چپتر 1994: فراخوانِ نبرد
0عاقبتِ کار پیدا بود.
ارتشِ شمشیر فعلاً بر دشمن چیره به نظر میرسید،اصلاً اما هرچه تلفاتش بالاتر میرفت و انبوهِ عروسکهای مردهچشمانِ بزرگتر میشد... راهی برای گریز از شکستِ نهایی نبود.
اگر سانی میتوانستقدیس این را ببیند،ابرهای پس آنویل هم میتوانست.
با این حال، پادشاهِ شمشیرها هیچ کاری نمیکرد. تنها دستوراتش فرمانهای کوچکی بود؛ مثلِ اعزامِبشکافد یگانهای ذخیره برای تقویتِ بخشهای متزلزلِ خطِ مقدم، یا عقب کشیدنِ گردانهای بهشدت آسیبدیده. درستهرگز است که مهارتِ تاکتیکیاش بینقص بود، اما این برای چاره کردنِ اوضاع اصلاً کفایت نمیکرد.
در آن لحظه، فرمانروا صرفاً درلطفِ سکوت کشتار را تماشا میکرد؛ چشمانِمیدانِ فولادینش هیچ احساسی را بروز نمیداد.
انگار منتظرِ چیزی بود، یابینقص شاید صرفاً بیش از حدکفایت به اقتدارِ سلطهجویانهاش اعتماد داشت.
حضورش واقعاً ازقدیس آن گرمای طاقتفرساابرهای هم خفهکنندهتر بود.
سانی پشتِ نقابش اخم کرد.
نکنه میخواد هرچنین دو ارتش رولطفِ با هم نابود کنه؟
از بینِ آن دو فرمانروا، تنها آنویل چنیناوضاع گزینهای در اختیار داشت... به لطفِ قدیس تایریستماشا که میتوانست پردهٔ ابرهای بالای میدانِ نبرد را بشکافد.
اما نه، نمیتوانست حقیقت داشته باشد. نه به این خاطربشکافد که آنویل تواناییِ اجرای چنین استراتژیِ هیولاواری را نداشت، بلکهنداشت صرفاً چون مدِ آسمان هرگز زیرِ بارِ چنین فرمانی نمیرفت.
هر چه باشد او ارادهٔ خودش را داشت و پیش از این هم از فرمانروایان نافرمانی کرده بود. مهمترباشد از آن، دخترِ خودش هماکنون آن پایین بود، یک جایی، و داشت در خطِ مقدم دوشادوشِ دیگر جنگجویانِ خاندانِ پرِنافرمانی سفید میجنگید. حتی اگر آنویل تهدید میکرد که تایریس را میکشد، او صرفاً دعوتش میکرد تا شانسش را امتحان کند.
پس... قضیه چه بود؟
انگار در پاسخ به این افکار، پادشاه ناگهان از میدانِ نبرد رویفرمانروا برگرداند و به چیزی نگاه کرد. سانی لحظهای گیج شد و نفهمید اوچیزی دارد به چه نگاه میکند، اما بعد متوجه شد که جواب واضح است.
آنویل بیتوجه به آدمهایی که دورشابرهای جمع شده بودند، به نفیس خیرهحقیقت شده بود که کمی آنطرفتر ایستاده بود.
چند لحظه براندازشبینِ کرد و بعداختیار با لحنی یکنواخت پرسید:
«نظرت چیه؟»
اخمِ سانی عمیقتر شد.
چرا آن عوضی نفیس را در تنگنا میگذاشت؟ درست است، او به لحاظِ فنی دخترخواندهاشخاطر محسوب میشد... اما همه میدانستند که این صرفاً نمایشی برای توجیهِ یک اتحادِ سیاسی است. حتیخودش اگر اینطور هم نبود، آنویل به رفتارِ گرم یا توجه نشان دادن به فرزندانش معروف نبود.
