چپتر 2015: وارثِ مرگ
0با ادامهٔ نبرد،کابوسِ سانی حس کردکفهٔ فشار دارد بیشتر میشود.
پوستهٔ عظیمش همچون توفانی در حرکت بود و هفت قدیس بیامان محاصرهاش کرده بودند. زوزهٔ تنها، قدیس سرسنرم و شغال پیشگامِ این یورشِ هولناک بودند و لحظهای درنگ نمیکردند یا از سرعتشان کاسته نمیشد. هارپیِ زیبا،واهمه سیورد و قدیسِ اندوه بهنوبت بالای سرش میچرخیدند و برای وارد کردنِ ضرباتی ویرانگر به پایین شیرجه میزدند.
حضورشان بهویژه نفسگیر بود، چرا که بُعدِ کاملاً جدیدی به نبرد میافزود.متعالی حتی وقتی قدیسهای بالدار از میانِ درخششِ کورکنندهٔ آسمان برای حمله به سانیقرار شیرجه نمیزدند، صرفِ اینکه جایی آن بالا حضور داشتند، حرکاتش را محدود میکرد.
ردیابِ خاموشمتعالی و جانورسالارقلمروِ هم بودند.
اولی تهدیدی مرگبار به شمار میرفت، چرا که تیرهایشمتعالی بیامان و شکافنده بودند. بهشکلی ترسناک دقیق و گریزپا همدستکاریِ بود و هرگز اجازه نمیداد سانی به او نزدیک شود.
دومی سرچشمهٔ گرفتاریِ بزرگی بود. نهتنها موجوداتِ کابوسِ بیشماری را مهار میکرد تا کفهٔ ترازویپرتابههای نبردِ متعالی را به نفعِ قلمروِ سرود سنگین کند، بلکه همزمان سانی را تحتِ دوتیرهای نوع دستکاریِ ذهنیِ متفاوت قرار میداد. باید با قلابسنگ و پرتابههای انفجاریاش هم دستوپنجه نرم میکرد.
قدرتِ سانی رفتهرفته تحلیل میرفت.
نمیتوانست به خودش اجازه دهد از فانوسِ سایه استفاده کند؛ نه فقطدستکاریِ به این خاطر که از تیرهای مرگباری که از دروازهٔ سنگیاش بیرونرفتهرفته میجهیدند واهمه داشت، بلکه چون میترسید کماندارِ مرموز از عالمِ سایه فرار کند.
کسی چه میدانست آن موجود چیست و اگر به جانِ بشریت بیفتد،سرود چه ویرانیِ به بار میآورد؟ پوستدزد بهخودیخود بهقدرِ کافی دردسر بود و سانیقلابسنگ نمیخواست مسئولِ رها شدنِ یک موجودِ شرورِ باستانیِ دیگر در سکونتگاههای انسانی باشد.
اما بدونِ فانوسِ سایه، عنصرِ منبعش در این سرزمینِ درخشان ضعیف و نایاب بود.قلابسنگ تا همینجا هم بیشترِ سایههای اطرافش را برای ساختنِ پوستهٔ سایه به کار برده بود.خاطر حالا، با هر ضربهای که میخورد، پوسته برای ترمیمِ آسیبها از جانِ خودش مایه میگذاشت.
قرار نبود خیلی دوام بیاورد...موجوداتِ مگر اینکه زودتر موفق میشدترازوی از تعدادِ دشمنانش کم کند.
اما سانی هنوز تردید داشت؛سرود مطمئن نبود که آیا واقعاًتحتِ میخواهد قدیسها را بکشد یا نه.
اما در نهایت...کابوسِ تصمیم به جایکفهٔ او گرفته شد.
اندکی بعد بود که از روی سگسانِنوع سهسر پرید، چمباتمه زد و بدنِ عظیمِقلابسنگ او را سپرِ تیرهای ردیابِ خاموش کرد.
دمش به عقب شلیک شد و رانِ او را سوراخ کرد، دو تا از دستهایش هارپی و گارگویلبلکه را پس زدند، و دستِ سومش جسدِ یک موجودِ کابوسِ تنومند را برداشت — یکی از بردههای جانورسالار کهخودش در نبردِ میانِ ارتشهای بزرگ کشته شده بود — و آن را همچون گلولهٔ توپ به جلو پرتاب کرد.
کسری از ثانیه بعد، با برخوردِ جسد به شغال،همزمان همچون فوارهای از مایعِ سرخرنگ منفجر شد، چند دندهاشقلابسنگ را شکست و غولِ ابسیدینی را به تلوتلو خوردن انداخت.
نقشهاش این بود که پس از پرتاب، پرشِ دیگری بکند، رویقلمروِ قدیسِ تلوتلوخورده بیفتد و پیش از آنکه زوزهٔ تنها بتواند برایقرار کمک به همرزمش از پهلو به سانی بکوبد، او را ناقص کند.
اما درست پیش از آن...
سانی حس کردبزرگی باریکهای از قدرتکابوسِ به روحش سرازیر شد.
«یه... قطعهٔ سایه؟»
برای کسری ازکابوسِ ثانیه خشکش زد؛کفهٔ میدانست این یعنی چه.
سانی میتوانست خودش را در خطرِ مرگ بیندازد تاذهنیِ شاید جانِ دشمنانش را حفظ کند... اما وجدانش اجازهنرم نمیداد سایههایش را هم مجبور به چنین کاری کند.
جایی در آن بیرون،نهتنها قدیس یا مار یکیمهار از حریفانشان را کشته بود.
که یعنیمتعالی از همین حالاسرود شکست خورده بود.
