چپتر 719: ماهِ تاریک
0آن بیرون در دوردست، درست بیرون از شهرِ عاج، غولی فولادی بر فرازِ جزیرهای متروک قد برافراشته بود؛ پیکرِ عظیمش درتعقیب تاریکی غرق بود. زخمِ هولناکی که نوکتیس به او زده بود تا حدِ زیادی ترمیم شده بود. داربستهای شکستهای از غولکشتیهایی آویزان بود؛ همانجا که خودش را از آنها بیرون کشیده بود تا به نبرد بپیوندد. با این حال، همچنان یک دست نداشت.
چهرهٔ غول سرد و بیحرکت بود و چشمانش در سایههای ژرف غرق بود. در مقابلش، دهها زوبینِ عظیم در خاک فروهمهٔ رفته بود؛ هر کدام چنان بلند بود که برجِ محاصره در برابرش کوچک به نظر میرسید. سانی که نگاه میکرد، شاهزادهٔسمتِ خورشید با آرامش یکی از آنها را گرفت، از زمین بیرون کشید و دستش را بالا برد تا پرتابِ دیگری بکند.
...لعنتی!
سانی در حالِ سقوط تعادلش را در هوا حفظ کرد و سپس بهایفای سمتی مشخص شیرجه رفت. چند لحظه بعد، به قطعهٔ بزرگی از بدنهٔ کشتیِهمهٔ نابودشده برخورد کرد و با شیرجه زدن در سایههای روی سطحِ آن، ناپدید شد.
در یک چشمبههمزدن، سانی روی عرشهٔکند یکی از دو کشتیِ مهاجم غلتتوجهِ زد و روی پا پرید، آمادهٔ نبرد.
کاری در برابرِ غولِ فولادی از دستش برنمیآمد... فقط میتوانست به ایفای نقشش ادامهکاسی دهد و دعا کند کاسی زنده بماند. اگر نمیتوانست توجهِ غول را از نوکتیستعقیب پرت کند، همهٔ آنها میمردند... اما برای این هم کاری از دستِ سانی برنمیآمد.
با این حال، سانی میتوانست کاری کنداگر که کشتیهای کمتری کاسی را تعقیب کنند،برای و قصدِ همین کار را هم داشت.
هر چه باشد،مهاجم کشتن یکی ازآمادهٔ بزرگترین استعدادهایش بود.
با غرشِ بلندی به جلو یورش برد، به سمتِ آرایشِ جنگیِنمیتوانست سربازانِ بیدارشده. برخلافِ خدمهٔ کشتیهایی که پیشتر نابود کرده بود، اینکنند جنگجویان منتظرِ حمله بودند و آمادگی داشتند... اما این هم نجاتشان نمیداد.
باز هم میمردند.
درست کسری از ثانیه پیش از آنکه اهریمنِ چهاردست به ردیفِ جلوی دشمن برخورد کند، حسی تهوعآور ناگهان در روحشانقصدِ رخنه کرد، توانِ دستانشان را گرفت و آنها را از دردی موذیانه پر کرد. سوگندِ شکسته که با افسونِ [تسلیحاتِ جهانِنابود زیرین] در زرهِ عقیقی تقویت شده بود، نفوذِ فرسایندهاش را گسترش داد و رفتهرفته روحِ تمامِ اطرافیانِ سانی را نابود کرد.
...البته، روحِ خودش هم داشت آسیب میدید. اما بسیار قویتر از روحِ جانورانِ ساده بود ودهد افزون بر آن، ردایِ جهانِ زیرین هم از آن محافظت میکرد. نمیتوانست اثرِ این افسونِ پستکمتری را برای مدتی طولانی تاب بیاورد، اما اهمیتی نداشت. فقط باید بیشتر از دشمنانش دوام میآورد.
سانی نگاهِ بیرحم را به شمشیر تبدیل کرد، انتقامجویِ صبور را در دستِ آزادش احضار کرد و به میانِ آرایشِ دشمنانِ تضعیفشدهکنند یورش برد؛ میچرخید و در حینِ رقصیدن، مرگ را میانشان میپراکند. دو تیغه و دمش چنان حرکت میکردند که گویی جانِ خودنابود را داشتند، و سپرِ بادبادکیِ زغالشده با فرود آمدنِ بارانی از ضربات بر آن، خیلی زود درخششی نارنجی و خشمگین ساطع کرد.
همزمان، تیغهٔ نگاهِ بیرحم ناگهان با نوری سفید و خیرهکننده درخشید، و تاچیِ ساده با نوری نارنجی و کدر. هرپرت دو تیغه که آغشته به شعله بودند — یکی ایزدی و دیگری عادی — زرهِ فولادی را طوری میشکافتند که گویییورش از کاغذ است. جیغهای وحشت و درد از روی عرشهٔ کشتیِ پرنده به هوا برخاست و در شبِ بیمهتاب محو شد.
