---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1987: محاصرهٔ حصار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1987: محاصرهٔ حصار

0

موجوداتِ کابوس به ساحل رسیده بودند و مانند انبوهی از وحشت‌ها که از اعماقِ ممنوعهٔ جعبهٔ پاندورا گریخته باشند، از دریاچهٔ‌می‌کنن​ خروشان بیرون می‌خزیدند. در تاریکیِ شب، پیکرهای خیس و لغزانشان زیرِ تابشِ شبح‌وارِ بازتابِ مهتاب برق می‌زد. دست‌وپاهای عظیم به هوا‌باشکوه​ برمی‌خاستند و محکم فرود می‌آمدند؛ در آوار فرو می‌رفتند تا بدن‌های هیولایی را به خشکی بکشند و ویرانه را به لرزه درمی‌آوردند.

البته این بار پاندورا نبود‌هیولاییِ​ که از روی کنجکاوی جعبهٔ‌چندان​ اسرارآمیز را باز کرده بود.

در عوض، برادرِ هیولاییِ‌کرده​ مورگان از روی کینه‌هیولاییِ​ این کار را کرده بود.

با این‌برای​ حال، چندان‌قدیس‌ها​ نگران نبود.

...اگر این موجوداتِ بیچاره عقلشان می‌رسید، در همان اعماق می‌ماندند. حدس می‌زدند که‌توی​ جعبه قفل نشده بود تا وحشت‌های درونش را حبس کند؛ بلکه قفل شده بود‌کرد​ تا از آن‌ها در برابر هیولاهای واقعی که بیرون از آن می‌زیستند محافظت کند.

دروگرِ روح با‌عوض​ دیدنِ موجِ هولناکِ‌مورگان​ پلیدها لبخند زد.

«انگار نوبتِ منه.»

وحشت و شکوهِ محضِ این صحنهٔ هولناک چندان تحت‌تأثیرش قرار نداده‌پیش​ بود. شبحِ چشم‌آبی آرام و بی‌خیال مانده بود، گویی روبه‌رو شدن با‌ابرویی​ انبوهی از پلیدهای اعظم و فاسد‌شده برای بیشترِ قدیس‌ها حکمِ مرگ نبود.

هرچند، این قدیسِ خاص مدت‌ها‌پیش​ پیش ثابت کرده بود که‌کوتاهی​ مرگ از او می‌ترسد، نه برعکس.

مورگان نگاهِ‌بود​ کوتاهی به‌برادرِ​ او انداخت.

«بکشونشون توی ویرانه‌ها.»

جت که برایش‌بیشترِ​ جالب شده بود،‌مرگ​ ابرویی بالا انداخت.

«دیوار رو خراب می‌کنن.»

مورگان به دیوارِ مخروبه‌ای که رویش ایستاده بودند نگاه کرد. این دژِ بزرگ — آنچه‌می‌رسید​ از آن باقی مانده بود — خانهٔ اجدادی‌اش بود. سه نسل از خاندانِ دلاوری در‌آن‌ها​ اینجا زیسته بودند و از همین ویرانه‌ها بود که قلمروِ شمشیرِ باشکوه شکل گرفته بود.

بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت.

«پس بذار خرابش کنن.»

برادرش مصمم بود برای نابودیِ دلاوری از هیچ کاری‌نگاهِ​ دریغ نکند. هیچ قدمی نبود که در برداشتنش تردید‌بالا​ کند و هیچ قربانی‌ای نبود که حاضر به انجامش نباشد.

پیروزی در‌بود​ جنگ این‌گونه‌برادرِ​ به دست می‌آمد.

و مورگان... مورگان شاهزادهٔ جنگ بود. آماده‌برادرِ​ بود برای رسیدن به پیروزی تمامِ دنیا را‌اگر​ قربانی کند، چه رسد به این دیوارهای باستانی.

