چپتر 1986: طعمهگذاری برای هیولا
0مورگان با دیدنِ اینکه آب در دهها نقطه در دوردست شکافت و شاخکهای کریهی از اعماق بیرون زدند،جوشش آهی کشید. میانِ آنها اجسادِ عظیمِ موجوداتِ کابوسی بود که در جنگل میزیستند — برخی از آنها دقیقاًهمزمان همان موجوداتِ کابوسی بودند که او و قدیسهایش در نبردِ دیروز زخمی کرده، اما نتوانسته بودند از پای درآورند.
اجساد همچون پرتابههایی شوم به هوا شلیک شدند و درحالیکه سیلابی از خون در پسِ خود به جا میگذاشتند، قوسهای کمارتفاعیاعماقِ را طی کردند. یکی از آنها را بلبل سرنگون کرد؛ او در یک چشمبههمزدن کمانش را کشیده بود. جسدی دیگر باکند برخوردِ سنگریزهای که پروردهٔ گرگها با بیخیالی در هوا پرت کرده بود، منفجر شد و به ابری از غبارِ خونین بدل گشت.
اما بقیه با صدایِ چندشآورِ لهشدن روی آوارجسدی افتادند؛ برخی به دیوار کوبیده شدند و بامنفجر صدایِ غرشهایی کرکننده آن را به لرزه درآوردند.
امواجِ ضربهایِ پیاپی رویخونینِ دریاچه به حرکت درآمد وخودش آب را به تلاطم انداخت.
مورگان با چهرهای مردد بهپیدا افتضاحِ خونینی که از اجسادِ متلاشیشدهتماشایی به جا مانده بود، چشم دوخت.
«فقط از برادرِ منپیدا برمیاد که با موجوداتِپیشکشِ کابوس زبونِ مشترک پیدا کنه...»
آثارِ این پیشکشِ خونینِ تماشایی همین حالا هم داشت خودشبرخوردِ را نشان میداد. دریاچه به جوشش افتاد و دهها پیکرِ کریهگشت از اعماقِ تاریکش بالا آمدند و ردِ بوی خون را گرفتند...
و تا ساحل دنبالش کردند.
انگار شاهزادهٔ هیچ سرانجام راهی پیداکنه کرده بود تا همزمان با نیروهای متعالیحالا و فاسدشده به دژِ ویران حمله کند.
مورگان با چهرهایمشترک درهمکشیده کمانی احضارآثارِ کرد و فریاد زد:
«آتر، آتنا! شلیک کنین!»
با اطاعتِ آنها ازخونینِ فرمانش، نگاهی گذرا بهداشت کمانِ توی دستش انداخت.
این یکی را در کابوسِ سومش به دست آوردهپیشکشِ بود. کمانِ خوبی بود، اما هنوز دلش برای کمانِجوشش قدیمیاش تنگ میشد... کمانی که پدرش برایش ساخته بود.
این تنها خاطرهای نبود که پدرش به او داده بود، و مورگان همداشت هیچوقت آنقدرها به کمانِ جنگی وابسته نبود — هر چه نباشد، او قبل ازگرفتند هر چیز یک شمشیرزن بود. با این حال، آن کمان مدتها همراهِ وفادارش بود.
عجیب بود که مورگان به یاد نمیآورد چه بر سرِ آن خاطره آمده است. آیاپرت در قطبِ جنوب نابود شده بود؟ یا صرفاً بعد از متعالی شدن، با علم به اینکهغرشهایی یک خاطرهٔ عروجیافته دیگر درخورِ قدرتِ او نیست، آن را به زرادخانهٔ خاندانِ دلاوری برگردانده بود؟
انگار چیزِ محوی یادش میآمد که آنحالا را به کسی بخشیده است... کسی جالب.پیکرِ و بامزه؟ شاید یکی از شوالیههای آیندهدار...
چیزی یادش نمیآمد.
«داشتم به چی فکر میکردم؟»
مورگان با این فکر کهچشمبههمزدن احتمالاً کمخوابی کشیده، تیری احضاربرخوردِ کرد و در چلهٔ کمان گذاشت.
پایینِ دیوار،این آتر و آتناتماشایی دستبهکار شده بودند.
قدیسِ شب غرق در نورِ ماه، روی سطحِ آبپیشکشِ و در فاصلهای نهچندان دور از ساحل ایستاده بود.جوشش بالای سرش، ستارگانِ دوردست با درخششی نقرهای سوسو میزدند.
با متلاطم شدنِ ناگهانیِپیدا آبهای دریاچه در اطرافش، آنخونینِ درخشش هم ناگهان بیشتر شد.
مورگان نمیتوانست چشمانِ آتر راچشمبههمزدن ببیند، اما اگر میتوانست، میدید کهسنگریزهای با نوری سرد و نقرهای میدرخشند.
لحظهای بعد، پرتوهای بُرندهٔ نورِتماشایی ستارگان انگار سخت شدند ونشان همچون توری درخشان بر دریاچه باریدند.
رشتههای فروافتادهٔ نور، ساکنانِ اعماق را که سرهای کریهشان راخونینِ از آب بیرون آورده بودند، لتوپاره کردند. جانوران زوزههایی ازپیکرِ سرِ درد سر دادند و خونِ متعفنشان در دریاچه ریخت.
