---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2025: پیروزیِ تلخ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2025: پیروزیِ تلخ

0

در سوی دیگرِ میدانِ نبردِ سوخته و ویران، در اردوگاهِ ارتشِ شمشیر، چادرِ دیگری برپا بود.‌نمی‌خواست​ قرار بود آن سه نفری که داخل بودند، حال‌وهوای خیلی بهتری از دخترانِ ملکه داشته باشند‌بدهد​ — هرچه باشد، پیروز شده بودند — با این حال، فضا به همان اندازه دلگیر بود.

سانی روی صندوقی چوبی نشسته بود. برای یک بار هم که شده، وزنِ زره‌مرگبار​ و سرمای نقابش روی پوست، به او احساسِ سنگینی و خفگی می‌داد. دلش می‌خواست‌ساکت​ نقاب را مرخص کند و نوازشِ ملایمِ هوای تازه را روی پوستش حس کند...

یا نوازشِ ملایمِ نفیس را.

خودِ نفیس آرام روی تختِ ساده‌اش نشسته بود و تونیکِ سفید و‌شایدم​ تمیزی به تن داشت. به کسی نمی‌خورد که تازه از نبردی هولناک‌قدیسی​ برگشته باشد، اما نگاهش سرد و غریبه بود، تهی از گرمای انسانی.

با این حال،‌البته​ سعی کرد لبخندِ‌چند​ کمرنگی به او بزند.

کاسی روی صندلیِ سایه نشسته بود؛ همان که سانی برایش احضار کرده بود. بینِ آن سه نفر، او در‌ضعیف​ نبرد بیشتر از همه آسیب دیده بود — ارتشِ سرود فقط یک قدیس به مصافش فرستاده بود، اما کاسی هم‌زمین​ برای آشوبِ میدانِ نبرد ساخته نشده بود. البته که پیروزِ میدان شده بود، اما چند ضربهٔ دردناک هم خورده بود.

شایدم هم عمداً ضربه‌ها را به جان خریده بود، چون نمی‌خواست عیارِ‌قدیسی​ واقعیِ مرگبار بودنش را برای کسانی که او را قدیسی نسبتاً ضعیف و‌احاطه‌شان​ بی‌دفاع می‌دانستند، رو کند. حتی حالا هم سانی نمی‌توانست با اطمینان نظر بدهد.

هر سه ساکت بودند.

سکوتی که احاطه‌شان کرده بود هم حال‌وهوای خاصی‌دردناک​ داشت؛ دلیلش افسونِ رونیِ پیچیده‌ای بود که کاسی‌نمی‌خواست​ برای دفعِ توجهِ مزاحمان روی زمین کشیده بود.

سانی آهی کشید و به سایه تبدیل شد. لحظه‌ای بعد،‌چون​ دوباره در کالبدِ انسانی‌اش ظهور کرد، اما این بار به‌بی‌دفاع​ جای نقابِ بافنده، خاطرهٔ [قطعاً من نیستم] را به چهره داشت.

کمی مکث کرد و گفت:

«اوضاع خوب پیش رفت، نه؟»

همین‌طور هم بود. همان‌طور که انتظار می‌رفت، چند مشکلِ پیش‌بینی‌نشده سبز شده بود، اما نقشه بهتر از چیزی که امید داشتند جواب‌قدیسی​ داد. نفیس جایگاهش را بسیار بالا برده بود و خودش را به‌عنوانِ تنها صدای منطق و شفقت در کورهٔ هولناکِ این جنگِ بی‌رحم‌کشیده​ و جنون‌آمیز تثبیت کرده بود. او قلبِ سربازانِ بی‌شماری از ارتشِ شمشیر را به دست آورده بود... و همین‌طور سربازانِ ارتشِ سرود را.

بهتر از آن، جانِ آدم‌های بی‌شماری را‌ضربه‌ها​ نجات داده بود که در غیر این‌مرگبار​ صورت در آن کشتارِ بی‌معنی از بین می‌رفتند.

همچنین خودش را به‌عنوانِ رهبری در میانِ قدیس‌ها جا انداخته بود، به آن‌ها‌نسبتاً​ نشان داده بود که می‌شود ارادهٔ فرمانروایان را زیر پا گذاشت و قسر‌خاصی​ دررفت، و قدرتِ عظیم و هولناکِ شعله‌های خالصش را به رخ کشیده بود...

این بخشِ‌آشوبِ​ آخر اهمیتِ‌نشده​ ویژه‌ای داشت.

هرچه باشد، دلاوریِ فردی هنوز در میانِ خاندان‌های میراث‌دار حرفِ اول را‌ضربه‌ها​ می‌زد؛ خاندانی که ادعای نجابتشان بر پایهٔ افتخاراتِ نظامی استوار بود —‌ضعیف​ و قدیس‌ها تجسمِ زندهٔ همان فضیلتِ بی‌باکانه‌ای بودند که اشرافِ نظامی باید می‌داشتند.

