چپتر 916: تفرقه بینداز و حکومت کن
0تا جایی که سانی دیده بود، قدرتِ هر یک از دو گروهِ موجوداتِ کابوس تقریباً بهاندازهٔ فوجِیکدیگر پلیدهای بیچشمی بود که دستهاش در همان آغازِ عملیاتِ قطبِ جنوب از بین برده بود. فوجِ اولدیوانهوارشان حدودِ ۲۰۰ موجود را در بر میگرفت که بیشترشان بیدارشده بودند و چند ده سقوطکرده رهبریشان میکردند.
گروهِ دوم دورتر و بسیار کوچکتر بود و بیشترراهحلِ از ۵۰ موجود نداشت. با این حال، همهٔ آنهاباریکِ سقوطکرده بودند و ۴ فاسدشده در میانشان به چشم میخورد.
مبارزه با هر یک از فوجها بهطورِ جداگانهمیپیوستند سخت بود، اما غیرممکن به حساب نمیآمد. ولی اگرداشت به هم میپیوستند... سانی نمیدانست آنوقت چه پیش میآید.
تهِ دلش امیدِ کمرنگی داشت که موجوداتِ کابوس یکدیگر را نابود کنند، اما میدانست در این مرحله چنین چیزی بسیار بعیدفقط است. هر دشمنی و کینهای هم که میانِ این دو قبیله از پلیدها وجود داشت، به پایِ میلِ دیوانهوارشان برای بلعیدنِانسان انسانها نمیرسید. با وجودِ صدها غیرنظامیِ بیدفاع در آن نزدیکی، عطشِ خون از همین حالا داشت مثلِ آتش در رگهایشان میدوید.
نبرد اجتنابناپذیر بود.
سؤال این بودسؤال که... چطور بایدواردِ واردِ این نبرد میشد؟
بهترین راهحلِ ممکن متوقف کردنِ یورشِ پلیدها در نزدیکیِ کاروان و روی جادهٔتهِ باریکِ کوهستانی بود. آنجا فضایی نبود تا دشمن بتواند از برتریِ عددیِ خردکنندهاشاست بهره ببرد، در نتیجه مدافعان میتوانستند هر بار فقط با چند موجود روبهرو شوند.
با این حال، موجوداتِ کابوس نه منطق سرشان میشد و نه حسِ بقای قدرتمندی داشتند. آنها دیوانهوار هجوم میآوردندمیتوانستند و هیچ بعید نبود سانی و دستهاش را زیرِ بهمنی از اجساد دفن کنند. تا وقتی که عدهای از آنهاعدهای میتوانستند دندان در گوشتِ انسان فرو کنند، دیگر مهم نبود چندتایشان کشته میشوند یا به قعرِ شکافِ دره سقوط میکنند.
افزون بر این، نمیدانست پلیدهاولی چه قدرتهای عجیبی دارند، پسپیش نمیتوانست تضمین کند کاروان آسیبی نمیبیند.
اما از همه مهمتر...
سانی بههیچوجه نمیتوانست بگذارد این دو فوج به همنمیدانست بپیوندند. تنها راهی که برای پیروزیِ سریع و قاطعیکدیگر میدید، نابود کردنِ آنها پیش از این اتفاق بود.
این یعنی نامنظمها باید پیشروی میکردند و در میدانِ نبردِ باز و وسیعِ درهٔ پیشِبهره رو به مصافِ دشمن میرفتند. آنها یا باید یک فوج را پیش از رسیدنِ دومیدیوانهوار نابود میکردند، یا بهنحوی همزمان با هر دو درگیر میشدند. وگرنه افرادِ زیادی جان میباختند.
«لعنتی...»
کرگدن توقف کرده بود و وسایلِ نقلیهٔ پشتِ سرش هم مجبور به توقف شده بودند. عرضِ نفربرِجادهٔ زرهی تقریباً کلِ جاده را بسته بود، برای همین حتی اگر میخواستند هم نمیتوانستند از آن عبورفقط کنند. سانی و افرادش مجبور شدند از یکی از دریچههای بالایی روی سقف بروند و بعد پایین بپرند.
طولی نکشید که صدایحساب خشدارِ گر از بلندگویمیپیوستند بیسیم به گوش رسید:
«سروان سانلس؟کاروان مانعِ دیگهایجادهٔ در کاره؟»
سانی چند لحظه مکثنمیآمد کرد و بعد بانمیدانست لحنی شمرده جواب داد:
«منفی. جلوتر دردسر درست شده... سربازات رو مستقر کن و آمادهٔ دفاعکردنِ از کاروان باش. دستهٔ من برای درگیری با دشمن میره جلو، امابتواند اگه چیزی از سدِ ما گذشت، متوقف کردنش با تو و افرادته.»
متأسفانه، کاری از دستِ گِر برنمیآمد. فقط همان یک خفته آنجا بود و مقدارِ کمی مهماتِ شارژشدهداشت که سامارا پیش از ترکِ پناهگاه به سربازها داده بود — قرار نبود شارژِ آنها هنوز بهکلیمیلِ از بین رفته باشد، پس چند ساعتی فرصت داشتند تا از آن چند گلولهٔ افسونشده استفاده کنند.
