چپتر 1996: گوشتِ دمِ توپ
0پیشتر درگیریهای بیشمار و چند نبردِ بزرگِباشند دیگر میانِ دو ارتش درگرفته بود، امانیروهای هرگز چیزی در این مقیاس رخ نداده بود.
در تمامِ تاریخِ بشر هرگز نبردیآرایشِ چنین بزرگ و هولناک درنگرفته بود...ساختهٔ دستکم نه در تاریخِ جهانِ خودشان.
اما ازقدرتمندی طرفی، اینجاشنلهای جهانِ آنها نبود.
سپاهِ هفتم در وخیمترین بخشِ میدانِ نبرد قرار داشت؛ درست در قلبِ مرکز، وخاندانِ نوکِ پیکانِ کلِ ارتشِ سرود بود. دشمنانشان بیدارشدگانِ جوانی هم نبودند که در پیِدفع زنجیرهٔ کابوسها به حاملانِ طلسم بدل شده باشند، بلکه هستهٔ سرسختِ ارتشِ شمشیر بودند...
کهنهکارانِ نیروهایکابوسها پرآوازهٔ خودِ خاندانِبدل سلطنتی. شوالیههای دلاوری.
مانندِ سدّی فولادی بودند که نه میلرزید و نه عقب مینشست، و حملاتِدستِ سهمگین را یکی پس از دیگری دفع میکردند. شوالیههای عروجیافته به ملازمانِ بیدارشدهدرحالمرگ فرمان میدادند و نظمِ بینقص و ارادهٔ تسلیمناپذیرِ نیروهای زبده را حفظ میکردند.
همگی زرههای سنگینِ فولادی به تن داشتند و خاطرههای قدرتمندی در دست؛ شنلهایپژواکهای شنگرفیشان در پسزمینهٔ سفیدِ استخوانهای آفتابخورده بهوضوح به چشم میآمد. پژواکهای قدرتمند جلوی آرایشِروی نظامی میجنگیدند؛ برخی پاداشی از سوی طلسم بودند و برخی ساختهٔ دستِ افسونگرانِ دلاوری.
رین تمامِ تمرکزش را روی نابودیِ این پژواکها گذاشته بودکهنهکارانِ و میکوشید هیاهوی کرکنندهٔ نبرد و فریادِ سربازانِ درحالمرگ رافولادی که چون سرودی دلخراش بر سرش آوار میشد، نادیده بگیرد.
لعنتی، لعنتی، لعنتی...
اما چطور میتوانست نادیدهاش بگیرد؟
زمینِ لرزان از خون لغزنده بود؛ اجسادِ درهمشکسته اینطرف و آنطرف افتاده بودند وقدرتمند با چشمانی تهی به آسمانِ کورکننده خیره نگاه میکردند. بیشترشان غریبه بودند، اما برخی...نابودیِ با برخی از آنها در طولِ ماهها نبردِ شانهبهشانه در گورِ خدا آشنا شده بود.
آن مردِ آنجا... دیده بود که چطور از آغوشِ مرگبارِ درختی غولپیکرپرآوازهٔ در گودالها جانِ سالم به در برده بود. از آن جنگلِ مخوف زندهسهمگین بیرون آمده بود تا فقط اینجا، با تیغهٔ یک انسان از پای دربیاید.
آن زنِ آنجا؛ در سپاهِ هفتم به این معروف بود که بابودند وجودِ نداشتنِ ذرهای استعدادِ موسیقی، در حمام از تهدل آواز میخواند. رین هرگزعقب با او همکلام نشده بود، اما آن آوازِ عذابآور را بارها شنیده بود.
آن زنمیآمد دیگر هرگزقدرتمند آواز نمیخواند...
لعنتی!
رین دندان به هم سایید؛ درحالیکه قالبِ تهی کرده وکهنهکارانِ درعینحال خشمگین بود، کوشید از میانِ پردهٔ اشکی که چشمانشفولادی را تار کرده بود هدف بگیرد و زه را رها کند.
...البته، اجسادِ چندانی روی زمین نریخته بود. نه بههستهٔ این دلیل که تلفات کم بود، بلکه صرفاً چونسلطنتی مردگان در این میدانِ نبردِ شنیع مدتِ زیادی بیحرکت نمیماندند.
درست وقتی تیرِ رین گردنِ پژواکی وحشی را سوراخ کرد، زنِ خوانندهٔ مرده تکانی خورد وتمرکزش آهسته روی پاهایش ایستاد. خاطرههایش ناپدید شده بودند و پیراهنش از خون به رنگِ سرخ درآمدهمیشد بود؛ زخمی دلخراش روی بدنش به چشم میخورد. بااینحال، انگار زنِ جوان هیچ دردی حس نمیکرد.
نگاهِ تهیاش را به صفِشنگرفیشان استوارِ شوالیههای زرهپوش دوخت وبهوضوح با قدمهایی آرام به سمتشان رفت.
در اطرافش، زائرانِشده دیگر نیز داشتند بهسرسختِ سوی دشمن پیشروی میکردند.
و درونِ آرایشِ دشمن،طلسم کشتهشدگانِ خودشان برمیخاستند تا ازهستهٔ داخل به آنها حمله کنند.
