چپتر 395: شیرِ غران، اژدهای پنهان
0لئو کلیپ را برای چند تن از دوستانش فرستاد ولیگِ در خلأ تاریک منتظر ماند؛ با بینندگان گپ میزد وتمسخرآمیز به عملکردِ افتضاحش در دوئل با آن تازهواردِ اهریمنی میخندید.
اون ولگرد...پیکر یه چیزیلحظهای تو وجودش هست...
درست همانطور که انتظار داشت،ردای دوستانش تقریباً بلافاصله پس از دریافتِبهعنوان پیام در رؤیاشهر به او پیوستند.
بله، شکستش تا حدیاجازه خجالتآور بود... اما درکند هر فاجعهای فرصتی نهفته بود!
این قرار بودنامِ یک پخشِ زندهٔبهعنوان بسیار ویژه باشد.
یک قسمتِپیکر مشترکِ... کمیابلحظهای و پرهیاهو!
در پاسخ به دعوتها، دو پیکر در خلأ سیاهمستعارش به او پیوستند. بینندگان لحظهای ساکت شدند و بعد آنقدرپوزخند واکنش فرستادند که رابطِ پخش نزدیک بود از کار بیفتد.
خب، انتظارش هم میرفت. هر دو مهمانی کهکند لئو دعوت کرده بود، دوئلکنندگانی بسیار برجسته بودند؛مستعارش دستکم بهاندازهٔ خودش محبوبیت داشتند، یا شاید هم بیشتر.
یکی از آنها زرهِ صفحهایِ سنگینی به تن داشت. قلعهای روی سینهٔ زره حک شدهسلام بود و چهار اژدها روی شانهبندها و ساعدبندهایش به چشم میخورد. او دائوئیست سایفر بود؛اونم شمشیرزنی نامدار که سرشتِ قدرتمندی داشت و به او اجازه میداد آتش را مهار کند.
دیگری جنگجویی کمحرف در ردای ابریشمیِ خاکستری بود.آنقدر نامِ مستعارش در رؤیاشهر «ابله» بود و بهعنوان یکیمیرفت از عجیبترین و سرسختترین دوئلکنندگانِ لیگِ حرفهای شناخته میشد.
لئو پوزخند زد.
«سلام سایفر.سرشتِ سلام ابله.اجازه خیلی وقته ندیدمتون!»
سایفر پوزخندی تمسخرآمیزنامِ زد و بعدبهعنوان به او اشاره کرد:
«لئو، دوستِ من. آخه اون دیگهشدند چی بود؟ به دستِ یه تازهکارپخش کشته شدی... اونم با یه ضربه!»
ابله فقطدیگری سر تکان دادردای و ساکت ماند.
لئو از رویقدرتمندی خجالت سرفهای کرد ومهار به پایین خیره شد.
«آره، خب... اینطور نیست که شما دو تا تا حالالیگِ طعمِ شکست رو نچشیده باشین، مگه نه؟ اگه درست یادمتمسخرآمیز باشه، ملکهٔ زنبور همین هفتهٔ پیش جفتتون رو لتوپاره کرد...»
سایفر نیشخند زد.
«من حاضرم هر روز بهردای دستِ ملکهٔ نجیبمون کشته بشم.ابله اما یه تازهکار؟ بیخیال بابا...»
لئو شانه بالاقدرتمندی انداخت و بعدآتش به شمشیرش اشاره کرد.
«باشه، باشه. اما دلیلی دارهابله که شما دو تا اینقدر زودحرفهای اومدین، مگه نه؟ شما هم دیدینش؟»
آن دو دوئلکننده نگاهیلحظهای به هم انداختند وآنقدر بعد آرام سر تکان دادند.
لئو رو بهجنگجویی دوربین کرد وابریشمیِ لبخندِ درخشانی زد.
«چی؟ هیچکدوم از شما نوابغِ نبرد متوجهش نشدین؟ خب،دیگری خب، خب. این از اون لحظاتِ نادره که میتونمبهعنوان بینندگانِ عزیزم و اون توصیههای کارشناسیِ غیرقابلتحملشون رو مسخره کنم!»
به دوستانشخاکستری اشاره کردمستعارش و ادامه داد:
«برای اون کهنهکارهای گروهِ ضربت که هنوز روزهای اولِ پخشِ زندهٔ من رو یادشونه... همونطور که شاید بدونین، این دوکرده آقای محترم در واقع فقط همکارهای من نیستن، بلکه شاگردِ همون پیرمردِ بدعنقی هستن که به من شمشیرزنی یاد داد.شده اساساً، ما سه تا دوستِ دورانِ کودکی هستیم و همون سبکِ نبردِ مبتکرانه رو تمرین میکنیم. سبکِ ضربهٔ شیرِ غران.»
