چپتر 2016: قدیسهای سقوطکرده
0پیکرِ عظیمِ غولِ ابسیدین که به زمینانسان فروریخت، سانی از قبل داشت دور میشد تاهمچون از ضدحملهٔ شش قدیسِ باقیمانده در امان بماند.
هنوز از دردِ جانکاهِ زخمِ روحشآیندهنگریِ گیج بود؛ دندان به هم سایید وترسناکی چیزی را آرام با خودش زمزمه کرد.
تنها چند کلمه...
«جانوری متعالی کشته شد.»
سایهاش قویتر شد.
...این کلمات طعمِ تلخی داشت.
تقریباً در همان زمان،جاخالی باریکهٔ دیگری از قدرتیپهلوی نامحسوس واردِ روحش شد.
قدیس و ماردیگر جانِ یک نفرِ دیگرسادگی را هم گرفته بودند.
و به همین سادگی، در کمتردقیقه از یک دقیقه، سه قدیسِ انسانخشمِ جانشان را از دست داده بودند.
«لعنت!»
خشمِ قدیسهای سرود همچون توفان بر سرش آوار شد. تیرِ دیگری در پوستهاشاعماقِ نشست و ساختارِ درونیاش را در هم شکست. پرتابهای همچون گلولهٔ توپ بهنصفِ او خورد، با غرشِ ویرانگری منفجر شد و تمامِ سمتِ چپش را لتوپاره کرد.
سانی که هنوز یک دستبودند نداشت و از دردِ بریدهشدنِانسان روحش به خود میپیچید، تلوتلو خورد.
با این حال، پیش از آنکه گرگِ عظیم و سگِ شکاریِ سهسر باقدیسهای نیشهایشان او را بدرند، تعادلش را به دست آورد. با آیندهنگریِ غریبی حرکتگلولهٔ کرد، حملاتِ وحشیانه اما بهطرزِ ترسناکی دقیقشان را جاخالی داد و به عقب دوید.
پهلوی لتوپارهاش ترمیم شد.تعادلش بازوی تازهای از اعماقِ پیکرِحملاتِ عقیقی و بلندبالایش بیرون آمد...
فقط آن پیکر دیگر چندان بلندبالا نبود. در واقع،لتوپارهاش قدش بهزحمت نصفِ چیزی بود که پیشتر بود. همینفقط امر هدف گرفتنِ کالبدِ واقعیاش را بسیار آسانتر میکرد.
اما عیبی نداشت.
چون برای یک بار هم که شده،انسان زمان به نفعِ سانی بود؛ فقط بایدسرود آنقدر زنده میماند تا ثمرهاش را ببیند.
قدیسهای سرود خبر نداشتند... به احتمالِآیندهنگریِ زیاد... اما او تروری متعالی بود.بهطرزِ یعنی ذخایرِ جوهرش شش برابرِ دشمنانش بود.
البته، سرشتش هم بسیار قویتر بود؛ بنابراین معمولاً سانی جوهرش را باتازهای سرعتی مصرف میکرد که بیشترِ قدیسها از دیدنش وحشت میکردند و به همینبهزحمت دلیل، مجبور میشد به اندازهٔ بقیه، یا حتی بیشتر، آن را جیرهبندی کند.
اما در این نبرد اینطور نبود. از آنجا که تواناییاش در استفاده از گامِ سایه بهخاطرِ درهمشکستنِسرود فضا مختل شده بود و استفاده از ظهورِ سایه هم بهدلیلِ کمبودِ سایههای میدانِ نبرد محدود بود، سانیتمامِ حتی نزدیک به مقدارِ همیشگیاش هم جوهر نمیسوزاند. فقط باید پوستهٔ سایه را حفظ میکرد و حرکت میداد.
اما دشمنانش در وضعیتِ متفاوتیکمتر قرار داشتند... بهویژه آنهایی که کالبدهایلعنت متعالیشان را به خود گرفته بودند.
پس با اینکه پوستهٔ سانیآورد داشت رفتهرفته کوچک میشد، ذخایرِ جوهرِاما آنها نیز رو به کاهش بود.
