چپتر 2012: نشانهای از ترس
0سرورِ سایهها متزلزل شده بود.
بهخاطرِ ظاهرِ ترسناکش و هالهٔ غرورِ سردی که ازوجودی پیکرِ بهطرزِ عجیبی باوقارِ آن غولِ تاریک ساطع میشد، تشخیصِوجود این موضوع سخت بود، اما قدیسِ مزدور داشت عقب مینشست.
همین حالا هم دستِ راستش قطع شده بود. تیرِ ردیابِ خاموش سینهٔ عقیقیاش را سوراخ کرده ونیست جانورسالار ذهنش را مسموم کرده بود. البته سرورِ سایهها قویتر از آن بود که به این زودیهادردسرسازی مسحورِ قدرتِ او شود... اما حرکاتش کند شده و بخشی از دقتِ مرگبارشان را از دست داده بود.
زوزهٔ تنها این راگردآوری بهوضوح میدید، پس یورش بردرازهایی تا کارش را تمام کند.
...البته اگر اصلاً میشد آن کالبدِ متعالی و عجیبش را مثل یک موجودِکدام زنده کشت. به جای خون از آن تاریکی میچکید و میتوانست برای جاخالی دادنطولِ از ضربه، خودش را به دو نیم کند. او هرگز چنین چیزی ندیده بود.
البته مشکلِ سرورِ سایهها دقیقاًمیداشتند همین بود؛ انگار هیچکس چیزی دربارهاشبودند نمیدانست، حتی حدِ واقعیِ تواناییهایش را.
خاندانِ سرود پایگاهِ دادهٔ گستردهای از تمامِ قدیسهای زنده گردآوری کرده بود؛ بدونِ شکمتعالیِ خاندانِ دلاوری هم همین کار را کرده بود. البته هنوز رازهایی بود که محتاطترینرایجترین قهرمانانِ متعالی پنهان نگه میداشتند، اما هر کدام از آنها کموبیش وجودی شناختهشده بودند.
بهجز سرورِ سایهها، کهگردآوری حدودِ یک سال پیشهنوز از ناکجا پیدایش شده بود.
البته حالا اطلاعاتی دربارهاش وجود داشت که در طولِ جنگ جمعآوری شده بود. برای مثال، میدانستندوجودی که کالبدِ متعالیِ او در واقع یک غولِ عقیقی نیست؛ بلکه تودهٔ شکلپذیری از سایههاست کهمتعالیِ ظاهراً میتواند به هر شکلی دربیاید و غول صرفاً رایجترین شکلی بود که به خود میگرفت.
دستکم میشدقهرمانانِ گفت دگرگونیِنگه دردسرسازی است...
اما نابودناپذیر نبود.
«شاید خونریزیتمامِ نکنه، اما دردبدونِ رو حس میکنه؟»
زوزهٔ تنهاگردآوری مشتاق بوددلاوری این را بفهمد.
سرورِ سایهها در موضعِ ضعف قرار داشت و از تیرِشناختهشده تیزِ خواهرش تلوتلو میخورد. متأسفانه، سکوت نتوانست هستهٔ فرضیِ آن غولِجنگ تاریک را نابود کند، اما دستکم تعادلش را به هم زد.
این فرصتِ زوزهسال بود تا ازپیدایش برتریاش استفاده کند.
دستِ کندهشدهٔ دشمن را ازبدونِ دهان تف کرد، گلویش رامحتاطترین هدف گرفت و جَست زد...
با این حال، هرگزدلاوری نتوانست دندانهایش را درمحتاطترین گوشتِ او فرو کند.
«چی...»
ناگهان حس کرد چیزِ سرد و بیگانهای دورِ پوزهاش میپیچد وجمعآوری بعد، دیدش تاریک شد. زوزهٔ تنها بهجای دریدنِ گلوی دشمن، بهظاهراً چیزِ سختی برخورد کرد و بعد بیرحمانه به کناری پرتاب شد.
با صدای بووومِ بلندی روی زمین افتاد، غلت زد ومحتاطترین به صورتش چنگ کشید تا آن موجودِ لغزنده را ازبودند خود جدا کند... پیش از آنکه چشمانش سوراخ و نابود شوند.
خدا را شکر، موفق شد.