دروگرِ روح لبخندِ کجی زد، داسِ جنگی‌اش را برداشت،‌خاص​ آن را بالای شانه‌اش برد... و با نیرویی عظیم‌بکشونشون​ به جلو پرتابش کرد، انگار که نیزه‌ای پرتاب کند.

هم‌زمان، بدنش به سیلابی از مه تبدیل‌می‌ترسد​ شد و دورِ داس چرخید، و با‌ویرانه‌ها​ کششِ آن از امنیتِ دژ دور شد.

در آن پایین، آتر به موقعیتِ آتنا رسیده بود و از کنارش گذشت،‌بیچاره​ و با شتاب به سمتِ دیوار برگشت. خودِ پروردهٔ گرگ‌ها درنگ کرد، نیزهٔ‌حبس​ بلندی احضار کرد و با چهره‌ای عبوس به موجِ نزدیک‌شوندهٔ پلیدها چشم دوخت.

در آن لحظه بود که داسِ جنگیِ شبح‌وار در‌مورگان​ میانِ موجوداتِ کابوس فرود آمد. ناگهان، مهِ هولناکی از آن‌همان​ به همه طرف فوران کرد و دید را کور کرد.

لحظه‌ای بعد، ناله‌هایی دلهره‌آور از درونِ‌مرگ​ پردهٔ مه به گوش رسید و‌ثابت​ در سراسرِ دریاچهٔ بی‌قرار طنین‌انداز شد.

مورگان دیگر وقتی نداشت تا به آن بخش از میدانِ نبرد توجه کند.‌توی​ موجوداتِ کابوس با وجودِ فاجعه‌بار بودنشان — که چند دهه پیش تنها چندتایشان‌نگاه​ برای نابودیِ تمامِ بشریت کافی بود — امروز صرفاً برای پرت کردنِ حواس بودند.

تهدیدِ واقعی برادرش بود.

«آتنا، عقب بکش!»

پایینِ دیوار، پروردهٔ گرگ‌ها با حالتی پیچیده‌هرچند​ به ابرِ مه‌آلود خیره ماند، سپس دندان‌برعکس​ روی هم سایید و به عقب دوید.

مورگان بالهٔ تیفائون را می‌دید که بر فرازِ سطحِ دریاچه‌کوتاهی​ قد برافراشته بود و آبِ خروشان را می‌شکافت. برادرش داشت دورِ‌می‌کنن​ ویرانه‌ها می‌چرخید و می‌رفت که از شرق به آن‌ها حمله کند.

هم‌زمان، پهنهٔ وسیعی از دریاچه در غربِ قلعهٔ مخروبه به‌چندان​ جوش آمد و صحنه‌هایی گذرا از شاخک‌هایی غول‌پیکر و پیکری‌می‌زدند​ پلید را نمایان کرد که از اعماق به سطح می‌آمدند.

ظرف‌های متعالیِ‌اسرارآمیز​ بیشتری هم از‌بود​ جنوب پیشروی می‌کردند.

مورگان لحظه‌ای‌برای​ اخم کرد و‌حکمِ​ زمان‌بندی را سنجید.

«...این دفعه بدجوری گیرم انداخت.»

چشمانِ شنگرفی‌اش در تاریکی درخشید.

با وجودِ اینکه ایتر زودتر راه افتاده‌برادرِ​ بود، هم‌زمان با آتنا به باروها رسید.‌نگران​ مورگان لحظه‌ای براندازشان کرد و بعد آرام گفت:

«بلبل... اگه ممکنه جلوی کنوسوس و‌مرگ​ همراهانش رو بگیر. آتنا، تا جایی‌ثابت​ که می‌تونی تیفائون رو معطل کن.»

پس از دروگرِ روح، این دو قوی‌ترین مبارزانش بودند. در واقع، با وجودِ اینکه دهه‌ها جوان‌تر و بسیار‌بالا​ کم‌تجربه‌تر بودند، هیچ از ستون‌های پیشینِ خاندانِ شب، یعنی تیفائون و کنوسوس، ضعیف‌تر نبودند. مورگان حتی گمان می‌کرد‌دلاوری​ که اگر فرصتِ رویاروییِ تن‌به‌تن با این قدیس‌های افسانه‌ای را پیدا می‌کردند، آن‌ها را در نبرد از پای درمی‌آوردند.