مکثی کرد وجنگجویی بعد با حالتیابریشمیِ مرموز آه کشید:
«و با اینکه کمی به غرورم برمیخوره که از یه تازهکارِ ناشناسردای شکست خوردم، دلیلِ اصلیِ اینکه اینقدر از دوئلمون شوکه شدم... اینه که...شناخته باورتون نمیشه... آها راستی، قبل از اینکه بریم سراغش، باید به اسپانسرِ امروزِ...»
سایفر چشمانش رانامِ چرخاند و حرفشبهعنوان را قطع کرد:
«تمومش کن لئو! چیزی که میخواست بگه اینه که اون مردِ نقابدار از سبکِ ضربهٔ شیرِ غران استفاده کرد تا ایندوئلکنندگانی احمق رو شکست بده. و با اینکه آدمهای زیادی — واقعاً خیلی زیاد — هستن که میتونن این مزاحمِ پرسروصدا رواژدها تو یه چشمبههمزدن شکست بدن، این واقعیت که یه نفر با استفاده از سبکِ خودمون این کار رو کرده، خیلی جالبه.»
لئو با خشمی زهرآگین به دوستشابریشمیِ نگاه کرد، اما بعد قیدِ پیامِعجیبترین بازرگانی را زد و سر تکان داد.
«دقیقاً. پس، ما سه تا قرارهآتش بریم و ببینیم اون ولگرد واقعاًردای کیه و واقعاً چه تواناییهایی داره...»
سانی پس از آنکه مردِ جوانِ زرهلاجوردی را از پای درآورد،رابطِ حس کرد اتفاقِ عجیبی در کولوسئوم در جریان است. انگار بیدارشدگانِبرجسته دیگر با کمی سردرگمی... و حتی شوک به او خیره شده بودند.
همین موضوع در موردِ تماشاگرانِ انسانیِ آمفیتئاترخاکستری هم صدق میکرد. بسیاری از آنها جایشان رالیگِ عوض کرده بودند تا به او نزدیکتر شوند.
این آدما چشونه؟قدرتمندی نکنه زیادهروی کردم ومهار خیلی سریع حرکت کردم؟
اما نه، هجومش را حسابشده انجام داده بود تا بیش از حد قدرتمندمیشد به نظر نرسد. شاید فقط از این نمایش خوششان آمده بود؟ سانی واقعاًدستِ داشت نمایشِ خوبی به آنها ارائه میداد. نه اینکه قصدش این کار باشد...
«بههرحال... چرا کسی بهلحظهای مصافم نمیاد؟ وقتمو تلفآنقدر نکنین جماعت! وقتم تنگه!»
در واقع، در آن جمعیتِ کوچکِ بیدارشدگان که منتظرِ نوبتشان برای مبارزه با او بودند،لیگِ انگار دیگر کسی تمایلی نداشت پا پیش بگذارد. سانی چند دقیقهای با بیحوصلگی به آنها خیرهدستِ ماند و سعی کرد بفهمد چه خبر است. همین چند لحظه پیش خیلی مشتاق بودند، نه؟
بالاخره کسی به سمتشاجازه آمد و شمشیرِ ترسناکیکند را از غلاف بیرون کشید.
مرد زرهِ صفحهای پوشیده بود و حکاکیِ پیچیدهایسرسختترین از یک قلعه و چهار اژدها سطحِ صیقلیاش راوقته زینت میداد. قوی، اصیل و باتجربه به نظر میرسید.
«داری. باهام. شوخی. میکنی!»
همون سبک... معلومجنگجویی بود داره از همونخاکستری سبکِ لعنتی استفاده میکنه!
چشمانِ سانی کهقدرتمندی ریز شد، صدایآتش رؤیاشهر اعلام کرد:
«دائوئیست سایفرخاکستری ولگرد رامستعارش به مبارزه طلبید!»
پیش از آنکه مردِ زرهپوش حتی بتواند حمله کند، سانی بیتعارف باپخش انتهای دستهٔ اوداچی به صورتش کوبید، زیرِ پایش را خالی کرد ودستکم بعد با بیرحمی نوکِ شمشیرِ بزرگ را در شکافِ باریکِ نقابش فرو برد.
خون که از کلاهخودِکمحرف فولادی جاری شد، صداینامِ رؤیاشهر بارِ دیگر طنین انداخت:
«ولگرد پیروز شد!»
رنگ از چهرهٔ جمعیت پرید.
«آخه این جماعت چهشونه؟!لحظهای یعنی اینجا هیچکس یهآنقدر سبکِ دیگه بلد نیست؟!»
سانی هنوز حتی نتوانسته بودردای تیغهٔ مارِ سایه را تمیزابله کند که حریفِ تازهای جلو آمد.
این یکی رداییقدرتمندی از ابریشمِ خاکستریآتش به تن داشت.
«ابله ولگردخاکستری را بهمستعارش مبارزه طلبید!»
مردک شمشیرِ سنگینی در دستساکت داشت... و داشت از همانفرستادند هنرِ رزمیِ لعنتی استفاده میکرد!
سانی غرشِ آرامیجنگجویی کرد و بهابریشمیِ جلو یورش برد.