زوزهٔ تنها با دیدینگه تار به پایین نگاهکموبیش کرد و عقب جهید.
تودهای از شاخکهای تاریک درست زیرِ فک به گردنش چسبیده بودند؛ سه تا ازمتعالیِ آنها داشتند او را خفه میکردند و چهار تای دیگر دراز شده بودند تارایجترین دورِ پوزهاش بپیچند و حلقهٔ دورِ سرش را کامل کنند و چشمانش را بپوشانند.
در مرکزِ این توده... هنوز میشددلاوری صفحاتِ شکستهٔ زرهی صیقلی را دیدپنهان که منشأ این موجودِ چندشآور بود.
همان دستکشِ زرهی.
این موجودِ پست از دستِ قطعشدهٔکدام سرورِ سایهها متولد شده بود؛ یا امتدادیحدودِ از خودش بود، یا او کنترلش میکرد.
«آخه... آخه اون دیگه چیه...»
او موجوداتِ کابوسِ بیشماری را شکار کردهکار و خورده بود. اما این... این چیزیمیداشتند نبود که از یک انسان انتظار داشته باشد...
البته اگرگردآوری سرورِ سایههادلاوری اصلاً انسان بود.
زوزهٔ تنها لرزید و کسری از ثانیه به خود اجازهٔ تردید داد تا بفهمد چطور بایدناکجا از شرِّ آن هفت شاخکِ تاریک و منشأشان خلاص شود. متأسفانه با اینکه کالبدِ متعالیاش سریعسایههاست و قدرتمند بود، اما انگشتِ شست و بازوهای چابک نداشت؛ در نتیجه حتی دستش به آن نمیرسید.
هیچکدام ازحدودِ توانهای سرشت همناکجا به کارش نمیآمدند.
البته راههای زیادی برای ضربهزدن به... بهکار آن چیز... وجود داشت، اما زوزهٔ تنهامیداشتند سادهترین راه را برای رهایی انتخاب کرد.
توانِ متعالیاش رابدونِ غیرفعال کرد و دوبارهرازهایی به شکلِ انسان درآمد.
لحظهای بعد،قهرمانانِ روی زمیننگه افتاده بود.
و لحظهای پس از آن، بقایای دستکشِ زرهیِ عقیقی وجنگ تودهٔ پیچانِ سایههایی که از درونش میروییدند، چند متر آنطرفتر بهسایههاست زمین کوبیده شدند و مثل تپهای بالای سرش قد علم کردند.
زوزهٔ تنها با غرش به جلو یورش برد ورازهایی مثل گلولهٔ توپ قلبِ تودهٔ تاریک را شکافت ووجودی آن موجودِ پست را با دستِ خالی از هم درید.
مقاومتِ چندانی نکرد؛ در سیلابی از تاریکی حل شدقهرمانانِ و زیرِ یورشِ وحشیانهٔ او از هم پاشید. تکههایبودند عقیقی با صدایی کرکننده روی سطحِ خونآلودِ استخوانِ باستانی باریدند.
زوزهٔ تنها دهها متر آنطرفتر با ظرافتآنها روی زمین فرود آمد، چهارچنگولی روی زمین نشستپیش و بار دیگر توانِ متعالیاش را فعال کرد.
همزمان، نگاهیحدودِ به سرورِ سایههاناکجا انداخت... و لرزید.
آن بیرون، روبهرویش، سیوردگردآوری و قدیسِ اندوه سرانجامهنوز نخستین حملهشان را عملی کردند.
آنها از ارتفاعی زیاد — تا جایی که بالارفتن در گورِنگه خدا امن بود — پایین پریدند و هر دو ضرباتی هولناکپیش فرود آوردند که شتابِ عظیم و جاذبه نیز به قدرتشان میافزود.
سیورد نیزهای برنزی به پایین پرتاب کرد،آنها در حالی که قدیسِ اندوه به سادگیسال کالبدِ سنگیاش را مثل پرتابه به کار گرفت.
انگار سرورِ سایهها از پیش حملهٔ آنها را میدانست. با اینکه حملهٔ ذهنیِمیدانستند بین کُندش کرده بود، هیکلِ غولپیکرش را درست بهاندازهای جابهجا کرد که ازغول گارگویلِ قدرتمند جاخالی بدهد، گویی داشت گامی از یک رقص را اجرا میکرد.
