چپتر 810: هدیهٔ پنهان
0چند روز بعد، سانی بامهمانی حالتی عجیب در چهره، بهاگر اتاقِ نشیمنش خیره مانده بود.
همهچیز قطعی شده بود. عازمِ سفرِ اکتشافیِ طولانیِ دیگریمیشد بود... این بار بهجای عالمِ رؤیا، در جهانِ بیداری.مجبور به نظر میرسید این یکی قرار است کابوسِ بدتری باشد.
«خب، هرچی.»
گذشته از مسائلِ کلانِ تقدیر و عقیده، قطبِ جنوب هنوز هم بهترین جا برایپیدا قویتر شدنش بود. حالا که سانی استاد شده بود، دیگر جمعکردنِ قطعههای سایه برایشپلیدها به این آسانیها نبود. فقط موجوداتِ کابوسِ سقوطکرده و قویتر از آن به کارش میآمدند.
پیدا کردنِ دستههای بزرگِ آنها خودش مکافاتی بود و ربعِ جنوبی که چیزی نمانده بود طعمهٔ گلهٔ بیپایانی از پلیدهاغیبش شود، فرصتی عالی در اختیارش میگذاشت. نهتنها میتوانست برای تایرنت شدن تلاش کند، عیارش را بسنجد و مهارتش را صیقلنقش دهد، بلکه خردههای روحِ فراوانی هم برای جمعآوری وجود داشت؛ چیزی که برای ادامهٔ تمرینِ بافندگی به آن نیاز داشت.
پس سانی باید وسایلشوسایلش را جمع میکرد وآماده برای رفتن آماده میشد.
مسئله این بود که... پیش از مهمانی این کار را کرده بود، محضِمجبور احتیاط تا اگر مجبور شد با عجله فرار کند، آماده باشد. سانی چنان بینقصدوباره آماده شده بود که میتوانست همین الان از در بیرون برود و غیبش بزند.
«ها. عجیبه.»
آهی کشید و دوباره یخچال راکار بررسی کرد، فقط برای اینکه مطمئن شودفرار چیزی آنجا جا نگذاشته که فاسد شود.
«نه، تمیزِ تمیزه.»
رابطش لرزید و اعلانی رویمسئله آن نقش بست. تیترِ مقالهایمحضِ در شبکه روی صفحه ظاهر شد:
«خبرِ فوری! قهرمانِ جوان بهسایه فرزندخواندگیِ همرزمِ پدرِ فقیدش درآمد. ستارهٔسقوطکرده دگرگون به خاندانِ بزرگِ دلاوری پیوست!»
گوشهٔ لبش پرید.
همان لحظه در باز شد و افی و کای داخلمسئله شدند. آن دو نگاهی به اطراف انداختند و متوجهِ وضعیتِفرار خانه شدند. چند لحظه بعد، دخترِ شکارچی سر تکان داد.
«لعنت... واقعاً داری میری؟»
سانی درِ یخچال راقطعههای بست، به سمتش رفتنبود و دست روی شانهاش زد.
«آره.»
افی یکیدو لحظهباید به او خیره ماندرفتن و بعد آهی کشید.
«و هنوزمرفتن نمیخوای بهمونمیشد بگی کجا؟»
لبخند زد.
«آه، اجازه ندارم بگم.پیش ولی نگران نباش. احتمالاً تااحتیاط یه ماه دیگه خودتون میفهمید.»
پلک زد.
«این دیگه یعنی چی؟»
سانی دستی تکان داد.
«فقط یعنی اینکه بهزودی میفهمید.»
افی چند لحظه ساکتوسایلش ماند و بعد باآماده کلافگی شانه بالا انداخت.
«خب، باشه. هرجور راحتی.»
سانی کمیدیگر مکث کرد.قطعههای سرانجام پرسید:
«شماها چی؟ و... بقیه؟»
این بارنیاز کای بودوسایلش که جواب داد:
«حتماً تا الان اخبار رو دیدی. هنوز رسمی اعلام نشده، ولی مخفی نگهداشتنِ همچین چیزیفرار سخته. خاندانِ دلاوری داره نفیس رو به فرزندخواندگی قبول میکنه. کاسی و آتشبانان هم بهعنوانِکرد ملازم باهاش میرن. در موردِ من و افی... خب، راستش رو بخوای هنوز تصمیم نگرفتیم.»
سانی بادیگر چهرهای درهم بهسایه دوستانش نگاه کرد.
«تو فکرِ چی هستین؟»
افی بهنیاز دیوار تکیه دادجمع و دهنکجی کرد.
