چپتر 2010: دستِ سنگینِ سایه
0همهٔ اینها تنهاجریانِ بهاندازهٔ یک ضربانِدرخشان قلب طول کشید.
سانی میدانست خاندانِ سرود زرادخانهٔ عظیمی از خاطرههای قدرتمند دارد؛ بیشک برخی از آنها حتیکردنش از رتبهٔ مطلق بودند. گذشته از این، حتی اگر حق با نفیس بود و طلسمدررفت آنها را بسیار خسیسانهتر از خاطرههای رتبههای پایینتر خلق میکرد، کی سونگ دهها سال فرمانروا بود.
هفت تن از دخترانش نیز قدیس بودند وبیدرنگ سانی از تجربهٔ شخصیاش میدانست که دستکم برخی اززمین آنها بهراحتی از پسِ کشتنِ موجوداتِ کابوسِ اعظم برمیآیند.
از این رو، انتظار داشت وقتیپرتابهٔ تیرِ ردیابِ خاموش و پرتابهٔ استخوانیِخارقالعادهای جانورسالار به سرس میخورند، اتفاقِ خارقالعادهای بیفتد.
با این حال، از اینکهجرقههای اشتباه کرده بود هم ناامید شدگرفته و هم کمی نفسِ راحت کشید.
چون درنتیجه عوض هیچسگسانِ اتفاقی نیفتاد.
دشمنانش بسیار برجستهتر از آن بودند که یکی از افرادِ خود را چنین احمقانه مجروح کنند. با وجود اینکهمیدانِ برای واکنش تنها کسری از ثانیه فرصت داشتند، هم جانورسالار و هم ردیابِ خاموش توانستند خاطرههایشان را بهموقع مرخصقطعشدگی کنند؛ در نتیجه تنها چیزی که به آن سگسانِ عظیم برخورد کرد، دو جریانِ چرخان از جرقههای درخشان بود.
پس سانی بیدرنگ از شتابی که برایاستخوانیِ بلند کردنش گرفته بود استفاده کرد... و سرساینکه را با تمامِ قدرتِ هولناکش به زمین کوبید.
میدانِ نبرد لرزید وچرخان نالهای ترحمانگیز از هرشتابی سه دهانِ جانوریاش دررفت.
همزمان، زوزهٔ تنها سرش را به یک سو کشید وجرقههای با حرکتی پرقدرت بازوی راستِ سانی را کند. رودی ازهولناکش سایهها از محلِ قطعشدگی روان شد و همچون آبشاری تاریک فروریخت.
«آه...»
شغالِ ابسیدین تا آن لحظه خودشپرتابهٔ را جمعوجور کرده بود و سلاحِخارقالعادهای دستهبلندِ طلاییاش را بارِ دیگر فرود میآورد.
فقط این بار، سانی نهجرقههای فرصتی برای جاخالی دادن داشت وگرفته نه مجالی برای سد کردنِ ضربهاش.
پس اصلاً کاری نکرد.
یک لحظه پیش از آنکه تیغهٔجرقههای هلالی غولِ سایه را دو نیمگرفته کند... غول خودبهخود از هم باز شد.
زرهِ عقیقیاش شکافت و بدنِ جوهری و سیاه زیرِسرس آن نیز از هم باز شد. برای چند لحظه، شکافِکمی عریضی سمتِ راستِ پوسته را از سمتِ چپش جدا کرد.
سلاحِ دستهبلند از میانِچرخان این شکاف پایین رفت وبلند هیچ آسیبی به سانی نرساند.
بهمحضِ عبورِ تیغهٔچیزی طلایی، پوستهٔ سایهبرخورد خودبهخود ترمیم شد.
تا تیغه در مهِ زرشکی فرورفت و بابیدرنگ صدای رعدآسای کرکنندهای به سطحِ استخوانِ باستانی کوبیدههولناکش شد، غولِ سایه مثلِ روزِ اولش شده بود.
خب... هنوز یک دستردیابِ کم داشت. اما بهجز آن،سرس بدنش سالم و بینقص بود.
«...بالاخره.»
سانی همیشه کمی حسرت میخورد که چرا نتوانسته بود این ترفند را یاد بگیرد. هرچه باشد دیو خیلی پیشتر در قطبِزمین جنوب این ترفند را علیه او به کار برده بود، اما با وجودِ اینکه سانی او را همانجا کشته بود، خودشقطعشدگی — بهعنوانِ اربابِ جدیدِ آن دیوچهٔ کینهتوز — هرگز نتوانست بفهمد چطور بخشی از بدنش را به سایهای بیجسم تبدیل کند.
البته این بار فقط بخشی از پوستهاش را ناملموس نکردهبلند بود؛ یک قدم فراتر رفت و شکافی فیزیکی در آننبرد به وجود آورد. وگرنه انجامِ این کار اصلاً فایدهای نداشت.
سانی راههای زیادی برای بریدنِ دشمنانِپرتابهٔ ناملموس در آستین داشت و قدیسهایخارقالعادهای سرود نیز قطعاً روشهای خودشان را داشتند.
گذشته از اینها...
حالا سرانجام سانی میتوانستسگسانِ همان کاری را بکندجریانِ که از ابتدا میخواست.
شغال انتظار نداشت سلاحش با هیچ مقاومتی روبهرو نشود، برای همینکردنش نیروی زیادی پشتِ ضربهاش گذاشته بود. در نتیجه تعادلش به همنالهای خورد و برای بازیافتنِ آن لحظهای حیاتی را از دست داد.
