---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2017: یک خنجر از پشتِ حسابی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2017: یک خنجر از پشتِ حسابی

0

سانی می‌دانست تنها چیزی‌دشمنانش​ که بین او و‌دارد​ پیروزی ایستاده، جانورسالار است.

او به‌تنهایی مسببِ بیشترِ مصیبت‌هایش در این نبردِ شوم بود. افسونگر نه به درندگیِ زوزهٔ تنها بود‌مانند​ و نه به خطرناکیِ ردیابِ خاموش — در واقع، نسبت به آن‌ها، چندان جنگجو به حساب نمی‌آمد.‌جرئت​ البته هنوز یک قدیس بود و در نتیجه مبارزی مرگبار. اما در نبرد، از بقیه‌شان ضعیف‌تر بود.

با این‌چهار​ حال، قدرتش از‌مانند​ همه وحشتناک‌تر بود.

حتی سانی هم با وجودِ استقامتِ ذهنیِ فوق‌العاده‌اش، فرسنگ‌ها با خودِ همیشگی‌اش‌حملاتِ​ فاصله داشت. کندتر و ضعیف‌تر شده بود و به‌سختی می‌توانست در برابرِ‌خونِ​ یورشِ بی‌امانِ حملاتِ آن هفت... که نه، حالا پنج قدیس مقاومت کند.

در سراسرِ میدانِ نبرد، نیروهای ویرانگری رها می‌شدند و‌هرگز​ خونِ متعالی می‌ریخت. بیشترِ این جنگجویان — قدرت و‌دور​ مایهٔ افتخارِ بشریت — وضعشان از سانی هم بدتر بود.

اما وضعِ‌هرگز​ خودش هم‌نزدیک​ چندان تعریفی نداشت.

با وجودِ آرامش و عزمِ سردش،‌دیواری​ سانی هم داشت اثراتِ حضورِ طولانی‌مدت‌وضعیتِ​ در این نبردِ هولناک را حس می‌کرد.

پس باید هرچه‌فاصله​ زودتر جانورسالار را‌شده​ از سرِ راه برمی‌داشت.

مشکل اینجا بود‌اینجا​ که دشمنانش هم می‌دانستند‌اهمیت​ او چقدر اهمیت دارد.

هرگز نمی‌گذاشتند‌هرگز​ به او‌نزدیک​ نزدیک شود.

خودِ افسونگر با قدم‌هایی ظریف در میدانِ نبرد جابه‌جا می‌شد و همیشه دور از دسترسش می‌ماند.‌به‌خوبی​ چهار قدیسِ دیگر مانند دیواری نفوذناپذیر آن دو را از هم جدا می‌کردند — مهم نبود‌می‌رسید​ وضعیتِ خودشان چقدر وخیم است، همیشه حواسشان بود تا به‌خوبی از مسیرِ رسیدن به جانورسالار محافظت کنند.

اگر سانی جرئت می‌کرد او را هدف بگیرد، برای شکستنِ‌یورشِ​ آن دیوار باید بهای سنگینی می‌پرداخت. و تا به جایی‌نیروهای​ می‌رسید که جانورسالار ایستاده بود، او دیگر از آنجا رفته بود.

بن‌بست بود.

اما سانی بیشتر از آنکه‌شود​ با دیدنِ پنج قدیسِ خشمگین ناامید‌دور​ شود، به تدبیرِ خودش ایمان داشت.

خیلی خوشحال می‌شد اگر دست‌کم به‌خاطرِ خشم کمی از قدرتِ‌مهم​ تشخیصشان را از دست می‌دادند... اما دشمنانش کنترلِ کاملِ خود‌کنند​ را حفظ کرده بودند. وضع حتی از این هم بدتر بود.

انگار داشتند با تواناییِ او در پیش‌بینیِ حرکاتشان سازگار می‌شدند. این‌بی‌امانِ​ اتفاق به‌کندی اما انکارناپذیر رخ می‌داد — قدیس‌های سرود داشتند شالودهٔ استراتژیِ‌می‌شدند​ نبردشان را از هم می‌شکافتند و در همان لحظه استراتژیِ تازه‌ای می‌چیدند.

