---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2005: قدرت در تعداد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2005: قدرت در تعداد

0

«...کی می‌خواد جلومو بگیره؟»

این جملهٔ سادهٔ نفیس‌سیشان​ معانیِ بسیاری نهفته داشت‌جنگیدن​ و بسیار سنگین بود.

گرچه افرادِ بسیار کمی آن‌قدر او را می‌شناختند که بارِ واقعیِ این کلمات را درک کنند، اما این‌نکتهٔ​ جملات بیانیه‌ای بود از اینکه او چه کسی است — و اراده‌اش چقدر تسلیم‌ناپذیر است. این چالشِ سرکشانهٔ‌ناخوشایندی​ او به جهان بود؛ جهان را فرامی‌خواند تا بیاید و سعی کند جلویش را بگیرد... اگر جرئتش را دارد.

اما در عینِ‌مستقیمِ​ حال، حرفِ نفیس معنای‌یکی​ بسیار واضح‌تری هم داشت.

اول اینکه، داشت اشاره می‌کرد سیشان و قدیس‌های سرود چاره‌ای جز جنگیدن با‌مطلق​ او ندارند — چون به‌محضِ اینکه نفیس واردِ نبرد می‌شد و شعله‌هایش را بر‌هیچ​ سرِ ارتشِ سرود رها می‌کرد، تنها آن‌ها بودند که می‌توانستند با او مقابله کنند.

هم‌زمان، چیزِ دیگری هم به سیشان‌سرود​ می‌گفت. اینکه هیچ‌کس نمی‌توانست مانعِ ورودش‌واردِ​ به نبرد شود... جز دو نفر.

آنویلِ دلاوری‌ناگزیر​ و کی‌مستقیمِ​ سونگ، فرمانروایانِ بشریت.

با ورود به نبرد، نفیس مستقیماً برخلافِ ارادهٔ آن‌ها عمل می‌کرد. با‌هنوز​ این حال، او چنان قدرتمند بود که هیچ‌کس، جز کسی که دستور را‌هیچ​ داده بود یا دشمنش، نمی‌توانست او را بابتِ سرپیچی از آن مجازات کند.

اما این کار نیازمندِ دخالتِ شخصیِ فرمانروایان بود، که نبرد را‌بی‌حرکت​ بیش‌ازپیش تشدید می‌کرد و ناگزیر به درگیریِ مستقیمِ بینِ آن‌ها می‌انجامید‌بتواند​ — زیرا اگر یکی از آن‌ها حرکت می‌کرد، دیگری بی‌حرکت نمی‌ماند.

با این حال، آن‌سیشان​ دو مطلق هنوز تمایلی‌جنگیدن​ به جنگیدن با یکدیگر نداشتند.

که این‌ناگزیر​ به آخرین نکتهٔ‌بینِ​ نف ختم می‌شد.

اینکه حتی اگر کسی بود‌می‌انجامید​ که بتواند جلویش را بگیرد، کسی‌مطلق​ نبود که این کار را بکند.

اینکه می‌توانست ارادهٔ فرمانروایان را‌مستقیمِ​ بدونِ هیچ مجازاتی بشکند، و‌حرکت​ هیچ‌کس کاری از دستش برنمی‌آمد.

...پیامِ قدرتمندی بود.

اما تا جایی که به‌بینِ​ سیشان مربوط می‌شد، پیامِ ناخوشایندی‌بی‌حرکت​ نبود — به یک دلیلِ ساده.

دلیلش این بود که پیشنهادِ نفیس — توقفِ خونریزی‌بی‌حرکت​ و تعیینِ نتیجهٔ نبرد تنها با درگیری میانِ قدیس‌های‌ختم​ هر دو ارتش — به‌شدت به نفعِ قلمروِ سرود بود.

هر چه باشد،‌ناگزیر​ قدیس‌های بسیار بیشتری در‌می‌انجامید​ ارتشِ سرود حضور داشتند.

آن‌ها از همان ابتدای جنگ در این زمینه‌جنگیدن​ برتری داشتند، و برتری‌شان پس از رفتنِ مورگان و‌ارتشِ​ نبرد در دریاچهٔ ناپدیدشونده حتی بیشتر هم شده بود.

از آن زمان‌درگیریِ​ وضعیت حتی بدتر‌می‌انجامید​ هم شده بود.

