چپتر 85: قدمبهقدم
0سانی که داخل لانهٔ پرندهٔحافظهاش دزدِ پست نشسته بود، اخمکجا کرد و مشتهایش را گره کرد.
از وقتی به گورتپهٔ خاکستری آمده بودند، اتفاقی غیرطبیعی برایشان میافتاد.چیزهای حالا که هشدارِ کاسی یادش آمده بود، پیدا بود که ذهنشانفهمیدنِ تحتتأثیر قرار گرفته؛ فراموشکار شده بودند و بهراحتی حواسشان پرت میشد.
حتی حالا که از آن خبر داشت، درست فکردیده کردن بهطرزِ عجیبی سخت بود. تمامِ ارادهاش را میطلبید تاتوانسته فقط آگاهی از این ناهنجاری را در یادش نگه دارد.
اتفاقاتِ این چند روزِ گذشته هنوزبزرگی مبهم بود. سانی چیزِ دیگری یادش آمدمیرفتند و از روی استیصال چشمانش را بست.
واقعاً فقط چند روز در این جزیره سر کرده بودند؟ تعدادِ قطعههای سایهای کهتار با خوردنِ میوههای درختِ روح به دست آورده بود، چیزِ دیگری میگفت. خیلی بعیدوجود نبود از اولین باری که آنها را خورده بودند، یک ماهِ تمام گذشته باشد.
و هر روز که میگذشت، ذهنشان کمی بیشتر تحلیلکجا میرفت. خیلی زود، دیگر هیچچیز از آنها باقی نمیماند.آسیب فقط پوستههایی خالی که با چهرهٔ آنها قدم میزدند.
رنگ از صورتِ سانی پرید.
با احساسِ ترسی فزاینده، فهمید که شکافهای بزرگی درنمیآمد حافظهاش هست. یادش نمیآمد چطور به گورتپهٔ خاکستری رسیدهاند ووجودِ به کجا میرفتند. چیزهای دیگر هم نامشخص و تار بود.
«آروم باش.»
با وجودِ اینکه حافظهاش تا این حد آسیب دیده بود، هنوز راههایی برای فهمیدنِآروم ماجرا و شاید خنثی کردنش وجود داشت. هرچه باشد، توانسته بود هشدارِ کاسی راهرچه به یاد بیاورد. این یعنی حافظهشان از بین نرفته، بلکه فقط مخدوش شده بود.
«قدمِ اول: مقاومتتار در برابرِ میلوجودِ به فراموشیِ دوبارهٔ همهچیز.»
تسلیم نشدن در برابرِ این کششِبزرگی مداوم روی ذهنش کارِ آسانی نبود،کجا اما دستکم فعلاً از پسش برمیآمد.
«قدمِ دوم: سعی کنبزرگی بفهمی چرا تونستی اینچطور چیزها رو یادت بیاری.»
وقتی کاسی به او التماس کرد عددِ پنج را به یاد داشته باشد،تار حتماً از قبل میدانست که صفتِ تازهای به دست میآورد. در نتیجه، متوجهِ وجودِوجود صفتِ مرموزِ پنجم شده بود و همین، این حقیقتِ ترسناک را برایش روشن کرد.
با این حال، چراآروم وجودِ صفتِ پنجم راآسیب بهکلی فراموش نکرده بود؟
چه چیزی او را اینقدر خاص میکرد؟ کاسی حتینمیآمد گفته بود او تنها کسی است که میتواند اینباش کار را بکند. چرا او و نه ستارهٔ دگرگون؟
سانی شقیقههایش راشکافهای مالید. سپس، ناگهانهست چیزی به ذهنش رسید.
«بیگمان!»
یکی از افسونهای کفنِ عروسکگردان، مقدارِ کمی مقاومت در برابرِ حملاتِبرای ذهنی به او میداد. به همین دلیل در برابرِ فراموشیِ ترسناکییعنی که در گورتپهٔ خاکستری به جانشان افتاده بود، کمی کمتر آسیبپذیر بود.
به همین دلیل بود که آخرین نفر راضی شد میوههای «معجزهآسا» را بخورد. بهچیزهای همین دلیل اغلب حس میکرد یک جای کار میلنگد. او همچنین تنها کسی بودخنثی که توانست هشدارِ کاسی را به یاد بیاورد، حتی اگر زمانِ زیادی طول کشید.