بهزودی مجبور میشدند دگرگونیهایشان را رها کنند و به شکلِترمیم انسانی برگردند؛ اما او در آن زمان هنوز پر ازچندان جوهر بود و بدین ترتیب برتریِ بزرگی به دست میآورد.
سانی فقط بایددیگر تا آن موقعهمین در نبرد دوام میآورد.
انجامِ این کار در برابرِکمتر شش دشمن بهجای هفت نفر آسانلعنت نبود، اما دستکم میشد انجامش داد.
هرچند، اگر فقطبدرند پنج نفر بودندآیندهنگریِ خیلی بهتر میشد...
سانی بهسرعتترسناکی میدانِ نبردجاخالی را ارزیابی کرد.
نفرِ بعدی کهدیگر میخواست از پاهمین درآورد کدامیک بود؟
اما این واقعاًهمین دستِ او نبود.دقیقه دستِ دشمنانش بود.
اولین قدیسی که اشتباهیتعادلش میکرد و متحدانش نمیتوانستند پوشششحملاتِ دهند، قربانیِ بعدیِ سانی میشد.
نبرد ادامه یافت... حالا که همگی از زخم ولتوپارهاش خستگی رنج میبردند و اقیانوسها جوهر مصرف کرده بودند، قرارپیکر بود درگیری فروکش کند، اما در عوض، فقط شدیدتر شد.
سانی تمامِ ملاحظات را کنار گذاشتههمین بود و قدیسهای سرود نیز ازدست مرگِ همرزمشان در آتشِ خشم میسوختند.
آنها ماهربودند بودند، شجاعسادگی بودند، و بیرحم.
با این حال، آن ششآورد نفر هنوز هم نمیتوانستند اینوحشیانه تکدشمن را از پای درآورند...
چون دشمنشان سرورِ سایهها بود.
رگبارِ حملات ادامه داشت و سانی پیدرپی جاخالی میداد، دفع میکرد و جلویداده ضربهها را میگرفت. حالا که پوستهاش کوچکتر شده بود و جرمِ کمتری داشت، مقاومتشکست در برابرِ قدرتِ مهیبِ زوزهٔ تنها و درندگیِ غریزیِ قدیس سرس برایش دشوارتر میشد.
در عین حال، گیر انداختنش یا هدف گرفتنشجانشان با حملاتِ دوربرد سختتر شده بود... اما مهمترتوفان از همه، یک دشمن کمتر برای جنگیدن داشت.
شغال عظیمجثهترین در میانِ آن هفت قدیس بود و تازهوحشیانه یک سلاحِ دستهبلند هم در دست داشت. غیبتش در میدانِ نبردترمیم موهبتی واقعی بود و حرکت را برای سانی بسیار آسانتر میکرد.
...البته جسدِ قدیسِ کشتهشده همین حالا هم داشت از زمین بلند میشد واعماقِ چشمانِ توخالیاش را به سمتِ سانی میچرخاند. اما هم هیکلِ غولپیکرش و همنصفِ تیغهٔ هلالیاش از بین رفته بودند... حالا صرفاً عروسکِ متعالیِ ملکهٔ زاغ بود.
قدرتمند بود، امادیگر اصلاً به اندازهٔ خودِسادگی آن مرد خطرناک نبود.
سانی عروسک را بهراحتی نابودکمتر کرد و گذاشت در توفانِ ویرانیِلعنت حاصل از برخوردِ قدیسها غرق شود.
درست پس از آن، صبرش نتیجهآیندهنگریِ داد. فرصتی به دست آورد تابهطرزِ دشمنِ دیگری را از پای درآورد.
با این حال، این یکیداد دشمنی بود که سانی کمتر ازبازوی همه دلش میخواست او را بکشد.
قدیسِ اندوه...