هرچه نبرد بیشتر کش می‌آمد، سانی بیشتر در موقعیت‌هایی‌هرگز​ گرفتار می‌شد که حتی دانستنِ حرکتِ بعدیِ دشمن هم‌دور​ نمی‌توانست او را از آسیب در امان نگه دارد.

آن‌ها حملاتشان را طوری طراحی می‌کردند که هیچ راهِ فراری برایش باقی‌دسترسش​ نمی‌گذاشت. با وجودِ پنج منبعِ خطر، ساختنِ قفسی که سانی با وجودِ دانستنِ‌خودشان​ جایگاهِ فعلی و بعدیِ میله‌هایش نتواند از آن فرار کند، چندان دشوار نبود.

پوسته‌اش همچنان تحلیل‌قدیسِ​ می‌رفت و با‌دیواری​ سرعتی فزاینده کوچک‌تر می‌شد.

هم‌زمان، جوهرِ‌همیشگی‌اش​ قدیس‌های دشمن نیز‌کندتر​ مدام کاهش می‌یافت.

و در یک لحظه...

هارپیِ زیبا جیغِ بلندی کشید و از آسمان شیرجه رفت. اما این بار، برای وارد کردنِ‌دیگر​ حمله‌ای مرگبار یا شتاب دادن به یکی از نیزه‌های ویرانگرش نبود — در عوض، در میانِ گردبادی‌اگر​ از بال و چنگال روی میدانِ نبرد فرود آمد و لحظه‌ای بعد به زنی فریبنده تبدیل شد.

متأسفانه، سانی فرصت نکرد در آن زمانِ کوتاه آسیب‌پذیریِ ناشی‌مهم​ از تغییرشکل به او حمله کند... چون خودش هم داشت‌کنند​ تاوانِ باز گذاشتنِ گاردش را در برابر حملهٔ دشمن پس می‌داد.

پوسته‌اش وضعِ وخیمی داشت و کمی پیش‌تر ترمیمِ آسیب‌هایش‌برابرِ​ را متوقف کرده بود — اگر ادامه می‌داد، زوزهٔ‌سراسرِ​ تنها و سرس از نظرِ جثه بر او برتری می‌یافتند.

سگ‌سانِ سه‌سر را با موفقیت عقب رانده بود و با فدا کردنِ تکه‌ای از گوشتِ تنش، توانسته بود بریدگیِ‌دسترسش​ سطحیِ دیگری روی بدنِ ماده‌گرگِ هیولاسان بیندازد. حالا دیگر خزش همان‌قدر که سیاه بود، سرخ هم شده بود، اما‌محافظت​ به نظر نمی‌رسید آن شاهزادهٔ وحشی ذره‌ای از قدرتِ مهیبش را از دست داده باشد... در واقع، کاملاً برعکس بود.

سانی نتوانست به‌موقع عقب بکشد و‌قدم‌هایی​ همین باعث شد گاردش برای کسری‌دسترسش​ از ثانیه بیش از حد باز بماند.

و در همان کسری‌دیگر​ از ثانیه، تیرِ ردیابِ‌جدا​ خاموش مستقیم به سینه‌اش خورد.

اسکلتِ درونیِ پوستهٔ سایه‌زاد از‌کندتر​ قبل به‌شدت آسیب دیده بود و‌بی‌امانِ​ این ضربهٔ آخر، تیرِ خلاص بود.

تمامِ بالاتنهٔ دیوِ عقیقی منفجر شد و به موجی از سایه‌ها بدل گشت. سایه‌ها‌ظریف​ همچون دودِ سیاه روی زمین ریختند و در نیستی محو شدند. در پسِ رودِ تاریکی‌مهم​ که داشت از هم می‌پاشید، آنچه از آن موجودِ ترسناک باقی مانده بود نیز فروریخت.

و تنها پیکرِ درهم‌کوبیدهٔ‌نزدیک​ انسانی بر جای ماند‌جابه‌جا​ که روی زمین افتاده بود.