کاسی از کفنِ عروسکگردان خبر داشتهست و به همین دلیل او راچیزهای به جای نفیس انتخاب کرده بود.
«دخترِ باهوش.»
پس... وضعیتِ مخدوششان نتیجهٔ حملهای ذهنیوجودِ بود. اما چه کسی در اینفهمیدنِ جزیرهٔ متروک میتوانست به آنها حمله کند؟
جواب کاملاً روشن بود.
«اون درختِ لعنتی!»
سانی که به پایین نگاههست میکرد، حس کرد عرقِ سردیمیرفتند روی کمرش راه افتاده است.
درختِ روح در واقع موجودِ کابوسِ عظیم، باستانی و بینهایت وحشتناکیبرای بود. اگر درست حدس زده بود، قدرتش باید کاملاً غیرقابلتصور باشد.یعنی حتی میترسید به این فکر کند که رتبه و طبقهاش چیست.
«عجبی نیست که تونسته بود کلِبزرگی اون ناحیه از هزارتوی سرخ روکجا از هرچی موجودِ زنده پاک کنه.»
جای تعجب نداشت که توانسته بود در این مکانِرسیدهاند جهنمی زنده بماند و رشد کند. در میانِ تمامِاینکه وحشتهای این جهنم، شاید این یکی از همه ترسناکتر بود.
بالاخره، سانی فهمید چرا هیچ موجودِ کابوسِچطور دیگری جرئت نمیکرد به گورتپهٔ خاکستری نزدیکآروم شود. حتی هیولاها هم از درختِ روح میترسیدند.
...بهجز چیزهای به همانآروم اندازه وحشتناکی که زیرِ امواجِدیده دریای عمیق و تاریک میزیستند.
هیچ راهی نداشتند تا نابودش کنند. درختِ روح بیش از حد بزرگ، کهن و قدرتمندنامشخص بود. برای یک لحظه، ایدهٔ به آتش کشیدنش به سرِ سانی زد، اما خیلی زودوجود بیخیالش شد. برای سوزاندنِ آن غول، به فورانِ آتشفشانی یا نوعی مداخلهٔ الهی نیاز داشت.
«پس... باید چیکار کنم؟»
پس از مدتی فکرحافظهاش کردن، سانی تصمیم گرفت عجلهکجا نکند و قدمبهقدم پیش برود.
اول از همه،تار باید وضعیتِ دقیقِوجودِ صفتهایش را میفهمید.
رونها را احضار کرد وشکافهای یک بارِ دیگر سعی کردچطور توصیفِ صفتِ پنهانِ پنجم را بخواند.
نتیجه همان بود. میدانستبزرگی آنجاست، اما هرچه تلاشچطور میکرد، یادش نمیآمد که چیست.
«معلومه دیگه.»
با اطمینان از اینکه حلِ این معما بهتنهاییآسیب هنوز برایش غیرممکن است، توجهش را به نشانِ ایزدیوجود معطوف کرد. رونهای تازهای زیرِ توصیفِ آن پدیدار شد:
[نشانِ ایزدی] توصیفِ صفت: «بویِ ضعیفی از الوهیت میدهی، گویی مدتها پیش، برای لحظهای کوتاه لمسش کردهای.»
[نشانِ ایزدی] آمادهٔ تکامل است. تکامل یابد؟
سانی بیآنکهنامشخص وقت تلفآروم کند، گفت: «بله.»
بیدرنگ، نام وفزاینده توصیفِ صفت تغییربزرگی کرد. رونهای تازه میگفتند:
صفت: [جرقهٔ ایزدی].
[جرقهٔ ایزدی] توصیفِ صفت: «هر آتشی از جرقهای آغاز میشود. جایی در اعماقِ روحت، جرقهای درخشان با نوری ایزدی میدرخشد.»
هیچ تغییری در درونش حس نکرد. انگار این سؤال که میخواهدرسیدهاند ادامه دهد یا نه، فقط یک تشریفات بود و صفت هماندیده موقع که قطرهٔ خونِ ایزدی را مصرف کرده بود، تکامل یافته بود.
«پیوندم با الوهیت بیشتربزرگی شده. عالیه. هرچند مطمئن نیستمرسیدهاند چطور ممکنه به درد بخوره...»
