چپتر 1565: عبور از مه
0قایقِ آنانکه در دنیایی از مه شناور بود. مهِ غلیظ از همه طرف احاطهاش کرده و با گرگومیشِعجیب دلگیری آمیخته بود. صدای همهچیز هم خفه به گوش میرسید و هم اغراقآمیز، و در پهنهٔ وسیعِ آبهای پنهانبرمیگشت در مه میپیچید. سانی دیدِ چندانی نداشت. حتی حسِ سایهاش هم در اثرِ این مهِ رازآلود کُند شده بود.
منظرهٔ آشنایی بود.
آره... من قبلاً اینجا بودم.
اینجا دقیقاً همان جاییقوانینِ بود که سانی در آغازِبودند کابوس به خودش آمده بود.
سرچشمه.
اینجا، پوشیده در مه، رودِ بزرگ به درونِ خودش میریخت و گذشته به آینده تبدیل میشد.قایق دیگر نمیتوانست جریانِ آب را حس کند، اما جریان هنوز آنجا بود؛ به شکلی عجیب درهمریختهبرمیگشت و گسسته. قایق در حرکت بود، با این حال سانی نمیفهمید به کدام سمت کشیده میشود.
اگر اجازه میداد جریانِ نامرئی او را بکشد و به لبههای سرچشمه برسد...درهمریخته به همان روزی برمیگشت که واردِ مقبرهٔ آریل شده بود، و همچنین بهنامرئی نقطهای در بالادستِ رود که صاحبِ نقشش در آن زمان آنجا حضور داشت.
نه... نمیتونمدیوانه بذارم اینقوانینِ اتفاق بیفته.
سانی نمیدانست که آیا میتواند یک چرخهٔ دیگر از رودِ بزرگ را تاب بیاورد یاهنوز نه. مهمتر از آن، شش طاعون — و شاهزادهٔ دیوانه — بهنوعی قوانینِ زمان رااجازه شکسته و به چرخهای هجوم آورده بودند که قرار نبود در آن وجود داشته باشند.
نمیدانست که آیا وجودشان تا الان به بخشی از رودِ بزرگ تبدیل شده است، یا اینکه درحرکت صورتِ شروعِ یک چرخهٔ جدید، حضورِ کفرآمیزشان پاک خواهد شد. اگر حالتِ دوم درست بود، آنوقت تمامِ تلاشهایآریل شاهزادهٔ دیوانه و عذاب برای اطمینان از زنده ماندنِ همهٔ اعضای دسته تا پایانِ کابوس به هدر میرفت.
گذشته از آن... این پایان خیلی نزدیک بود. نفیس بهزودی به آستانه میرسید، درگسسته حالی که به ابزارِ نابودیِ جویندهٔ اول مجهز بود. سانی اصلاً نمیخواست وحشتهای مقبرهٔ آریلبرسد را یک بارِ دیگر از سر بگذراند، بهویژه که نتیجهٔ کار به مویی بند میشد.
نه، نمیتوانست به خودش اجازه دهدچرخهای در مه گم شود و فرصتِوجود ورود به مصب را از دست بدهد.
چون آنجا، در قلبِ هرمِگذشته بزرگ، کلیدِ غلوزنجیرهایش قرار داشت.نمیتوانست فرصتش برای رسیدن به آزادی.
خوشبختانه، کاسی مطمئن شده بود که اوکند هر چیزی را که برای رسیدن بهدرهمریخته این هدف نیاز دارد، در اختیار داشته باشد.
نورِ راهنما را داشت تا او را بهجریان ورودیِ مصب هدایت کند. آینهٔ حقیقت را داشتحرکت تا بهمحضِ ورود، در برابرِ آلودگی مقاومت کند.
و گناهِ تسلا راقوانینِ داشت که تمامِ اینهاآورده را ممکن کرده بود.
حالا که حرف از شبحِ شمشیر شد، بهمحضِ اینکه مه او را احاطه کرد، آنهنوز عوضی یک جایی غیبش زده بود. لابد حوصلهٔ حرف زدن نداشت، یا اینکه اصلاً نمیتوانستاجازه درونِ سرچشمه ظاهر شود. در هر صورت، سانی اصلاً دلتنگِ همراهیِ آن شبحِ نفرتانگیز نمیشد.
هر چقدرتبدیل دلت میخواددیگر دور بمون...
سانی نورِ راهنما را برداشت وکند بلورِ درخشانی را که قرار بودعجیب راه را نشانش دهد، بررسی کرد.
نورش... رفتارِ عجیبی داشت.
به سمتِ خاصی اشاره میکرد، اما پس از چند دقیقه قایقرانی در مه، نور ناگهان تغییرآنجا میکرد و جهتِ کاملاً متفاوتی را نشان میداد. این اتفاق بارها و بارها تکرار شد، درنامرئی حالی که درخششِ یادگارِ مقدس مدام به اینسو و آنسو میپرید و بهشکلی آشفته تغییر میکرد.