گارگویلِ سنگی سرعتِ بیشترِ سانی را اشتباه سنجیده بود و حملهاش با چند متر فاصله خطا رفت. این اشتباه بهخودیخودپوستهاش آنقدرها هم مرگبار نبود... با این حال، هم زوزهٔ تنها و هم سرس پس از یورشهای ویرانگرشان داشتند تعادلشان راتلوتلو پس میگرفتند و ردیابِ خاموش و جانورسالار هم جابهجا میشدند تا زاویهٔ بهتری برای زدنِ دیوِ عقیقیِ برقآسا پیدا کنند.
حتی سیورد، یارِ گارگویل هم یکآیندهنگریِ قدم عقب مانده بود و آنقدر دورترسناکی بود که نمیتوانست در لحظه کاری بکند.
این فرصتی عالی به سانی دادعقب تا قدیسِ اندوه را در مشتش گیراعماقِ بیندازد... هر چه باشد، چهار مشت داشت.
و گارگویل که گیر میافتاد،بودند میشد بدنِ سنگیاش را بهانسان صد روشِ مختلف نابود کرد.
اما قدیسِبودند اندوه... پدرِسادگی تامار بود.
سانی واقعاً میتوانستبدرند پدرِ صمیمیترین دوستِآیندهنگریِ خواهرش را بکشد؟
هر چه باشد،دقیقشان پیشتر تصمیم گرفتهعقب بود بیرحم باشد...
با این حال، زمانِ زیادی را هم با دستهٔ رینانسان گذرانده بود... حتی پس از انقلابِ زمستانی جانشان را نجات دادهآوار بود. این بچهها هم اصلاً برایش غریبه نبودند. خیلی دوستشان داشت.
و هرچند سانی شناختِ چندانی از قدیسِ اندوه نداشت، اما آن مرد هم سهمی از این علاقهسرش برده بود؛ صرفاً چون تامار را چنین دختری بار آورده بود: زنی جوان، درستکار، وفادار و بهطرزِچپش کلافهکنندهای جدی که یک بار برای نجاتِ جانِ یک باربرِ ساده، خودش را در ورطهای تاریک انداخته بود.
مهمتر از همه، صدمهتعادلش زدن به تامار، رینحرکت را هم آزار میداد.
و این بار برای سانیداد سنگینتر از لزومِ حفظِ جانِترمیم قدیسها به نفعِ بشریت بود.
به خودش اجازهدیگر داد کسری ازهمین ثانیه درنگ کند...
و سپس،بودند با یکی ازکمتر دستهایش حمله برد.
بهجای آنکه گارگویل را درآورد چنگی آهنین بگیرد، با ضربهایوحشیانه او را به زمین کوبید.
ضربه بهخودیخود آنقدر مهیب بود که شبکهای از ترکها روی بدنِ سنگیِ قدیسِ اندوهعقیقی بیندازد و بالهایش را خرد کند. لحظهای بعد، گارگویل با شدتی وحشتناک به استخوانِامر باستانی برخورد کرد و موجِ ضربهٔ کوچکی از نقطهٔ برخورد به اطراف پخش شد.
دشمن به این زودیها ازبودند زمین بلند نمیشد... اما باانسان اینکه زخمهایش کاری بود، زنده میماند.
البته سانی قدیسِ اندوهسادگی را صرفاً از رویجانشان احساسات رها نکرده بود.
قطعاً نه.
فقط حوصله نداشت زحمتِ نابودیِ کاملِ بدنِ سنگی و سختِ گارگویلبازوی را به خودش بدهد و با رها کردنِ قدیسِ دشمن، مجبور نمیشدواقع چند ثانیهٔ بعد با عروسکِ دیگری از ملکهٔ کرمها دستوپنجه نرم کند.
در هرنفرِ صورت، کارگرفته انجام شده بود.
حالا تنهابودند پنج دشمنسادگی باقی مانده بودند.
و سانی ازبدرند همین حالا میدانستآیندهنگریِ هدفِ بعدیاش کدام است.
کمی چرخیدترسناکی و غُرشیجاخالی سر داد...
دیگر نگاهش رویدیگر پیکرِ فریبندهٔ جانورسالارهمین قفل شده بود.