چپتر 193: دخمهها
0نفیس بیآنکه وقت تلف کند، بیصدا به درونِ شکاف پرید.کای درست پیش از آن، شعلههای سفیدی در چشمانش گر گرفت.برخاست تاریکی پیکرِ باریکش را تماموکمال بلعید، همچون آروارهٔ موجودی ناشناخته.
«لعنت به همهچی.»
سانی با چهرهای ناخشنود جلو رفت. اما پیش ازمشخص آنکه بتواند به شکاف نزدیک شود، کاستر ناخواسته راهش رانبرد سد کرد. لحظهای بعد، آن میراثدارِ مغرور هم ناپدید شد.
سانی لحظهای درنگ کرد و بعد به عقب نگریست. میخواست ببیندبودند کاسی برای پایین رفتن به کمک نیاز دارد یا نه، اما جایآزادانه نگرانی نبود. کای از قبل او را بهآرامی در آغوش گرفته بود.
کماندارِ جذاب بهنرمی در هوا برخاست، ثانیهای همانجانگرانی شناور ماند و سپس به درونِ تاریکی سُر خورد.جذاب سانی چند بار پلک زد و سر تکان داد.
«خودنما...»
افی هم خیلی زود به دنبالِ بقیه رفت و خاطرهٔدستِ درخشانش را با خود برد. سانی که در تاریکی تنهاآماده مانده بود لرزید، خود را در سایه پیچید و پایین پرید.
چند ثانیه سقوط کرد و بعد روی سنگِ سختی فرود آمد؛ ضربهٔ این برخورد لرزهٔ دردناکی بهنقرهایاش استخوانهایش انداخت. وقتی ایستاد، دید در تونلی باریک است. دیوارهایش از سنگِ فرسوده بود و مشخص بودخودِ که به دستِ انسان ساخته شدهاند. بقیهٔ اعضای دسته از قبل آنجا بودند و برای نبرد آماده میشدند.
نفیس شمشیرِ بلندِ نقرهایاش را احضار کرده بود. ازآنجاکه تونل برای استفادهٔ آزادانه ازگرفته شمشیر بهاندازهٔ کافی عریض نبود، آن را با دو دست گرفته بود—یک دستکشِ زرهیچند روی قبضه بود و دیگری روی خودِ تیغه، در میانهٔ راه تا نوکِ شمشیر.
کاستر هم شمشیری در دست داشت. اما سلاحِ او جیانِ ظریفی بود؛ با نقشونگارهای زیبایی که روی تیغهاش حکازآنجاکه شده بود و محافظی مثلثی که از یشمِ سبز تراشیده بودند. سانی نمیدانست آن خاطره از چه ردهای است،شمشیری اما خوب میدانست که بینهایت قدرتمند است. دیده بود که گوشت، استخوان و فولاد را به یک اندازه راحت میبُرد.
در آن لحظهدید جیان نورِ سبزِ شبحواریدیوارهایش از خود ساطع میکرد.
افی سپرِ گرد و بزرگش را احضار کرده بود، اما ترجیح داد نیزهٔ برنزیِ باستانی رابلندِ در دریای روح باقی بگذارد. با اینکه آنقدر مهارت داشت که حتی در این فضای باریکقبضه هم از آن استفاده کند، سپر بسیار هولناکتر بود، بهویژه با در نظر گرفتنِ قدرتِ هرکولیاش.
چهرهٔ کای کمی گرفته بود. نگاهِ ماتمزدهای از روی شانه به پرهای تیرهایآغوش سنگینش انداخت، آهی کشید و دستش را دراز کرد. بهجای کمان، فالکاتای ظریفیسُر در دستش ظاهر شد. انحنای زیبای تیغهاش برقی زد و نور را بازتاب داد.
آخرین نفری که سلاحش را بیرون کشید، کاسی بود. در کمالِ تعجب راپیری باریک را ازنقرهایاش غلافی که به کمربندش بسته شده بود بیرون کشید... و رهایش کرد. در میانِ حیرتِ سانی راپیرخودِ به زمین نیفتاد، بلکه در هوا شناور ماند، انگار با نخی نامرئی به دخترِ نابینا وصل بود.
سپس کمی چرخید و جلویباریک او معلق ماند... درحالیکه نوکش دقیقاًانسان به سمتِ سانی نشانه رفته بود.
«اِ... چی؟»
کاسی لبخند زدرفتن و سرش رادارد به طرفِ او چرخاند.
«آه، لطفاً رقصندهٔانسان خاموش رو ببخش.بقیهٔ پیشِ غریبهها خجالت میکشه.»
سانی پشتِ سرش را خاراند.باریک کاسی که گیجیِ او رادستِ حس کرده بود، توضیح داد:
«رقصنده یه پژواکه وانسان شریکِ منه. ما خوباعضای با هم کار میکنیم.»
شمشیرِ باریک انگار که به حرفهایش پاسخ دهد، ناگهان دورِ دخترِقبل نابینا چرخید و به موقعیتِ قبلیِ آن... یا شاید او؟... برگشت. باشناور این حال، هنوز هم با حالتی نسبتاً غیردوستانه به سانی اشاره میکرد.
«ها... باشه.»