سه گروهِ اعزامی برای فتحِ دژهای باقی‌ماندهٔ گورِ خدا به اعماقِ آن فرستاده شده بودند.‌نداشتند​ رِوِل و سپاهِ سلطنتیِ اولش، با همراهیِ پردهٔ ماه، به دلِ تاریکیِ اقیانوسِ ستون رفته بودند...‌پیامِ​ در حالی که یک گروهِ تنبیهی از اردوگاهِ ارتشِ شمشیر برای نابودی‌شان به راه افتاده بود.

با در نظر گرفتنِ اینکه دخترانِ‌بینِ​ کی سونگ چقدر قدرتمند بودند، آن‌نمی‌ماند​ گروهِ اعزامی شاملِ هفت قدیس می‌شد.

علاوه بر این، شوالیهٔ تابستان با همراهیِ دو قدیس در حالِ حرکت‌واردِ​ به سمتِ جنوب بود، در حالی که ملکهٔ کرم‌ها از فتحِ دژِ‌هم‌زمان​ استخوانِ ران منصرف شده بود و در نتیجه کسی را نفرستاده بود.

پس در نهایت...

ارتشِ سرود که از آغازِ جنگ تنها یک قهرمانِ متعالی را از دست داده بود، می‌توانست ۴۶ قدیس را در‌بتواند​ این نبرد به میدان بیاورد. در همین حال، ارتشِ شمشیر تنها می‌توانست ۲۴ قدیس را جمع کند... در واقع ۲۳‌توقفِ​ قدیس، با در نظر گرفتنِ اینکه قدیس تایریس برای آنویل آن‌قدر مهم بود که نمی‌توانست خطرِ از دست دادنش را بپذیرد.

خلاصه... سیشان برای همراهی‌درگیریِ​ در نبرد، دست‌کم دو‌زیرا​ برابرِ نفیس قدیس داشت.

چه دلیلی‌اشاره​ برای رد‌سیشان​ کردنش داشت؟

«آه... قراره روزِ طولانی‌ای باشه.»

سانی که هنوز رین را‌می‌انجامید​ همچون سایه‌ای در بر گرفته‌نمی‌ماند​ بود، پیامی ذهنی به او فرستاد:

[این همون‌تشدید​ علامتیه که باید‌مستقیمِ​ بزنی به چاک.]

خواهرش یکه خورد، بعد به تامار کمک کرد تا‌ندارند​ روی پا بایستد و از جایی که ستارهٔ دگرگون‌رها​ و شاهزادهٔ گمشدهٔ سرود روبه‌روی هم ایستاده بودند، دور شد.

گرداگردِ او، جنگجویانِ ارتشِ سرود نیز همین کار را می‌کردند و‌نمی‌ماند​ همچون موجی پس می‌کشیدند. فضای بازِ وسیعی میانِ دو ارتشِ در حالِ‌بکند​ عقب‌نشینی شکل می‌گرفت؛ فضایی آغشته به خون و پوشیده از اجسادِ لت‌وپاره.

سانی در ذهن آهی‌بینِ​ کشید و بیشترِ تمرکزش را‌بی‌حرکت​ معطوف به سرورِ سایه‌ها کرد.

شاید نبرد در مرکزِ جبهه متوقف شده بود، اما در جناحین،‌بی‌حرکت​ بیدارشدگان همچنان با هم درگیر بودند و یکدیگر را می‌کشتند. سانی به‌نبود​ سمتِ جناحِ چپ رفت، جایی که هر دو ارتش به‌شدت آشفته بودند.

ورودِ او‌اشاره​ اصلاً به اندازهٔ‌قدیس‌های​ نفیس چشمگیر نبود.

سانی خیلی ساده از میانِ‌بینِ​ سایه‌ها در دلِ کشتار برخاست،‌بی‌حرکت​ بی‌صدا و بی‌آنکه توجهی جلب کند.

ناگهان، پیکری ترسناک با زرهِ عقیقیِ سیاه‌یکی​ میانِ سربازانی که مذبوحانه می‌جنگیدند ایستاده بود؛ تاریکی‌نداشتند​ در ورطهٔ گودِ چشمانِ شیطانی‌اش آشیان کرده بود.

