چپتر 1952: فلجِ انتخاب
0«امروز اصلاً تمومی نداره!»
سانی با حالتیافسونِ بسیار عجیب بهدروازهٔ فانوسِ سایه خیره ماند.
امروز، کلیدِ تسلط بر گامِ بعدیِ رقصِ سایهششتا را پیدا کرده بود. بعدتر هم راهی یافتهبررسیاش بود تا جادویش را به اوجِ تازهای برساند.
و حالا فهمیده بود کهموضوع درِ عالمِ سایه تمامِ ایناینکه مدت در جیبش بوده است!
خب، بسیار خب... همانطور که آیکو با کمالِ ادبآنقدر یادآوری کرده بود، از نظر فنی این اتفاقات در طولِتوضیح چند روز رخ داده بود. ولی باز هم فرقی نمیکرد.
قلبِ بیچارهاش چطورافسونِ باید این رگبارِ افشاگریهایمستقیماً حیرتانگیز را تحمل میکرد؟
«کی به قلبِتحمل من اهمیت میده؟میده بههرحال ششتا یدکی دارم...»
سانی برخاست، به فانوسِ سایه نزدیک شدتوضیح و آن را با احتیاط برداشت. در سکوتمیتوانستند بررسیاش کرد؛ رفتهرفته اخمی عمیق بر چهرهاش نشست.
تقریباً مطمئن بود که حدسش درست است. در آن لحظهٔ کوتاهی که سانیدروازهٔ با خاطرهٔ ایزدی درآمیخت، هر دو یک چیزِ واحد شده بودند. در نتیجه، نگاهِمیتوانستند گذرایی به ماهیتِ واقعیِ فانوسِ سایه و آنچه زیرِ سطحش پنهان بود، انداخته بود.
البته که آن را کاملاً درکدروازهٔ نکرده بود، اما آنقدر فهمیده بود کهمیداد به ماهیتِ افسونِ [دروازههای سایه] پی ببرد.
سانی تقریباً مطمئن بودمیکرد که دروازهٔ فانوسِ سایه مستقیماًیدکی به عالمِ سایه راه دارد.
این موضوعمستقیماً چند چیزدارد را توضیح میداد.
مثلاً اینکه چرا مقدارِ بینهایتی از سایهها میتوانستند وارد فانوسِافسونِ سایه شوند و سپس برگردند. یا اینکه چرا قطعهٔ عالمِمیداد سایه میتوانست درونش ذخیره شود، اما نمیشد آن را بیرون آورد.
بههرحال، آن قطعه زمانی از عالمِ سایه کنده شده بود کهچیز موجودی هولناک از آنجا گریخته بود. پس سانی با بازگرداندنِ قطعهشوند به جایگاهِ اصلیاش، داشت شکافی را در عالمِ سایه ترمیم میکرد.
و مسلماً نمیتوانست کلِمیکرد قلمروِ ایزدی را از درونِیدکی فانوس بیرون بکشد، مگر نه؟
صرفِ فکر کردن بهدارد این چیزها سانی رامیداد غرق در ناباوری میکرد.
«عالمِ سایه...»
شش عالمِ ایزدی در پهنهٔ هستی وجود داشت. پس از آنکه هفتمین عالمِ ایزدی — عالمِچرا رؤیا — متولد شد، رفتهرفته عوالمِ فانی را بلعید و آنها را در خود ادغام کرد. همینقطعه سرنوشت گریبانِ پنج عالم از آن شش عالمِ ایزدی را هم گرفت... دستکم طبقِ گفتهٔ گلِ باد.
سانی عمیقاً گمان میکرد دریای توفان همان چیزی است که از عالمِ ایزدیِ ایزدبانوی توفان باقی مانده. گورِ خدا بهاحتمالِ زیاد زمانینشست عالمِ ایزدیِ ایزدِ خورشید بوده است. هرچند هیچ مدرکی نداشت، اما باور داشت که جنگلِ سوخته عالمِ ایزدیِ ایزدِ دل بوده است.پنهان عالمِ ایزدیِ ایزدبانوی جانوران جایی در قلمروِ سرود قرار داشت... دشتِ رودِ ماه ممکن بود در گذشته بخشی از آن بوده باشد.
و بعد دنیای خودش، زمین، در میانتوضیح بود که به نظر میرسید عالمِ ایزدیِسایهها پیشینِ ایزدبانوی جنگ، یعنی ایزدِ حامیِ بشریت، باشد.
تکلیفِ پنج عالمِ ایزدی روشن بود، اما عالمِ سایه همیشه یک معما باقیدروازهٔ مانده بود. کجا بود؟ عالمِ رؤیا آن را هم بلعیده بود؟ اگر اینطورسایهها بود، بقایای عالمِ ایزدِ سایه در کدام منطقه از این دنیای کابوسوار قرار داشت؟
سانی هرگز هیچ جایی را ندیده یا دربارهاشراه نشنیده بود که شبیهِ عالمِ سایه باشد. بنابراینچرا همیشه کنجکاو بود که چه بر سرش آمده است.
و حالا...حیرتانگیز میتوانست برودمیکرد و خودش بفهمد.
با فکر کردن به این موضوع،چیز سانی به خود لرزید؛ ناگهان حسِمقدارِ وحشتی وصفناپذیر وجودش را فرا گرفت.
«میتونم؟ اصلاًپنهان باید اینالبته کار رو بکنم؟»
پاسخ به سؤالِافسونِ اول آسان بود —مستقیماً بله، او قطعاً میتوانست.
