چپتر 2032: این سه کلمه
0سانی امیدوارمسخره بود حدسِنتوانی اولیهاش اشتباه باشد.
شاید نقصِ رین محدودیتی داشت... مثلاً فقط نمیتوانستبیرحمانهٔ کسانی را بکشد که بیدفاع یا از خودش ضعیفترنتوانی بودند، یا شاید کسانی که تهدیدِ مرگباری محسوب نمیشدند.
شاید حتی به این بستگی داشت که خودش باور داشته باشد دشمن مستحقِتقّلایی مرگ است یا نه... هرچند این فرضیه تقریباً همان اول رد شده بود،وحشتهای چون هیچ دلیلِ عاقلانهای برای رحم کردن به یک موجودِ کابوس در کار نبود.
با این حال، پس از اسیر کردنِ چنددیده پلیدِ دیگر و وادار کردنِ رین به رویارویی بابحث آنها، چارهای نداشت جز اینکه حقیقتِ تکاندهنده را بپذیرد.
[نمیتوانی بکشی.]
سانی طلسمِ کابوس نبود، اماجور اگر بود، نقصِ او رادیده با همین سه کلمه توصیف میکرد.
وقتی حقیقت برای آن سه نفر که در فضایدنیایِ باز گرد آمده بودند روشن شد، مدتی ساکت ماندندبحثِ و هرکدام سعی کردند با این کشفِ بهتآور کنار بیایند.
سانی حس کردجور انگار چیزِ سنگینیبیرحمانهٔ به سرش کوبیدهاند.
کلافه شده بود.
«آخه اینکلافه دیگه چهدیگه جور نقصیه؟!»
نقصهای بیرحمانهٔ زیادی دیده بود،نبودند اما هیچکدام به اندازهٔ اینپرخطر یکی محدودکننده و مسخره نبودند.
اینکه نتوانیدیگه آدمها را بکشینقصهای یک بحث بود...
اما اینکه در این دنیایِ پرخطر و روپرخطر به نابودی که هر روزش تقّلایی جانفرسا برای بقادیگری بود نتوانی هیچچیز را بکشی، کاملاً بحثِ دیگری بود.
دنیایی که دروازههای کابوس وسطِ شهرهای آرامش بازبیرحمانهٔ میشدند، وحشتهای ناگفتنی در مرزِ سکونتگاههای انسانی میلولیدندنبودند و عالمِ رؤیا داشت مهدِ بشریت را ذرهذره میبلعید.
بماند که وسطِمحدودکننده یک جنگِ عالمِنتوانی لعنتی هم بودند!
میلش به ناله کردن رانقصهای پس زد، دست لای موهایش کشیدیکی و بهزور لبخندی نسبتاً دلگرمکننده زد.
«...غصهشو نخور. خب، نمیتونی چیزی رو بکشی. کی اهمیت میده؟ بیشترِ مردمِ دنیا کههیچچیز راه نمیافتن اینور و اونور چیز میز بکشن. نه فقط آدمای عادی، خیلی ازانسانی بیدارشدگان هم همینطورن. مثلاً آیکو رو در نظر بگیر... سالهاست یه خاطرهٔ رزمی احضار نکرده.»
البته آیکو فقط به این دلیل توانسته بود از خونریزی دور بمانداندازهٔ که پیشتر در ساحلِ فراموششده بهاندازهٔ کافی خون ریخته بود. اگر در حالیجانفرسا که نمیتوانست از خودش دفاع کند به آنجا فرستاده میشد، زیاد زنده نمیماند.
تازه سانی رامحدودکننده هم کنارش داشت کهآدمها اصلاً مسئلهٔ کوچکی نبود.
رین که با چهرهای مبهوتنقصهای روی زمین نشسته بود، سر بلندیکی کرد و به او خیره شد.
«چیزی رو یادت نرفته؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چیو؟»
رین لحظهای مکثجور کرد و بعدبیرحمانهٔ دندان غروچه کرد.
«من یه سربازِ لعنتیم!نتوانی من یه بیدارشده ازپرخطر ارتشِ سرودم! ما تو جنگیم!»
رین لحظهایکلافه صورتش رادیگه با دست پوشاند.
«حالا که حتیمحدودکننده نمیتونم با کمانم تیرآدمها بزنم باید چیکار کنم؟»
سانی مردددیگه ماند؛ نمیدانستنقصیه چه جوابی بدهد.