خونِ متعالی به دستش ریختهمهار شده بود؛ حالا نهتنها شریکِ جرمقلمروِ بود، بلکه ریاکار هم محسوب میشد.
او تا همینجا هم در اینتحتِ جنگ، دستش را بیش از حدمیداد از خونِ انسانها پاک نگه داشته بود.
دیگران این امتیازبزرگی را نداشتند، پس چرابیشماری او باید فرقی میکرد؟
...سانی تنها کسری از ثانیهسرود مکث کرد، اما همان یکتحتِ لحظه تردید برایش گران تمام شد.
آنقدر سریع نبود که از زوزهٔکفهٔ تنها جاخالی بدهد. او روی پشتشسرود فرود آمد و شانهاش را درید.
و چون زیرِ وزنِ عظیمِ او گیر افتاده بود، آنقدر همقرار سریع نبود که از تیرِ ردیابِ خاموش جاخالی بدهد—او پیشتر برای دورخودش زدنِ سرس جهیده بود و در هوا زه را رها کرده بود.
تیر از شکافی در ردایِ عقیقیکابوسِ لغزید، پوستهاش را سوراخ کرد ومتعالی سایهٔ خودش را در اعماقِ آن برید.
با بریده شدنِ روحش،قلمروِ دردی آشنا و وحشتناکبلکه سانی را کور کرد.
زوزهٔ تنها با قدرتی درنده شانهاشکفهٔ را درید، سپس سرش را بهشدتسرود تکان داد و کلِ بازویش را کند.
آه...
واقعاً طعنهآمیز بود.
همین چند وقت پیش، سانی در ذهنش رین را بابتِتحتِ تردید در کشتنِ دشمن سرزنش کرده بود. و با این حال،دستوپنجه حالا خودش اینجا بود و به خاطرِ همان کار عذاب میکشید...
شغال تا آن موقع خودش را جمعوجور کرده بود و یورش برد تا تیغهٔ طلاییاش راهمزمان فرود بیاورد. آن سلاحِ نیزهدارش خاطرهای متعالی از ردهٔ ۷ بود... شاید هم یک میراثِ سرشت.تحلیل سانی که پیشتر چند بار با آن زخم خورده بود، میدانست قدرتش چقدر وحشتناک و گریزناپذیر است.
اما آنهاسنگین فقط زخمهاییبلکه سطحی بودند.
یک ضربه با تمامِنهتنها قدرت میتوانست کاملاً مرگبار باشد،کفهٔ حتی برای کسی مثلِ او.
انگار زمان کند شد.
و با کندکابوسِ شدنِ آن، آشوبِکفهٔ ذهنِ سانی فروکش کرد.
ناگهان بسیار آرام شد...
و سرشارگرفتاریِ از عزمینهتنها سرد و بیتفاوت.
سانی روی زمین قوز کرده بود و زوزهٔ تنها روی پشتش قرار داشت.ذهنیِ او تازه بازویش را کنده بود و برای این کار تمامِ قدرتش رانمیتوانست به کار گرفته بود... بنابراین، هنوز بر اثرِ تکانه به عقب کشیده میشد.
تعادلش ثابت نبود.
سانی با همان تکانه همراه شد و به پهلو غلت زد، مادهگرگِ هیولایی را زمینپرتابههای انداخت و با وزنِ عظیمش او را لِه کرد. تیغهٔ هلالی زوزهکشان از کنارش گذشتتیرهای و با صدای غرمبِ مهیب و موجِ شوکِ قدرتمندی به سطحِ استخوانِ باستانی برخورد کرد.
سانی که روی زوزهٔ تنها غلت زده بود، لحظهای بعد چهار دستوپامتعالی روی زمین بود. بیآنکه حتی یک ثانیه را هدر دهد، خودش را بهقرار هوا پرتاب کرد و با سرعتی عظیم به سمتِ شغالِ غولپیکر پرواز کرد.
قدیسِ ابسیدین هنوز به جلو خم شدهکند بود و دستهٔ سلاحِ طلاییاش را با دوقرار دست چسبیده بود. پهلویش باز و بیدفاع بود.
سرس از همان موقع برای حمله یورشترازوی برده بود و دو قدیسِ بالدار برایکند وارد کردنِ ضرباتی ویرانگر به پایین شیرجه میرفتند.
جانورسالار دستهای ازکند توهمات را فرستاد تانوع سرعتش را کم کند.
اما سانیگرفتاریِ خیلی راحتنهتنها نادیدهشان گرفت.
شغال با تأخیر نگاهش را از جایی که سانی یک لحظه پیش بود،ذهنیِ به جایی که الان قرار داشت، تغییر داد. او سلاحش را با یکنمیتوانست دست رها کرد و آن را پایین آورد تا از پهلویش محافظت کند.
پس...
سانی از یکی از سه دستِ باقیماندهاش استفادهدستکاریِ کرد تا خودش را از زمین جدا کندانفجاریاش و در عوض به سمتِ گلوی دشمن رفت.
چنگالهای عقیقیاش مانند چهار تیغهٔموجوداتِ عظیم آن را دریدند وترازوی بریدگیهای نازکی به جا گذاشتند.
لحظهای بعد، چهار فورانِ عظیمِسرود خون از بریدگیها بیرون زد ونوع مانند مدِّ سرخی به پایین ریخت.
شغالِ ابسیدینِموجوداتِ غولپیکر تلوتلو خورد،مهار سپس تاب خورد...
و بیصدا روی زمینبلکه افتاد و با ضربهٔدستکاریِ سنگینِ سقوطش، زمین را لرزاند.
گلویش بریدهگرفتاریِ و ستونِ فقراتشموجوداتِ قطع شده بود.
او مُرده بود.