‌تاک‌های​ فکر کرد‌خفه​ و سپس گفت:

«تا ستیغِ استخوان پیش می‌ریم.»

دیروز بیشترِ مسیرِ منتهی به آنجا را شناسایی کرده بودند، بنابراین خطرِ چندانی برای گم شدن در هزارتو و‌نفهمند​ نرسیدن در زمانِ مقرر وجود نداشت. با مرگِ سنتوریونِ زره‌پوش، عنصرِ غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای که در چند روزِ گذشته زندگی‌شان را سخت‌تر‌پیش​ کرده بود نیز از بین رفته بود. با در نظر گرفتنِ این موضوع، تصمیمِ ستارهٔ دگرگون منطقی به نظر می‌رسید.

سانی سر تکان داد.

«باشه.»

با این‌خون‌آشام​ حرف، سایه‌اش را‌شفاف​ به جلو فرستاد.

مدتی بعد، داشتند به ستیغِ استخوان نزدیک می‌شدند. خورشید آمادهٔ‌بیدارشده​ غروب می‌شد، اما هنوز زمانِ کافی برای رسیدن به جای‌اگر​ امن داشتند. با این حال، سانی احساسِ خطر و ناراحتی می‌کرد.

این احساس کمی پس از ترکِ صخره‌ها به جانش افتاده بود. همیشه نزدیکِ غروب ظاهر‌تاریکی​ می‌شد و تا آخرین دقایقِ غروبِ آفتاب ادامه می‌یافت، سپس ناپدید می‌شد و او را‌وحشت‌ها​ گیج و مضطرب رها می‌کرد. هرچه بیشتر به سمتِ غرب می‌رفتند، این احساس قوی‌تر می‌شد.

انگار در آن زمان یک جای‌عجیبی​ کارِ دنیا می‌لنگید. اما سانی هرچه تلاش‌غارمانند​ می‌کرد بفهمد این ایراد از کجاست، نمی‌توانست.

در نهایت، تصمیم گرفت این حسِ ناخوشایند را با گروه در میان بگذارد. دخترها پس‌شده​ از شنیدنِ حرف‌هایش تعجب کردند. انگار متوجهِ هیچ چیزِ عجیبی نشده بودند. حتی کاسی که‌مردارخوار​ پیوندش با مکاشفات شهودی باورنکردنی به او می‌داد نیز این احساسِ عجیب را تجربه نکرده بود.

با این حال، او نظریه‌ای مطرح کرد. از آنجا که سانی تنها کسی بود که این‌هیولاهای​ احساس را دریافت می‌کرد، منطقی بود فرض کنند ویژگیِ منحصربه‌فردی در او وجود دارد که این‌مشخص​ امر را ممکن می‌سازد. و تنها تفاوتِ او با دخترها از نظرِ ادراک، حسِ سایه‌اش بود.

به این معنی که منشأ‌شاخک‌های​ این ناهنجاری، به احتمالِ زیاد،‌لاشخوری​ ربطی به رفتارِ سایه‌ها داشت.

با راهنماییِ او، سانی سرانجام توانست دلیلِ ناراحتی‌اش را بفهمد. همان‌طور که معلوم شد، حق‌می‌کشیدند​ با کاسی بود؛ در ساعاتِ نزدیک به غروب، وقتی خورشید در آسمانِ غربی پایین می‌آمد، سایه‌ای‌دست‌کم​ پهناور در هزارتو حرکت می‌کرد که حواسش را تحت‌تأثیر قرار می‌داد و باعث می‌شد مورمورش شود.

سایه آن‌قدر دور و عظیم‌تقلا​ بود که دیده نمی‌شد، اما او‌نمی‌دانستند​ همچنان می‌توانست حضورش را حس کند.

وقتی دربارهٔ آن سایهٔ عظیم به‌وحشت‌ها​ کاسی گفت، او سر تکان داد،‌آن‌ها​ انگار که همین همه‌چیز را توضیح می‌داد.

سپس گفت:

«اون سایهٔ منارهٔ سرخه.»

ناولها | novelha.net