---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1985: دژِ ویران • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1985: دژِ ویران

0

امشب، برادرش تصمیم‌موجوداتِ​ گرفته بود چیزِ‌این​ تازه‌ای را امتحان کند.

به‌جای اینکه حملاتِ هم‌زمانی از چهار جهتِ اصلی ترتیب‌دقت​ دهد، انگار داشت نیروهایش را در جنوب جمع می‌کرد،‌جابه‌جاشده​ جایی که دیوارهای قلعهٔ سقوط‌کرده بیشترین آسیب را دیده بود.

بلبل متوجهِ حرکتی میانِ درختانِ باستانی شده بود، اما متأسفانه نمی‌توانست اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ‌غرق​ آنچه در جنگلِ تاریک می‌گذشت به آن‌ها بدهد — یکی از ظرف‌های موردرت سرشتی‌به‌شدت​ داشت که به او اجازه می‌داد خود را از نگاهِ موجوداتِ زنده پنهان کند.

با این حال،‌پنهان​ می‌شد زمانِ حمله‌می‌شد​ را پیش‌بینی کرد.

مورگان به خطِ متغیری نگاه می‌کرد که آب با ویرانه‌حمله​ مماس می‌شد. پس از مدتی، موجِ کم‌عمقی شکل گرفت و‌موجِ​ انگار دریاچه کمی بالا آمد و سنگِ باستانیِ بیشتری را بلعید.

آهی کشید.

«تیفائون واردِ دریاچه شده.»

تیفائون یکی از قدرتمندترین قدیس‌های خاندانِ شب بود... و‌پیش‌بینی​ همچنین پدرِ آتر. اما حالا، یکی از قدرتمندترین ظرف‌های‌موجِ​ در اختیارِ موردرت بود و نفرینی واقعی برای مدافعانِ حصار.

پیکرِ متعالی‌اش چنان عظیم و وحشتناک بود که تنها با دقت به‌کرد​ دریاچه می‌شد حضورش را در میدانِ نبرد ردیابی کرد. وقتی تغییرشکل می‌داد،‌دریاچه​ مقدارِ آبِ جابه‌جاشده چنان زیاد بود که سطحِ دریاچه به‌وضوح بالا می‌آمد.

شگونِ بدی بود.

آتر که کنارش ایستاده بود، به پایین نگاه کرد و چهرهٔ جذابش درهم‌رفته و‌غرق​ غرق در افکار شد. نیو و موجِ خون کمی جابه‌جا شدند — همان هیولا بود‌زخمی​ که در نبردِ قبلی مقابلِ ظرف‌های متعالیِ شاهزادهٔ هیچ، آن‌ها را به‌شدت زخمی کرده بود.

لحظه‌ای بعد، موجِ دیگری‌این​ آمد و آب از‌حمله​ آن هم بالاتر رفت.

مورگان لبخند زد.

«هشت‌پای بزرگ‌حصار​ هم داره‌متعالی‌اش​ میاد. چه عالی.»

قدیس کنوسوس یکی دیگر از وزنه‌های سنگین میانِ قهرمانانِ متعالی بود که برادرش تسخیرشان کرده بود. تا همین چند‌شدند​ وقتِ پیش، او یکی از ستون‌های خاندانِ بزرگ و از بزرگانِ آن به شمار می‌رفت — و پیش از آن،‌داره​ همتای شبگرد و رئیسِ یکی از خاندان‌های دریای توفان بود که برای تشکیلِ خاندانِ شب با هم متحد شده بودند.

خودِ شبگرد مدت‌ها پیش از دنیا رفته‌زمانِ​ بود، اما کنوسوس از دهه‌ها آزمون و مصیبتِ‌ویرانه​ طلسمِ کابوس جانِ سالم به در برده بود.

با این حال، از‌زنده​ دستِ موردرتِ هیچ‌کجا جانِ‌می‌شد​ سالم به در نبرد.

حالا، بدنش یکی از جدی‌ترین تهدیدها برای مورگان و قدیس‌هایش بود. تغییرشکلِ‌نبرد​ او کراکنی غول‌پیکر بود و این دو موجودِ نفرت‌انگیز در کنارِ تیفائون،‌بدی​ پتکی بودند که برادرش در هر نبرد بر سرِ مدافعانِ قلعهٔ ویران می‌کوبید.

