چپتر 2066: تکههای جنگ (۳)
0گورِ خدا سرزمینِ عجیبی بود. هرچند همچون قارهای پهناور بود، آنقدر کهغربی هنگام عبور از دشتهای وسیعِ استخوانِ سفید بهراحتی میشد ماهیتِ واقعیاش را ازسهمگین یاد برد، اما آن اسکلتِ عظیمالجثه چیزی نبود جز همین: بقایای غولی غیرقابلتصور.
به همین دلیل، پستیوبلندیهای آن گاهی عجیب و ناآشنا بود. نقاطی که استخوانِ سینهٔ عظیم بهطوری ترقوههای پهناور متصل میشد نیز از این قاعده مستثنا نبود. هیچ گذارِ نرمی بینشان به چشمپیش نمیخورد؛ در عوض، زمین بهسادگی شیب برمیداشت و به درونِ شکافی وسیع و ظاهراً بیانتها سرازیر میشد.
البته میشد در تاریکی پایین رفت، به کفِ دوردستِ آن رسید و از سمتِ دیگر دوباره بالا آمد وترقوهٔ اینگونه از آن عبور کرد. اما جابهجا کردنِ ارتشهایی کامل به این روش عملی نبود... بماند که بخشِ پایینیِزور شکاف با لایهٔ ضخیمی از خاکسترِ نرم پوشیده شده بود و انواعواقسامِ موجوداتِ هولناک میتوانستند زیرِ سطحش پنهان شده باشند.
از این رو، ارتشِ سرود در دو نقطهای کهبیانتها شکاف در باریکترین حالتِ خود بود، پلهایی مستحکم وسمتِ برای محافظت از آنها دژهایی قدرتمند بنا کرده بود.
دژِ بزرگتر درست در نقطهای قرار داشت که گسترهٔ استخوانِ سینهترقوهٔ به دشتِ ترقوهٔ غربی متصل میشد. دژِ دیگر در واقع زنجیرهایبودند از دو دژِ کوچکتر در دو انتهای دندهٔ اولِ غربی بود.
هر دو دژِ گذرگاه طوری ساخته شدهترقوهٔ بودند که در برابرِ محاصرههای سهمگین دواماولِ بیاورند، بنابراین تسخیرشان با زور کارِ دلهرهآوری بود.
ارتشِ سرود همچنین قصدِ جدیمحافظت داشت که پیش از رسیدنِکرده دشمن پلها را نابود کند...
اما هنوز آنها را از بین نبرده بودند، چونبیانتها همچنان سربازانِ سرود که برای کند کردنِ پیشرویِ ارتشِسمتِ شمشیر خون داده بودند، تکوتوک خود را به دژها میرساندند.
دژِ بزرگترِ گذرگاه منظرهٔ باشکوهی داشت. انتقالِ مصالحِ ساختمانی به گورِ خداغربی کارِ دشواری بود، از این رو دژ بیشتر با مصالحِ محلی ساختهمحاصرههای شده بود؛ یعنی الوارهایی که از جنگلِ باستانیِ گودالها جمعآوری کرده بودند.
آن چوبِ رازآلود از هر آلیاژِ معمولی که فکرش را بکنید سختتر بود، تا جایی که گاهی تقریباً نابودنشدنی بهمحاصرههای نظر میرسید. متأسفانه ضعفِ آشکاری داشت: بیش از حد خوب میسوخت و همین امر آن را در برابرِ حملاتِ آتشین آسیبپذیرچون میکرد. حتی اگر ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان در جبههٔ دشمن نمیجنگید هم این نقطه ضعف میتوانست مرگبار تمام شود.
از این رو، لایهٔ محافظِ دیگری روی الوارهای رازآلودبنا کشیده شده بود: پوستِ پلیدهای بیشماری که سراسرِ قلعه راترقوهٔ پوشانده بود و همچون سپری در برابرِ شعلهها عمل میکرد.
بخشِ اعظمِ این پوستها متعلق به دیوِ اعظمی بود که ملکه بلافاصله پسپایین از ورود به گورِ خدا از پای درآورده بود. در همین حال، ازکردنِ استخوانهای آن میمونِ غولپیکر برای تقویتِ ساختارِ دیوارِ قلعه و دروازههایش استفاده کرده بودند.
قلعهای که از استخوانهای دیوِ اعظمی ساخته شده بود بر ورودیِ پل اشراف داشتزنجیرهای و دیوارِ بلندی که کیلومترها در هر دو سو امتداد یافته بود، همچون سدیبنابراین در برابرِ هر موجودی عمل میکرد که میخواست از آن شکافِ تاریک بالا بیاید.
خودِ پل طولانی و عریض بود و طوری ساختهواقع شده بود که ارتشِ بزرگی از بیدارشدگانِ بیشمار، قدیسهایبودند دگرگونشده و بردههای پلیدِ جانورسالار را در خود جای دهد.
بازماندگانِ درهمکوبیدهٔ سنتوریای تامار که سرانجامآنها به جای امنی رسیده بودند، اکنونبزرگتر داشتند از روی آن عبور میکردند.
دو نفر روی باروی پیشآمدهٔ بالایشکافی دروازههای دژ ایستاده بودند و از آنپایین ارتفاعِ زیاد به پیکرهای کوچکشان نگاه میکردند.
یکی از آنها سیشان،بزرگتر شاهزادهٔ گمشدهٔ سرود بودگسترهٔ و دیگری خواهرش، جانورسالار.
