چپتر 498: ارتباطِ سطحی
0آموزشش بدم...
مگه ایناحساساتش دقیقاً همون چیزیموجوداتِ نبود که میخواست؟
بود.
ولی مگه این دقیقاًروزگاری همون چیزی نبود کهمیلش میخواست ازش دوری کنه؟
آره، اونم بود.
سانی در مخمصهٔ عجیبی گرفتار شده بود. راهحلِ مشکلی که ماهها عذابشدرونیاش میداد، ناگهان از غیب پیشِ پایش افتاده بود؛ اما برای استفاده ازفرمانروایان آن باید دست به کاری میزد که با تمامِ ملاحظاتِ پیشینش تناقض داشت.
نمیخواست رین به هیچ شکلی با او ارتباط داشته باشد. سانی اگر با خودش روراست بود، باید اعتراف میکرد که بهکند او کشش دارد... یا دقیقتر، به یادهای محو و نیمهفراموششده از روزگاری متفاوت و شاد که رین تداعیگرِ آن بود. میلشچیز برای ارتباطِ دوباره با رین هم خودخواهانه بود و هم اشتباه؛ چرا که میدانست هیچچیز نمیتواند آن یادها را دوباره زنده کند.
...و اگر سانی واقعاً با خودش روراست بود، باید اعتراف میکرد که تهدلش کینهٔ زیادیهیچچیز هم از او به دل دارد. کینه از اینکه خانوادهای مهربان داشت در حالی که اوحالش هیچکس را نداشت؛ از اینکه حالش خوب بود. از اینکه اصلاً هیچ نیازی به او نداشت.
عجب احساساتِ درهمبرهمی بود! و اگر سانی در کنار آمدنمقدّر با یک چیز واقعاً افتضاح بود، آن چیز احساساتش بود.هرچه برای او جنگیدن با گلهٔ موجوداتِ کابوس بسیار راحتتر بود.
بعد هم، انگار آشوبِ درونیاش کافی نبود، پای نیروهای بیرونی هم دردرونیاش میان بود. صفتِ [مقدّر] او بود، ارتباطِ عجیبی که با بافنده داشت، وارادهٔ نفیس با آن دشمنیِ مرگبارش با فرمانروایان و ارادهٔ غیرانسانیاش برای نابودیِ طلسم.
هرچه ارتباطِ او و رین بیشترروزگاری میشد، احتمالِ درگیر شدنِ رین دردوباره همهٔ این ماجراها بالاتر میرفت. اما...
شاید تا زمانی که ارتباطشان در حدِ رابطهٔمیلش سطحیِ بچهای از یک خانوادهٔ مرفه و معلمِنمیتواند خصوصیاش باقی میماند، اوضاع از کنترل خارج نمیشد.
از طرفی باید در نظر میگرفت که خطرِ ورودِ احتمالی به کابوسِ اول، بسیار بیشتر ازارادهٔ خطرِ ارتباطِ سطحی با اوست. گذشته از این، سانی هنوز کاری نکرده بود که توجهِ آدمهای واقعاًحدِ خطرناک را جلب کند... یا دقیقتر، هنوز کسی مچش را در حینِ انجامِ چنین کارهایی نگرفته بود.
...در حالی که میانِ این افکارِ متناقضبسیار دستوپا میزد، رین صبورانه منتظر ماند وپای بعد، با برداشتِ اشتباه از سکوتِ او گفت:
«اوه! البته که بهت پول میدم. یه مقدار پول برای سفر پسانداز کردم،خودخواهانه و... خب، میتونم با پدر و مادرم هم حرف بزنم. فقط مسئله اینهکینه که تو تنها بیدارشدهای هستی که میشناسم... میدونی؟ البته بهجز مربیِ مبارزهم تو مدرسه.»
سانی بامحو اخمی غلیظ نگاهشمتفاوت کرد. سرانجام پرسید:
«چی شد که این بحث پیش اومد؟ چرا یهو دلت میخوادبافنده یکی بهت آموزش بده؟ خودت که گفتی مربیِ مبارزه داری. فکرمیشد میکردم شما بچهپولدارها هر چیزی که لازمه رو تو مدرسه یاد میگیرین.»
رین ناگهاناحساساتش ساکت شد وموجوداتِ نگاهش را دزدید.
پس از مکثی گفت:
«آه، اون... احتمالاً نشنیدی، ولی امروز نزدیکِ مدرسهام یه... یه دروازه باز شد. خیلیا نزدیک بود بمیرن. حتی یه موجودِ کابوسِتهدلش واقعی دیدم. همین... همینقدر بهم نزدیک بود. یه بیدارشده مثلِ تو احتمالاً درک نمیکنه چه حسی داره، مگه نه؟ اوه! ببخشید، دارمجنگیدن چی میگم؟ معلومه که درک میکنی. منظورم... منظورم اینه که کاملاً بیدفاع بودم، و اصلاً... حسِ خوبی نبود. اصلاً حسِ خوبی نبود.»
