چپتر 1984: زیرِ سطح
0دریاچهٔ آینه وحشتهای ناگفتنی در خودلذت پنهان داشت، از این رو کمتربازتابِ کسی جرئت میکرد در آن آبتنی کند.
اما مورگان اهمیتی نمیداد.
چارهای جز آمدن به این مکانِ تاریک نداشت و برای او، راهِسرخ فراری از جنگ نبود. محاصره قرار نبود به این زودیها تمام شود،پارچهٔ اما دستکم میتوانست سعی کند بقیهٔ آن را با تنِ کثیف سر نکند.
بههرحال آنجا خانهاش بود.
آبِ سیاه بهشکلی فریبنده آرام و بیحرکت بود و آسمانِ مهتابیکشید را بازتاب میداد. قدم گذاشتن در آن مثلِ قدم گذاشتن در آسمانِحرکاتش شب بود و آبتنی در آن، به آبتنی در میانِ ستارگان میمانست.
مورگان که از آغوشِ سردِ دریاچهسرخ لذت میبرد، آهی از سرِ رضایتچندشآور کشید و بازتابِ خودش را برانداز کرد.
مهم بود بداند که بازتابش کارِ عجیبی نمیکند؛ مثلاً حرکاتش را با نگاه دنبال نمیکند یااست سعی نمیکند حرف بزند. مورگان بیش از خیلیها از شکار شدن به دستِ دیگران در امانروی بود، چرا که سالها پیش بازتابِ خودش را کشته بود... اما باز هم باید احتیاط میکرد.
بازتابش سربهراه و بینقص بود و باخونینش دو چشمِ شنگرفیِ پرطراوت به او خیره شدهسرخ بود؛ چشمانی که انگار در تاریکی بهآرامی میدرخشیدند.
مورگان لبخندی به آنسردِ زد و با احتیاطآهی تونیکِ خونینش را درآورد.
میدانست که قدیس کای احتمالاً در گوشهای از ویرانهها سرخ شدهلباسِ و با دستپاچگی رویش را برگردانده است، اما اهمیتی نمیداد. آنشکافت لباسِ کثیف چندشآور بود و مصمم بود حسابی آن را بشوید...
تنها مشکل این بود که پارچهٔمیدانست ساییدهشده زیرِ انگشتانش از هم شکافت ودستپاچگی چند بریدگیِ تازه روی سطحش پدیدار شد.
مورگان زیرلب به نقصش لعنت فرستاد. تونیکش از پارچهای جادویی دوخته شده بود وویرانهها معمولاً میتوانست در برابرِ لمسِ او دوام بیاورد، اما حالا پارهپوره و شکننده شدهساییدهشده بود. با کمی سرخوردگی، چمباتمه زد تا خون را از رویِ پارچهٔ سیاه بشوید.
باید پیش از فرستادنِ حصارِ توهمی به درونِ آینهٔ بزرگ، وسایلش را با دقتِ بیشتری جمع میکرد.بداند البته، در قلعهٔ واقعی تجهیزات پیدا میشد و او حتی اینجا اقامتگاهِ شخصیِ خودش را داشت... اماامان آن بخش از ویرانه در یکی از نبردهای بیشمار فروریخت و کمدِ لباسهایش را زیرِ آوار دفن کرد.
واقعاً ضایعهٔ دردناکی بود.
مورگان بهسرعت تونیکش را آب کشید،میدانست سپس در آبِ سرد جلوتر رفتسرخ تا خون را از تنش بشوید.
در آن لحظه، حرکتِ نامحسوسیلبخندی زیرِ سطحِ آب حس شد وکای چیزِ لزجی دورِ ساقِ پایش پیچید.
با این حال، بهجای اینکه او را بهآهی اعماق بکشد، گوشتِ موجودِ کابوس شکافت و بهمهم خونریزی افتاد، انگار که دورِ تیغهای بُرنده پیچیده باشد.
مورگان با بیاعتنایی دستش را بالا آورد. کسری از ثانیه بعد، دستشچندشآور مثلِ فلزِ مایع موج برداشت و به نیزهٔ بلندی تبدیل شد که باتازه سرعتی وحشتناک به سمتِ پایین کشیده شد و سطحِ دریاچه را سوراخ کرد.
طلسم بهآرامی در گوششخونینش نجوا کرد و مرگِ یکاحتمالاً هیولای فاسدشده را اعلام کرد.
مورگان لبخند زد.
فکر کنم شاممون جور شد.
در همانکای لحظه، کسی پشتِویرانهها سرش سرفه کرد.
مورگان زوبینِ بیشازحد بلندش را عقب کشید، گذاشتکای دوباره به دستِ انسان تبدیل شود و بیهیچاست عجلهای تونیکِ خیس را دوباره رویِ بدنِ رنگپریدهاش کشید.
این بار،تاریکی هیچ بریدگیِ تازهایلبخندی به وجود نیامد.
«خوبه!»
احساسِ تمیزی و شادابیگوشهای میکرد. برگشت و بهرویش سمتِ ساحل راه افتاد.
چه حلالزاده... بلبل آنجا بود؛ لبهٔ آب ایستاده بوداحتمالاً و مؤدبانه به آسمان نگاه میکرد. صدای قدمهایش راچندشآور نشنیده بود، پس لابد از بالا فرود آمده بود.