بقیهٔ ظرف‌هایش همگی پیکرهای متعالیِ قدرتمندی‌شگونِ​ داشتند، اما هیچ‌کدام با اندازه و وحشتِ‌درهم‌رفته​ خالصِ این دو غولِ عظیم‌الجثه قابل‌قیاس نبودند.

مورگان نفسِ عمیقی کشید‌این​ و چند لحظه به‌حمله​ صدای شب گوش داد.

دنیا در صلح بود. دریاچه آرام و بی‌صدا بود و‌حمله​ پردهٔ زیبایی از ستارگان روی سطحش بازتاب می‌یافت. آب هنگامِ‌موجِ​ شستنِ ساحل زمزمه می‌کرد و بادِ ملایمی در تاریکیِ مهتاب می‌خواند.

اینجا خانه‌اش، حقِ‌پیکرِ​ موروثی‌اش و بارِ‌عظیم​ روی دوشش بود.

آن آرامش‌زیاد​ قرار نبود‌به‌وضوح​ زیاد دوام بیاورد.

او به آن‌سوی دریاچه‌این​ نگاه کرد و ساحلِ‌حمله​ دوردست را از نظر گذراند.

«آماده بشین. داره شروع می‌شه.»

تنها چند لحظه پس از‌چنان​ حرفش، دریاچه ناگهان بی‌قرار شد و‌میدانِ​ موج‌های بلندتری به آوار کوبیده شدند.

«آیتر، آتنا.»

آن دو پیشگامشان بودند. آیتر بی‌صدا از روی‌حمله​ دیوار پرید و به سمتِ دریاچه دوید، اما پروردهٔ‌مدتی​ گرگ‌ها لحظه‌ای درنگ کرد و به مورگان چشم دوخت.

کمی روی اعصاب بود که گردن بکشد‌حال​ تا به چشمانِ آن زنِ زیبارو و‌خطِ​ بلندقامت نگاه کند، اما مورگان تن داد.

«بله؟»

قدیس آتنا لبخند زد.

«والاحضرت، شاهدخت مورگانِ‌پنهان​ عالی‌مقام... چند بار بهت‌زمانِ​ گفتم صدام کنی افی؟»

ابروی مورگان کمی پرید.

لحظه‌ای ساکت ماند،‌پیکرِ​ بعد با لبخندی‌عظیم​ زورکی جواب داد:

«تقریباً به همون اندازه‌ای‌به‌وضوح​ که بهم گفتی یه‌کنارش​ کم گوشت به تنم بگیرم؟»

زیردستِ سرکشش‌زنده​ حینِ پایین‌این​ پریدن خندید.

«خب، باید بگیری! حتی‌زنده​ پسرِ منم تو غذا خوردن‌زمانِ​ کمتر از تو ادا درمیاره!»

چند لحظه بعد، روی آوارِ‌چنان​ پایین فرود آمد و با‌حضورش​ قدم‌هایی آرام به دنبالِ آیتر رفت.

مورگان خودش را‌سطحِ​ کنترل کرد تا چشم‌هایش‌بدی​ را در کاسه نچرخاند.

چه چرت‌وپرتایی. من بدغذا نیستم.

...فقط استانداردهایی داشت.

همان‌طور که نگاه می‌کرد، آیتر به دریاچه رسید. برخلافِ دو هم‌خاندانش،‌میدانِ​ قدیسِ جوان سرشتی گره‌خورده با اعماق نداشت؛ در عوض، تبارش خود را‌شگونِ​ در پیوندی شگفت‌انگیز با آسمانِ شب و نورِ ستارگان نشان داده بود.

با این حال،‌سطحِ​ وقتی در محاصرهٔ آب‌بدی​ قرار می‌گرفت، بی‌دفاع نبود.

آیتر به جای شیرجه زدن در‌می‌شد​ دریاچه، خیلی راحت روی سطحِ آن‌خطِ​ قدم گذاشت و به مسیرش ادامه داد.