سانی چهره در هم کشید،‌مانند​ غلت زد، تیرِ دیگری را‌مهم​ جاخالی داد و روی پاهایش پرید.

دردِ توهمی که ذهنش را می‌سوزاند ناگهان تحمل‌ناپذیرتر شد.‌برابرِ​ حضورِ آرامی که در قلبش می‌شکفت ناگهان نفس‌گیرتر شد‌سراسرِ​ و مقاومت در برابرِ ندای لطیفش را دشوارتر کرد.

آخ... لعنتی...

زرهش ترک‌خورده و‌نمی‌گذاشتند​ درهم‌شکسته بود و‌قدم‌هایی​ قوز کرده ایستاده بود.

با این حال، او... سرورِ‌مانند​ سایه‌ها... در آن وضعِ درهم‌کوبیده‌مهم​ اصلاً کمتر از قبل ترسناک نبود.

در واقع، خطرناک‌تر از همیشه‌کندتر​ به نظر می‌رسید؛ همچون جانوری‌یورشِ​ که در گوشه‌ای گیر افتاده باشد.

دشمنان محاصره‌اش کردند، آمادهٔ حمله. حالا که سانی به شکلِ انسانی برگشته بود،‌قدم‌هایی​ مجبور بود گردن بکشد تا به پیکرهای غول‌پیکرِ زوزهٔ تنها و سرس نگاه‌نفوذناپذیر​ کند... از این زاویه، آن دو جانورِ سربرفلک‌کشیده کاملاً وحشتناک به نظر می‌رسیدند.

هارپی، سیورد، نیز آماده‌نزدیک​ بود تا در شکلِ‌جابه‌جا​ انسانی‌اش به درگیری بپیوندد.

جایی پشتِ سرش،‌قدیسِ​ ردیابِ خاموش داشت‌دیواری​ کمانش را می‌کشید.

و جایی پیشِ رویش، پشتِ‌کندتر​ دیوارِ آن سه قدیسِ مرگبار، جانورسالار‌بی‌امانِ​ در دوردست داشت قلاب‌سنگش را می‌چرخاند.

اوضاع... برای‌مشکل​ سانی اصلاً‌دشمنانش​ خوب نبود.

پشتِ نقابِ بافنده پوزخند زد.

و با رگه‌ای‌قدیسِ​ از تحقیرِ سرد‌دیواری​ در صدایِ مبهمش گفت:

«ایزدان. این... جزوِ نقشه نبود.»

زوزهٔ تنها غرید و به جلو خم‌اهمیت​ شد، آماده تا در توفانی از دندان‌های‌ظریف​ نیش و خشمِ بدوی به سمتش یورش ببرد.

اما تقریباً در همان لحظه...

سایهٔ چابکی که هنگامِ تبدیلِ پوستهٔ‌دیواری​ سایه‌زاد به موجی از تاریکی مخفیانه‌وضعیتِ​ فرار کرده بود، سرانجام به هدفش رسید.

پیکرِ دیگری پوشیده در‌داشت​ زرهِ ترسناکِ عقیقی، بی‌هیچ صدایی‌برابرِ​ از سایه‌های پشتِ جانورسالار برخاست.

لحظه‌ای بعد...

تیغهٔ سردِ خنجری سیاه‌نزدیک​ روی گردنش کشیده شد و‌می‌شد​ افسونگر را به لرزه انداخت.

خشکش زد،‌چهار​ بی‌آنکه بتواند‌دیگر​ تکان بخورد.

و بعد، صدایی‌فاصله​ سرد از پشتِ‌شده​ سرش طنین انداخت:

«واقعاً باورم نمی‌شه... که بالاخره برای‌چقدر​ یه بار تو این زندگیِ لعنتی‌ام،‌شود​ تونستم مثل یه قاتلِ درست‌وحسابی کارمو بکنم...»

با این حرف، چیزی‌نزدیک​ محکم به پشتِ سرش‌جابه‌جا​ خورد و دنیا تاریک شد.

ناولها | novelha.net