با این حال، همهچیز به همین ختمآنجا میشد. بدونِ زرههای اسکلتِ بیرونیِ برقی، سربازانِ عادیبهره حریفِ موجوداتِ کابوسِ بالاتر از رتبهٔ خفته نمیشدند.
پاسخِ گِر پسحساب از چند ثانیهاگر سکوت به گوش رسید.
«...فهمیدم.»
چهکار کنم، چهکار کنم...
سانی به جلو خیره شد و با تبوتاب سناریوهای متعددی را در ذهن مرور کرد، خطرات را سنجیدمدافعان و سعی کرد راهی برای خروج از این وضعیتِ وخیم بیابد؛ راهی که فاجعهای برای کاروان به بار نیاورد.دفن از هر زاویهای که به ماجرا نگاه میکرد، باید چیزی فدا میشد تا کفهٔ ترازو به نفعشان سنگینی کند...
ذهنش با تمامِ تواننمیآمد کار میکرد، اما درنمیدانست گرفتنِ تصمیم ناکام مانده بود.
طولی نکشید که دندان به هم سایید و به نامنظمها دستورِ پیشروی داد. آنها به جلو شتافتند و در سکوتی سردفضایی به دلِ برف زدند. رسیدن به درهٔ کوچک زمانِ زیادی نبرد. توانستند پیش از آنکه اولین دسته از موجوداتِ کابوس فرصتِ پاییندیوانهوار آمدن از کوه را پیدا کنند، به لبههای آن برسند، اما فقط با اختلافی اندک. شاید یکی دو دقیقه بیشتر وقت نداشتند.
دستهٔ دوم هنوز فاصلهایحساب با آنها داشت ومیپیوستند پشتِ شیبِ بلندی پنهان بود.
فضای بزرگ و خالی پیشِ رویشان بود. پوشیده از برف و تقریباً کاملاًعددیِ مسطح... دلیلش این بود که بیشترِ دره را دریاچهای کوهستانی اشغال کرده بودحسِ که حالا با فرا رسیدنِ شبِ طولانی در قطبِ جنوب، یخ بسته بود.
اینجا همانجایی بود که قرار بود بجنگند. بهزودی، سطحِآنوقت دستنخوردهٔ برف با خون رنگین میشد... جای امیدواری بودنابود که خونِ موجوداتِ کابوس باشد، اما شاید هم خونِ انسانها.
سانی به سربازانش دستور داد پشتِ تختهسنگهای بلند پنهانراهحلِ شوند و خودش از یکی بالا رفت. سپس، کمانِباریکِ جنگیِ مورگان را احضار کرد و لحظهای چشمانش را بست.
فقط بهاندازهٔ کافی قوی نبود. نیروهایولی بسیار کمی در اختیار داشت. اینمیآید جنگِ لعنتی بیش از حد ناعادلانه بود.
یک نفر باید جلوی دستهٔ بزرگتر را میگرفت و یک نفر باید دستهٔ کوچکتر اما قویتر را معطل میکرد. یک نفرفقط باید پیشروی میکرد، در حالی که دیگری باید عقب میماند و از کاروان دفاع میکرد. هیچ راهی برای رسیدن به تمامِانسان این اهداف بدونِ دادنِ تلفات وجود نداشت و با وجود اینکه سانی میدانست چه تصمیمی باید بگیرد، گرفتنِ آن آسان نبود.
...ببخشید، قدیس.
دیوِ وفادارش باید بارِ او را به دوش میکشید و تنها با کابوسیورشِ در کنارش، با دستهٔ دوم روبهرو میشد. حتی نمیتوانست سایهای برای تقویتِ آنهاعددیِ بفرستد. یکی مراقبِ کاروان بود و سه تای دیگر را خودش نیاز داشت.
قدیس همیشه جنگجویی برجسته بود، اما حتی او هم آنقدر توانایی نداشت که بهتنهایی از پسِ پنجاه پلیدِ سقوطکرده و سهمیدانست پلیدِ فاسدشده بربیاید. البته اسبِ سیاه کمکحالش میشد، بهخصوص حالا که کابوسهای زیادی را مطیعِ خود کرده بود، اما با اینغیرنظامیِ حال... شانس با آنها یار نبود. اگر تنها رها میشدند تا با دشمن روبهرو شوند، هر دو سایه در نهایت نابود میشدند.
به همین دلیل سرعت اهمیتِ حیاتی داشت.آنجا اگر نامنظمها دستهٔ بزرگتر را بهسرعت ازخردکنندهاش پیشِ رو برمیداشتند، میتوانستند به کمکِ قدیس بیایند.
اگر نه...
سانی یا باید خطرِ از دست دادنِ سایههایش را به جانمتوقف میخرید، یا آنها را مرخص میکرد و جانِ نامنظمها را به خطردشمن میانداخت، که در آن صورت از دو طرف موردِ حمله قرار میگرفتند.
«کیم، به کمکت نیاز دارم.»
با آهی تلخ، کمانشجادهٔ را بالا آورد وفضایی زهِ آن را کشید.
قبلی
بعدی