سرانجام گفت:
«میتونم... فراریت بدم. میدونی، مجبور نیستی سرباز بمونی.بیرحمانهٔ بقیه نمیتونن فرار کنن، چون توی گورِ خدانبودند جایی برای قایم شدن نیست، ولی تو میتونی.»
رین با نگاهی تند بهنبودند او خیره شد، طوری کهپرخطر انگار سانی حرفِ اشتباهی زده باشد.
«لعنت...»
خوشبختانه کاسی به کمکش آمد.
تا آن موقع ساکتدیگه مانده بود، اما حالا بازیادی لحنی نرم به حرف آمد:
«رین، واقعاًیکی داری ازمسخره آدمِ اشتباهی میپرسی.»
رین نگاهی بهجور او انداخت وبیرحمانهٔ ابرویی بالا برد.
«اوه؟ چطور مگه؟»
کاسی لبخند زد.
«ندیدی مگه؟ اون توی میدونِ نبرد یه هیولاست. قدرتش فراتر ازنابودی منطقه... پس طبیعتاً خیلی کم پیش اومده حسِ اینو تجربه کنهوسطِ که نتونه چیزی رو که واقعاً میخواد بکشه، از پا دربیاره.»
به خودش اشاره کرد.
«ولی من تجربه کردم. هر چی باشه سرشتِ من اصلاً به دردِ مبارزهبقا نمیخوره و نقصم هم کورم کرده. من مجبور شدم یاد بگیرم چطور با وجودِسکونتگاههای نقصم با سختیا روبهرو بشم، برای همین تو موقعیتِ بهتریام تا بهت نصیحت کنم.»
رین چند لحظه مکثدیگه کرد و با نگاهیبیرحمانهٔ سنگین به او خیره ماند.
سپس نگاهشیکی را بهمسخره سانی دوخت.
«راست میگه؟دیگه نقصت... توینقصیه مبارزه محدودت نمیکنه؟»
لبخندِ تلخی زد.
«معمولاً نه، نه... امادیگه لازم نیست تعارف کنی.بیرحمانهٔ میتونی راحت بپرسی چیه.»
رین کمی مکث کرد،مسخره اما بعد نتوانست جلویبحث خودش را بگیرد و پرسید:
«خب، چیه؟»
سانی مدتیمسخره در سکوت بهآدمها او خیره ماند.
سرانجام، پوزخند زد.
«راستش خیلییکی سادهست. منمسخره نمیتونم دروغ بگم.»
رین خندید.
حتی چندمسخره بار روینتوانی زانویش زد.
اما زیرِ نگاهِآخه آرامِ او، خندهاشنقصیه آرامآرام محو شد.
«نه، صبر کن... واقعاً؟ ایننبودند غیرممکنه. یعنی، همهٔ چیزایی کهپرخطر بهم گفتی... نه، وایسا. واقعاً؟!»
سانی لبخند زد.
«حقیقت داره. مننبودند نمیتونم حتی یه دروغدنیایِ رو به زبون بیارم.»
به او اشاره کرد.
«با این حال، تونستم گولت بزنم تاآدمها فکر کنی دارم دروغ میبافم، مگه نه؟جانفرسا و سالها حقیقت رو ازت پنهان کنم.»
رین با چشمانی گشادشدهنقصیه به او خیره مانددیده و بعد سر تکان داد.
سانی هم سر تکان داد.
«نقصها اینطوری کار میکنن. اونا یه چالشِ غیرقابلعبورن... اما بالا رفتنهیچکدام از کوه تنها راهِ رسیدن به مقصد نیست. میتونی کوه رونابودی دور هم بزنی — و میتونی نقص رو هم دور بزنی.»
کاسی دستش را روی قبضهٔنبودند رقصندهٔ خاموش پایین آورد و بانابودی لحنی نرم اما مطمئن اضافه کرد:
«فقط زمان و تلاش میخواد. تو هم یاد میگیری چطور با وجودِ نقص به جایی که میخوای برسی — راههای زیادیروزش هست، به شرطی که ارادهاش رو داشته باشی. مثلاً، با اینکه نمیتونی یه موجودِ کابوس رو بکشی، میتونی زخمیش کنی. میتونی زمینگیرمهدِ و ضعیفش کنی. با آیندهنگریِ کافی، میتونی قبل از اینکه حتی مبارزهای شروع بشه برندهاش باشی، یا حتی کلاً ازش دوری کنی.»
