چپتر 1394: تجملِ بیحوصلگی
0زنجیرشکن بارِ دیگر به راه افتاده بود. این بار، باید به منطقهٔ میانیِ رودِ بزرگ برمیگشتند، جایی کههرگز آسمان لاجوردی بود. همچنین باید مسافتی را به سوی گذشته طی میکردند — نه آنقدر که به حوالیِمیگرفت آستانه برسند، اما عمیقتر از هر جایی که هر سهٔ آنها تا به حال در آن قدم گذاشته بودند.
سانی صبحِ اول را با تنبلی در تخت گذراند و به سقف خیره ماند. داشت بهبرجی گلِ باد فکر میکرد. بادهای شدید، جریانهای پیچدرپیچ، گردابِ عظیمی که کشتیها را به کامِ مرگآریل میکشید، و جزیرهای که بر فرازِ پرتگاهِ تاریک پرواز میکرد... همهٔ اینها حسابی ناخوشایند به نظر میرسید.
از این گذشته، برجی کهاصل در جزیره ایستاده بود، زمانیبلکه به جویندهای قدرتمند تعلق داشت.
جویندگانِ حقیقت کسانی بودند که همزمان باکنجکاوی کاهنهها، یا حتی پیش از آنها، واردِ مقبرهٔوسواسشان آریل شده بودند، اما به دلیلی کاملاً متفاوت.
جویندگان به دنبالِ رستگاری از ویرانیِ جنگِ آخرالزمان نبودند. در عوض، آنهاکسی به خاطرِ عطششان برای دانش، به دلِ بیابانِ کابوس زده و راهِعالمِ خود را به مقبرهای که دیمونِ هراس ساخته بود، پیدا کرده بودند.
...در اصل، از روی کنجکاوی.
آنها گروهی متحد هم نبودند، بلکه افرادِکنجکاوی پراکندهای بودند که تنها شباهتِ وسواسشان بهشباهتِ دانش، آنها را گردِ هم آورده بود.
«یه مشت آدمِ عجیبوغریب...»
چه کسی فقط برای ارضایشباهتِ کنجکاویاش پا به مقبرهای وحشتناک میگذاشت؟عجیبوغریب سانی که هرگز چنین کاری نمیکرد!
خب... او برای ارضای میلش به کاوش در عالمِ رؤیا، واردِ ویرانههای خطرناکِ بسیارینظر شده بود. اما آن مسئله کاملاً فرق داشت! اولاً، هر از گاهی برای کارهایشحتی امتیازِ مشارکت میگرفت. ثانیاً، هیچکدام از آن ویرانهها را ایزدانِ هولناک به جا نگذاشته بودند.
«حالا کهساخته فکرشو میکنم، چندتاشوناصل کارِ اونا بود...»
مثلِ برجِ آبنوس. اما او از روی کنجکاوی سر از آنجاافرادِ درنیاورده بود. از روی طمع به آنجا رفته بود! این دلیلِفقط بسیار بهتری بود، پس... او اصلاً شبیهِ آن جویندگانِ عجیبوغریب نبود....
در هر صورت، سانی هیچ شوقی برای دیدنِ دژِ یک جویندهٔ قدرتمند نداشت.فقط حتی بدونِ در نظر گرفتنِ این موضوع که میلِ آنها به فهمیدنِ حقیقتِویرانههای آریل باعثِ پیدایشِ آلودگی شده بود، این افراد اصلاً قابلاعتماد به نظر نمیرسیدند.
جزیرهای پنهان که جویندهای مرموز پیش از ناپدید شدنِ بیردونشانشهمهٔ در آن زندگی میکرد، محصور در سدّی تقریباً غیرقابلعبور ازجویندهای آب، باد و زمانِ درهمتنیده... بله، اصلاً شوم به نظر نمیرسید.
«لعنت...»
البته، آنها واقعاً انتخابی نداشتند.اصل افی و جت آنجا بودند، بنابراینافرادِ سانی، نفیس و کاسی نمیتوانستند برگردند.