مورگان پیشتر فکر میکرد قدیس کای بهعنوانِ ستارهٔ سابقِ سرگرمی باید کاملاً به اینجور موقعیتها عادتدستپاچگی داشته باشد، اما او بهطرزِ عجیبی خجالتی بود. درکِ او از آداب و نزاکت هم از بیشترِبریدگیِ میراثدارانِ اشرافی بهتر بود؛ چیزی که برای مورگان، بهعنوانِ اشرافیترینِ آنها، هم خندهدار بود و هم مأیوسکننده.
...و آن عوضی با وجود اینکه مورگانمیبرد همین الان حمام کرده بود، یهجورایی تمیزتربرانداز و مرتبتر از او به نظر میرسید!
از آب بیرون آمد، موهایشویرانهها را عقب زد و سعیاست کرد حرصخوردنش را پنهان کند.
«چی شده؟»
بلبل بالاخرهتاریکی نگاهش رامیدرخشیدند پایین آورد.
«توی جنگل حرکتی دیدم، بانودریاچه مورگان. به نظر میرسه بهزودیرضایت یه حملهٔ دیگه تو راهه.»
مورگان اخم کرد.
زمانبندی... بد بود.
هم نیو و هم موجِ خون، حتی با کمکِمیدانست ایتر، هنوز از زخمهای چند روز پیششان بهبود نیافتهبرگردانده بودند؛ برای همین دیروز آنها را عقب نگه داشته بود.
دروگرِ روح هم این اواخر به هر دلیلی بهطرزِسرِ عجیبی ناکارآمد شده بود... عجیبتر اینکه با وجودِ ضعفش،بازتابش برای شکارِ موجوداتِ کابوس مدام به داخلِ دریاچه شیرجه میزد.
«چرا اینقدر عجله داره؟»
موردرت پیشتر بینِ حملاتشخونینش فاصله میانداخت، اما حالاکای حملاتش مدام بیشتر میشد.
مورگان لحظهایتاریکی به اینمیدرخشیدند موضوع فکر کرد.
«حتماً چیزیمیمانست توی گورِسردِ خدا عوض شده.»
هر از گاهی اخباری از روندِ جنگ به دستشان میرسید. آخرین خبری کهمصمم شنیده بود این بود که نفیس، گیلیاد و سرورِ سایهها در گودالها با دخترانِسطحش کی سونگ درگیر شدهاند و سیشان بالاخره دژی برای قلمروِ سرود فتح کرده است.
این یعنی خودِ ملکهخونینش هم تا الان بهکای گورِ خدا رسیده بود.
دو ارتشتاریکی بهزودی بامیدرخشیدند هم درگیر میشدند.
همین بود کهآغوشِ برادرش را اینطورلذت به تکاپو انداخته بود؟
«نکنه نگرانه ملکه پدرمون روویرانهها بکشه، قبل از اینکه خودشاست بتونه این کار رو بکنه؟»
در سر پروراندنِ چنین ترسی توهمیمیدانست بیش نبود، اما از طرفِ دیگر، آندستپاچگی مرد به داشتنِ عقلِ سلیم معروف نبود.
مورگان آهِ آرامی کشید و نگاهی بهخونینش دریاچه انداخت؛ میدانست نقشهاش برای بیرونکشیدن و کبابکردنِسرخ هیولای فاسدشدهای که کشته بود، نقشبرآب شده است.
«ممنون که خبر دادی، قدیس کای. لطفاً بقیه روسرِ جمع کن و برای نبرد آماده بشین. راستی... زیادبازتابش هم به آسمون خیره نشو. مخصوصاً به تکههای ماه.»
زرهش را دوباره احضار کرد، هرچند زره هیچ فرصتیبرگردانده برای ترمیمِ خودش پیدا نکرده بود. شنلِ شنگرفی ازپارچهٔ میانِ جرقههای سرخ بافته شد و روی شانههایش افتاد.
شمشیری لبپرشدهلبخندی در دستشخونینش ظاهر شد.
مورگان لبخند زد.
آن عمو و برادرزاده واقعاً مجروح شدهمیبرد بودند، اما دفعهٔ پیش که ظرفهای موردرتبرانداز ظاهر شدند، چندتایشان حسابی تکهتکه شده بودند.
اگر امروز اوضاع خوب پیشویرانهها میرفت، شانسِ زیادی داشت تا ازلباسِ تعدادِ پوستههای متعالیِ برادرش کم کند.
البته این احتمال هم وجوددرآورد داشت که دو تن ازگوشهای قدیسهای خودش را از دست بدهد.
واقعاً حیف میشد.
اما با این حال...
«باید چندتا از ظرفهاش رو نابود کنم ورویش اوضاع توی گورِ خدا چقدر باید وخیم بشهتنها تا اونقدر مستأصل بشه که بپره توی روحِ من؟»
چشمانِ سرخشلبخندی با برقیخونینش تیز درخشیدند.
مورگان لحظهایتاریکی درنگ کرد ولبخندی سپس آهی کشید.
«امیدوارم قبل از اینکهسردِ تونیکم کاملاً از همآهی وابره این اتفاق بیفته...»