پشتِ سرش در ساحل، آتنا توانِ عروج‌یافته‌اش را فعال کرد. لحظه‌ای‌پیش‌بینی​ بعد، مورگان حس کرد موجی از قدرتِ نیروبخش در بدنش رخنه می‌کند.‌گرفت​ گونه‌های رنگ‌پریده‌اش کمی گل انداخت و نفسِ داغی از دهانش بیرون زد.

حس می‌کرد قدرتمند،‌پیکرِ​ خستگی‌ناپذیر و سرشار‌عظیم​ از توانی مهارنشدنی است.

مورگان هر بار که این حسِ نشاط‌آور را تجربه می‌کرد،‌پایین​ بهتر می‌فهمید چرا پروردهٔ گرگ‌ها تا این حد میانِ سربازانِ‌همان​ حکومت و مردمِ غیرنظامی محبوب است... البته در کنارِ دلایلِ دیگر.

بقیهٔ قدیس‌هایش هم تأثیرِ قدرتِ آتنا را حس‌حمله​ می‌کردند. با وجودِ خستگی و فرسودگیِ هفته‌های گذشته،‌مماس​ ناگهان انگار برای ورود به نبرد بی‌تاب بودند.

موجِ خون نگاهی طولانی به‌پنهان​ مورگان انداخت و پرسید، و صدای‌پیش‌بینی​ بمش لرزه بر تنِ مورگان انداخت:

«ما چی؟»

مورگان آرام سر تکان داد.

«عقب بمونین.‌زنده​ امروز روی خشکی‌حال​ باهاشون روبه‌رو می‌شیم.»

قدیسِ موسفید‌نگاهِ​ اخم کرد، اما‌پنهان​ فرمانش را پذیرفت.

دور نگه داشتنِ او و نیو از‌وحشتناک​ آب یک نقطه ضعف به حساب می‌آمد، چرا‌تغییرشکل​ که نمی‌توانستند از تمامِ توانِ سرشتشان استفاده کنند.

اما مورگان حسِ بدی به حملهٔ‌شگونِ​ امروز داشت. وقتش رسیده بود که‌جذابش​ برادرش تاکتیکِ شیطانیِ تازه‌ای رو کند...

و مهم‌تر از‌پنهان​ آن، خودش هم نقشه‌های‌زمانِ​ شیطانیِ خودش را داشت.

برای به ثمر نشستنِ‌زنده​ آن‌ها، باید دشمن را‌می‌شد​ از دریاچه دور می‌کرد.

دروگرِ روح فقط به گلیوِ شبح‌وارش تکیه داده‌تنها​ بود و با لبخندی بی‌خیال به آبِ خروشان‌مقدارِ​ نگاه می‌کرد. چشمانِ آبیِ یخی‌اش سرد و بی‌رحم بود.

«موندن روی خشکی‌سطحِ​ به من که می‌سازه.‌بدی​ راستش تنوعِ خیلی خوبیه.»

پشتِ سرش، بلبل بی‌صدا کمانش را‌می‌شد​ احضار کرد و به هوا برخاست؛‌خطِ​ با دقت به دریاچه خیره شده بود.

چشمانِ سبز و مسحورکننده‌اش‌زنده​ در تاریکی می‌درخشید و نورِ‌زمانِ​ رنگ‌پریدهٔ مهتاب را بازتاب می‌داد.

لحظه‌ای بعد،‌حصار​ چهره‌اش در‌متعالی‌اش​ هم رفت.

مورگان آهی کشید؛ می‌دانست‌به‌وضوح​ از چیزی که قرار‌کنارش​ است بشنود خوشش نخواهد آمد.

«چیه؟»

قدیس کای آهی کشید.

«...دارن جسدها رو کفِ‌متعالی‌اش​ دریاچه می‌کشن و پشتِ‌تنها​ سرشون ردِّ خون جا می‌ذارن.»

لحظه‌ای تردید کرد‌سطحِ​ و بعد با‌شگونِ​ کمی سرخوردگی اضافه کرد:

«فکر کنم امروز‌پنهان​ بیشتر از چیزی که‌زمانِ​ انتظار داشتیم مهمون داریم.»

ناولها | novelha.net