نفیس نه‌تنها تمایل و توانایی‌اش را برای‌ضربه‌ها​ سرپیچی از فرمانروایان نشان داده بود، بلکه ثابت‌بودنش​ کرده بود حقِ این کار را هم دارد.

...نه‌فقط به این خاطر که خودش قوی بود،‌واقعیِ​ بلکه چون آن‌قدر توانمندی داشت که وفاداریِ کسی‌می‌دانستند​ را تضمین کند که دست‌کمی از او نداشت.

سرورِ سایه‌ها.

عملکردِ خیره‌کنندهٔ سانی مثلِ گیلاسِ روی کیک بود...‌دردناک​ یا در موردِ او، بیشتر شبیه یک اسکوپ بستنی‌عیارِ​ روی وافلی لذیذ. با تکه‌های توت‌فرنگیِ تازه در کنارش.

این بخش از نقشه‌شان به اندازهٔ خودِ نبرد اهمیت داشت. هرچه باشد، در نهایت‌مرگبار​ اهمیتی نداشت که سربازان، میراث‌داران و قدیس‌ها چه فکر یا احساسی می‌کنند. هیچ‌چیز اهمیتی‌ساکت​ نداشت، چون در دنیایی که قدرت حرفِ اول را می‌زد، فرمانرواییِ مطلق‌ها بی‌چون‌وچرا بود.

چون آن‌ها قوی‌ترین بودند.

در واقع، قدرتشان چنان ظالمانه بود که حتی والامقام‌ترین جنگجویانِ بشریت هم جرئت نمی‌کردند فکرِ‌جان​ مقاومت در برابرِ حکومتشان را به سر راه دهند — وگرنه، نیمی از جنگجویانِ هر‌حالا​ دو ارتشِ بزرگ به جای اینکه به دنبالِ فرمانروایان راهی گورِ خدا شوند، در خانه‌هایشان می‌ماندند.

میانِ سربازان، و همین‌طور میانِ قدیس‌ها، مخالفانِ بسیاری به چشم می‌خوردند؛ مانند تایریس و‌خریده​ روان از خاندانِ پرِ سفید. هر چه جنگ بیشتر طول می‌کشید و جان‌های بیشتری‌حالا​ می‌گرفت، سرخوردگی در ارتش‌های بزرگ بیشتر گسترش می‌یافت... مانند فشاری که در مخزنی جمع می‌شد.

با این حال، فرمانروایان بیش از حد قوی بودند و‌چون​ نمی‌شد از آن‌ها سرپیچی کرد. هیچ دریچه‌ای برای تخلیهٔ فشار‌بی‌دفاع​ وجود نداشت و از این رو، فشار فقط بیشتر می‌شد.

یا بهتر‌ضربه‌ها​ بود بگوید، وجود‌چون​ نداشت. تا امروز.

کاری که نفیس، سانی و کاسی کرده بودند، فراتر از تغییر دادنِ ماهیتِ یک نبرد‌جان​ بود. آن‌ها همچنین به مردم... بارقه‌ای از امید نشان داده بودند. چشم‌اندازی از آینده که‌حالا​ در آن، کسی واقعاً آن‌قدر قوی بود که مطلق‌ها را به چالش بکشد. یک احتمال.

البته...

البته همهٔ این‌ها چیزی جز یک دروغ نبود؛ بلوفی فریبکارانه که‌نمی‌خواست​ برای فریب دادنِ مردم سرهم شده بود. چون هنوز هیچ راهِ واقعی‌حالا​ برای شکست دادنِ فرمانروایان نداشتند، تنها عزمی راسخ برای یافتنِ آن داشتند.

با این حال، در میانِ‌چون​ اقداماتِ بزرگِ خیانت و فریب، این‌کسانی​ یکی کاملاً بی‌نقص اجرا شده بود.

نقشه خیلی‌آشوبِ​ خوب پیش‌نشده​ رفته بود.

و مشکل دقیقاً همین بود.

نفیس در سکوت به سانی‌شایدم​ نگاه کرد، اما این کاسی‌چون​ بود که به حرف آمد:

«خوب پیش‌ضربه‌ها​ رفت. در‌خریده​ واقع، خیلی خوب.»

پس انگار آن‌ها‌ساخته​ هم به همان‌پیروزِ​ نتیجهٔ او رسیده بودند.

سانی پیش‌بینی کرده بود که ارتشِ شمشیر در نبرد پیروز‌شایدم​ می‌شود؛ هر چه بود، خودشان هم جنگجویانِ ارتشِ شمشیر بودند. با‌کسانی​ این حال، شکستِ دشمن بیش از حد قاطعانه و خردکننده بود.