«آدما بیشترافرادِ از هر چیزیشباهتِ از ناشناختهها میترسن.»
اگر لوح به آنها گفته بود که موجودِ کابوسِ اعظمی در گلِ باد زندگینظر میکند، او با بیمیلی، اما با آرامش، نقشههایی برای شکست دادنش میکشید. اما اینحتی ندانستنِ اینکه چه چیزی در مرکزِ گرداب انتظارشان را میکشد، سانی را عصبی میکرد.
در نهایت، خسته از این همه اضطراب، تصمیم گرفت با انجامِافرادِ کاری مفید حواسِ خودش را پرت کند. سانی با آهی از تختشارضای بیرون آمد، بالاخره کابینش را ترک کرد و به عرشهٔ بالایی رفت.
قدیس، دیو و کابوس در سینه، بخشِ میانی و پاشنهٔبلکه کشتی نگهبانی میدادند. نفیس پاروی سکان را در دست داشت، درکسی حالی که کاسی مشغولِ آمادهسازی برای تعمیرِ حلقهٔ جادوییِ کشتی بود.
سانی چند لحظهپراکندهای مکث کرد، سپس بهگردِ دخترِ نابینا نزدیک شد.
«هی. میتونم یهمرگ نگاهِ دیگه بهفرازِ نورِ راهنما بندازم؟»
کاسی سرش را بلند کرد، به او لبخندگروهی زد و به درختِ مقدس اشاره کرد. عصایگردِ زیبا آنجا بود و به تنهٔ درخت تکیه داشت.
«ممنون.»
سانی یادگارِ مقدسِ کاهنهها راشباهتِ برداشت، به جای همیشگیاش در سایهٔعجیبوغریب کشتی رفت و روی عرشه نشست.
خب، پس شروع کنیم...
مدتی را صرفِ بافتنِ افسونهای پایه دورِ یک خردهٔ روحِ متعالی کرد.پراکندهای هدفش ساده بود: تبدیلِ نورِ راهنما به خاطره، تا استفاده از آنکنجکاویاش آسانتر شود و بتواند آن را با خود به جهانِ بیداری ببرد.
اما پس از ساعتها کارِ متمرکز،روی سانی با چهرهای بیحالت به عصایپراکندهای چوبی خیره ماند. چشمش کمی میپرید.
لعنتی!
همهاش هدر رفته بود. لحظهای که سعی کرد بافتِ ابتدایی را درونِحسابی یادگار قرار دهد، رشتههای بینورِ جوهرِ سایه در درخششِ کورکنندهٔ پنهان درونِحقیقت چوبِ سفید حل شدند. انگار صرفاً با لمسِ جادوی ایزدی خاکستر شده بودند.
اونهمه زحمت، برای هیچ.
زیرِ لب ناسزایی گفت، برخاستاصل و نورِ راهنما را سرِبلکه جایش زیرِ درختِ مقدس گذاشت.
سانی که کمی دلسرد شده بود، رفت تا جای خود را پشتِ سکان باارضای نفیس عوض کند. او کشتی را هدایت کرد و نفیس با شمشیرش به تمرین پرداخت؛مسئله در حالی که هفت خورشید آرام در پهنهٔ آسمانِ سرخ جابهجا میشدند، با تیغه رقصید.
از اینکامِ منظره حسابیمیکشید لذت برد.
بعدتر، سانی مدتی به کلیدِ مصبروی خیره شد، بیآنکه حتی ذرهای بهپراکندهای حلِ معماهای پرشمارش نزدیکتر شده باشد.
با نفیسساخته و کاسیکرده غذا خورد.
رشتههای جوهرِ بیشتری ساختتنها تا جایگزینِ آنهایی کندآورده که از بین رفته بودند.
و شمشیرزنیِ خودش را تمرین کرد؛ در ذهنتاریک نبرد با غرقشدگان را مرور کرد و بهبرجی این اندیشید که چطور میتوانست بهتر عمل کند.
بعد از همهٔ اینها...
