---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2016: قدیس‌های سقوط‌کرده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2016: قدیس‌های سقوط‌کرده

0

پیکرِ عظیمِ غولِ ابسیدین که به زمین‌انسان​ فروریخت، سانی از قبل داشت دور می‌شد تا‌همچون​ از ضدحملهٔ شش قدیسِ باقی‌مانده در امان بماند.

هنوز از دردِ جانکاهِ زخمِ روحش‌آینده‌نگریِ​ گیج بود؛ دندان به هم سایید و‌ترسناکی​ چیزی را آرام با خودش زمزمه کرد.

تنها چند کلمه...

«جانوری متعالی کشته شد.»

سایه‌اش قوی‌تر شد.

...این کلمات طعمِ تلخی داشت.

تقریباً در همان زمان،‌جاخالی​ باریکهٔ دیگری از قدرتی‌پهلوی​ نامحسوس واردِ روحش شد.

قدیس و مار‌دیگر​ جانِ یک نفرِ دیگر‌سادگی​ را هم گرفته بودند.

و به همین سادگی، در کمتر‌دقیقه​ از یک دقیقه، سه قدیسِ انسان‌خشمِ​ جانشان را از دست داده بودند.

«لعنت!»

خشمِ قدیس‌های سرود همچون توفان بر سرش آوار شد. تیرِ دیگری در پوسته‌اش‌اعماقِ​ نشست و ساختارِ درونی‌اش را در هم شکست. پرتابه‌ای همچون گلولهٔ توپ به‌نصفِ​ او خورد، با غرشِ ویرانگری منفجر شد و تمامِ سمتِ چپش را لت‌وپاره کرد.

سانی که هنوز یک دست‌بودند​ نداشت و از دردِ بریده‌شدنِ‌انسان​ روحش به خود می‌پیچید، تلوتلو خورد.

با این حال، پیش از آنکه گرگِ عظیم و سگِ شکاریِ سه‌سر با‌قدیس‌های​ نیش‌هایشان او را بدرند، تعادلش را به دست آورد. با آینده‌نگریِ غریبی حرکت‌گلولهٔ​ کرد، حملاتِ وحشیانه اما به‌طرزِ ترسناکی دقیقشان را جاخالی داد و به عقب دوید.

پهلوی لت‌وپاره‌اش ترمیم شد.‌تعادلش​ بازوی تازه‌ای از اعماقِ پیکرِ‌حملاتِ​ عقیقی و بلندبالایش بیرون آمد...

فقط آن پیکر دیگر چندان بلندبالا نبود. در واقع،‌لت‌وپاره‌اش​ قدش به‌زحمت نصفِ چیزی بود که پیش‌تر بود. همین‌فقط​ امر هدف گرفتنِ کالبدِ واقعی‌اش را بسیار آسان‌تر می‌کرد.

اما عیبی نداشت.

چون برای یک بار هم که شده،‌انسان​ زمان به نفعِ سانی بود؛ فقط باید‌سرود​ آن‌قدر زنده می‌ماند تا ثمره‌اش را ببیند.

قدیس‌های سرود خبر نداشتند... به احتمالِ‌آینده‌نگریِ​ زیاد... اما او تروری متعالی بود.‌به‌طرزِ​ یعنی ذخایرِ جوهرش شش برابرِ دشمنانش بود.

البته، سرشتش هم بسیار قوی‌تر بود؛ بنابراین معمولاً سانی جوهرش را با‌تازه‌ای​ سرعتی مصرف می‌کرد که بیشترِ قدیس‌ها از دیدنش وحشت می‌کردند و به همین‌به‌زحمت​ دلیل، مجبور می‌شد به اندازهٔ بقیه، یا حتی بیشتر، آن را جیره‌بندی کند.

اما در این نبرد این‌طور نبود. از آنجا که توانایی‌اش در استفاده از گامِ سایه به‌خاطرِ درهم‌شکستنِ‌سرود​ فضا مختل شده بود و استفاده از ظهورِ سایه هم به‌دلیلِ کمبودِ سایه‌های میدانِ نبرد محدود بود، سانی‌تمامِ​ حتی نزدیک به مقدارِ همیشگی‌اش هم جوهر نمی‌سوزاند. فقط باید پوستهٔ سایه را حفظ می‌کرد و حرکت می‌داد.

اما دشمنانش در وضعیتِ متفاوتی‌کمتر​ قرار داشتند... به‌ویژه آن‌هایی که کالبدهای‌لعنت​ متعالی‌شان را به خود گرفته بودند.

پس با اینکه پوستهٔ سانی‌آورد​ داشت رفته‌رفته کوچک می‌شد، ذخایرِ جوهرِ‌اما​ آن‌ها نیز رو به کاهش بود.