پس سانی باتیرِ تمامِ توانش مشتیپرتابهٔ به پوزهاش زد.
شدتِ برخورد چنان مهیب بود که درخششی کورکننده به چشم خورد.گرفته لحظهای بعد، غولِ جانورخو با صدایِ غرمبِ رعدآسایِ شدیدی سرنگون شدترحمانگیز و به زمین افتاد و کلِ میدانِ نبرد را به لرزه درآورد.
چند دندانِ نیشش روی استخوانِ باستانی افتادکرد و تقتق صدا کرد؛ هر کدام آنقدر بزرگکردنش بود که میتوانست چند انسان را لِه کند.
سانی از دیدنشان خندهاش گرفت.
«نمیدونم وقتی دوبارهتیرِ آدم بشه، ایناپرتابهٔ هم میمونن یا نه...»
اولین رویارویی به پایانچرخان رسید و پیروزیِ قاطعشتابی از آنِ سانی بود.
پوستهاش یک دست از دست داده بود، اما این موضوع هیچ اهمیتی نداشت. در این میان سرس بهشدت مجروح شده بودزمین و شغال ضربهٔ وحشتناکی خورده بود. ردیابِ خاموش و جانورسالار اولین و مهمترین رگبارِ حملاتِ خود را هدر داده بودند؛ مدتی طولروان میکشید تا خاطرههای قدرتمندشان را دوباره احضار کنند و در نبردِ قدیسها، آن ثانیههای ارزشمند میتوانست حکمِ یک ابدیت را داشته باشد.
با اینبرخورد حال، نبرد تازهچرخان داشت شروع میشد.
و در رویاروییِ دوم،ردیابِ سیورد و قدیسِ اندوهجانورسالار هم به کارزار میپیوستند.
سانی همین حالا هم برای مقابله با تمامِ دشمنانش دست کم آوردهاستفاده بود. با اضافه شدنِ دو دشمنِ دیگر به این ترکیب، ضعفِ عددیاشجانوریاش وخیمتر میشد و او را بیشتر به مرزِ در هم شکستن نزدیک میکرد.
«چیکار کنم، چیکار کنم...»
لحظهای بهبرخورد فکرِ انجامِجریانِ کاری اساسی افتاد.
سانی تمامِ این مدت با حوصله این حقیقت را که میتواند چندین کالبد ظاهر کند پنهان کرده بود، اما حالا با خودچون فکر میکرد که آیا ادامه دادنِ این نمایش اصلاً ارزشی دارد یا نه. این کار راهحلی بینقص برای مخمصهٔ کنونیاش به نظرخاطرههایشان میرسید و همچنین آخرین پَرِ کاهی بود که میتوانست کمرِ شتر را بشکند و به او کمک کند ورقِ کلِ نبرد را برگرداند.
«...حالا شترکرد هر لعنتیچرخان که هست.»
«لابد حیوونِ خیلی عجیبی بوده،عظیم با توجه به اینکه کمرشجرقههای با یه پَرِ کاه میشکسته.»
«احتمالاً یه جور بیمهرهست؟»
با این حال درردیابِ نهایت، سانی سایههایش را محکمسرس دورِ بدنش پیچیده نگه داشت.
نه به این دلیل کهجرقههای نمیخواست تجسمهایش را به دنیاکردنش نشان دهد، بلکه صرفاً چون نمیتوانست.
در آن لحظه، او هنوز مخوفترین سلاحیکرد را که دشمنانش در چنته داشتند تجربه نکردهکردنش بود؛ تواناییِ وحشتناکِ جانورسالار در دستکاریِ ذهنِ دیگران.
ردایِ عقیقی به سانی مقاومتِ بالایی در برابرِ حملاتِ ذهنی میداد،کردنش اما او مطمئن نبود که فقط با همین بتواند در برابرِنالهای آن قدیسِ وسوسهانگیز مقاومت کند، یا دستکم مقاومتِ کاملی داشته باشد.
پس تا زمانی که جانورسالار یک تهدید محسوبجانورسالار میشد، به سایهها نیاز داشت تا او را —کرده و ویژگیِ [استوار] از ردا را — تقویت کنند.
و حالاکرد که حرفِچرخان او شد...
همین که سانی وزنش را جابهجا کرد وجریانِ آماده شد تا حملهٔ درندهٔ دیگری از زوزهٔگرفته تنها را دفع کند، ناگهان آن را حس کرد.
قدرتی نیرومند، موذیکرد و مسحورکننده کهجرقههای به ذهنش هجوم میآورد.
خفه و دور به نظر میرسید،پرتابهٔ انگار سدی استوار آن را ضعیفخارقالعادهای کرده باشد، اما همچنان افسونگر بود.
اندامهایش ناگهان سنگین شدند.
«...گندش بزنن.»
با تلوتلو خوردنِ سانی، گرگِچرخان هیولاوار مانندِ موجی از تاریکی وکردنش خشمِ جانوری به سمتش یورش برد.
همزمان، دو سایهٔتیرِ سریع از آسمانِپرتابهٔ کورکننده روی او افتادند.
و تیری در هوا سوت کشید کهبیدرنگ دقیقاً نقطهای را هدف گرفته بود که سایهٔهولناکش خودش در اعماقِ پوستهٔ غولپیکر پنهان شده بود.
«من... واقعاً... ازچیزی حملاتِ ذهنی بیشتربرخورد از هر چیزی متنفرم...»