متأسفانه، آن دو قدیسِ دریای توفان مرده بودند و حالا این موردرت بود که‌عقلشان​ بدن‌هایشان را کنترل می‌کرد. برادرش نه‌تنها ترسناک بود، بلکه زیرک و مکار هم بود‌بلکه​ و هرگز اجازه نمی‌داد قدرتمندترین ظرف‌هایش بدونِ داشتنِ برتری با بهترین جنگجویانِ او روبه‌رو شوند.

بنابراین، امروز فقط‌باز​ می‌توانست امیدوار باشد که‌برادرِ​ آن‌ها را معطل کند.

آتنا آهی کشید، سپس نیزه‌اش را مرخص کرد و چمباتمه زد. لحظه‌ای بعد، دیوارِ‌برعکس​ مخروبه لرزید و سنگ‌های زیرِ پایش ترک خوردند — قدیسِ زیبا با جهشی خیره‌کننده‌دیوارِ​ به هوا پرید و انگار به سوی باله‌ای که به‌سرعت نزدیک می‌شد پرواز کرد.

در حینِ پرواز، بدنش‌مدت‌ها​ که انگار از فولادِ صیقلی‌نگاهِ​ ریخته‌گری شده بود، بزرگ‌تر شد.

وقتی پروردهٔ گرگ‌ها در آب فرود آمد، غولی فولادی بود با دست‌کم صد‌بیچاره​ متر ارتفاع. از فرودِ او در دریاچه موجِ بزرگی برخاست و صدای رعدآسای‌حبس​ کرکننده‌ای در سراسرِ آب پیچید که باعث شد درختانِ ساحلِ دوردست به لرزه درآیند.

او در فاصلهٔ دوری از‌بود​ دژِ ویران ایستاده بود، با این‌کار​ حال، آب به‌سختی به ران‌هایش می‌رسید.

دریاچه آن‌قدر عمیق بود که حتی غولی مانند آتنا را ببلعد، اما او میدانِ نبردش‌نگاهِ​ را با دقت انتخاب کرده بود — در آنجا، آب آن‌قدر عمیق بود که تیفائون‌رویش​ را به جلو بکشاند، اما نه آن‌قدر که هیچ شانسِ مبارزه‌ای برای او باقی نگذارد.

البته، اگر می‌خواست می‌توانست در کفِ دریاچه با او بجنگد. هر چه باشد، قدیس‌ها می‌توانستند‌برایش​ نفسِ خود را برای مدتِ طولانی حبس کنند؛ با این حال، جنگیدن با یک متعالی‌آنچه​ از خاندانِ شب در اعماقِ آب کاری بود که فقط از کسی با آرزوی مرگ برمی‌آمد.

...تقریباً در همان زمان، پیکری برازنده‌مورگان​ در پهنهٔ آسمانِ سیاه به پرواز‌اگر​ درآمد و به سمتِ غرب شتافت.

بلبل در حینِ پرواز شکلِ متعالیِ خود را گرفت و طولی نکشید که مهتاب روی‌اگر​ فلس‌های زیبای اژدهایی باشکوه درخشید. پیکرِ عظیمش مانند آسمانِ شب تاریک بود و چشمانش به‌کند​ ستارگانِ نقره‌ای می‌مانست. سایهٔ پهناورِ بال‌هایش امواجِ بلند را پوشاند و توفانی به پا کرد.

مورگان آهی کشید.

سه قدیسِ حکومت‌خاص​ هر کدام با دشمنی‌می‌ترسد​ سهمگین دست‌وپنج نرم می‌کردند.

اما رویارویی با هولناک‌ترین‌برادرِ​ دشمن بر عهدهٔ او‌کار​ و قدیس‌های شب بود.

ناولها | novelha.net