---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2012: نشانه‌ای از ترس • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2012: نشانه‌ای از ترس

0

سرورِ سایه‌ها متزلزل شده بود.

به‌خاطرِ ظاهرِ ترسناکش و هالهٔ غرورِ سردی که از‌وجودی​ پیکرِ به‌طرزِ عجیبی باوقارِ آن غولِ تاریک ساطع می‌شد، تشخیصِ‌وجود​ این موضوع سخت بود، اما قدیسِ مزدور داشت عقب می‌نشست.

همین حالا هم دستِ راستش قطع شده بود. تیرِ ردیابِ خاموش سینهٔ عقیقی‌اش را سوراخ کرده و‌نیست​ جانورسالار ذهنش را مسموم کرده بود. البته سرورِ سایه‌ها قوی‌تر از آن بود که به این زودی‌ها‌دردسرسازی​ مسحورِ قدرتِ او شود... اما حرکاتش کند شده و بخشی از دقتِ مرگبارشان را از دست داده بود.

زوزهٔ تنها این را‌گردآوری​ به‌وضوح می‌دید، پس یورش برد‌رازهایی​ تا کارش را تمام کند.

...البته اگر اصلاً می‌شد آن کالبدِ متعالی و عجیبش را مثل یک موجودِ‌کدام​ زنده کشت. به جای خون از آن تاریکی می‌چکید و می‌توانست برای جاخالی دادن‌طولِ​ از ضربه، خودش را به دو نیم کند. او هرگز چنین چیزی ندیده بود.

البته مشکلِ سرورِ سایه‌ها دقیقاً‌می‌داشتند​ همین بود؛ انگار هیچ‌کس چیزی درباره‌اش‌بودند​ نمی‌دانست، حتی حدِ واقعیِ توانایی‌هایش را.

خاندانِ سرود پایگاهِ دادهٔ گسترده‌ای از تمامِ قدیس‌های زنده گردآوری کرده بود؛ بدونِ شک‌متعالیِ​ خاندانِ دلاوری هم همین کار را کرده بود. البته هنوز رازهایی بود که محتاط‌ترین‌رایج‌ترین​ قهرمانانِ متعالی پنهان نگه می‌داشتند، اما هر کدام از آن‌ها کم‌وبیش وجودی شناخته‌شده بودند.

به‌جز سرورِ سایه‌ها، که‌گردآوری​ حدودِ یک سال پیش‌هنوز​ از ناکجا پیدایش شده بود.

البته حالا اطلاعاتی درباره‌اش وجود داشت که در طولِ جنگ جمع‌آوری شده بود. برای مثال، می‌دانستند‌وجودی​ که کالبدِ متعالیِ او در واقع یک غولِ عقیقی نیست؛ بلکه تودهٔ شکل‌پذیری از سایه‌هاست که‌متعالیِ​ ظاهراً می‌تواند به هر شکلی دربیاید و غول صرفاً رایج‌ترین شکلی بود که به خود می‌گرفت.

دست‌کم می‌شد‌قهرمانانِ​ گفت دگرگونیِ‌نگه​ دردسرسازی است...

اما نابودناپذیر نبود.

«شاید خونریزی‌تمامِ​ نکنه، اما درد‌بدونِ​ رو حس می‌کنه؟»

زوزهٔ تنها‌گردآوری​ مشتاق بود‌دلاوری​ این را بفهمد.

سرورِ سایه‌ها در موضعِ ضعف قرار داشت و از تیرِ‌شناخته‌شده​ تیزِ خواهرش تلوتلو می‌خورد. متأسفانه، سکوت نتوانست هستهٔ فرضیِ آن غولِ‌جنگ​ تاریک را نابود کند، اما دست‌کم تعادلش را به هم زد.

این فرصتِ زوزه‌سال​ بود تا از‌پیدایش​ برتری‌اش استفاده کند.

دستِ کنده‌شدهٔ دشمن را از‌بدونِ​ دهان تف کرد، گلویش را‌محتاط‌ترین​ هدف گرفت و جَست زد...

با این حال، هرگز‌دلاوری​ نتوانست دندان‌هایش را در‌محتاط‌ترین​ گوشتِ او فرو کند.

«چی...»

ناگهان حس کرد چیزِ سرد و بیگانه‌ای دورِ پوزه‌اش می‌پیچد و‌جمع‌آوری​ بعد، دیدش تاریک شد. زوزهٔ تنها به‌جای دریدنِ گلوی دشمن، به‌ظاهراً​ چیزِ سختی برخورد کرد و بعد بی‌رحمانه به کناری پرتاب شد.

با صدای بووومِ بلندی روی زمین افتاد، غلت زد و‌محتاط‌ترین​ به صورتش چنگ کشید تا آن موجودِ لغزنده را از‌بودند​ خود جدا کند... پیش از آنکه چشمانش سوراخ و نابود شوند.

خدا را شکر، موفق شد.

