---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2008: جانورِ هولناک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2008: جانورِ هولناک

0

تعارفات به پایان‌انسان‌های​ رسید و نبردِ‌برمی‌آمد​ قدیس‌ها آغاز شد.

گویی برای اعلامِ آغازش، زمین به‌شدت لرزید و‌می‌رسید​ غرشِ رعدآسای انفجاری دوردست در سراسرِ میدانِ نبرد پیچید؛‌فاجعهٔ​ صدایی که از جایی دور در سمتِ راست می‌آمد.

نفیس حتماً با‌وحشت​ سهمِ خودش از دشمنانِ‌ماندند​ متعالی درگیر شده بود.

سانی لحظه‌ای به این فکر کرد که‌کاری​ ارتشِ سرود چند قدیس به مصافِ او‌عنوانِ​ فرستاده است. بیشتر از خودش؟ یا کمتر؟

در هر‌دستِ​ صورت، چندان‌فانی​ مهم نبود...

سرود هر چند‌زنجیرهٔ​ نفرشان را هم‌هیچ​ که می‌فرستاد، کافی نبود.

قدیس‌های دو ارتش در سراسرِ میدانِ نبردِ پهناور به هم درآویختند و تاروپودِ جهان را از هم‌اهمیتی​ شکافتند. امروز روزِ اولین‌های بسیاری بود؛ مثلاً نبردِ قبلی نخستین باری بود که چنین شمارِ باورنکردنی و‌بشه​ عظیمی از جنگجویانِ بیدارشده پا به میدانِ نبرد می‌گذاشتند و همگی غرق در سرودِ مرگبارِ جنگ بودند.

و حالا، نزدیک به ۷۰ قدیس — یعنی بیشترِ قدیس‌های موجود در جهان — به‌یکی​ جای آن‌ها با یکدیگر می‌جنگیدند... این با اختلاف هولناک‌ترین درگیری‌ای بود که انسان‌ها تا به حال‌قدیسِ​ به چشم دیده بودند؛ نبردی که درگیری‌های خونینِ زنجیرهٔ کابوس‌ها در برابرش هیچ به نظر می‌رسید.

دورتر، سربازانِ دو ارتشِ در حالِ‌برمی‌آمد​ عقب‌نشینی سرِ جایشان خشکشان زد و با‌یکی​ وحشت به این فاجعهٔ هولناک خیره ماندند.

ایزدان داشتند می‌جنگیدند.‌زنجیرهٔ​ از دستِ انسان‌های‌هیچ​ فانی چه کاری برمی‌آمد؟

البته در آن لحظه، سانی چندان اهمیتی به‌ایزدان​ گرفتاریِ آن‌ها نمی‌داد. خودش به عنوانِ یکی از آن‌اهمیتی​ نیمه‌خدایانِ درگیرِ جنگ، مشکلاتی داشت که باید حلشان می‌کرد...

و چه‌ایزدان​ مشکلاتِ اهریمنی‌ای‌دستِ​ هم بودند.

«این قراره... بدجور جالب بشه...»

رویارویی با هفت قدیسِ‌کابوس‌ها​ قدرتمند چیزی نبود که‌می‌رسید​ حتی او بتواند دست‌کم بگیرد.

به‌خصوص اگر‌خشکشان​ سه نفرشان از‌هولناک​ تباری ایزدی بودند.

تبارِ ایزدبانوی جانوران...

قدرتی ناشناخته فضا را درهم‌شکسته و سانی و سایه‌هایش را از‌نمی‌داد​ هم جدا کرده بود. البته بی‌درنگ سعی کرد با دستور به‌اهریمنی‌ای​ دیو برای بازگشت از طریقِ گامِ سایه، اوضاع را درست کند.

متأسفانه فایده‌ای نداشت.

فضا مدام دستکاری می‌شد و هر بار که‌ایزدان​ سایهٔ فولادی سعی می‌کرد فرار کند، فضا روی خودش‌اهمیتی​ تا می‌خورد و او را درست به همان‌جا برمی‌گرداند.

