چپتر 1997: بهای انسانی
0زائران در موجِ خروشانِ جنگجویانِ فولادین فروبلعیده شدند و تنها توانستند پیشگامانِ پژواکهای بیاحساس را از پایحاضر درآورند. در بخشهای دیگرِ میدانِ نبرد تعدادِ بیشتری از آنها حضور داشتند، اما اینجا در کانونِ درگیریِنبردی فاجعهبارِ دو ارتشِ بزرگ، شوالیههای دلاوری زیرکتر و بیرحمتر از آن بودند که بگذارند مردگان دستهجمعی برخیزند.
آرایشِ تسلیمناپذیرِ نخبگانِ ارتشِ شمشیر همچون موجی آهنین به جلو یورشوعدهٔ برد، به سپاهِ هفتم کوبیده شد و خطِ تهاجمیاش را در هموسیعی شکست. با این حال، طولی نکشید که شتابِ نیروهای دلاوری متوقف شد.
و سپس بهکلی تحلیل رفت و آنها را در باتلاقی مرگبار گرفتارمردان کرد. دشمنشان هم دستوپابسته نبود؛ هفت سپاهِ سلطنتی از بهترین جنگجویانِ قلمروِتلخِ سرود تشکیل میشدند و در میانِ آنها، سپاهِ هفتم از همه درندهخوتر بود.
شاید تنها از سپاهِ اول کم میآوردتحلیل که در تاریکیِ اقیانوسِ ستون ناپدید شدهدستوپابسته بود و امروز در میدانِ نبرد حضور نداشت.
پس از تحملِ ضربهٔ اولیه، آرایشِ درهمشکستهٔ جنگجویانِ سرود از هم نپاشید و خودِ جنگجویانگوشخراشِ نیز تسلیمِ ترس نشدند. آنها عقب ننشستند؛ در عوض همچون دستهای مرگبار بر سرِ شوالیههایقدرتمند دلاوری و نیروهای کمکیشان آوار شدند و در آتشِ عزمی شرورانه و خشمی بدوی سوختند.
این مردان و زنان نه مسحورِ وعدهٔ افتخارمردان بودند و نه مستِ سرودهای گوشخراشِ جنگ. با اینحاضر حال، حاضر هم نبودند طعمِ تلخِ شکست را بچشند.
...بخشِ وسیعی از میدانِ نبردِ جهنمی به جهنمی بدترخشمی تبدیل شد؛ هزاران بیدارشدهٔ قدرتمند و صدها استادِ ترسناکسرودهای در نبردی تنبهتن و مرگبار به جانِ هم افتادند.
همهمهٔ کرکنندهٔ رعد، زنجیرهٔ فریادهای انسانی و لرزشهای شدیدِ زمینِ خونآلود به هم آمیختند و همسراییِ کابوسواریسلطنتی از ویرانی ساختند، گویی خودِ جهان در تقلاهای پیش از مرگ بود—یا شاید تولدی دوباره. شاید اینشده ایزدِ مردهٔ گورِ خدا بود که با استخوانهای باستانیِ آغشته به خونِ انسانش، داشت دوباره متولد میشد.
در هر صورت، جنگجویانِ ارتشِ شمشیر و ارتشِ سرود انگار خود را فراموش کرده بودند وجنگ در ضرورتِ شوم و هولناکِ نبرد غرق شده بودند. تردیدهای پیشینشان با شوک و رعبِ میدانِاستادِ نبردِ دلخراش شسته شد و ذهنشان از صداهای وحشتناک و دیوانهوارِ این ویرانیِ فاجعهبار، تهی گشت.
جهان دیوانه شده بود.
رین آنقدر ترسیده بود که دیگر حتی ترس را حس نمیکرد. انگار آن بخش ازوعدهٔ وجودش که مسئولِ شناختِ ترس بود، داغ کرد و در آتش سوخت و تنها خاکستریبدتر سرد از خود بر جا گذاشت. حالا، تنها چیزی که حس میکرد خشم بود و کینه.
حتی نمیدانست از چه چیزیسپس خشمگین است و از چهمرگبار کسی کینه به دل دارد.
در غیابِ پاسخ، رینشرورانه تنها میتوانست ذهنِ آشفتهاش رازنان روی دشمنِ مقابلش متمرکز کند.
تامار اولین کسی بود که با جنگجویانِ ارتشِ شمشیر درگیر شد؛ با کمکِ توانِسرودهای سرشتش از روی خطِ نبردِ پراکندهشان پرید و با استفاده از دومین گامِ شناور،هزاران شتابش را ناگهان متوقف کرد، روی یک پا چرخید و به پشتِ سرشان یورش برد.
بهمحضِ اینکه پایش به زمین رسید، شمشیرِ دودستیِشرورانه زمختش در قوسِ افقیِ بیرحمانهای درخشید، زرهِ کسیافتخار را در هم شکست و به کناری پرتابش کرد.