زوزهٔ تنها با دیدی‌نگه​ تار به پایین نگاه‌کم‌وبیش​ کرد و عقب جهید.

توده‌ای از شاخک‌های تاریک درست زیرِ فک به گردنش چسبیده بودند؛ سه تا از‌متعالیِ​ آن‌ها داشتند او را خفه می‌کردند و چهار تای دیگر دراز شده بودند تا‌رایج‌ترین​ دورِ پوزه‌اش بپیچند و حلقهٔ دورِ سرش را کامل کنند و چشمانش را بپوشانند.

در مرکزِ این توده... هنوز می‌شد‌دلاوری​ صفحاتِ شکستهٔ زرهی صیقلی را دید‌پنهان​ که منشأ این موجودِ چندش‌آور بود.

همان دستکشِ زرهی.

این موجودِ پست از دستِ قطع‌شدهٔ‌کدام​ سرورِ سایه‌ها متولد شده بود؛ یا امتدادی‌حدودِ​ از خودش بود، یا او کنترلش می‌کرد.

«آخه... آخه اون دیگه چیه...»

او موجوداتِ کابوسِ بی‌شماری را شکار کرده‌کار​ و خورده بود. اما این... این چیزی‌می‌داشتند​ نبود که از یک انسان انتظار داشته باشد...

البته اگر‌گردآوری​ سرورِ سایه‌ها‌دلاوری​ اصلاً انسان بود.

زوزهٔ تنها لرزید و کسری از ثانیه به خود اجازهٔ تردید داد تا بفهمد چطور باید‌ناکجا​ از شرِّ آن هفت شاخکِ تاریک و منشأشان خلاص شود. متأسفانه با اینکه کالبدِ متعالی‌اش سریع‌سایه‌هاست​ و قدرتمند بود، اما انگشتِ شست و بازوهای چابک نداشت؛ در نتیجه حتی دستش به آن نمی‌رسید.

هیچ‌کدام از‌حدودِ​ توان‌های سرشت هم‌ناکجا​ به کارش نمی‌آمدند.

البته راه‌های زیادی برای ضربه‌زدن به... به‌کار​ آن چیز... وجود داشت، اما زوزهٔ تنها‌می‌داشتند​ ساده‌ترین راه را برای رهایی انتخاب کرد.

توانِ متعالی‌اش را‌بدونِ​ غیرفعال کرد و دوباره‌رازهایی​ به شکلِ انسان درآمد.

لحظه‌ای بعد،‌قهرمانانِ​ روی زمین‌نگه​ افتاده بود.

و لحظه‌ای پس از آن، بقایای دستکشِ زرهیِ عقیقی و‌جنگ​ تودهٔ پیچانِ سایه‌هایی که از درونش می‌روییدند، چند متر آن‌طرف‌تر به‌سایه‌هاست​ زمین کوبیده شدند و مثل تپه‌ای بالای سرش قد علم کردند.

زوزهٔ تنها با غرش به جلو یورش برد و‌رازهایی​ مثل گلولهٔ توپ قلبِ تودهٔ تاریک را شکافت و‌وجودی​ آن موجودِ پست را با دستِ خالی از هم درید.

مقاومتِ چندانی نکرد؛ در سیلابی از تاریکی حل شد‌قهرمانانِ​ و زیرِ یورشِ وحشیانهٔ او از هم پاشید. تکه‌های‌بودند​ عقیقی با صدایی کرکننده روی سطحِ خون‌آلودِ استخوانِ باستانی باریدند.

زوزهٔ تنها ده‌ها متر آن‌طرف‌تر با ظرافت‌آن‌ها​ روی زمین فرود آمد، چهارچنگولی روی زمین نشست‌پیش​ و بار دیگر توانِ متعالی‌اش را فعال کرد.

هم‌زمان، نگاهی‌حدودِ​ به سرورِ سایه‌ها‌ناکجا​ انداخت... و لرزید.

آن بیرون، روبه‌رویش، سیورد‌گردآوری​ و قدیسِ اندوه سرانجام‌هنوز​ نخستین حمله‌شان را عملی کردند.

آن‌ها از ارتفاعی زیاد — تا جایی که بالارفتن در گورِ‌نگه​ خدا امن بود — پایین پریدند و هر دو ضرباتی هولناک‌پیش​ فرود آوردند که شتابِ عظیم و جاذبه نیز به قدرتشان می‌افزود.

سیورد نیزه‌ای برنزی به پایین پرتاب کرد،‌آن‌ها​ در حالی که قدیسِ اندوه به سادگی‌سال​ کالبدِ سنگی‌اش را مثل پرتابه به کار گرفت.

انگار سرورِ سایه‌ها از پیش حملهٔ آن‌ها را می‌دانست. با اینکه حملهٔ ذهنیِ‌می‌دانستند​ بین کُندش کرده بود، هیکلِ غول‌پیکرش را درست به‌اندازه‌ای جابه‌جا کرد که از‌غول​ گارگویلِ قدرتمند جاخالی بدهد، گویی داشت گامی از یک رقص را اجرا می‌کرد.