آیا آن جرقهٔ ایزدی دلیلِ این بود که حالا میتوانست سازوکارِ درونیِ خاطرهها وآروم چیزهای دیگری مثلِ سایههای درونِ دریای روحش را ببیند؟ اگر اینطور بود، این ویژگی میانِتوانسته تمامِ بیدارشدگانی که پیوندِ ایزدیِ بالایی داشتند مشترک بود، یا فقط به او اختصاص داشت؟
سانی به دلیلی حس میکرد که گزینهٔ دوم درست است. او قطرهٔ خونِ ایزدی را ازکردنش موجودی به نامِ بافنده گرفته بود و بعد توانسته بود رشتههایی را ببیند که در تاروپودِمیل خاطرهها بافته شده بودند و به آنها ویژگیهای منحصربهفردشان را میدادند. دیدنِ این ارتباط کارِ سختی نبود.
اگر این موضوع حقیقت داشت، به این معنا بود کهچطور انواعِ مختلفی از الوهیت وجود دارد؟ و او مقدارِ کمیاینکه از یک نوع الوهیتِ بسیار خاص را به ارث برده است؟
اصلاً بافنده یک ایزد بود؟ نامِ هر ایزدی که تا بهمیرفتند حال دربارهاش شنیده بود، ساختارِ مشابهی داشت. ایزدِ سایه بود، ایزدبانویبرای جنگ... خب، فقط همینها. نامِ هیچ ایزدِ دیگری را نشنیده بود.
با اینشکافهای حال، نامِحافظهاش بافنده متفاوت بود.
شاید بافنده اصلاً ایزد نبود...
شاید او، یافزاینده آن موجود، در واقعحافظهاش یکی از ناشناختهها بود.
سانی سرش را تکان داد؛ حس کرد چیزی نمانده بود حواسشمیرفتند پرت شود و چنگش را از روی حافظهاش رها کند. حالابرای نمیتوانست به خودش اجازه دهد که از موضوعِ اصلی دور شود...
تمرکز کرد وبزرگی به صفتِ تازهاش،نمیآمد [بافتِ خون]، نگاهی انداخت.
[بافتِ خون] توصیفِ صفت: «بخشی از تبارِ ممنوعهٔ بافنده را به ارث بردهای. خونت دگرگون شده و با سرسختیِ عجیبی آمیخته است.»
پس... در آینده احتمالِ اینکهحافظهاش از خونریزی بمیرد کمتر میشد؟کجا این پیشرفتِ بسیار خوبی بود.
با این حال،بزرگی کمکی به وضعیتِنمیآمد کنونیِ سانی نمیکرد.
وقتِ قدمِ بعدی بود...
اوایلِ صبح بود که سانی ازهست درختِ روح پایین آمد. با اینچیزهای حال، هیچ میوهای با خودش نیاورده بود.
به سمتِ کاسی که خوابیده بود رفت، شانههایش را گرفت و بهآرامی تکانش دادآروم تا بیدار شود. کنایهٔ این وضعیت که آینهوار شبیهِ زمانی بود که کاسی بههرچه سانی گفته بود عددِ پنج را به یاد داشته باشد، از چشمش دور نماند.
دخترِ نابینا آرام به خودشباش آمد و با چهرهای خوابآلودراههایی و گیج به سمتِ او چرخید.
«سانی؟ چراترسی اینقدر زودفهمید بیدار شدی؟»
سانی مکث کرد، سپس با لبخندی دوستانهنمیآمد جواب داد و تمامِ تلاشش را کرد تاآروم طوری رفتار کند که انگار همهچیز روبهراه است.
«راستش، دیشب اصلاً نخوابیدم.»
کاسی اخم کرد. خوشبختانه نمیتوانستباش وضعیتِ اسفبارِ او یا خونِراههایی خشکشدهٔ روی صورتش را ببیند.
«واقعاً؟ چرا؟»
سانی شانهای بالا انداخت.
«تصمیم گرفتم از درختِ روح برم بالا و دنبالِکجا یکم میوه بگردم. اما این زیاد مهم نیست. راستی... توانِدیده سرشتِ تو اجازه میده صفتهای بقیه رو ببینی، مگه نه؟»
کاسی کهنامشخص هنوز گیج بود،باش سر تکان داد.
«آره. خودت که میدونی. چطور؟»
سانی کمی دستدستشکافهای کرد، سپس باهست لحنی بیخیال گفت:
«میشه یهشکافهای نگاهی بهحافظهاش مالِ من بندازی؟»
قبلی
بعدی