افی حرفشان رادید قطع کرد واست او را صدا زد:
«هی، سانی. الان بهترین وقتهساخته که دوستدخترت رو دعوت کنیآنجا تا به ما ملحق بشه.»
بقیهٔ اعضای دستهرفتن با چهرههایی گیجدارد به آنها خیره شدند.
سانی دندانقروچه کرد.
«چند بارایستاد باید بهت بگم،باریک اون دوستدخترم نیست!»
با دیدنِ نگاههایدستِ عجیبی که بقیه بهبقیهٔ او میانداختند، آهی کشید.
«افی! بهشون بگو!»
زنِ شکارچی حتی به دست انداختنِ اواعضای ادامه نداد. همین یک موضوع بهتنهایی بهشمشیرِ سانی فهماند که وضعیتشان واقعاً چقدر وخیم است...
«سانی هم یه پژواکتونلی داره، اون هم یهفرسوده پژواکِ قدرتمند. یالا، احضارش کن.»
او همین کار را کرد و لحظهای بعد، قدیسِ سنگی از درونِ سایهاش پا بهشمشیرِ تونل گذاشت. چشمانِ یاقوتیاش از پشتِ نقابِ کلاهخود با شعلههایی سرخ میسوخت. هیولای کمحرف نگاهیدستکشِ گذرا به آدمهای دورتادورش انداخت و بعد با بیتفاوتی رو برگرداند تا به تاریکی چشم بدوزد.
به همین سادگی، گروهِ ششنفرهشان به گروهی هشتنفرهنگرانی تبدیل شده بود... خب، اگر میشد یک شمشیرِ باریکِجذاب پرنده و دمدمیمزاج را هم عضو به حساب آورد.
...ناگهان، صدایی از دوردست باعث شد همه برای لحظهایآنجا خشکشان بزند. افی با چهرهای درهم به سمتی کهکرده صدا از آن میآمد نگاه کرد و آهی کشید.
«بسیار خب. تا همینجاتونلی هم کلی وقت تلف کردیم.مشخص دنبالم بیاین... و آماده باشین.»
با این حرف، قدمی به جلو برداشت و بهدسته عمقِ تونل رفت. سانی هم به دنبالش رفت واحضار به قدیسِ سنگی دستور داد نزدیکِ کای و کاسی بماند.
مدتی بعد، چیزی زیرِ پایش قرچدارد صدا داد. پایین را که نگاهبهآرامی کرد، دید... یک استخوان است. استخوانِ انسان.
«اینجا کجاست؟»
زنِ شکارچی نگاهی بهتونلی عقب انداخت و بافرسوده لحنی گرفته جواب داد:
«دخمهها.»
سانی اخم کرد.
«از کِی تا حالا زیرِشدهاند شهرِ تاریک دخمه هست؟ چرابودند تا حالا نشنیدم حرفی ازشون بزنی؟»
افی پیشایستاد از جواب دادنباریک کمی مکث کرد:
«دخمهها همیشه اینجا بودن. کلِ زیرِ شهر کشیده شدن، فقط بیشترِ تونلها خیلی وقت پیش فرو ریختن. دراحضار موردِ اینکه چرا شکارچیها دوست ندارن حرفی ازشون بزنن... دلیلش اینه که تعدادِ خیلی کمی اونقدر دیوانهان کهمیانهٔ برن تو همین بخشهای باقیموندهٔ دخمهها کاوش کنن، و تعدادِ خیلی کمتری هم برمیگردن تا داستانش رو تعریف کنن.»
بعد اضافه کرد:
«مهم نیست هاروس چقدر قدرتمنده، آدم فقط در صورتی میتونه اینجا زندهآماده بمونه که راهش رو بلد باشه. و فقط دو سه نفر ازبهاندازهٔ ما شکارچیهای سکونتگاهِ بیرونی راه رو بلدیم. برای همین باید بتونیم گمش کنیم.»
در همین حین، سانی متوجهِ استخوانهای بیشتر و بیشتریمشخص شد که روی زمین ریخته بود. همهٔ آنها طوریبودند به نظر میرسیدند که انگار روزگاری متعلق به انسانها بودهاند.
«از این وضعیت خوشم نمیاد.»
سرش راپایین بلند کردکمک و پرسید:
«میشه برگردیم به اون حرفی کهبقیهٔ زدی و گفتی آدمهای خیلی کمی میتوننمیشدند از اینجا زنده فرار کنن؟ دلیلش چیه؟»
زنِ شکارچیایستاد چهره درتونلی هم کشید.
«دلیلش اینه که...»
با این حال، پیش از آنکهدارد حرفش تمام شود، چیزی از دلِبهآرامی تاریکی بیرون آمد و راهشان را بست.
چشمانِ سانی گرد شد.
درست همانجا روبرویشان، جسدی روی مرزِ میانِ نور ومشخص تاریکی ایستاده بود و با مغاکِ سیاه و خالیِبودند حدقهٔ چشمانش به آن شش انسان خیره شده بود.
...نه، درمشخص واقع جسد نبود.ساخته یک اسکلت بود.
برخلافِ تمامِ قوانینِ منطق و فیزیک، موجودی که از چیزیکای جز استخوانهای انسان ساخته نشده بود، ناگهان به جلو یورشبرخاست برد و دندانهایش را با پوزخندی گرسنه به نمایش گذاشت.