انگار نفیس هم از این سؤال جا خوردهقدیس بود... البته، برای همه بهجز سانی، حالتِ چهرهاشنمیتوانست مثلِ همیشه آرام و خونسرد به نظر میرسید.
او به پادشاهِ شمشیرها نگاهاختیار کرد، چند لحظه ساکت ماندابرهای و بعد شانهای بالا انداخت.
«فاجعهست.»
لحظهٔ بعد اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد.
پادشاهِ شمشیرها... لبخند زد.
لبخندش محو وچنین سرد بود، امالطفِ بیشک وجود داشت.
آنویل دوبارهاست به میدانِتاکتیکیاش نبرد نگاه کرد.
«...میبینم کهلطفِ بیشتر شبیهِ مادرتپردهٔ هستی تا پدرت.»
صدایش مثلِ همیشه بیاحساسچنین بود، اما رگهای از لحنیتایریس شخصی در آن حس میشد.
تقریباً انسانی به نظر میرسید.
نفیس اخم کرد.
«از چه نظر؟»
آنویل چند لحظه جواب نداد.
سرانجام، با لحنی بیتفاوت گفت:
«مادرت... به همه اهمیت میداد. اماچاره پدرت فقط به خودش اهمیت میداد،فرمانروا و به چیزهایی که مالِ خودش بود.»
لحظهای مکثلطفِ کرد وتایریس بعد آرام افزود:
«شاید برای همینبینِ بود که قبلاختیار از بقیهٔ ما رفت.»
سپس پادشاهِ شمشیرها نگاهی به نفیسلطفِ انداخت. نگاهِ سنگینش با نیرویی تقریباًمیدانِ فیزیکی او را در هم میشکست.
«حالا که از اینتاکتیکیاش کشتار منزجر شدهای، لابداوضاع به سربازهای پایین اهمیت میدی.»
گوشهٔ لبشلطفِ بارِ دیگرتایریس نامحسوس بالا رفت.
«...یا صرفاًکنه اونا روچنین مالِ خودت میدونی؟»
سانی حسبینِ کرد سرمایی دراختیار ستونِ فقراتش دوید.
اون یه سؤالِ بیمنظورتاکتیکیاش بود؟ یا میخواست وفاداریِ نفاصلاً به قلمروِ شمشیر رو بسنجه؟
یا...
آنویل داشت نشونبینِ میداد که اصلاًاختیار بهش اعتماد نداره؟
یا امیدواربینِ بود کهگزینهای بتونه اعتماد کنه؟
در هر حال، چیزی بهبینقص سانی میگفت که خیلی چیزهاکفایت به جوابِ نفیس بستگی دارد.
بقیهٔ قدیسها هم از گفتگویپردهٔ عجیبِ میانِ فرماندهٔ ارتشِ شمشیربشکافد و درخشانترین قهرمانش آشفته شده بودند.
نفیس مدتی ساکتبینِ ماند و باد بالطفِ موهای نقرهایاش بازی کرد.
سپس آهی کشید، با چهرهایاختیار خسته گردنش را کش داد وبالای به سمتِ نردههای سکوی پهناور رفت.
با حرکتی روان از روی آنها پرید، روی پوستِ فولادیِکفایت پژواکِ عظیم فرود آمد و چند قدم به سمتِ لبهٔاحساسی سرش برداشت. آنجا چرخید و با آرامش به فرمانروا نگاه کرد.
فرمانروا ابرویی بالا انداخت.
«داری چیکار میکنی؟»
نفیس شانهای بالا انداخت.
«دارم میرم پایین. ازتاکتیکیاش اینکه اینجا بایستم واوضاع هیچ کاری نکنم خسته شدم.»
آنویل چندلطفِ لحظه درتایریس سکوت براندازش کرد.
«مگه قدیسهام رو منع نکردهگزینهای بودم که با دشمن بجنگن،پردهٔ مگر اینکه دشمن اول حمله کنه؟»
نفیس بیتفاوتبینِ با نگاهِگزینهای سنگینش روبهرو شد.