نگاهی به او انداختکافی و با صدایی کهمیان ناگهان جدی شده بود گفت:
«برای همین میخوام قوی بشم.موجوداتِ خیلی قوی. اونقدر قوی که دیگهآشوبِ هرگز اون حس رو تجربه نکنم.»
سانی نزدیک بود بخندد.
چه طعنهآمیز... ما اینجاییم، اینقدر متفاوت و درمیلش شرایطی به این متفاوتی، اما خواستههامون کاملاً یکیه. قویتریادها شدن، خیلی قویتر. تا جایی که ممکنه قوی شدن...
رین چندآشوبِ لحظه مکث کردپای و بعد گفت:
«و چیزایی که تو مدرسه بهمون یاد میدن اصلاً کافی نیست. حداقل... حداقل امروز که نبود. بعضی از همکلاسیام معلمِبافنده خصوصی دارن که پدر و مادرشون براشون استخدام میکنن، مبارزهای بیدارشدهٔ واقعی. ولی برای اونا فقط بحثِ کلاسه. واقعاً چیزیزمانی یاد نمیگیرن... یا اگه میگیرن هم، وقتی موجوداتِ کابوس داشتن سعی میکردن ما رو بکشن، ندیدم هیچ فرقی به حالشون بکنه...»
سانی ازدقیقتر گوشهٔ لبمحو لبخند زد.
«دلیلش اینه که هزار ساعت تمرینشاد هرگز بهاندازهٔ یه مبارزهٔ واقعی تأثیرگذار نیست.چرا استادِ... خودمم یه بار اینو بهم گفت.»
یک ثانیهآشوبِ تردید کرد وپای بعد آه کشید.
«خودِ من رو یه آدمِ خیلی خاص آموزش داد. بهترین مبارزی که تا حالا دیدم و احتمالاً تا آخرِ عمرمبافنده میبینم. ولی نکتهٔ خندهدارش اینه که یهجورایی گولش زدم تا کار با شمشیر رو بهم یاد بده. از اون موقعزمانی همیشه یه کم عذابوجدان داشتم. پس فکر کنم بد نباشه که جبران کنم و به یکی مثلِ تو کمک کنم.»
سانی با چهرهای درهم به رینروزگاری نگاه کرد و متوجه شد کهدوباره از قبل تصمیمش را گرفته است.
آه، به درک... وقتیروزگاری همهچیز در واقع خیلیمیلش سادهست، چرا الکی پیچیدهش کنم؟
سر تکان داد.
«ولی حواست باشه. اگه میخوای بهت آموزش بدم، واقعاً بهتانگار آموزش میدم. مثلِ جهنم سخت میشه و خیلی هم دردبافنده داره. نمیخوام هیچ شکایتی بشنوم، یا ببینم داری تنبلی میکنی. مفهومه؟»
رین ناگهان ریز خندید.
سانی اخم کرد.
«کجاش خندهدار بود؟»
رین دستش را تکان داد.
«ببخشید! ببخشید. فقط... خندهداره وقتی اینقدر سختگیر وشاد جدی میشی، چون تو، میدونی که... به زور ازهیچچیز من بزرگتری. ولی میفهمم. سخت کار میکنم، قول میدم.»
سانی کمی به اوروزگاری خیره ماند و بعدمیلش با صدایی آرام گفت:
«یعنی چی به زور ازت بزرگترم؟ منبیرونی سالها ازت بزرگترم! فقط نصفِ چرتوپرتایی که منفرمانروایان دیدم برای چند بار زندگیِ امثالِ تو کافیه!»
بعد، لبخندیاحساساتش تهدیدآمیز زدگلهٔ و گفت:
«اوه، راستی، ارزون هم حساب نمیکنم! میدونی، من باید شکمِ چند نفر رو سیر کنم. اون مهمونی کهنمیتواند دیدی... هر کاری میکنم نمیره. یه زیباروی سنگدل هم هست که همیشه دنبالم راه میافته و رژیمِ غذاییشنیازی به طرزِ غیرمنطقیای گرونه. ولی چه کار میتونم بکنم، ظاهراً جذب کردنِ زنهایی با اشتهای ترسناک نفرینِ منه...»
آه کشید،محو به رین نگاهمتفاوت کرد و گفت:
«ولی اگه هنوزدرونیاش نظرت عوض نشده، باشه.بیرونی بهت آموزش میدم، رین...»