...با این حال، شوالیههای دلاوری گروهِ بیرحمی بودند. بهمحضِ اینکه یکی ازساختهٔ آنها کشته میشد، سربازانِ ردیفهای پشتی جسد را به عقب میکشیدند وفریادِ پیش از آنکه بتواند برخیزد، یا نابودش میکردند یا از کار میانداختندش.
ارتشِ شمشیر نیز یادشنلهای گرفته بود که چگونه درآفتابخورده برابرِ اقتدارِ ملکه مقاومت کند.
رین با دیدنِ این صحنهٔ هولناک، چند لحظه بیحرکت ماند و نفسهایش به شماره افتاد. عضلاتش ازدلاوری فشارِ کشیدنِ کمانِ سنگین درد میکرد و از گرمای طاقتفرسا رنج میبرد. حتی با وجودِ اینکه [شاهکار] خنکشنظمِ میکرد، گرما بیش از حد شدید و خفهکننده بود؛ عرق از روی پوستش میغلتید و چشمانش را میسوزاند.
احساسِ کثیفی میکرد.
سروصدای نبردمیآمد کرکننده بودقدرتمند و منظرهاش هراسانگیز.
رین لحظهایقدرتمندی گیج وشنلهای مبهوت ماند.
سپس، سایهاش تکانشده خورد و صدایی آشناسرسختِ در گوشش زمزمه کرد:
«به خودت بیا!»
یکه خورد وپژواکهای سعی کرد خونسردیاشآرایشِ را به دست آورد.
«شمشیرت روقدرتمندی احضار کن.شنلهای اوضاع داره...»
پیش از آنکه حرفِ معلمش... سانی... تمام شود، صدای بلندی از یک شیپورخودِ در گسترهٔ میدانِ نبرد، جایی که سپاهِ هفتم در حالِ جنگ بود، پیچید.یکی رین در ابتدا متوجه نشد این صدای غیرمنتظره چه معنایی دارد، اما بعد لرزید.
«شوالیههان...»
شوالیههای دلاوریمیآمد برای پیشرویقدرتمند فراخوانده میشدند.
او در حالِ حاضر روی واگنی واژگون ایستاده بود و همرزمانش احاطهاش کرده بودند. سنتوریای تامارآرایشِ چندی پیش در حملهای به آرایشِ دشمن شرکت کرده بود و سپس عقب کشیده بود تا استراحتکرکنندهٔ کنند و به زخمهایشان برسند، در حالی که سایرِ اعضای سپاه به حملهٔ جنونآمیزِ خود ادامه میدادند.
اما آنهابدل چندان ازباشند معرکه دور نبودند.
اگر دشمن تمامِ قدرتشطلسم را در یک حملهٔبلکه تهاجمی به کار میگرفت...
«آه...»
رین کمانش را مرخص کردشنگرفیشان و نشانِ سایهها را بهشکلِبهوضوح یک تاچیِ سیاه ظاهر کرد.
تامار از قبل با تکیه بر تسوایهندرِ عظیمش از زمین بلندنیروهای شده بود. فلور در حالِ مداوای یکی از سربازان بود، بنابراین ریمینشست او را گرفت و به عقب هل داد تا در امان باشد.
دیوارِ فولادیِ شوالیههای ترسناک ناگهانبدل به جلو یورش برد وسرسختِ زمین را به لرزه درآورد.
هنگامِ سرنگون کردنِ زائران تلفاتِ اندکی دادند، سپس چند لحظه بعد با سربازانِ سپاهِ هفتم برخورد کردند.روی در یک آن، کشتار و هرجومرجِ نبرد دَهبرابر شدیدتر شد و تمامِ نظمِ باقیمانده در یک لحظهٔبگیرد دلخراش از بین رفت. صدای برخوردِ کرکنندهای برخاست و صدای فریادِ انسانها را در خود غرق کرد.
طولی نکشید که خطِ مقدمِ سپاه شکستهسفیدِ و به عقب رانده شد، و دشمنانقدرتمند بر سرِ تامار و جنگجویانِ خستهاش ریختند.
رین از روی واگنباشند پایین پرید و با خودبودند فکر کرد که شانس آوردهاند.
حداقل دشمنانی که این بار با آنها روبهرو میشدند، شوالیههای تسخیرناپذیرِ دلاوری نبودند.کهنهکارانِ در عوض، به نظر میرسید به یکی از خاندانهای دستنشانده تعلق دارند... دستکممینشست شنلهایشان بهجای شنگرفی، سفید بود و بسیاری زرههایشان را با پر تزئین کرده بودند.
جهان به لرزه درآمد، چرا که سرشتهای بیشماری آزاد شدند وسوی در سراسرِ میدانِ نبرد به خروش آمدند، و آسمانِ بیرحم همچنانهیاهوی دو ارتشِ بزرگ را با درخشش و گرما در هم میکوبید.
رین درحالیکه شمشیرش را محکم گرفته بود،سفیدِ دندانهایش را به هم سایید و بهدنبالِقدرتمند تامار رفت تا با سربازانِ ارتشِ شمشیر بجنگد.
...البته، سایهاش نیز بهدنبالش رفت.