برخی تنها زخمهای سطحی برداشتند و برخی بهشدت آسیب دیدند. یکی از هیولاهای دریاچه حتی بخشِ زیادیجوشش از سرش را از دست داده بود — هنوز زنده بود، اما دیگر پلیدها از قبل داشتند بههمزمان سمتش هجوم میبردند. خیلی زود آب به جوش آمد و پلیدِ مجروح به دستِ همنوعانِ خودش تکهپاره شد.
در میانِ موجوداتِسرنگون کابوس هیچ شرافتیکمانش در کار نبود.
حملهٔ آتنا زرقوبرقِ کمتری داشت، اما حتی ویرانگرتر بود. نگاهی بهمیداد اطراف انداخت، تختهسنگی به اندازهٔ نفربر انتخاب کرد، آن را بهراحتیگرفتند برداشت و با قدرتی رعبآور به سمتِ پلیدِ مهاجم پرتاب کرد.
تختهسنگِ عظیم با سرعتی مهیب هوا راآثارِ شکافت و همچون بمبی در دریاچه افتاد؛ برخوردشخودش فوارهٔ بلندی از کف را به آسمان فرستاد.
با اینکه هوا کاملاً تاریک بود، مورگان میتوانست تشخیص دهد کههمین کف سفید نیست، بلکه سرخ است — آتنا بهندرت خطا میکرد،تاریکش پس پرتابهٔ زمختش باید دستکم پلیدِ عظیمی را بهکلی متلاشی کرده باشد.
لحظهای بعد، تیرِ خودش راهش را از میانِجسدی فلسهای موجودِ کابوسِ بهشدت چندشآوری پیدا کرد و باابری فورانی از خون از پشتِ سرِ بدقوارهاش بیرون زد.
بلبل هم داشت تیرِ دیگری رهاهمین میکرد — با داشتنِ برتریِ موقعیتِجوشش مکانیِ بالا، حتی مرگبارتر هم بود.
مورگان معمولاً بیدلیل رقابتمشترک نمیکرد، اما عقب ماندناین از زیردستش شرمآور بود.
لبخندِ کمرنگی زد، عضلاتشپیدا را منقبض کرد وپیشکشِ دوباره کمانِ سنگین را کشید.
در حدودِ دقیقهای بعد، هم سطح و هم اعماقِدیگر دریاچه به صحنهٔ کشتارِ خونینی تبدیل شده بود و توفانیخونین از نورِ ستارگان همچون سرابی زیبا بر فرازِ آن میخروشید.
موجوداتِ کابوسی که با بوی خونهمین بیدار شده بودند همگی قدرتمند بودندجوشش و ضعیفترینِ آنها از رتبهٔ فاسدشده بود.
با این حال، قدیسهایی که از حصار دفاع میکردند هم ضعیف نبودند. نورِحالا ستارگانِ آتر، پرتابههای وحشیانهٔ آتنا و تیرهایی که مورگان و کای به پرواز درمیآوردند،بوی در رگباری ویرانگر در هم آمیختند، بدنهای پلیدها را دریدند و جانشان را گرفتند.
متأسفانه، این حملات آنقدر که او میخواست مرگبار نبود. هر چه باشد، کشتنِ پلیدِ اعظمی حتی برای قدیسها هم کارِ آسانی نبود —بالا چند تن از آنها مجبور بودند حملاتشان را روی ساکنانِ قدرتمندترِ اعماق متمرکز کنند و زمانِ زیادی را هدر دهند تا فقط یکیفریاد از آنها را از پای درآورند، در حالی که بقیه آزاد بودند تا بدونِ هیچ مانعی فاصلهٔ خود را با ساحل کم کنند.
و این جای نگرانی داشت.
در تمامِ این مدت، مورگان حتی با وجودِ غرق شدن درمیداد هیجانِ نبرد، چشم از دریاچه و ساحلِ تاریکِ آنسویِ آن برنمیداشت. نبایدساحل لحظهای را که برادرش تصمیم میگرفت به نبرد بپیوندد، از دست میداد.
...کجایی؟
مورگان کمی اخم کرد،پیدا کمانش را لحظهای پایینپیشکشِ آورد و داد زد:
«آتر! عقبنشینی کن!»
ناامید شده بود. امیدوار بودتماشایی استفاده از تنها درمانگرشان بهعنوانِ طعمه،میداد نتیجهٔ بیشتری به همراه داشته باشد.
موجوداتِ کابوس دیگر بهشکلی خطرناک به جایی که قدیسِ شبخونینِ روی آب ایستاده بود، نزدیک شده بودند. او تنها نگاهیپیکرِ به وحشتهای نزدیکشونده انداخت، چرخید و بهسرعت به سمتِ ویرانهها دوید.
آتنا با پرتابِ تکهآواری بسیارکنه عظیم که هوا را میشکافت،تماشایی عقبنشینیِ او را پوشش داد.
آن سنگ سیلابی واقعی از آب را جابهجاجسدی کرد و باعث شد امواجی سر به فلکمنفجر کشیده از نقطهٔ برخورد به همه سو پخش شود.
و وقتی ستونِ آبِ کفآلودتماشایی فروریخت، مورگان سرانجام چیزی رانشان که به دنبالش بود، دید.
پشتِ آن، در دوردست، بالهای غولپیکرکنه از سطحِ دریاچه بیرون آمد وهمین آن را همچون تیغهای عظیم شکافت.
تیفائون داشت میآمد.
...یا بهتر است بگویم برادرش داشت میآمد،کشیده در حالی که آن قدیسِ زمانی ترسناکبیخیالی را همچون لباسی به تن کرده بود.