سانی مطمئن نبود که درهم‌شکستنِ فضا کارِ سرشتِ یکی از دشمنان است یا خاطره‌ای‌عنوانِ​ قدرتمند در دستِ یکی از دخترانِ ملکه، اما این کار — دست‌کم فعلاً —‌بشه​ در جلوگیری از حرکتِ آزادانهٔ او و سایه‌اش برای پشتیبانی از یکدیگر کاملاً مؤثر بود.

سایه‌هایش باید خودشان‌انسان‌های​ از پسِ خودشان برمی‌آمدند‌البته​ و سانی هم همین‌طور.

زیاد نگرانِ‌خونینِ​ قدیس و‌کابوس‌ها​ مار نبود.

اما دیو...

انگار سرود پس از اینکه دو بازتابِ موردرت را به آن ترولِ‌گرفتاریِ​ فولادیِ سیری‌ناپذیر باخته بود، درسش را گرفته بود. امروز با آمادگیِ کامل آمده‌قراره​ بودند تا با اهریمنِ مطلقی که در خدمتِ سرورِ سایه‌ها بود مقابله کنند.

سانی نمی‌دانست ارتشِ سرود عموزاده‌های بزرگ‌تر و ترسناک‌ترِ کرم‌های‌اهمیتی​ زنجیری را از کجا پیدا کرده است، اما آن سه‌حلشان​ موجودِ هولناک دشمنانی بسیار مخرب برای دیو به حساب می‌آمدند.

هر چه باشد، آن‌ها از فلز‌هیچ​ تغذیه می‌کردند و تمامِ بدنِ دیو‌عقب‌نشینی​ از فولادِ متبرک ساخته شده بود.

«خوب نیست...»

با این حال، سانی چندان نگرانِ دیو هم نبود؛‌البته​ اگر سرود فکر می‌کرد ترسناک‌ترین ویژگیِ آن دیوچهٔ کوچک‌مشکلاتی​ زرهِ فولادیِ نفوذناپذیرش است، خیلی زود به اشتباهشان پی می‌بردند.

در واقع،‌دستِ​ سانی بیشتر‌فانی​ نگرانِ خودش بود.

مبارزه با هفت قدیس بهتر از‌هیچ​ مبارزه با سیزده نفر بود... اما‌عقب‌نشینی​ همچنان یک چالش به حساب می‌آمد.

اگر تک‌به‌تک در نظر گرفته می‌شدند، هیچ‌کدام از این جنگجویانِ والامقام‌انسان‌های​ تهدیدِ واقعی برای سانی نبودند — و حتی اگر قدرتِ جمعی‌شان روی‌درگیرِ​ هم گذاشته می‌شد، باز هم نیازی نبود در برابرش به خود بلرزد.

با این حال، خطر و وحشتِ مبارزه با انسان‌ها در همین بود... وقتی چند نفر از آن‌ها گرد هم‌داشت​ می‌آمدند، اغلب کلِ آن‌ها از اجزایشان بزرگ‌تر می‌شد. سانی این را از همان زمانِ حضور در ساحلِ فراموش‌شده می‌دانست؛ جایی‌اگر​ که مقابله با لاشخورهای زره‌پوش پس از پیوستنِ نفیس به او بسیار عملی‌تر از چیزی شده بود که باید می‌بود.

حتی روی هم رفته، قدرتِ دو خفته با قدرتِ جانوری از رتبهٔ بیدارشده‌یکی​ قابل‌قیاس نبود. با این حال، وقتی نفیس طعمه می‌شد و سانی از میانِ سایه‌ها‌رویارویی​ حمله می‌کرد، توانسته بودند شمارِ بی‌نهایتی از آن جانورانِ ترسناک را از پای درآورند.

آن صرفاً ابتدایی‌ترین نمونه از این بود که‌می‌رسید​ چگونه همکاری با انسانی دیگر می‌توانست کشندگیِ فرد‌وحشت​ را بسیار فراتر از قدرتِ خودش افزایش دهد.

و در وضعیتِ کنونی... این سانی بود که نقشِ جانوری ترسناک‌انسان‌های​ را بازی می‌کرد. در این میان، قدیس‌های سرود شکارچیانِ ضعیف‌تری بودند‌نیمه‌خدایانِ​ که برای از پای درآوردنِ او با هم متحد شده بودند.

«خطرناکه.»