«آه، نمیدونم. همیشه تو فکرِ این بودم که استاد بشم، ولی عجیبه که هیچوقت واقعاًفرار به این فکر نکردم که بعدش قراره چیکار کنم. اون آدمای پرمدعای دلاوری رو اعصابمکرد میرن، ولی خب امکاناتِ زیادی هم دارن. تازه، تقریباً هرکسی که میشناسم الان با اوناست.»
کای لبخندِ بیجانی زد.
«من که از تو هم گمراهترم. حتی به استاد شدن فکرمجبور هم نمیکردم. حالا که شدم... فکر کنم دلم میخواد یه کارِعجیبه مفیدی بکنم. فقط سخته بفهمم بهترین راه برای این کار چیه.»
سانی چند لحظه مکثوسایلش کرد. آهِ سنگینی ازآماده میانِ لبانش خارج شد.
«خب... برای تصمیمگرفتنآماده عجله نکنین. دستکمپیش تا آوریل صبر کنین.»
الان فوریه بود. تا آوریل، فروپاشیِ قطبِ جنوب کمکم آغاز میشد و حکومتمیآمدند تا آن موقع بسیجِ نیروهای داوطلب را اعلام میکرد. سانی میخواست دربارهٔ فاجعهٔ پیشِبیپایانی رو به دوستانش بگوید، اما استاد جت اصرار داشت که فعلاً همهچیز محرمانه بماند.
بههرحال مطمئن نبود افیپیش و کای اصلاً دلشانمحضِ بخواهد به آنجا بروند.
در همین حین، آنوسایلش دو نگاهی به یکدیگر انداختند.میشد سپس کای با احتیاط پرسید:
«این موضوعرفتن ربطی بهمیشد رفتنِ ناگهانیت داره؟»
سانی سر تکان داد.
«داره. ولی دیگه چیزیپیش نپرسین، وگرنه منو تومحضِ موقعیتِ بدی قرار میدین.»
به احترامِنیاز خواستهاش، هیچکداموسایلش چیزی نپرسیدند.
سکوتِ عجیبی میانشانآماده حاکم شد. سرانجام،پیش سانی پوزخند زد.
«شماها دارین چیکار میکنین؟ انگار داریم خداحافظی میکنیم.نبود من هنوز تو برجِ عاج لنگر انداختم، احمقها.دستههای همیشه میتونم بپرم تو عالمِ رؤیا و اونجا ببینمتون.»
کای پشتِ سرش را خاراند.
«اوه... آره،نیاز درسته! به اینجمع فکر نکرده بودم.»
سانی سر تکان داد.
«برای نفیس و کاسی هم همینطوره، چون اونا هنوز قصد ندارن به حصار نقلمکان کنن. شایددستههای دیگه یه دستهٔ فعال نباشیم، اما هنوزم یه جور خانوادهٔ بزرگ و داغونیم. میتونم تضمین کنماختیارش که دلتون برام تنگ نمیشه. در واقع، احتمالاً آرزو میکنین که کمتر جلوی چشمتون آفتابی بشم.»
پوزخندی زدمیشد و بعد بهمهمانی در اشاره کرد.
«به هر حال، ممنون کهجمع سر زدین، ولی الان دیگهمسئله واقعاً باید برم. یهکم برنامهم فشردهست.»
آنها را تا بیرون بدرقه کرد و سپس تماشا کرد که سوارِ یک پیتیوی شدندفرار و رفتند. هیچ خداحافظیِ احساسیای در کار نبود، چون حرفی که زده بود حقیقت داشت.کرد مهم نبود در جهانِ بیداری کجا باشند، همهٔ آنها در عالمِ رؤیا اغلب همدیگر را میدیدند.
پس... این یعنیجمعکردنِ فقط یک کارِ دیگرآسانیها برای انجام دادن داشت.
سانی با وارد کردنِ یک کدِ امنیتی در پنلِ قفل، خانه راعجله مهروموم کرد، برای آخرین بار نگاهش کرد و به سمتِ یکی ازکشید ساختمانهای مجاور رفت. رابطش را درآورد، پیامِ کوتاهی فرستاد و کمی منتظر ماند.
یک دقیقه بعد، دخترِ نوجوانیجمع که کمی غافلگیر شده بود، باپیش لباسهای راحتِ خانگی به ایوان آمد.
«سانی؟ اِ... برای چیمیشد اومدی اینجا؟ مگه قرارکار نبود امروز درس نداشته باشیم؟»
لبخند زد و بعدقطعههای به کولهپشتیای که ازنبود شانهاش آویزان بود اشاره کرد.
«سلام، رین. فقط اومدم بگم کهکار دوباره دارم میرم سفر. این بارعجله ممکنه برگشتنم یهکم بیشتر طول بکشه.»
حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کرد.
«اوه.»
