---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2006: افتضاحِ واقعی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2006: افتضاحِ واقعی

0

سانی در جناحِ چپِ میدانِ‌هنوز​ نبرد بود، در حالی که‌بیرون​ نفیس در مرکز قرار داشت.

و اما جناحِ راست...

[کاسی؟]

چند لحظه سکوت حاکم‌هنوز​ شد و سپس صدای پیشگوی‌بیرون​ نابینا در ذهنش طنین انداخت.

[رسیدم.]

در واقع... نبردِ امروز چنان مهم بود و به‌طرزِ وحشتناکی به نفعِ دشمن سنگینی می‌کرد که حتی‌نکرده​ سرودِ سقوط‌کردگان، پیشکارِ خاندانِ بزرگِ دلاوری — کسی که قرار نبود زیاد در میدانِ نبرد ظاهر شود و‌تنش​ از راه‌های دیگری به پادشاه و قلمروِ خود خدمت می‌کرد — چاره‌ای جز ورود به این کارزار نداشت.

در حقیقت، تمامِ قدیس‌های ارتشِ شمشیر یا از قبل اینجا‌همچنین​ بودند یا در راه — به جز مدِ آسمان، که‌بازتاب‌های​ دستور داشت همراه با پادشاهِ شمشیرها در خطوطِ پشتی بماند.

دشمنانشان هم از قبل اینجا بودند. با عقب‌نشینیِ موجِ‌بیرون​ سربازانِ سرود، ده‌ها پیکرِ بی‌حرکت نمایان شدند که با‌نفر​ فاصله از یکدیگر در سراسرِ میدانِ نبردِ پهناور ایستاده بودند.

سانی ترکیبِ عجیبی‌فراموش​ از احتیاطِ تلخ و‌موردرت​ انتظار را حس کرد.

هر قدیس نیرویی بود که‌جبههٔ​ نمی‌شد نادیده‌اش گرفت... و دشمن‌انبوهی​ دو برابرِ جبههٔ او قدیس داشت.

عروسک‌های خیمه‌شب‌بازیِ ملکه هم بودند.‌برابرِ​ همچنین انبوهی از موجوداتِ کابوس‌همچنین​ که جانورسالار دربندشان کرده بود...

و فراموش نکرده بود که هنوز‌موردرت​ سه تا از بازتاب‌های موردرت دست‌نخورده،‌شرایط​ جایی در آن بیرون باقی مانده بودند.

شرایط برای قدیس‌های‌فراموش​ شمشیر چندان امیدوارکننده‌بازتاب‌های​ به نظر نمی‌رسید.

چند نفر می‌میرن؟

سانی ناگهان تنش یخ کرد.

کشتنِ قدیس سخت بود، و جلوگیری از فرارش در صورتی که می‌خواست بگریزد، از‌چندان​ آن هم سخت‌تر بود. کسانی که به رتبهٔ متعالی رسیده بودند، تجربهٔ رزمیِ فوق‌العاده‌ای هم‌سخت‌تر​ داشتند — آن‌ها می‌دانستند چه زمانی به نبرد ادامه دهند و چه زمانی عقب‌نشینی کنند.

...با این‌کرده​ حال، امروز قرار‌هنوز​ بود قدیس‌هایی بمیرند.

سربازانِ بی‌شماری از آغوشِ سردِ مرگ در‌خیمه‌شب‌بازیِ​ امان می‌ماندند، اما مرگ گرسنه نمی‌ماند. فقط‌دربندشان​ ارواحی که می‌بلعید بسیار مقوی‌تر و قدرتمندتر بودند.

البته، تعدادِ‌نمی‌شد​ کشته‌شدگان بی‌نهایت‌گرفت​ کمتر می‌شد...

اما اهمیتشان نه.

در واقع، اگر مشتی قدیس کشته‌بازتاب‌های​ می‌شدند، دو قلمرو آسیبِ بسیار بیشتری‌مانده​ می‌دیدند تا اینکه هزاران بیدارشده بمیرند.