دشمنانش نیز از کهنه‌کارترین جنگجویانِ بشریت بودند. می‌دانستند‌لحظه​ چطور بی‌نقص با یکدیگر همکاری کنند و هیچ اشتباهی‌داشت​ مرتکب نمی‌شدند که او بتواند از آن بهره ببرد.

برای مثال، فضای کافی وجود نداشت تا بیش از سه نفر از آن‌ها هم‌زمان به‌خشکشان​ او حمله کنند. پس به‌جای اینکه همه با هم به جلو یورش ببرند و دست‌وپاگیرِ‌اهمیتی​ یکدیگر شوند، چهار قدیس عقب کشیدند و سه نفر با سرعتی خیره‌کننده به‌سوی او پیشروی کردند.

آن سه مهاجم شغالِ‌فاجعهٔ​ ابسیدین، سگ‌سانِ سه‌سر — سرس‌داشتند​ — و زوزهٔ تنها بودند.

اما این بدان معنا‌دستِ​ نبود که آن چهار‌برمی‌آمد​ نفرِ دیگر هیچ کاری نمی‌کردند.

در واقع، آن‌ها شاید‌فانی​ خطرِ بیشتری نسبت به‌لحظه​ پیشگامانِ نبردِ تن‌به‌تن داشتند.

از همین حالا می‌توانست ردیابِ خاموش را‌نظر​ ببیند که تیری در چلهٔ کمانش می‌گذاشت،‌جایشان​ در حالی که جانورسالار فلاخنی عجیب را می‌چرخاند.

دو قدیسِ باقی‌مانده به آسمان رفتند —‌ماندند​ یکی از آن‌ها سیورد، هارپی بود و دومی‌البته​ گارگویلی با کالبدِ سنگیِ قدرتمند و بال‌های پهن.

قدیسِ اندوه.‌ایزدان​ پدرِ تامار‌دستِ​ هم اینجا بود.

سانی خیلی زود‌انسان‌های​ باید با رگباری از‌البته​ حملاتِ دوربرد مقابله می‌کرد.

اما اول...

باید از یورشِ ویرانگرِ‌فاجعهٔ​ سه غولِ نبردِ تن‌به‌تن‌ایزدان​ جانِ سالم به در می‌برد.

مقابله با سرس و زوزهٔ تنها به‌خودی‌خود به‌اندازهٔ کافی‌البته​ سخت بود. اما این غولِ ابسیدین بود که به‌خاطرِ‌مشکلاتی​ جثهٔ بی‌نهایت عظیمش بیشترین فشار را به سانی می‌آورد.

شغال مانندِ تایتانی تاریک بر فرازِ میدانِ نبرد قد برافراشته بود و سلاحِ‌یکی​ دسته‌بلندِ عظیمی با تیغهٔ هلالیِ طلایی در دست داشت. آن سلاح... آن‌قدر بزرگ و‌رویارویی​ تیز به نظر می‌رسید که می‌توانست دژِ کوچکی را از وسط دو نیم کند.

با دیدنِ غولِ بلندقامتی که با عطشِ‌نظر​ قتل در چشمانِ حیوانی‌اش به‌سویش یورش می‌آورد،‌جایشان​ سانی حس کرد مثلِ یک مورچه است.

ناگهان... کلافه شد.

این صحنه او‌داشتند​ را یادِ اولین‌فانی​ رویارویی‌اش با جالوت انداخت.

یادهای خوشی نبودند.

و با اینکه‌زنجیرهٔ​ شغالِ ابسیدین در آن‌نظر​ مورد واقعاً بی‌تقصیر بود...

اما قرار بود تاوانِ این را‌خیره​ بدهد که چیزی به این ناخوشایندی‌فانی​ را به یادِ سانی آورده بود.

«ببینیم کدوممون مورچه‌ست...»

با نزدیک شدنِ غولِ‌فانی​ حیوانی، موجی از سایه‌ها ناگهان‌اهمیتی​ سانی را در بر گرفت.

و سپس، پیکری عظیم که از‌هیچ​ تاریکیِ خالص شکل گرفته بود، برخاست‌عقب‌نشینی​ تا رودررو به مصافِ غول برود.

ناولها | novelha.net