و اما نیزه...
او خیلی ساده صورتش را روهنوز به آسمان بلند کرد و گذاشت آنکدام نقابِ هولناکش ضربهٔ نیزه را دریافت کند.
برقی زد و سپس غرشِ ویرانگرِ رعد پیچید. برای یک لحظه،بودند انگار تمامِ جهان در سفیدیِ مطلق غرق شد، و در حالی کهمثال لرزشی شدید میدانِ نبرد را میلرزاند، ستونی از شعله به آسمان برخاست.
اما وقتی درخشش فروکش کرد...
سطحِ سیاه و صیقلیِ نقابِ چوبی سالم و بینقصرازهایی بود، بدونِ حتی یک خراش؛ گویی حتی از زرهِوجودی عقیقی و ترسناکِ آن قدیسِ مزدور هم بسیار مقاومتر بود...
و زوزهٔ تنها میتوانست گواهی دهد که آن یکی از مقاومترین خاطرههایی بود که تاکموبیش به حال دیده است. هرچه باشد، خودش با نیشهایش آن را سوراخ کرده بود... پیشمثال از این هیچچیز از گازگرفتنش جان به در نبرده بود، اما زرهِ عقیقی تقریباً توانست.
دگرگونیاش کامل شد.
سرس خودش را از رویناکجا زمین جمعوجور کرده بود وجنگ خون از سه دهانش میریخت.
جک دوباره روی پاهایش ایستادهبدونِ بود و خشم و کینهمحتاطترین در چشمانِ جانوریاش زبانه میکشید.
همگی آمادهٔ حملهٔ دوباره بودند...
بین، سکوت، جک،پنهان سرس، سیورد، اندوه،کدام و خودِ زوزه.
هر دو طرف آسیبهاییپیش دیده بودند، اما در آتشِطولِ اشتیاق برای ادامهٔ نبرد میسوختند.
زوزهٔ تنهاتمامِ غرشِ تهدیدآمیزیگردآوری سر داد.
«چطور میخوای بابدونِ یه دست باهنوز هفتتای ما بجنگی، مزدور؟»
و وقتی سر بلند کرد...
خندهای بم، طنینانداز وپیش مورمورکننده از زیرِ نقابِ سیاهطولِ و ترسناک به گوش رسید.
سپس، باز هم بمترگردآوری شد و به صدای یکرازهایی دیوِ واقعی شباهت پیدا کرد.
هیکلِ آن غولِ عقیقی وکار زیبا ناگهان کمی آب رفتپنهان و چند متر کوتاهتر شد.
همزمان تغییر کردپنهان و به چیزیکدام بسیار جانوریتر بدل شد.
شاخهای سیاه مثل تاجی از سرش بیرون زدند و در نورِ کورکنندهٔ آسمانِ درخشان، تلالوییواقع تاریک داشتند. دمی بلند که در انتهایش خاری عقیقی داشت، در هوا شلاق خورد. انگارمیگرفت مفاصلِ زانویش وارونه شدند و پاهایش بزرگتر شد؛ پنجههای عظیمی روی استخوانِ باستانی کشیده میشد.
و از همه مهمتر...
دستِ قطعشدهاش انگار دوباره رشد کرد و دو بازوی دیگرپنهان از تنهاش بیرون زد که هر کدام با پوستهٔ عقیقیِحدودِ زرهِ افسونشده پوشیده شده بود و به پنجههایی تیز ختم میشد.
چند لحظه بعد، بهجای یک جنگجویکدام غولپیکرِ انسانی، دیوِ تاریک، بلندقامت وبهجز ترسناکی در میدانِ نبرد ایستاده بود...
دیوی با شش شاخ و چهارپیدایش بازو، در حالی که آن نقابِمثال وهمآور اجزای غیرانسانیِ صورتش را پنهان میکرد.
با دیدنِ او،قدیسهای زوزهٔ تنها کمی...دلاوری احساسِ ناآرامی کرد.
حتی درماندگی.
و جرقهٔ کوچکی از ترس.
«آخه... آخه چطورسال باید این چیزپیدایش رو نابود کنیم؟»