چپتر 1983: محاصرهشده
0در هر صورت، موردرت نمیتوانست آنها را ریشهکن کند، مگر باتسخیرِ متوسل شدن به اقداماتِ شدیدی که نه تنها خودش را درباقی خطرِ بزرگی میانداخت، بلکه تلفاتِ سنگینی هم بینِ ظرفهایش به بار میآورد.
و هنوزبرای وقتِ آنگرفتن نرسیده بود.
پس، سرانجامحملات تصمیم بهآسیب عقبنشینی گرفت.
مورگان با تماشای لوایتانهای عجیبالخلقه که دوباره بهزیرا سطح آمدند و دور شدند، با خستگی نفسشنوبهٔ را بیرون داد و به شمشیرش تکیه کرد.
آنها دقیقاً پیروزبیشتر نشده بودند... امانفرین شکست هم نخورده بودند.
این دلیلی برای جشن گرفتنحال بود، اما با این حال اونبردِ اصلاً حوصلهٔ جشن و شادی نداشت.
میدانست که اینویرانهها نبردِ اول تنهاحالا یک آغاز است.
نبرد بر سرِ حصار به پایانمیشدند نرسیده بود، تازه داشت شروع میشد... البته،برادرش ماهیتش پس از خونریزیِ امشب تغییر میکرد.
تبدیل بهپلیدها یک جنگِفرسوده فرسایشی میشد.
...و همینطور هم شده بود.
از آن زمان نبردهای بسیاری درگرفته بود. مورگان و قدیسهایش ویرانههای قلعه را نگه داشته بودند، در حالی که موردرت در جنگلنوبهٔ مستقر شده بود. او مجبور بود پیوسته با موجوداتِ کابوسی که آنجا ساکن بودند بجنگد — که برای مورگان یک موهبت بود،متعالیِ چرا که ظرفهای او پیشتر در طولِ حملات به ویرانهها آسیب دیده بودند و حالا با یورشِ بیامانِ پلیدها بیشتر فرسوده میشدند.
اما این یک نفرین هم بود، زیرا همان موجوداتِهمان کابوس سپس به تسخیرِ برادرش درمیآمدند و فرستاده میشدندمدافعانِ تا به نوبهٔ خود مدافعانِ قلعه را فرسوده کنند.
اگر تنها یک جای شکرش باقی بود، این بود که به نظر میرسید اوفرستاده تمایلی به کنترلِ بدنهای بیشتری نسبت به آنچه از قبل در اختیار داشت، ندارد.بیشتری بنابراین، اگر موجوداتِ کابوس حمله میکردند، ظرفهای متعالیِ شاهزادهٔ هیچ غایب بودند، و برعکس.
مورگان فقط امیدوار بود که برادرش هم با زنده ماندنمیدانست در تمامِ این نبردهای روحی تحلیل برود و زمینگیر شود،داشت درست همانطور که بقیهٔ آنها داشتند رفتهرفته از پا درمیآمدند.
قدرتِ شگفتانگیزِ آتنا و مهارتِ حیرتآورِ تیراندازیِ بلبل در نبردها علیهفرسوده ساکنانِ تسخیرشدهٔ جنگل کمکِ عظیمی بود، در حالی که دروگرِ روحنوبهٔ و قدیسهای شب هنگامِ نبرد با ظرفهای انسانیِ برادرش مهرههایی حیاتی بودند.
خودِ مورگان نیز مدتها بود که احتیاط را کنار گذاشته و در هر نبرد بافرستاده تمامِ توان میجنگید. سرشتِ او، درست مانندِ توانِ متعالیاش، هم مهیب بود و هم همهکاره. ازآنچه این رو، فارغ از اینکه با چه دشمنانی روبهرو میشدند، حضوری ویرانگر در میدانِ نبرد داشت.
هر طور که بود، یکمیشدند هفته از محاصره جان بهسپس در بردند و بعد، هفتهای دیگر.
در این میان، برادرش تلاش کرده بود مخفیانهشادی حصار را دور بزند و حملهای به دژهای قلمروِحصار شمشیر که در عمقِ خشکی قرار داشتند، ترتیب دهد.
در پاسخ، مورگان و قدیس کای حملهای به باغِ شب ترتیبفرسوده دادند و پیش از آنکه در تلهای که موردرت در آنجانوبهٔ برایشان کار گذاشته بود بیفتند، تقریباً موفق شدند آن را تصرف کنند.
آن تله همان موجودی بود که او برای نگهبانی از دژِسپس بزرگِ بهگلنشسته باقی گذاشته بود... تنها یکی از بازتابهایش، که معمولاًشکرش نمیتوانست تهدیدی واقعی برای دو قدیسِ قدرتمند مانندِ مورگان و کای باشد...
اگر این حقیقت درفرسوده میان نبود که اینهمان بازتاب یک تایتانِ مطلق بود.
در نهایت، آنها موفق به فتحِ باغِ شب نشدند و بهسختی جانِ سالمآغاز به در بردند. با این حال، موفق شدند موردرت را از تلاش برایامشب عبور از حصار بدونِ از بین بردنِ مدافعانش در وهلهٔ اول، منصرف کنند.