تلفاتِ ارتشِ سرود در مقایسه با‌عمداً​ تلفاتِ قلمروِ شمشیر بسیار وحشتناک بود.‌عیارِ​ این چیزی بود که انتظارش را نداشت.

انگار همه‌چیز دقیقاً‌جان​ همان‌طور که پادشاهِ شمشیرها‌عیارِ​ می‌خواست پیش رفته بود...

که یعنی پادشاه از‌نشده​ مدت‌ها قبل می‌دانست نفیس‌چند​ چه کار خواهد کرد.

می‌دانست چرا‌نشده​ این کار‌پیروزِ​ را کرده؟

نیتِ واقعی‌اش چه بود؟

هدفش چه بود؟

سانی بی‌اختیار دلشوره گرفت.

نگاهی به نفیس‌البته​ انداخت، لحظه‌ای مکث‌چند​ کرد و سپس پرسید:

«چقدر واقعاً بهت اعتماد داره؟ چقدر‌عمداً​ بی‌اعتماده؟ تو این چند سالِ گذشته،‌عیارِ​ وقتی باهات برخورد داشت، رفتارش چطور بود؟»

بیش از پنج سال — برای سانی به خاطرِ مقبرهٔ آریل شش سال — می‌گذشت از زمانی که خاندانِ دلاوری نفیس‌نظر​ را به فرزندی پذیرفته بود. جایگاهِ او در خاندانِ سلطنتی راستش کاملاً عجیب بود. از یک طرف، بزرگانِ دلاوری او را‌کالبدِ​ از خود دور نگه داشته و با او بدرفتاری می‌کردند و تقریباً به نظر می‌رسید مشتاق‌اند او را به کشتن بدهند.

از طرفِ دیگر، خودِ آنویل لطفِ زیادی به او‌ضربهٔ​ نشان داده بود، تا جایی که پس از فرستادنِ‌نمی‌خواست​ مورگان، او را فرماندهِ اسمیِ ارتشِ شمشیر کرده بود.

رابطه‌شان مبهم بود، و از آنجا که آن‌دردناک​ مرد تقریباً هرگز احساساتِ انسانی نشان نمی‌داد، سانی‌نمی‌خواست​ حتی نمی‌توانست حدس بزند در سرش چه می‌گذرد.

زیرِ آن تاجِ آهنین.

نفیس چند لحظه ساکت‌خریده​ ماند و با نگاهی‌واقعیِ​ یکنواخت به او خیره شد.

سپس ناگهان گفت:

«...وقتی نقاب به‌البته​ صورت داری، حرف‌چند​ زدن باهات ناخوشاینده.»

سانی پلک زد.

آخه این‌ضربه‌ها​ دیگه یهو‌خریده​ از کجا دراومد؟

یعنی می‌خواست بگه‌ساخته​ که دوست داره‌پیروزِ​ صورتم رو ببینه؟

به نظر می‌رسید نفیس هم از‌چند​ جوابِ خودش کمی جا خورده است. اخمِ‌جان​ کوچکی کرد و بعد سر تکان داد.

«سخته بگم. اکثرِ آدما رو از خودش دور نگه می‌داره. قلبش یه رازه... اگه اصلاً قلبی داشته باشه.‌نسبتاً​ با این حال، با من کمی فرق داشت. تقریباً... احساساتی؟ نه، بعیده. شاید کنجکاو. فکر می‌کردم توجهی که بهم‌توجهِ​ می‌کنه خیلی کمه، اما مورگان جا خورده بود. انگار خیلی بیشتر از توجهی بود که به بقیه نشون می‌داد.»

کمی مکث کرد‌جان​ و بعد با‌نمی‌خواست​ لحنی یکنواخت افزود:

«فکر کنم به‌ساخته​ خاطرِ مادرمه. چند‌پیروزِ​ باری ازش حرف زد.»

پس... کلاً عجیب بود، اما چیزی که‌ضربهٔ​ به بی‌اعتمادی یا سوءظن اشاره کند در‌خریده​ آن دیده نمی‌شد. در واقع، کاملاً برعکس بود.

البته، نباید فراموش می‌کردند که فرمانروایان‌عمداً​ در گذشته که نفیس ارزشی نداشت،‌عیارِ​ اصرار داشتند به جانش سوءقصد کنند.

سانی آهی‌ضربه‌ها​ کشید؛ نمی‌دانست‌خریده​ چه فکری بکند.

هنوز هم از اینکه آشکارا دربارهٔ رازهایشان حرف بزند معذب بود،‌خورده​ حتی با وجودِ اینکه افسون‌های کاسی از آن‌ها در برابرِ جاسوسی‌بودنش​ محافظت می‌کرد. بنابراین، سعی کرد تا حدِ امکان مبهم حرف بزند.

در نهایت، فقط گفت:

«فکر کنم بهتره‌دردناک​ بدترین حالت رو‌عمداً​ در نظر بگیریم.»

ناولها | novelha.net