چپتر 2023: سایهٔ گورِ خدا
0مردم کمتر مبارزهٔانسانها قدیسها را میدیدند... دستکمنامِ در گذشته چنین بود.
البته، سربازانِ دو ارتشِ بزرگ تا به حال بارها درگیریِ ژنرالهای متعالیشاندور را با موجوداتِ کابوسِ هولناک دیده بودند. با این حال، آنها نیز مانندِنداشت بقیهٔ بشریت، هرگز با منظرهٔ مورمورکنندهٔ نبردِ نیمهایزدان با یکدیگر روبهرو نشده بودند.
امروز، اینحیرتانگیز بیخبری ازفراتر بین رفته بود.
نبردِ فاجعهبارِ میانِ این دو ارتشِ بزرگ، از نظرِ تعدادِ سربازانِ بیدارشدهٔستارهٔ حاضر در میدان، بیسابقه بود. اما اتفاقی که پس از آن رخدرخشانش داد، از نظرِ کیفیت با تمامِ نبردهای پیشینِ تاریخِ بشر تفاوت داشت.
جنگجویانِ بیدارشده، حتی در پناهگاههای امنِ خود و دوردگرگون از میدانِ نبرد، هیبت و وحشتِ نبردی متعالی راباشد با تمامِ شکوهِ ویرانگر و دلخراشش به چشم دیده بودند.
جای تعجب نداشت که سربازان پس از توقفِ درگیری، بیاختیار دربارهٔ آن حرفمیدانِ میزدند. هر دو اردوگاه غرق در پچپچ و گفتگوهای آرام بود؛ بیدارشدگان ازسربازان بخشهای مختلفِ خطِ نبرد، داستانِ چیزهایی را که دیده بودند برای هم تعریف میکردند.
دوئلهای تنبهتنِ میانِخاص قدیسها بهخودیِخود بهاندازهٔچیزی کافی حیرتانگیز بود.
اما دو درگیریِ خاص،مرزهای فراتر از مرزهای چیزیممکن رفت که انسانها ممکن میپنداشتند.
واضح بود که نامِ ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان بر سرِ زبانها افتاده است... هرچه باشد، او با نورِ درخشانش تمامِ سربازان راداده از کابوسِ جهنمیِ آن نبردِ دلخراش نجات داده بود. افرادِ بیشماری جانشان را به او مدیون بودند؛ برخی به این خاطر که توانسته بودندکامل بیگزند از مبارزه عقبنشینی کنند، و برخی دیگر به معنای واقعیِ کلمه، چرا که شعلههای آرامبخشِ او آنها را از آستانهٔ مرگ بازگردانده بود.
از این رو، داستانِ بانو نفیسجنگجویانِ که یک ارتشِ کامل را شفادور داده بود، همچون شعلهای دهانبهدهان میچرخید.
داستانِ اینکه نبرد را متوقف کرده ورفت سربازان را به عقب فرستاده بود تا خودشخاندانِ شخصاً به مصافِ دشمن برود نیز پخش میشد.
و البته، داستانِفراتر رویارویی و شکست دادنِانسانها هفت قدیس در نبرد.
با این حال، با وجودِمیپنداشتند حیرتانگیز بودنِ چنین شاهکاری، دربارهٔخاندانِ این بخشِ آخر چندان بحث نمیشد.
دلیلش تا حدی این بود که ستارهٔ دگرگون به انجامِ کارهای غیرممکن شهرت داشت، پسهیبت یک شاهکارِ دیگر چندان به چشم نمیآمد، و دلیلِ دیگرش این بود که درگیریِ میانِ نفیسحرف و قدیسهای سرود، بیشتر در پسِ درخششِ کورکنندهٔ شعلههایش و ابرهای غلیظِ دود پنهان مانده بود.
اما دلیلِ اصلی...
این بود که نمایشِمرزهای خیرهکنندهٔ قدرتِ کوبندهاش، زیرِ سایهٔمیپنداشتند شخصِ دیگری قرار گرفته بود.
سرورِ سایهها.
برخلافِ نفیس از خاندانِ شعلهٔ جاودان، او پیشتر خود را بهعنوانِ یکی از بااستعدادترین جنگجویانِ بشریت ثابت نکردهمتعالی بود. البته که شهرتی رعبآور داشت و بسیاری از سربازان در طولِ جنگ شاهدِ قدرتِ مهیبِ او بودند.گفتگوهای با این حال، همه او را صرفاً در صدرِ سلسلهمراتبِ قدرت در میانِ قدیسها میدیدند؛ درست مانندِ شوالیهٔ تابستان.
نه بهعنوانِ کسیخاص که جایگاهش کاملاً خارجرفت از این سلسلهمراتب بود.
سرورِ سایهها نهتنها با شکست دادنِ هفت تن از قدرتمندترین قدیسهای ارتشِ سرود بهتنهایی همه راجاودان شگفتزده کرده بود، بلکه نوچههای پلیدش نیز شش نفرِ دیگر را از پای درآورده بودند... بهمدیون این معنا که او حتی بیشتر از خودِ ستارهٔ دگرگون با دشمنانِ متعالی روبهرو شده بود.