به‌زودی مجبور می‌شدند دگرگونی‌هایشان را رها کنند و به شکلِ‌ترمیم​ انسانی برگردند؛ اما او در آن زمان هنوز پر از‌چندان​ جوهر بود و بدین ترتیب برتریِ بزرگی به دست می‌آورد.

سانی فقط باید‌دیگر​ تا آن موقع‌همین​ در نبرد دوام می‌آورد.

انجامِ این کار در برابرِ‌کمتر​ شش دشمن به‌جای هفت نفر آسان‌لعنت​ نبود، اما دست‌کم می‌شد انجامش داد.

هرچند، اگر فقط‌بدرند​ پنج نفر بودند‌آینده‌نگریِ​ خیلی بهتر می‌شد...

سانی به‌سرعت‌ترسناکی​ میدانِ نبرد‌جاخالی​ را ارزیابی کرد.

نفرِ بعدی که‌دیگر​ می‌خواست از پا‌همین​ درآورد کدام‌یک بود؟

اما این واقعاً‌همین​ دستِ او نبود.‌دقیقه​ دستِ دشمنانش بود.

اولین قدیسی که اشتباهی‌تعادلش​ می‌کرد و متحدانش نمی‌توانستند پوششش‌حملاتِ​ دهند، قربانیِ بعدیِ سانی می‌شد.

نبرد ادامه یافت... حالا که همگی از زخم و‌لت‌وپاره‌اش​ خستگی رنج می‌بردند و اقیانوس‌ها جوهر مصرف کرده بودند، قرار‌پیکر​ بود درگیری فروکش کند، اما در عوض، فقط شدیدتر شد.

سانی تمامِ ملاحظات را کنار گذاشته‌همین​ بود و قدیس‌های سرود نیز از‌دست​ مرگِ هم‌رزمشان در آتشِ خشم می‌سوختند.

آن‌ها ماهر‌بودند​ بودند، شجاع‌سادگی​ بودند، و بی‌رحم.

با این حال، آن شش‌آورد​ نفر هنوز هم نمی‌توانستند این‌وحشیانه​ تک‌دشمن را از پای درآورند...

چون دشمنشان سرورِ سایه‌ها بود.

رگبارِ حملات ادامه داشت و سانی پی‌درپی جاخالی می‌داد، دفع می‌کرد و جلوی‌داده​ ضربه‌ها را می‌گرفت. حالا که پوسته‌اش کوچک‌تر شده بود و جرمِ کمتری داشت، مقاومت‌شکست​ در برابرِ قدرتِ مهیبِ زوزهٔ تنها و درندگیِ غریزیِ قدیس سرس برایش دشوارتر می‌شد.

در عین حال، گیر انداختنش یا هدف گرفتنش‌جانشان​ با حملاتِ دوربرد سخت‌تر شده بود... اما مهم‌تر‌توفان​ از همه، یک دشمن کمتر برای جنگیدن داشت.

شغال عظیم‌جثه‌ترین در میانِ آن هفت قدیس بود و تازه‌وحشیانه​ یک سلاحِ دسته‌بلند هم در دست داشت. غیبتش در میدانِ نبرد‌ترمیم​ موهبتی واقعی بود و حرکت را برای سانی بسیار آسان‌تر می‌کرد.

...البته جسدِ قدیسِ کشته‌شده همین حالا هم داشت از زمین بلند می‌شد و‌اعماقِ​ چشمانِ توخالی‌اش را به سمتِ سانی می‌چرخاند. اما هم هیکلِ غول‌پیکرش و هم‌نصفِ​ تیغهٔ هلالی‌اش از بین رفته بودند... حالا صرفاً عروسکِ متعالیِ ملکهٔ زاغ بود.

قدرتمند بود، اما‌دیگر​ اصلاً به اندازهٔ خودِ‌سادگی​ آن مرد خطرناک نبود.

سانی عروسک را به‌راحتی نابود‌کمتر​ کرد و گذاشت در توفانِ ویرانیِ‌لعنت​ حاصل از برخوردِ قدیس‌ها غرق شود.

درست پس از آن، صبرش نتیجه‌آینده‌نگریِ​ داد. فرصتی به دست آورد تا‌به‌طرزِ​ دشمنِ دیگری را از پای درآورد.

با این حال، این یکی‌داد​ دشمنی بود که سانی کمتر از‌بازوی​ همه دلش می‌خواست او را بکشد.

قدیسِ اندوه...