سانی مجبور شد پیشِکرده خودش اعتراف کند کهگروهی حوصلهاش سر رفته است.
عجبا.
حسِ نسبتاً عجیب و لوکسی بود. سانی بهندرت فرصتپرواز پیدا میکرد حوصلهاش سر برود... معمولاً همیشه کارِ فوریایایستاده برای انجام دادن، یاد گرفتن یا فرار کردن داشت.
در حاشیه همینطور بودکرده و بعد از بیداریگروهی هم اصلاً تغییری نکرد.
اما اینجا در کابوسِ سوم، لحظاتِروی کوتاه از خطرِ شدید و غیرمنطقی باتنها دورههای طولانیِ آرامش از هم جدا میشدند.
البته میدانست این آرامش دوام نمیآورد... مدتی طولآورده میکشید تا به گلِ باد برسند، اما در اینمیگذاشت مسیر قطعاً بارها مجبور میشدند برای حفظِ جانشان بجنگند.
موجوداتِ کابوس به زنجیرشکن حمله میکردند؛ شاید امروز، شاید فردا،همهٔ یا روزِ بعدش. زیرِ امواج هم ناهنجاریهای خطرناکی انتظارشان را میکشید؛قدرتمند شاید بعضی از همانهایی که روی لوحهای سنگی توصیف شده بودند.
شاهزادهٔ دیوانه هر لحظه ممکن بودروی به خوابش بیاید. پیداشدنِ سروکلهٔ دیگرپراکندهای طاعونها هم دور از ذهن نبود.
اما دستکم فعلاً،پیدا انگار صلح وروی آرامش برقرار بود.
پس سانی تصمیم گرفت برای یک بار همآورده که شده به خودش مرخصی بدهد و تاوحشتناک وقتی این آرامش پابرجاست، از آن لذت ببرد.
به سمتِ پاشنهٔ کشتی برگشت، اثاثیهٔ خاصی را احضار کردهمهٔ و آن را در چند متریِ نفیس گذاشت. روی صندلیِجویندهای مجللش نشست، فلوتِ زمردین را احضار کرد و به لبهایش برد.
نفیس باساخته گیجی بهکرده او نگاه کرد.
«داری چیکار میکنی؟ آهان. میخوایاصل مردهها رو زنده کنی؟ ولی...بلکه هیچ جسدی روی کشتی نیست...»
سانی چند بار پلک زد.
منو چی فرض کرده؟
«خیلی سخته تصور کنی که فقط دلم موسیقی میخواد؟ میدونی که، کایپراکندهای چند جلسه بهم آموزش داده. پس میتونم یه آهنگی بزنم. حتی شاید بهموحشتناک التماس کرده باشه که تو یکی از کنسرتهای نایتاندگیل بهعنوانِ مهمان اجرا کنم!»
نفیس لبخندِ محوی زد.
«دقت کردم گفتیپراکندهای "شاید التماس کرده باشه"گردِ بهجای "التماس کرد". همم.»
سپس، چشمانش کمی گشاد شد.
«...صبر کن. کنسرتهای نایتاندگیل؟ میخوان دوباره دورِ همگروهی جمع بشن؟ کِی؟ قراره آهنگهای قدیمی رو بخونن یاآورده گیل آلبومِ جدیدی نوشته؟ رقصپردازیِ جدید چی؟ کی قراره...»
سانی فلوت را پایینکرده آورد و با ترشروییگروهی به او خیره شد.
آه. بازمافرادِ شروع کردتنها به سؤالپیچ کردنم...
«آره. نمیدونم، احتمالاًمرگ نه. هیچ ایدهایفرازِ ندارم. بیخبرم. مطمئن نیستم...»
در حالی که آسمانکرده آرامآرام روشنتر میشد، زنجیرشکنگروهی بهسوی سپیدهدم بادبان کشید.
سه استادِ سوار بر آناصل کشتیِ ظریف، مشتاقانه چشمانتظارِ تجدیدِ دیدارافرادِ با دو عضوِ گمشدهٔ دستهشان بودند...