و اما نیزه...

او خیلی ساده صورتش را رو‌هنوز​ به آسمان بلند کرد و گذاشت آن‌کدام​ نقابِ هولناکش ضربهٔ نیزه را دریافت کند.

برقی زد و سپس غرشِ ویرانگرِ رعد پیچید. برای یک لحظه،‌بودند​ انگار تمامِ جهان در سفیدیِ مطلق غرق شد، و در حالی که‌مثال​ لرزشی شدید میدانِ نبرد را می‌لرزاند، ستونی از شعله به آسمان برخاست.

اما وقتی درخشش فروکش کرد...

سطحِ سیاه و صیقلیِ نقابِ چوبی سالم و بی‌نقص‌رازهایی​ بود، بدونِ حتی یک خراش؛ گویی حتی از زرهِ‌وجودی​ عقیقی و ترسناکِ آن قدیسِ مزدور هم بسیار مقاوم‌تر بود...

و زوزهٔ تنها می‌توانست گواهی دهد که آن یکی از مقاوم‌ترین خاطره‌هایی بود که تا‌کم‌وبیش​ به حال دیده است. هرچه باشد، خودش با نیش‌هایش آن را سوراخ کرده بود... پیش‌مثال​ از این هیچ‌چیز از گازگرفتنش جان به در نبرده بود، اما زرهِ عقیقی تقریباً توانست.

دگرگونی‌اش کامل شد.

سرس خودش را از روی‌ناکجا​ زمین جمع‌وجور کرده بود و‌جنگ​ خون از سه دهانش می‌ریخت.

جک دوباره روی پاهایش ایستاده‌بدونِ​ بود و خشم و کینه‌محتاط‌ترین​ در چشمانِ جانوری‌اش زبانه می‌کشید.

همگی آمادهٔ حملهٔ دوباره بودند...

بین، سکوت، جک،‌پنهان​ سرس، سیورد، اندوه،‌کدام​ و خودِ زوزه.

هر دو طرف آسیب‌هایی‌پیش​ دیده بودند، اما در آتشِ‌طولِ​ اشتیاق برای ادامهٔ نبرد می‌سوختند.

زوزهٔ تنها‌تمامِ​ غرشِ تهدیدآمیزی‌گردآوری​ سر داد.

«چطور می‌خوای با‌بدونِ​ یه دست با‌هنوز​ هفت‌تای ما بجنگی، مزدور؟»

و وقتی سر بلند کرد...

خنده‌ای بم، طنین‌انداز و‌پیش​ مورمورکننده از زیرِ نقابِ سیاه‌طولِ​ و ترسناک به گوش رسید.

سپس، باز هم بم‌تر‌گردآوری​ شد و به صدای یک‌رازهایی​ دیوِ واقعی شباهت پیدا کرد.

هیکلِ آن غولِ عقیقی و‌کار​ زیبا ناگهان کمی آب رفت‌پنهان​ و چند متر کوتاه‌تر شد.

هم‌زمان تغییر کرد‌پنهان​ و به چیزی‌کدام​ بسیار جانوری‌تر بدل شد.

شاخ‌های سیاه مثل تاجی از سرش بیرون زدند و در نورِ کورکنندهٔ آسمانِ درخشان، تلالویی‌واقع​ تاریک داشتند. دمی بلند که در انتهایش خاری عقیقی داشت، در هوا شلاق خورد. انگار‌می‌گرفت​ مفاصلِ زانویش وارونه شدند و پاهایش بزرگ‌تر شد؛ پنجه‌های عظیمی روی استخوانِ باستانی کشیده می‌شد.

و از همه مهم‌تر...

دستِ قطع‌شده‌اش انگار دوباره رشد کرد و دو بازوی دیگر‌پنهان​ از تنه‌اش بیرون زد که هر کدام با پوستهٔ عقیقیِ‌حدودِ​ زرهِ افسون‌شده پوشیده شده بود و به پنجه‌هایی تیز ختم می‌شد.

چند لحظه بعد، به‌جای یک جنگجوی‌کدام​ غول‌پیکرِ انسانی، دیوِ تاریک، بلندقامت و‌به‌جز​ ترسناکی در میدانِ نبرد ایستاده بود...

دیوی با شش شاخ و چهار‌پیدایش​ بازو، در حالی که آن نقابِ‌مثال​ وهم‌آور اجزای غیرانسانیِ صورتش را پنهان می‌کرد.

با دیدنِ او،‌قدیس‌های​ زوزهٔ تنها کمی...‌دلاوری​ احساسِ ناآرامی کرد.

حتی درماندگی.

و جرقهٔ کوچکی از ترس.

«آخه... آخه چطور‌سال​ باید این چیز‌پیدایش​ رو نابود کنیم؟»

ناولها | novelha.net