ابله چابکتر و هوشیارتر از دو حریفِ قبلی از آب درآمد. توانست از حملهخاکستری جاخالی بدهد... اما افسوس که حمله فقط یک فریب بود. پیش از آنکه بتواندخیلی تعادلش را به دست بیاورد، اوداچی سینهاش را شکافت و از پشتش بیرون زد.
سانی شمشیرِ بزرگ را ازابله بدنِ دشمن بیرون کشید ولیگِ با کلافگی یک قدم عقب رفت.
مردِ ملبس به ردای ابریشمیِ خاکستری تلوتلو خورد و به لکهٔ سرخی کهنزدیک روی لباسش بزرگ میشد خیره ماند. نگاهی به سانی انداخت، بیصدا شستش راخودش به نشانهٔ تأیید بالا برد و بعد در بارانی از جرقه روی شنها افتاد.
«ولگرد پیروز شد!»
«لعنت بهش! یعنی برای پیدامیداد کردنِ یه حریفِ درستوحسابی بایدجنگجویی برم یه میدانِ نبردِ حرفهای؟!»
اینها مبارزانِ بدی هم نبودند...ابله مخصوصاً سه نفرِ آخر... اما آخهحرفهای چرا همهشان اینقدر شبیهِ هم بودند؟
سانی نگاهی به اطراف انداخت و دیدبعد سکوتِ مرگباری بر کولوسئوم حاکم است. همهکار با نگاههای عجیبی به او خیره شده بودند.
«صبر کن... نگو که...»
پشتِ نقاب اخمقدرتمندی کرد؛ ظنِ وحشتناکیآتش به جانش افتاده بود.
«نکنه... نکنه کلِ این میدون مالِ کساییه که یه سبکِ خاص رو تمرین میکنن؟پوزخند نکنه تمامِ این مدت داشتم یه قانونِ نانوشته رو میشکستم؟ عجب کارِ نامردی میشد... نه،شدی وایسا، اینکه با عقل جور درنمیاد. منم که داشتم از همون سبکِ خودشون استفاده میکردم...»
ناگهان چهرهای آشنا از میانِ جمعیت بهبعد سمتش آمد. همان مردِ جوان با زرهِکار لاجوردی بود. شیرکش، یا یه همچین چیزی...
«نه... ای خدا،جنگجویی تو رو خدا نه!خاکستری نمیخوام دوباره باهاش بجنگم...»
مردِ جوان در چند متریِ سانیآتش ایستاد، لحظهای مکث کرد و بعدردای لبخندی زد و با لحنی ملایم پرسید:
«ولگرد، دوستِ من... جسارتمستعارش نباشه، ولی... آخه تو تودوئلکنندگانِ این میدونِ آماتورها چیکار میکنی؟»
سانی پشتِ نقاب چشملحظهای چرخاند. جواب واقعاً ساده بود:واکنش آمده بود تا یاد بگیرد.
اما مسلماً نمیتوانست این را بگوید.ابریشمیِ از طرفی آنقدر کلافه بود که حوصلهٔسرسختترین سرهمکردنِ یک دروغِ خلاقانه را هم نداشت.
به مردِ جوان خیره شد، مارِ روحمهار را مرخص کرد تا دوباره به شکلِخاکستری خالکوبی دربیاید و بعد با لحنی خشک گفت:
«اومدم تا فراموش کنم.»
شیرکش چند بار پلک زد و بعدبعد وزنش را کمی جابهجا کرد؛ کاملاً مشخصکار بود قصد دارد شمشیرش را بیرون بکشد.
«دیگه کافیه!»
سانی با کلافگی پوفی کرد، به رؤیاشهر دستورکند داد او را از میدان بیرون بیندازد ومستعارش در بارانی از جرقههای سفید از کولوسئوم ناپدید شد.
وقتی از کپسولِ شبیهسازی بیرون آمد، با حرصسرسختترین به آن خیره شد، اما ناگهان به خودشخیلی لرزید و با یک دست، دستِ دیگرش را گرفت.
«نه، نه... دلمون نمیخواد حادثهٔ یخچال دوباره تکرار بشه، اونم برای اینپخش کپسولِ خوشگل و براق و فوقالعاده گرونقیمت... مگه نه؟ آره! باید... احتمالاً بایدبهاندازهٔ برم یه هوایی بخورم... دفعهٔ بعد دوباره امتحان میکنم، توی یه میدونِ سختتر...»
با این حرف، آخرینکمحرف نگاه را به دستگاهِ پیشرفتهمستعارش انداخت و به راه افتاد.
...اما چیزی که سانی ندید، جمعیتِآتش بیدارشدگانِ درونِ کولوسئوم بود که همگیردای به جای خالیِ او خیره مانده بودند.
لئو استرایکر همنامِ با حالتی متفکرانه بهعجیبترین آن نقطه نگاه میکرد.
چند ثانیه بعد، آرام گفت:
«تا... فراموش کنه؟ هه.»