گارگویلِ سنگی سرعتِ بیشترِ سانی را اشتباه سنجیده بود و حمله‌اش با چند متر فاصله خطا رفت. این اشتباه به‌خودی‌خود‌پوسته‌اش​ آن‌قدرها هم مرگبار نبود... با این حال، هم زوزهٔ تنها و هم سرس پس از یورش‌های ویرانگرشان داشتند تعادلشان را‌تلوتلو​ پس می‌گرفتند و ردیابِ خاموش و جانورسالار هم جابه‌جا می‌شدند تا زاویهٔ بهتری برای زدنِ دیوِ عقیقیِ برق‌آسا پیدا کنند.

حتی سیورد، یارِ گارگویل هم یک‌آینده‌نگریِ​ قدم عقب مانده بود و آن‌قدر دور‌ترسناکی​ بود که نمی‌توانست در لحظه کاری بکند.

این فرصتی عالی به سانی داد‌عقب​ تا قدیسِ اندوه را در مشتش گیر‌اعماقِ​ بیندازد... هر چه باشد، چهار مشت داشت.

و گارگویل که گیر می‌افتاد،‌بودند​ می‌شد بدنِ سنگی‌اش را به‌انسان​ صد روشِ مختلف نابود کرد.

اما قدیسِ‌بودند​ اندوه... پدرِ‌سادگی​ تامار بود.

سانی واقعاً می‌توانست‌بدرند​ پدرِ صمیمی‌ترین دوستِ‌آینده‌نگریِ​ خواهرش را بکشد؟

هر چه باشد،‌دقیقشان​ پیش‌تر تصمیم گرفته‌عقب​ بود بی‌رحم باشد...

با این حال، زمانِ زیادی را هم با دستهٔ رین‌انسان​ گذرانده بود... حتی پس از انقلابِ زمستانی جانشان را نجات داده‌آوار​ بود. این بچه‌ها هم اصلاً برایش غریبه نبودند. خیلی دوستشان داشت.

و هرچند سانی شناختِ چندانی از قدیسِ اندوه نداشت، اما آن مرد هم سهمی از این علاقه‌سرش​ برده بود؛ صرفاً چون تامار را چنین دختری بار آورده بود: زنی جوان، درستکار، وفادار و به‌طرزِ‌چپش​ کلافه‌کننده‌ای جدی که یک بار برای نجاتِ جانِ یک باربرِ ساده، خودش را در ورطه‌ای تاریک انداخته بود.

مهم‌تر از همه، صدمه‌تعادلش​ زدن به تامار، رین‌حرکت​ را هم آزار می‌داد.

و این بار برای سانی‌داد​ سنگین‌تر از لزومِ حفظِ جانِ‌ترمیم​ قدیس‌ها به نفعِ بشریت بود.

به خودش اجازه‌دیگر​ داد کسری از‌همین​ ثانیه درنگ کند...

و سپس،‌بودند​ با یکی از‌کمتر​ دست‌هایش حمله برد.

به‌جای آنکه گارگویل را در‌آورد​ چنگی آهنین بگیرد، با ضربه‌ای‌وحشیانه​ او را به زمین کوبید.

ضربه به‌خودی‌خود آن‌قدر مهیب بود که شبکه‌ای از ترک‌ها روی بدنِ سنگیِ قدیسِ اندوه‌عقیقی​ بیندازد و بال‌هایش را خرد کند. لحظه‌ای بعد، گارگویل با شدتی وحشتناک به استخوانِ‌امر​ باستانی برخورد کرد و موجِ ضربهٔ کوچکی از نقطهٔ برخورد به اطراف پخش شد.

دشمن به این زودی‌ها از‌بودند​ زمین بلند نمی‌شد... اما با‌انسان​ اینکه زخم‌هایش کاری بود، زنده می‌ماند.

البته سانی قدیسِ اندوه‌سادگی​ را صرفاً از روی‌جانشان​ احساسات رها نکرده بود.

قطعاً نه.

فقط حوصله نداشت زحمتِ نابودیِ کاملِ بدنِ سنگی و سختِ گارگویل‌بازوی​ را به خودش بدهد و با رها کردنِ قدیسِ دشمن، مجبور نمی‌شد‌واقع​ چند ثانیهٔ بعد با عروسکِ دیگری از ملکهٔ کرم‌ها دست‌وپنجه نرم کند.

در هر‌نفرِ​ صورت، کار‌گرفته​ انجام شده بود.

حالا تنها‌بودند​ پنج دشمن‌سادگی​ باقی مانده بودند.

و سانی از‌بدرند​ همین حالا می‌دانست‌آینده‌نگریِ​ هدفِ بعدی‌اش کدام است.

کمی چرخید‌ترسناکی​ و غُرشی‌جاخالی​ سر داد...

دیگر نگاهش روی‌دیگر​ پیکرِ فریبندهٔ جانورسالار‌همین​ قفل شده بود.

ناولها | novelha.net