موهای بلند و سفیدش — که حالا هر وقت‌یکی​ یکی از نقاب‌هایش را به چهره می‌زد به جزءِ‌آخرین​ ثابتی تبدیل می‌شد — آرام در باد تکان می‌خورد.

چند سرباز متوجهش شدند و از ترس‌چاره‌ای​ تلوتلوخوران عقب رفتند، که برخی‌شان هم زمین‌می‌شد​ خوردند. اما واکنش‌ها در همین حد بود.

سانی آهی کشید.

«نه، این‌طوری‌درگیریِ​ نمی‌شه... اصلاً‌بینِ​ فایده نداره...»

با این آه،‌ناگزیر​ سایه‌ها در سراسرِ میدانِ‌می‌انجامید​ نبرد به جنب‌وجوش افتادند.

ناگهان جهان لرزید و دیوارِ سیاه و بلندی از زمین به آسمان‌واردِ​ قد کشید و بیدارشدگانِ بی‌شماری را به هوا پرتاب کرد. انگار از ابسیدین‌چیزِ​ بود؛ با سطحی زبر و ناهموار که تقریباً نور را در خود فرومی‌برد.

دیوارِ عظیم تا چند کیلومتر امتداد‌می‌انجامید​ داشت و عملاً جناحِ چپِ میدانِ‌مطلق​ نبرد را به دو نیم می‌کرد.

ارتشِ شمشیر در یک سوی دیوارِ‌زیرا​ عظیمِ ابسیدین مانده بود و با عرضِ‌تمایلی​ تاریکِ آن از ارتشِ سرود جدا می‌شد.

البته جاماندگانی در هر دو سو‌بینِ​ حضور داشتند، اما هیچ‌کس حوصله نداشت بر‌مطلق​ سرشان بریزد و از پای درشان بیاورد.

درست مثلِ مرکزِ جبهه در چند لحظه پیش، نبرد‌ندارند​ ناگهان و بی‌مقدمه متوقف شد. همه با ترس و‌رها​ بهت به پهنهٔ وسیعِ ابسیدینِ سیاه خیره مانده بودند.

...و همین‌طور به سانی.

برای گذاشتنِ‌درگیریِ​ تأثیری قوی، روشِ‌می‌انجامید​ کاملاً چشمگیری بود.

با رضایت سر تکان داد.

«حالا بهتر شد.»

درست در همان لحظه،‌مستقیمِ​ یکی از استادهای ارتشِ‌یکی​ شمشیر بالاخره او را شناخت.

مردِ جوان روی یک زانو افتاد‌زیرا​ و با هیبت و وحشت در‌هنوز​ چشمانِ لرزانش به بالا نگاه کرد.

«سـ... سرورِ سایه! قربان!»

سانی چند لحظه‌می‌کرد​ در سکوت به‌سرود​ او خیره ماند.

«خب... کی فکرشو می‌کرد.»

دوستِ قدیمی‌اش بود؛ استاد‌بینِ​ تریستانِ جوان از خاندانِ‌حرکت​ سپرِ گلسرخ. پسرِ ریوالن.

این احمق‌تشدید​ یک‌جوری هنوز‌درگیریِ​ زنده مانده بود.

سانی پشتِ نقاب‌می‌کرد​ لبخندِ محوی زد‌سرود​ و نگاه گرفت.

«عقب‌نشینی کنین. این فرمانِ پادشاهه.»

چشمانِ استادِ جوان گرد شد، سپس‌زیرا​ تعظیم کرد و در حالی که‌هنوز​ دستوراتی فریاد می‌زد، به‌سرعت دور شد.

طولی نکشید که‌ناگزیر​ ارتشِ شمشیر شروع‌بینِ​ به عقب‌نشینی کرد.

سانی گذاشت دیوارِ ابسیدین فروبریزد و به موجی از سایه‌ها تبدیل شود —‌نبرد​ آن لعنتی داشت جوهرِ زیادی مصرف می‌کرد — و عقب‌نشینیِ ارتشِ سرود را تماشا‌می‌گفت​ کرد. جاماندگان از همین حالا داشتند می‌دویدند تا به همرزمانِ در حالِ عقب‌نشینی‌شان برسند.

دردسرِ اصلی‌ناگزیر​ تازه داشت‌مستقیمِ​ شروع می‌شد.

ناولها | novelha.net