البته با تنها ماندنمتوقف پشتِ خطِ دشمن، خودشرفت را در خطرِ وحشتناکی میانداخت...
اما لحظهای بعد،عزمی سربازانش با خطِ مقدمِسوختند آرایشِ دشمن برخورد کردند.
شوالیههای پر با حملهشرورانه از هر دو سو،مردان لحظهای دستوپایشان را گم کردند.
این تمامِ فرصتی بود کهآوار رین و همرزمانش نیاز داشتند تاسوختند با عزمی شتابان به جانشان بیفتند.
فولاد به فولاد خوردمتوقف و طنین انداخت، و طعمِباتلاقی گوشتِ انسان را هم چشید.
خون بر سطحِعزمی سفید و دستنخوردهٔبدوی استخوانِ باستانی ریخت.
رین تاچیاش را بالاشرورانه برد و دستانش رامردان وادار کرد از لرزش بایستند.
جایی نهچندان دور...
نخبگانِ خاندانِ دلاوری در تقلا بودند تا در برابرِ حملهٔ وحشیانهٔ جنگجویانِ سروددشمنشان مقاومت کنند. با دقتی حیرتانگیز و وقاری استوار، آرایشِ خود را حفظ کردندبود و حاضر نشدند زمینی را که از قبل غرق در خون بود، واگذار کنند.
بههرحال دشمن اجازهٔ عقبنشینی به آنهابدوی نمیداد... و آنجا، پشتِ سرشان، مردگانافتخار داشتند تکان میخوردند، آماده برای برخاستن.
اگر قرار بود نجات یابند،خشمی باید با دستانِ خودشان مسیرِمسحورِ خونینی بهسوی رستگاری باز میکردند.
و بهدستهای این ترتیب،کمکیشان محکم ایستادند...
اما چند لحظه بعد، هیکلی سریع با جامهای زرشکی از میانِ سربازانِ سروددشمنشان بیرون پرید و به آرایشِ شوالیههای زرهپوش کوبیده شد. زنی زیبا بود کهبود هیچ زرهی بر تن نداشت و موهای آبنوسیاش در باد پشتِ سرش تکان میخورد.
پوستش مثلِ برفعزمی سفید بود و چشمانشسوختند به همان اندازه سرد.
لبانِ سرخرنگشآتشِ محکم به همخشمی فشرده شده بود.
او یکی از خواهرانِ خونآوار بود که از شاهزاده سیشانبدوی پیروی میکردند... استادی از قلمروِ سرود.
خنجری تیز با تیغهای مواج در دست داشت، با جنگجویانِ ارتشِ شمشیر درگیر شددستوپابسته و آنها را به عقب راند. دستِ لاغرش با سرعتی غیرانسانی حرکت کرد، گلویاول یک سرباز را برید، دیگری را کور کرد و سینهٔ سومی را سوراخ کرد.
شوالیهها در غباری از خونخشمی تلوتلوخوران به عقب رفتند ومسحورِ شکافی در آرایششان باز شد.
خواهرِ خون بهعزمی جلو شتافت، آماده تاسوختند شکاف را بازتر کند...
اما تیغهٔدستهای شمشیری جلوی کریسِآوار او را گرفت.
سید، یکی از آتشبانان که همراه با شوالیههای دلاوریباتلاقی به نبرد فرستاده شده بود، استادِ دشمن را بهبهترین عقب راند و با اخم به او نگاه کرد.
موهای بلوندِ چرکِ او از عرق خیس بود و خاطرهٔ سپرِ او ازمستِ بین رفته بود، پژواکی درنده آن را نابود کرده بود... که مایهٔ تأسف بود،تبدیل چرا که چندی پیش مهمانِ جذابِ جزیرهشان آن را بهطرزِ شگفتانگیزی ارتقا داده بود.
با بازتر شدنِ شکافِ آرایش و درگیر شدنِمردان سربازانِ دو ارتش در نبردی تنبهتن و جنونآمیز،جنگ آهی کشید و با لحنی آمیخته به حسرت گفت:
«الی.»
صدایش گرفته بود.
«...باید ازآتشِ این جنگ دورخشمی میموندی، دخترِ احمق.»
خواهرِ خون —عزمی ندیمهٔ سابق —بدوی لبخندی سرکشانه زد.
«از دیدنت خوشحالم، سید.»
با این حرف، خنجرِمتوقف زیبایش را بالا بردرفت و برای حمله آماده شد.
لحظهای بعد، دو عضوِ سابقِ ارتشِ رؤیابینسوختند زیرِ آسمانِ بیرحم و خاکستری با همسرودهای درگیر شدند تا جانِ یکدیگر را بگیرند.