لحظهای مکثمسخره کرد ونتوانی بعد ادامه داد:
«در این مورد، استعدادت در جادوی نامها یه موهبت خواهد بود. شکلدهندگاناندازهٔ قدرتهای خیلی متنوعی دارن، از جمله قدرتهای زیادی که میتونن محدود و مهارجانفرسا کنن — که فقط برای نابودی نیستن، بلکه برای خلق کردن هم هستن.»
کاسی آهی کشید.
«یادت باشه که تنها نیستی. ما تا جایی که بتونیم کمکتیکی میکنیم. اما باید این رو هم به یاد داشته باشی کهتقّلایی در نهایت، فقط خودت میتونی یاد بگیری چطور با نقصت زندگی کنی.»
رین با قدردانی بهنتوانی او نگاه کرد؛ انگارپرخطر خیالش راحت شده بود.
سپس، نگاهش به اجسادِ موجوداتِ کابوس که در محوطهٔ باز پخش شدهاندازهٔ بودند چرخید — سانی پس از آنکه او در کشتنشان ناکام ماندهتقّلایی بود، آنها را از پای درآورده و اینگونه امنیتش را تضمین کرده بود.
نگاهش دوبارهیکی تیره ومسخره تار شد.
سانی که متوجهِجور سرخوردگیِ او شدهبیرحمانهٔ بود، سر تکان داد.
«فقط به جنبهٔنبودند منفی نگاه نکن. جنبهٔدنیایِ مثبت رو هم ببین.»
رین کهکلافه قانع نشده بود،جور ابرویی بالا انداخت.
«...جنبهٔ مثبتی هم داره؟»
سانی سر تکان داد.
«البته. نقص بخشِ مهمی از توئه... حتی از قدرتت. اونقدر مهمتقّلایی که بدونِ اون، هیچکس نمیتونه متعالی بشه. بیدلیل نیست که طلسمِآرامش کابوس به هر بیدارشده کمک میکنه تا نقصش رو به دست بیاره.»
لحظهای مکثکلافه کرد ودیگه بعد افزود:
«فقط به این خاطر نیست که الماسها زیرِ فشار شکل میگیرن، یا یه همچین مزخرفاتی. به این خاطر هم هست که سرشتوسطِ و نقصِ هر فرد ذاتاً به هم گره خوردن. در واقع، کاملاً مطمئن نیستم که اصلاً بشه بدونِ پیدا کردنِ نقص، سرشتلای رو بیدار کرد... پس، الان خیلی به بیدار کردنِ سرشتت نزدیکتر شدی. دونستنِ نامِ راستینت هم یه قدمِ دیگه در مسیرِ درسته.»
سانی لبخند زد.
«خلاصه بگم، شاید به نظر برسه که توی یه پرتگاهِ بیانتها سقوط کردی وهیچچیز همهٔ تقلاهات برای کسبِ قدرت بیفایده بوده. اما در حقیقت، برعکسه... تو نسبت بهانسانی دیروزت به ارتفاعِ خیلی بالاتری صعود کردی. پس، یه کم به خودت افتخار کن.»
رین مدتی ساکت مانددیگه و با رگهای از امیدِزیادی مردد به او نگاه کرد.
با این حال،محدودکننده به نظر نمیرسید کهآدمها کاملاً قانع شده باشد.
در نهایت، انگار درنقصیه خودش فرو رفت ودیده به پایین خیره شد.
«...تامار حتماً خیلی وقته که صحبت بادنیایِ پدرش رو تموم کرده. ارتش بهزودی به سمتِکاملاً شمال راه میافته. پس... لطفاً من رو برگردون.»
سانی نگاهی بهآخه کاسی انداخت ونقصیه بعد آهی کشید.
«هر طور مایلی. فقط یادت باشه... خاندانِ سایهٔبحث ما دژِ خیلی باشکوهی اینجا توی گورِ خداهیچچیز داره. فقط لب تر کن تا بهجاش ببرمت اونجا.»
ته دلش امیدوارجور بود که او بپذیرد،زیادی اما رین ساکت ماند.
سانی دستش رانبودند گرفت و او رادنیایِ به درونِ سایهها کشید.
کاسی درکلافه محوطهٔ بازدیگه تنها ماند.
چند لحظه بعد، سرورِ سایهها ازنتوانی دلِ تاریکی بیرون آمد و باروزش چهرهای گرفته به او نگاه کرد.
«خب؟»
پیشگوی نابینا آهی کشید.
«ما همکلافه برگردیم. کارهایدیگه زیادی داریم.»