...کشتارِ مشابهی درکند دیگر کشتیهای ناوگانبماند هم جریان داشت.
افی روی عرشهای لغزنده جولان میداد و مثلِ گویِ تخریب از روی سطحِ غرقدرخونش میگذشت. هر کس که میخواست از پشتبماند به او یورش ببرد، با تیرهای تیزی که از تاریکی فرود میآمدند کشته میشد. کای سریع بر فرازِ کشتی حرکت میکرد،استعدادهایش تیرِ کماندارانِ دشمن را جاخالی میداد و هیچکدام از تیرهای کشندهاش خطا نمیرفت. او تقریباً به اندازهٔ آن دخترِ وحشی تلفات میگرفت.
درست مثل اتفاقی که برای سانی افتاده بود، کشتیهای دیگر حرکت کردند تا به کشتیای که آن دو رویش میجنگیدند کمک کنند.کنند اما با این کار، اسبی سیاه روی عرشهٔ یکی از آنها فرود آمد، و پلیدی تاریک با سرِ زاغ روی دیگری. چند دقیقهایکرده آرایشِ دفاعی به هم ریخت، و سپس کشتیهای بیشتری مجبور شدند تعقیبِ کشتیِ زیبایِ جادوگرِ خائن را رها کنند تا به کمکشان بیایند.
اما با این کار، گارگویلهایبرنمیآمد سنگی به آنها حمله بردندادامه و آشوبِ بیشتری به پا کردند.
کمی آنطرفتر، کاسی توانسته بود به آسمان زیرین برسد و حالا در تعقیبوگریزی مرگبار میانِ جزایرِ پرندهکمتری در حالِ فرار بود. او باعث شد چندین کشتیِ دشمن در برخورد با زنجیرهای آسمانی متلاشی شوندجنگیِ و به عروسکهای ملوان فرصت داد تا با سلاحهای محاصره، چند کشتیِ دیگر را هم سرنگون کنند.
آن پایین، او هم ازپرید حملاتِ بیامانِ ناوگان در امان بودفقط و هم از نیزههای غولِ فولادی.
برای یک لحظه،ادامه به نظر میرسید اوضاعکاسی دارد خوب پیش میرود...
اما مشکل دقیقاً همین بود.
غولِ فولادی که بیهدف مانده بود، دو نیزهٔ دیگر پرتاب کردهمهٔ و با هر پرتاب یک یا دو گارگویل را از بینکار برد؛ سپس مکث کرد و نگاهش را روی جزایرِ بینور چرخاند.
در همین حین، یکی از آنها بهشدت لرزید و تکهٔ بزرگی از آن ناگهان فروریخت و دردعا میانِ ابری از خاک و سنگ، به ورطهٔ آسمان زیرین سقوط کرد. زنجیرِ آسمانیِ متصل به آنکنند رها شد و در آسمان شلاق زد، و یکیدو کشتیِ نگونبخت را که سرِ راهش بودند پودر کرد.
سپس، اتفاقِ عجیبی افتاد.
سایهای که ماه را میبلعید سرانجام سراسرِ آن را فرا گرفت و چیزی جز دایرهای خالیبماند از تاریکی در پهنهٔ آسمانِ شب باقی نگذاشت. اما بعد، آن دایره ناگهان با درخششِ قرمزِکار کمرنگی پر شد و ماه آرامآرام دوباره خودش را نشان داد. فقط حالا، دیگر نقرهای نبود...
در عوض، ماه مثلِ خونزنده سرخ بود و تمامِ جهان راهمهٔ در درخششِ زرشکیِ وهمآوری غرق کرد.
...سانی که همچنان روی عرشهٔ کشتی میجنگید و داشت با محوشدگیِ روحِ سوگندِ شکسته مسموم میشد،دهد لحظهای به آسمان نگاه کرد و بعد دوباره حواسش را به نبرد داد. در میانِ نورِکمتری کمرنگِ زرشکی حرکت کرد، انسانِ دیگری را کشت، دندانهایش را به هم فشرد و فکر کرد:
«برام سؤاله... کهادامه این... برای ماکند خبرِ خوبیه، یا بد...»
کمی آنطرفتر، شاهزادهٔ خورشید هم چندفقط لحظهای به ماهِ زرشکی خیره شد.دعا سپس نگاهش را به جزیرهٔ شکسته برگرداند...
و دستش را بالا برد و نیزهایاگر را به سمتِ چیزی نشانه رفت که فقطدستِ خودش میتوانست روی سطحِ تاریک و درهمشکستهاش ببیند.