انگار ورودیِتبدیل مصب مدامدیگر جابهجا میشد.
«نه... اونمیشد جابهجا نمیشه. منجریانِ دارم جابهجا میشم.»
سانی خوب میدانست که این حقیقت دارد. مصب ثابت بود، اما خودِ فضا درباشند سرچشمه اعتباری نداشت. این سانی بود که بیهیچ نظمی به اینسو و آنسو پرتابدوم میشد؛ چند متر به یک طرف میرفت و بعد میدید چند کیلومتر آنطرفتر است.
جای تعجب نبود که جویندگانِ حقیقت، با وجودِمیشد تمامِ قدرت و دانششان، نتوانسته بودند پیش ازآنجا پیداشدنِ آلتیا از آن نُهتن مصب را کشف کنند.
جادوگرِ مرموز حتی جزیرهاش را به تصویرِ رودِ بزرگ ساخته بود و تاعجیب آنجا پیش رفته بود که حلقهٔ زمانی و دریای مِهِ خودش را خلقمیداد کند. همهٔ اینها برای این بود که یاد بگیرد چطور در سرچشمه مسیریابی کند؟
سانی نمیدانست، اما گماننمیتوانست میکرد که او مصبجریان را تصادفی پیدا نکرده است.
پس چقدر غمانگیز بود که تمامِ آنچههجوم آلتیا آنجا یافت، نابودیِ خودش بود... مگرباشند آنکه از همان ابتدا دقیقاً دنبالِ همین میگشت.
چه کسی میدانستدرونِ آن نُهتن چهآینده اهدافی در سر داشتند؟
در هر صورت، سانی کسی نبود که بتواند جزیرهای معلق را وسطِ گردابیعجیب اسرارآمیز به پرواز درآورد و زمان را رام کند تا بیوقفه در یکمیداد دایره جریان یابد. ازاینرو، بدونِ نورِ راهنما هرگز نمیتوانست مصب را پیدا کند.
دفعهٔ اول هم همینطور آنجا راکند پیدا کرده بود؟ یا نسخههایش درعجیب چرخههای قبلی راهحلهای خودشان را یافته بودند؟
حدسزدن فایدهای نداشت. سانی با استفاده از یادگارِ مقدسِ کاهنههاقرار برای روشنکردنِ راه، گذاشت قایق به جلو برود و پارویصورتِ سکان را هماهنگ با جهتی که درخشش نشان میداد، تکان داد.
هیچ موجودِ کابوسی در سرچشمه نبود، هیچ خطری وجوددیگر نداشت... جز خطری که خودِ سرچشمه به همراه داشت.عجیب ازاینرو، سفر در میانِ مِهِ دلگیر تقریباً آرامشبخش بود.
سانی خیلی زود درکش از زمان را از دست داد، برای همین حتی نمیدانست چقدر استقایق که دارد در مه پیش میرود. میتوانست یک ساعت باشد، یک روز، یا یک ابدیت... خب، شایدواردِ نه یک ابدیت. خیلی پیشتر از آن، نفیس جویندهٔ اول را از صفحهٔ روزگار محو کرده بود.
با اینمیشد حال، حتماًنمیتوانست داشت نزدیکتر میشد.
«یعنی آلتیادیوانه توی مصبقوانینِ چی پیدا کرد؟»
برایش سؤال بوددرونِ که شاهزادهٔ دیوانهآینده آنجا چه یافته بود.
آریل چه رازهایی را در قلبِ هرمش پنهان کرده بود؟ آن حقیقتِشکلی زشتی که تابِ تحملش را نداشت چه بود؟ چرا آن را در گذشتههایاجازه دور، پیش از آغازِ زمان و دور از نگاهِ ایزدان پنهان کرده بود؟
سانی به هر طریقی که بود میفهمید.اما و در این بین، زنجیرهای تقدیری راگسسته که سفتوسخت به بندش کشیده بودند پاره میکرد.
درست همانطوردیوانه که همیشهقوانینِ آرزویش را داشت.
کمکم از درخششِ رقصانِ نورِ راهنما خسته میشد.میشد دستش که پاروی سکانِ قایقِ آنانکه را گرفتهآنجا بود، داشت بیحس میشد. زمان... در گذر بود.
و سرانجام، سانی حسش کرد.
همان چیزی که دفعهٔنمیتوانست اول، پیش از بیرونافتادنجریان از سرچشمه حس کرده بود.
گمان کرد دو ستونِ بلند را میبیند کهآورده در دوردست از میانِ مه بیرون زدهاند؛ والان بعد، جریانِ نامرئی ناگهان خروشان و متلاطم شد.
صدای غرشِ آب به گوش رسید، شبیهتبدیل به صدای آبشارهای لبه، و حس کردجریان قایق با سرعتی باورنکردنی به جلو کشیده میشود.
سپس، حسِتبدیل بیوزنی بهدیگر او دست داد.
و بعد، تنها تاریکی ماند.