سایهاش از همان ابتدا که فانوسِ سایه را به دست آورده بود، میتوانستاحتیاط وارد آن شود. حالا که سانی پیکرِ سایه را داشت و میتوانست کنترلِدرست مستقیمِ سایههایش را به دست بگیرد، خودش هم میتوانست این کار را بکند.
در واقع، احتمالاً حتی پیش از متعالی شدن هم میتوانست با استفاده از گامِ سایه شکلِ سایهایشوند غیرمادی به خود بگیرد و این کار را بکند. فقط سانی رغبتی به امتحان کردنش نداشت، چونگریخته هیچ از درونِ فانوسِ سایه نمیدانست و اگر واردش میشد، کسی بیرون نمیماند که او را برگرداند.
اما حالا...
یکی از آواتارهایش میتوانست فانوس را نگه دارد و آن یکی به درونشمیداد پا بگذارد. تازه، میتوانست دستکم دو آواتار را برای مدتی نامحدود حفظ کند. ودرونش مهمتر از آن، استفادهٔ غیرفعال از گامِ سایه دیگر جوهرش را هم مصرف نمیکرد.
پس، امکانش فراهم بود.
اما سانی مطمئن نبوددارد که باید از آنمیداد استفاده کند یا نه.
یک دلیلِ بزرگ برای رفتن بهدرک عالمِ سایه داشت و یک دلیلِ بسیاردروازهٔ بزرگتر برای اینکه از آن حذر کند.
دومی واقعاً نیازی به توضیح نداشت. فقط کافی بود نگاهی به اطراف بیندازد تا بفهمد چرا قدممقدارِ گذاشتنِ کورکورانه به عالمی ایزدی و سقوطکرده فکرِ بدی است. گورِ خدا، دریای توفان و جنگلِ سوختهزمانی — هر سه مکان معنای دقیقِ مرگبار بودن بودند و کابوسوارترین گوشههای این جهانِ هولناک را نشان میدادند.
و با اینکه سانی دلیلی برای این باورششتا نداشت، حس میکرد که عالمِ سایه ممکن استبررسیاش با اختلاف، وحشتناکترینِ این پنج عالمِ ایزدیِ سقوطکرده باشد.
با این حال، دلیلِ بسیار مهمی هم وجود داشتمثلاً که او را وادار میکرد دستکم کمی در آنسپس کاوش کند. این دلیل هم به همان اندازه ساده بود.
آن دلیل،پنهان هستهٔ تایتانِالبته نداشتهاش بود.
سرشتِ سانی در زمینهٔ اشباع کردنِ روح بهطور خاصی بیرحم بود... که شاید برای سرشتی کهچرا از ایزدِ مرگ ریشه میگرفت، کاملاً هم مناسب بود. جمعآوریِ قطعهها همیشه برای او سختتر ازآورد بیشترِ بیدارشدگان بود و حالا که قدیس شده بود، این سختی حتی وخیمتر هم به نظر میرسید.
بهویژه چون هیچ موجودِ سایهای درمیده اطراف نبود که بخواهد بکشد —نزدیک چه فاسدشده و چه غیر از آن.
اما منطقی نبود که فرضموضوع کند تعدادِ زیادی از آنهااینکه درونِ ویرانههای عالمِ سایه پیدا میشوند؟
سانی فکر میکردانداخته که این فرضدرک بسیار منطقی است.
بنابراین، ورود به عالمِ سایهببرد قطعیترین راهی بود که برایموضوع تایتان شدن به ذهنش میرسید.
اگر سانیحیرتانگیز به تایتانِمیکرد متعالی تبدیل میشد...
نهتنها هستهای دیگر،راه سایهای دیگر و آواتاریتوضیح دیگر به دست میآورد...
بلکه مار هم تایتان میشد. ودرک این به او اجازه میداد شکلِببرد تایتانهایی را بگیرد که سانی کشته بود.
تایتانِ سقوطکرده جالوت، جانورِ زمستان... داشتنِ تواناییِ احضارِ هر کدام از آنها، برگِ برندهٔمثلاً دیگری به زرادخانهٔ سانی اضافه میکرد. و با توجه به اینکه شانسِ شکست دادنِ فرمانروایانشود در نبرد هنوز بسیار ناچیز به نظر میرسید، او بهشدت به چنین چیزهایی نیاز داشت.
آهِ بلندیحیرتانگیز از میانِمیکرد لبانِ سانی گریخت.
«لعنت...»
همین الانپنهان هم کلی کارکاملاً سرش ریخته بود!
تازه میخواست ساختِ خاطرهها را شروع کند. ماجرای این جنگِ لعنتی هم بود، ومثلاً ضرورتِ اینکه پیش از روبهرو شدن با فرمانروایان در نبرد، چیزهای بیشتری دربارهشان بفهمد... وشود نفیس هم بالاخره داشت به اردوگاه برمیگشت، که یعنی سرانجام میتوانست دوباره او را ببیند.
حالا، وظیفهٔ کاوش در عالمِ بینورِمیده یک ایزدِ مرده هم به کوهِ کارهاییاحتیاط که باید انجام میداد، اضافه شده بود.
سانی صورتش راراه با کفِ دستچیز پوشاند و نالید.
«آخه این چه وضعشه؟»
حالا هفت بدنافسونِ داشت، پس چطور سرشمستقیماً از همیشه شلوغتر بود؟!
سرش را تکان داد،میکرد نفسِ عمیقی کشید وششتا به سقف خیره شد.
فعلاً، تنها سؤالراه این بود... اول قرارتوضیح بود چه کار کند؟
مخفیانه واردِ عالمِانداخته سایه شود یادرک در بافندگی پیشرفتی کند؟