دلیلش این بود که تنها قدیس‌ها می‌توانستند دژها را تصاحب کنند و به‌جانورسالار​ این ترتیب، قلمروِ یک فرمانروا را بر فرازِ سرزمین‌های پهناور گسترش دهند. در حالِ‌برای​ حاضر، تعدادِ قدیس‌های جهان از دژهای فتح‌شده بیشتر بود — اما نه خیلی بیشتر.

اگر امروز قهرمانانِ متعالیِ کافی کشته‌جبههٔ​ می‌شدند، برخی از پایگاه‌های بشریت در‌موجوداتِ​ عالمِ رؤیا بدونِ ارباب می‌ماندند. و بنابراین...

قلمروها کوچک می‌شدند و بخشی از قدرتِ کلیِ خود را‌باقی​ از دست می‌دادند... نتیجه‌ای کاملاً برعکسِ آنچه فرمانروایان می‌خواستند با‌ناگهان​ جنگیدن بر سرِ زمین در گورِ خدا به دست آورند.

قلمروها ضعیف‌تر می‌شدند.

...این هم‌نادیده‌اش​ بخشی از‌برابرِ​ محاسباتِ نف بود؟

قطعاً بود.

چقدر مکارانه.

سانی باید می‌دانست... هر‌نکرده​ چه باشد، خودش این‌دست‌نخورده​ نقشه را کشیده بود.

در نهایت، نمایشِ مسحورکنندهٔ او از وقار و‌ملکه​ فضیلتِ والا، نه‌تنها قلمروِ نوپایش را قدرتمندتر کرده‌فراموش​ بود، بلکه زمینه‌سازِ تضعیفِ قلمروِ دشمنانش نیز می‌شد.

سانی از‌نمی‌شد​ پشتِ نقاب‌گرفت​ لبخندِ تلخی زد.

کمی احساسِ کثیفی می‌کرد.

هیچ‌کدامشان واقعاً دلشان نمی‌خواست شاهدِ مرگِ قدیس‌ها باشند؛ هرچه‌جایی​ بود، هر قدیس گنجینه‌ای برای بشریت بود. پس معمولاً قدمی‌نفر​ برنمی‌داشتند که باعثِ از دست رفتنِ جانِ افرادِ متعالی شود.

اما امروز شرایط فرق می‌کرد، چون جانِ آن‌ها در برابرِ جانِ جنگجویانِ‌کابوس​ بیدارشده و عروج‌یافتهٔ بی‌شماری سنجیده می‌شد. آن‌ها هم گنجینهٔ بشریت بودند؛ هم به‌مانده​ خاطرِ چیزی که در حالِ حاضر بودند، و هم به خاطرِ پتانسیلِ شکوفانشده‌شان.

پس در یک بازیِ حاصل‌جمع‌صفر، توطئه‌گران حق داشتند فداکاری‌ای را انتخاب کنند که اهدافشان را بیشتر‌کرده​ پیش می‌برد. و در سطحی کاملاً انسانی... فدا کردنِ عده‌ای معدود برای منفعتِ اکثریت، کمتر شرم‌آور‌نمی‌رسید​ به نظر می‌رسید. به‌خصوص اگر خودشان هم دوشادوشِ آن عدهٔ معدود جانشان را به خطر می‌انداختند.

با این حال،‌نکرده​ سانی حسِ خوبی‌موردرت​ به این وضعیت نداشت.

شک نداشت که در این لحظه نفیس هم احساسِ چندان‌بیرون​ خوشایندی ندارد؛ البته اگر اصلاً هنوز قادر به حس کردنِ‌می‌میرن​ چیزی بود و دردِ نقصش احساساتش را بی‌حس نکرده بود.

...خودِ قدیس‌ها هم آشفته می‌شدند؛ البته آن‌هایی که زنده می‌ماندند. تلفاتِ جانی در میانِ سربازان به‌خودیِ‌خود به‌قدرِ کافی‌هنوز​ دردناک بود، به‌خصوص با در نظر گرفتنِ اینکه پرِ سفید تنها خاندانی نبود که جنگجویانش را به میدانِ‌کشتنِ​ نبرد فرستاده بود. اما کشته شدن و شخصاً کشتنِ دوستان و همرزمانِ سابقشان، تجربه‌ای به‌مراتب عمیق‌تر و تلخ‌تر بود.