مدتی ساکت ماندجمعکردنِ و بعد با صداییآسانیها محتاط و مردد پرسید:
«قراره... قراره دوباره خطرناک باشه؟»
سانی بانیاز حالتی بیخیالوسایلش شانه بالا انداخت.
«خطرناک؟ خب، فکر کنم. ولی کاملاًپیش مطمئنم که از پسش برمیام. مناگر آدمِ خیلی سرسختیام. پس نگران نباش.»
آهی کشیددیگر و بعدقطعههای اضافه کرد:
«تازه، این بار توی دنیای واقعی میمونم. هر وقت خواستی میتونی بهمعجله پیام بدی. اونجا که میرم اتصالِ شبکه یهکم قطع و وصل میشه،کشید برای همین ممکنه نتونم فوراً جواب بدم. ولی بالاخره جواب میدم. قول میدم.»
سرانجام، کمی آرام شد.
«واقعاً؟ این عالیه!»
سر تکان داد. پس ازسایه چند لحظه تردید، سانی یکموجوداتِ قدم نزدیکتر رفت و گفت:
«...چند ماهِ دیگه شونزده سالت میشه، رین. این یعنیاحتیاط باید آماده باشی. ممکنه طلسم برگزیدهت کنه، ممکنه همبیرون نکنه. به هر حال، فکر میکنم بهاندازهٔ کافی آمادگی داری.»
کمی ساکتنیاز شد ووسایلش بعد اضافه کرد:
«تا جایی که میتونستم بهت آموزش دادم. بقيهش به خودتمحضِ بستگی داره. به تمرین با شمشیرت ادامه بده. ذهنت رو همبرود تیز نگه دار. از همه مهمتر، روی طرزِ فکرت کار کن.»
رین نگاهش کردجمعکردنِ و با جدیتبرایش سر تکان داد.
«همین کار رو میکنم.»
...متوجه نشد که در نقطهای که سایههایشان به هم میرسیدند، اتفاقِپیش عجیبی افتاده است. شبحِ عظیم و تاریکی که شبیه به ماری دوزخیهمین بود، از سایهٔ سانی بیرون خزید و در سایهٔ او پنهان شد.
سانی یکی ازآماده توانهای مارِ روحپیش را فراخوانده بود.
توصیفِ توانِ [لطفِ سایهها]: «اربابِ مارِ روح میتواند اعتماد و همراهیِ راهنمای سایهاش را به دیگری ارزانی دارد. فرد باید در اینکه لطفش را به چه کسی میبخشد محتاط باشد؛ سپردنِ وفاداریِ سایهها به دیگران، همارزِ شریک شدنِ روحِ خویش است و از این رو نباید بهسادگی پیشکش شود.»
نمیتوانست هیچ خاطرهای به رین بدهد. هیچ پژواکی هم نمیتوانست به اومهمانی بدهد. رین سرشت یا هستهٔ روحی برای در بر گرفتنِ آنها نداشت.الان قطعاً هستهٔ سایهای هم نداشت تا یکی از سایههایش را دریافت کند.
اما مار فرق داشت. [لطفِ سایهها] به آن اجازه میداد هر کسی را که سایهفرار داشت، از جمله یک انسانِ معمولی، همراهی کند. پس، سانی مار را به رین منتقلکرد کرد و به آن دستور داد پنهان بماند، مگر اینکه دختر در خطرِ مرگ باشد.
با کمکِ یک اهریمنِ عروجیافته،سایه او میتوانست از هر چیزیموجوداتِ جانِ سالم به در ببرد.
سانی میدانست که با دادنِ این امتیاز به رین، ممکن استمجبور مانعِ رشدِ او شود. اما برایش مهم نبود. خواهرش مجبور نبود قویآهی شود یا بمیرد. او بهخوبی میتوانست برای هر دوی آنها قوی باشد.
با نگاهنیاز به او،وسایلش لبخند زد.
«خب، بگذریم. بیخبر نذار. اگه به مشورت نیاز داشتی، فقط بهماحتیاط پیام بده. هر چی باشه تو تنها شاگردِ منی، پس اگهغیبش یهو بمیری، آبروی من میره. دیگه هیچکس منو بهعنوانِ معلم استخدام نمیکنه!»
رین لحظهای باجمعکردنِ غیظ نگاهش کردبرایش و بعد پوزخند زد.
«چرا باید بمیرم؟ برای این کار خیلی باهوشم.محضِ اما تو... حواست باشه خودت نمیری. اگه بمیری،همین دیگه نمیتونم پز بدم که معلمم یه استاده.»
سانی پوزخندی زد،باید برایش دست تکانمیکرد داد و رو برگرداند.
وقتِ آن بود که شهری را کهمهمانی در آن بزرگ شده بود ترک کند؛ همفرار برای اولین بار و هم یک بارِ دیگر.