محاصره ادامه یافت؛ هر دو طرف بهآرامی دشمن راپلیدها بررسی میکردند و در جستجوی راهی برای نابودیِ یکدیگرتسخیرِ بودند. نبردی نفسگیر، طاقتفرسا و اغلب پر از هراس بود.
با اینبیامانِ حال، هولناکترین بخشِفرسوده ماجرا، دیگران بودند.
مورگان نمیدانست برادرش که بسیار بیشتر در برابرِ نفوذِ شومِ آنهاتسخیرِ آسیبپذیر بود، چطور توانسته زنده بماند و عقلش را از دستباقی ندهد. اما این مسئله مسلماً برای او و قدیسهایش چالشی بزرگ بود.
دلیلِ وهمانگیز و ترسناک بودنِ دیگران این بود که بیگانه، ناشناخته و ناشناختنی بودند. خاستگاهشان معمایی بود و ماهیتشان نیز. مورگان حتیمیشد نمیدانست که آیا آنها در معنای کاملِ کلمه واقعاً موجود محسوب میشوند یا نه، چه رسد به موجودِ زنده. دیگران طوری حرکتجنگل و رفتار میکردند که گویی مخلوقاتی دارای اراده و حتی شکلِ وهمانگیزی از ادراک بودند، اما مورگان نمیتوانست از این بابت مطمئن باشد.
آنها میتوانستند صرفاً تجلیاتی از یک نیروی مرموز یا فرایندیبیشتر باشند که تنها آنچه را در برابرشان بود بازتاب میدادنددرمیآمدند و به این ترتیب، توهمی از نیت و هوش ایجاد میکردند.
بدترین بخشِ ماجرا این بود که برخلافِ موجوداتِزیرا کابوس، دیگران لزوماً بدخواه هم نبودند. شرارتِ هولناکی کهخود مرتکب میشدند چیزی نبود جز نتیجهٔ ماهیتِ ذاتاً بیگانهشان.
به نظر نمیرسید این موجودات مفاهیمِ طبیعی را بشناسند یا بتوانند درک کنند؛ مفاهیمی مانندِ میلِ یک انسان به زنده ماندن،شکرش ترس از درد، یا وحشتِ ربوده شدن، ناقص شدن، تکهتکه شدن یا بلعیده شدنِ جسم و روح. دستکم این عقیدهای بودفقط که مورگان و قدیسهایش حالا، پس از چند بار رویارویی با دیگران و حتی درگیری با آنها، به آن رسیده بودند.
اما نمیتوانستند از هیچچیز مطمئنحال باشند و همین موضوع، مهمانانِ شومِنبردِ عالمِ آینه را بسیار ترسناکتر میکرد.
گذشته از این، حتی مبارزه با آنها نیزبیامانِ مصیبتی هولناک بود، زیرا دیگران از قواعدِ قدرتی کهسپس بینِ بیدارشدگان و موجوداتِ کابوس مشترک بود، پیروی نمیکردند.
آنها نه ایزدی بودند و نه پلید. به نظر نمیرسید رتبه و طبقه داشته باشند.فرستاده مقید به یک سرشتِ واحد یا مجموعهای از قدرتهای نامقدس نبودند. در عوض، کاملاً غیرقابلدرکنسبت و غیرقابلپیشبینی بودند و همین، هر نبرد با آنها را به تجربهای دلهرهآور تبدیل میکرد.
برخی از دیگران بهطرزِ غافلگیرکنندهای ضعیف بودند و بهراحتی به دستِ قدیسها نابود میشدند.فرستاده اما برخی دیگر قدرتی هولناک داشتند که آنها را کاملاً مرگبار میکرد، در حالیبیشتری که ماهیتِ عجیبشان از بین بردنِ آنها را به کاری خطرناک و دشوار بدل میساخت.
در همان روزهای اولِ محاصره، نزدیک بود مورگان قدیس ایتر رانبردِ به همین شکل از دست بدهد... که با توجه به اینکه اوالبته نزدیکترین شخص به یک درمانگر برای مورگان بود، فاجعهای تمامعیار محسوب میشد.
خوشبختانه شبگرد در نهایت جان بهحالا در برده بود، هرچند چشمانش تا بهنفرین امروز هنوز کمی وحشتزده به نظر میرسید.
بیچاره.
خودِ مورگان با آگاهی از وجودِ دیگران بزرگ شدهکابوس بود و گهگاه با معمای وهمانگیزِ وجودشان برخورد داشت،کنند بنابراین این رویاروییهای هولناک برای او چیزِ جدیدی نبود.
قدیسهای حکومت نیز بهطرزِ غافلگیرکنندهای خوباصلاً با این موضوع کنار آمده بودند،اول اما قدیسهای شب حسابی بههمریخته بودند.
چقدر دیگه؟
آهی کشید، در سرما لرزید، با انزجارنفرین به تونیکِ خونآلودش نگاه کرد و بهدرمیآمدند سمتِ دریاچه رفت تا تنی به آب بزند.