و هرچه وفاداریِ قدیس‌ها به فرمانروایان‌جبههٔ​ کمرنگ‌تر و نارضایتی‌شان بیشتر می‌شد، هرچند‌موجوداتِ​ اندک، موقعیتِ نفیس باز هم بهبود می‌یافت.

چون تردیدهایی که جنگجویانِ دو ارتشِ‌موردرت​ بزرگ حس می‌کردند، تنها در نبودِ جایگزینی‌برای​ برای حکومتِ آهنینِ دو فرمانروا بی‌فایده بود.

اما اگر‌کرده​ روزی در آینده‌هنوز​ جایگزینی پیدا می‌شد...

خب.

هرچقدر هم که‌نادیده‌اش​ ناخوشایند بود، نفیس‌جبههٔ​ حرکتِ درخشانی کرده بود.

بدونِ شک بعداً پیامدهایی در پی‌موردرت​ داشت. آنویل قطعاً از این نافرمانیِ او‌برای​ خوشحال نمی‌شد... اما این‌ها مشکلاتِ آینده بود.

حالا، تنها کاری که نفیس، سانی و کاسی باید می‌کردند... این‌باقی​ بود که از نبرد جانِ سالم به در ببرند و مطمئن شوند‌کشتنِ​ که برتریِ قاطعِ قلمروِ سرود به کشتارِ دسته‌جمعیِ قدیس‌های شمشیر ختم نمی‌شود.

«تعدادشون دو برابره... لعنت بهش...»

سانی در جناحِ چپِ میدانِ نبرد تنها نبود. چند‌ملکه​ قدیسِ دیگر هم به او ملحق شده بودند؛ حالا فقط‌هنوز​ مانده بود ببینند قلمروِ سرود چه استراتژی‌ای را انتخاب می‌کند.

می‌توانستند برای مبارزه با هر قدیسِ شمشیر، دو قدیسِ سرود بفرستند.‌مانده​ البته این احتمال ضعیف بود؛ هرچه بود، می‌دانستند ستارهٔ دگرگون و سرورِ‌سخت​ سایه‌ها چقدر قدرتمندند. از وجودِ قدیس، دیو و مار هم خبر داشتند.

کاسی ممکن بود غافلگیریِ ناخوشایندی برایشان‌بازتاب‌های​ رقم بزند، اما در طرحِ کلیِ ماجرا،‌شرایط​ حضورش در میدانِ نبرد تأثیرِ چندانی نداشت.

سانی می‌توانست قدیس ریوالن را در دوردست ببیند. او کالبدِ متعالی‌اش را به خود گرفته بود‌فراموش​ و در برابرِ یک قدیس از قلمروِ سرود سینه سپر کرده بود؛ همان خزندهٔ عظیمی با پاهای‌می‌میرن​ قدرتمند و دست‌های عجیب‌وغریبِ کوتاه که رین در گودال‌ها دیده بود دارد موجوداتِ کابوس را تکه‌تکه می‌کند.

در طرفِ دیگر، هلی با‌برابرِ​ قدیسی روبه‌رو بود که ترجیح داده‌انبوهی​ بود کالبدِ انسانی‌اش را حفظ کند.

و کمی‌فراموش​ دورتر، روان‌هنوز​ قرار داشت.

...که او‌کرده​ هم با یک‌هنوز​ حریف روبه‌رو بود.

سانی ناگهان دلشورهٔ بدی گرفت.

«آخه... چقدر منو دست‌بالا گرفتن؟»

در حالی که مستقیم‌هنوز​ به روبه‌رو نگاه می‌کرد،‌جایی​ سرش را کمی پایین آورد.

«یک، دو، سه...»

تاریکیِ آشیان‌کرده در‌گرفت​ چشمانِ نقابِ بافنده‌عروسک‌های​ کمی تکان خورد.

...ظاهراً خیلی زیاد.

چون سیزده قدیسِ دشمن داشتند‌بازتاب‌های​ حرکت می‌کردند تا او را‌باقی​ در یک نیم‌دایرهٔ بزرگ محاصره کنند.

ناولها | novelha.net