و برخلافِ بانوی دلاورِ شعلهٔ جاودان، قدیسِ مزدور کاملاًدگرگون بیرحم بود و شش تن از آنها را ازباشد پای درآورد؛ بیش از هر قدیسِ دیگری در طولِ نبرد.
و درتاریخِ نتیجه، درتفاوت تمامِ تاریخ.
گذشته از این، ناظرانِ بیشماری از هر سو درگیریِ میان سرورِ سایهها و قدیسهای سرود را بهوضوحجاودان دیده بودند. افرادِ بیشماری پیکرِ عجیب و ترسناکِ دیوِ عقیقیِ بلندقامت را دیده بودند که زیرِ رگبارِ حملاتِخاطر دشمن جولان میداد، با ظرافتی مورمورکننده از آنها جاخالی میداد و در پاسخ با سنگدلیِ تمام تلافی میکرد.
افرادِ بیشماری طنینِفراتر خندهٔ شریرانهاش رارفت هم شنیده بودند.
سربازانِ هر دو ارتش مبهوت، شگفتزده، وحشتزده و شوکه بودند.خاندانِ منتها سربازانِ ارتشِ شمشیر بیشتر غرق در شگفتی بودند، دردرخشانش حالی که سربازانِ ارتشِ سرود بیشتر در چنگالِ وحشت دستوپا میزدند.
با این حال، انگار همه وقتیجنگجویانِ نامِ سرورِ سایهها را به زباندور میآوردند، بیاختیار صدایشان را پایین میآوردند.
«شنیدی؟ سرهای قدیس سرسفراتر رو قطع کرد. موقعِانسانها این کار داشت میخندید!»
«دیدمش. خیلی... وحشتناک بود. زندهست؟»
«اون کالبدِ متعالیاش بود؟ همون دیوِواضح وحشتناک؟ یا... نکنه... نکنه اون آدمهجاودان در واقع کالبدِ متعالیِ دیوه باشه؟»
«اصلاً از کجا میدونیمتفاوت پشتِ اون نقابِ مورمورکننده یهپناهگاههای آدمه؟ هیچکس صورتش رو ندیده!»
«میگن آخرِ نبرد به چهارمرزهای نفر تقسیم شده، هر کدومشونممیپنداشتند یه تیغهٔ مرگبار دستشون بوده...»
«صبر کن، صبر کن! اینطوری همهچی منطقی میشه. همهمون مطمئن بودیم که یه جور توانِشعلهٔ مکانی داره، مگه نه؟ و برای همین میتونست همزمان تو چند جا باشه. ولی اینطوربیشماری نیست، توانِ مکانی در کار نیست! فقط میتونه... نسخههای بیشتری از خودش رو ظاهر کنه!»
«اینطوری معلوم میشه چرا پژواکهای مورمورکنندهاش اینقدرنامِ قوین. اگه اصلاً پژواک نباشن چی؟ اگهزبانها اون پلیدها فقط بدنهای دیگهاش باشن چی؟»
«ایزدان... پس کدوم بدن واقعیه؟»
«ماره! اون مارِ سایهٔفراتر عظیم میتونه تغییرشکل بده! اینطوریهممکن که میتونه شبیهِ آدما بشه!»
«پس سرورِخاص سایههای واقعی یه...چیزی یه پلیدِ عظیمه؟»
«بیخود نیست که اون...ممکن اون جونور... تنهایی توستارهٔ گورِ خدا زندگی میکرد...»
«همهتون عقلِ لعنتیتون رو از دست دادین؟ سرورِ سایهها یه قدیسِ انسانیه. فقط اونقدر قویه که آدم ترجیح میده باور کنه یه جور موجودِتعجب باستانی، شوم و تاریکه که هزاران سال از مغزِ استخوانِ یه خدای مرده تغذیه کرده تا اینکه ما فانیهای احمق با حمله به سرزمینشتنبهتنِ مزاحمش شدیم... و بعد از تاریکیِ ابدی بیرون اومده تا شکلِ مردی رو بگیره که بلعیده... خلاصه، حرفم اینه که اون یه آدمه! قـ... قطعاً!»
«تو... دهنت روخاص ببند و دیگهچیزی هیچوقت حرف نزن. باشه؟!»
«چیه خب؟! فقط نظرمو گفتم!»
«برام مهم نیست چی میگی. سرورِ سایهها تو مسیرِ دریاچهٔخاندانِ محوشونده جونِ من و خیلیای دیگه رو نجات داد. پس برامجهنمیِ فرقی نمیکنه آدم باشه یا مار. فقط خوشحالم که طرفِ ماست...»
اگر سانی این حرفها را میشنید، حسابی خندهاش میگرفت.پناهگاههای اما مشغولِ بازیابیِ توانش پس از نبرد بود و علاوهشکوهِ بر آن، دغدغههای بسیار حیاتیتری از استراقسمعِ حرفهای سربازان داشت.
با این حال، بیآنکه اومرزهای بداند، گفتگوی متفاوتی در اردوگاهِمیپنداشتند ارتشِ سرود در جریان بود...