«کردی. ولی مامهارتِ رو از ورود بهکردنِ میدانِ نبرد منع نکردی.»
آنویل برای سومینقدیس بار در یکابرهای روز لبخند زد.
این بار،کنه لبخندش کمیچنین ترسناک بود.
«و اگه ورودتچنین باعث بشه دشمنلطفِ بهت حمله کنه؟»
نفیس فقطاست بیاحساس بهتاکتیکیاش او خیره ماند.
پس از چندقدیس لحظه سکوت، باابرهای لحنی یکنواخت گفت:
«اونوقت در هم میشکنمشون.»
لبخندِ مورمورکنندهٔ آنویل به پوزخندیاختیار به همان اندازه ترسناک تبدیلابرهای شد، اما جلویش را نگرفت.
با دیدنِ این صحنه، برخیبینقص از قدیسهای حاضر در سکویکفایت تماشا هم به حرکت درآمدند.
روان نگاهِ کوتاهیقدیس به همسرش انداخت، سپسبالای به سمتِ نردهها رفت.
«فکر کنم منمبینِ دلم بخواد یهاختیار کم قدم بزنم.»
قدیس هلی که تکوتنها در سمتِلطفِ مقابلِ سکو نسبت به سانی ایستاده بود،نبرد نگاهی به نفیس انداخت و آهی کشید.
«راستش من از ارتفاعتاکتیکیاش میترسم. گذروندنِ کمی وقتاوضاع روی زمین خیلی هم خوبه.»
ریوالن از خاندانِقدیس سپرِ گلسرخ با گیجیبالای به آنها خیره شد.
«آه، بله. منم همینطور... یعنی،گزینهای منم میخوام یه کم قدم بزنم،ابرهای سرورم. نه اینکه از ارتفاع بترسم.»
بقیهٔ قدیسهابینِ هم بهگزینهای حرکت درآمده بودند.
پادشاهِ شمشیرها نگاهی بهتاکتیکیاش آنها نینداخت و بهاوضاع بررسیِ میدانِ نبرد ادامه داد.
سانی مطمئن نبود که این بهابرهای خاطرِ پیش رفتنِ همهچیز طبقِ خواستهٔحقیقت فرمانرواست، یا اینکه او صرفاً اهمیتی نمیدهد.
نفیس منتظرِ قدیسهای شمشیر نماند. بالهایش را احضار کرد،تایریس از روی سرِ پژواکِ غولپیکر پایین پرید و همچونداشته ستارهای در حالِ سقوط به سمتِ میدانِ نبرد سرازیر شد.
...قدیس جِست که در مقطعی کنارِ سانیقدیس ظاهر شده بود، با دیدنِ این صحنهبشکافد خندهای سر داد و سر تکان داد.
«جوونای ایناست دوره زمونهتاکتیکیاش خیلی کلهشقن!»
سپس بهلطفِ سانی نگاه کردپردهٔ و پوزخند زد.
«تو چی،کنه سایه؟ به اینگزینهای سرگرمی ملحق میشی؟»
سانی سرش راچنین چرخاند و با سردیقدیس به پیرمرد خیره شد.
وقتی جواب داد،مهارتِ رگهای از نارضایتی درکردنِ صدای مغرورش موج میزد.
«عمراً. مگهلطفِ قبلاً بهتتایریس نگفته بودم؟»
لحظهای مکث کردبینِ و سپس بااختیار لحنی یکنواخت افزود:
«من صلحطلبم.»
با این حرف، سانی آهی کشید، خودش را از نردهها جدالحظه کرد و به سایه تبدیل شد. سایه لحظهای بعد از نظرنمیداد ناپدید شد و با سرعتی خیرهکننده به سمتِ میدانِ نبرد رفت.
جِست پوزخندیلطفِ زد و دوبارهپردهٔ سر تکان داد.
«این بچه... چقدر دروغگوی افتضاحیه...»