جانورسالار با حالتی غمزده در چهرهٔ دلربایش به پایین نگاهزنجیرهای میکرد. جای زخمی که اجزای زیبای صورتش را خدشهدار کرده بود،سهمگین در نورِ روشنِ آسمانِ ابری بهطورِ خاصی کفرآمیز به نظر میرسید.
آهی کشید.
«اینا مالِ توشیب هستن، مگه نه؟ بایدوسیع جزوِ آخرین نفرات باشن.»
سیشان سر تکان داد.
«آره. دخترِ قدیسِ اندوههگسترهٔ و سربازاش... خوشحالم کهغربی زنده برگشت. بچهٔ خوبیه.»
جانورسالار آرام سر تکان داد.
«ولی تا کی زندهبرمیداشت میمونه؟ تو این مقطع،ظاهراً اصلاً ممکنه ما برنده بشیم؟»
سیشان با تهمایهایدژِ از سرگرمی بهقرار او نگاه کرد.
«داری چیقرار میگی؟ معلومهگسترهٔ که ممکنه.»
به جانپناهِ دیوارمستحکم تکیه داد وآنها افق را بررسی کرد.
«درسته، اوضاع خوب به نظر نمیاد. ما فقط یه دژ داریم، در حالی که آنویل دوتا... شایدرسید هم سهتا داره. الان بیشترِ گورِ خدا تحتِ کنترلِ اونه و سربازاش هم قویترن. انگار هیچکس همشکاف از پسِ ستارهٔ دگرگون یا سرورِ سایهها برنمیاد، که این باعث میشه برتریِ تعدادِ قدیسهای ما بیفایده بشه.»
جانورسالار کجخندی زد.
«تو... واقعاً میدونیداشت چطور فضا رودشتِ عوض کنی، شان.»
سیشان هم لبخند زد.
«اما جنگ غیرقابلپیشبینیه.شیب میتونه با یهشکافی تلنگر ورق برگرده.»
به شکافِ تاریکدژِ و دیوارِ عظیمِقرار دژ اشاره کرد.
«و این... همون تلنگرِ ماست.»
جانورسالار چهره در هم کشید.
«فکر میکنی با اینبرمیداشت دژ میتونیم ارتشِ شمشیرظاهراً رو در هم بشکنیم؟»
سیشان سرش را تکان داد.
«نه... ولی میتونیم کاری کنیمسینه که ارتشِ شمشیر خودش رو بهکوچکتر این دژ بکوبه و متلاشی بشه.»
سپس، لبخندیپلهایی ناگهانی چهرهٔ باوقارشمحافظت را روشن کرد.
«میدونی، منبهسادگی یه چیزاییبرمیداشت دربارهٔ قلعهها میدونم.»
جانورسالار خندید. سیشان چندبزرگتر لحظه ساکت ماند وگسترهٔ سپس با آرامش افزود:
«محاصرهٔ مستقیم میتونه برای طرفِ مهاجم فاجعهبار باشه، اگه اوضاع خوب پیش نره. و این دقیقاً همونساخته کاریه که پادشاهِ شمشیرها میکنه؛ اون سربازاش رو بدونِ هیچ ملاحظهای به سمتِ دیوارهای این دژ میفرسته. چونپلها زمان به نفعش نیست. اگه خیلی صبر کنه، حصار رو از دست میده و قدرتش بهشدت کم میشه.»
سرش را تکان داد.
«هرچی باشه، نتیجهٔ این جنگ با نبردهای فانیها مشخص نمیشه. نتیجه روتاریکی نبردِ بینِ پادشاهِ شمشیرها و مادرمون رقم میزنه. هر کاری که ما میکنیم،جابهجا در نهایت برای اینه که به مطلقِ خودمون شانسِ بهتری برای پیروزی بدیم.»
جانورسالار مدتی پاسخی نداد.
اما در نهایت، بهآرامی گفت:
«مطمئن نیستم بیشازحد به خودت مطمئنی یا فقط داری سازِ مخالف میزنی، ولی اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست. پشتسرت رو نگاه کن... سربازا خسته و وحشتزدهن.گذرگاه روحیهشون پایینه و هرچی محاصره طولانیتر بشه، این روحیه بیشتر افت میکنه. هرچقدر هم وفاداری داشته باشن، کمکم از بین میره تا اینکه در نهایت، ارتشِ سرودهمچنان از هم میپاشه. هرچقدر هم که دژمون عظیم باشه، نمیتونی با یه ارتشِ درهمشکسته تو یه محاصره پیروز بشی، خواهر. پس زمان به نفعِ ما هم نیست.»
سیشان ساکت ماند.
مدتی گذشت و چندبزرگتر گروهِ لتوپارهٔ دیگر ازگسترهٔ سربازان از پل عبور کردند.
با چهرهایقرار عبوس بهگسترهٔ جانورسالار نگاه کرد.
«...ولی اینطور هممستحکم نیست که حقِ انتخابیدژهایی داشته باشیم، مگه نه؟»
حرفهایش که پرشیب از معانیِ مختلف بود،وسیع در هوا معلق ماند.
سپس، سیشانکرده رویش را برگردانددرست و آهی کشید.
«اونا باید آخرینداشت نفرات باشن. الان بایدترقوهٔ پل رو منفجر کنیم.»
کمی بعد، انفجاری مهیب رخ داد و پلِ بزرگی که دشتِ ترقوه را به گسترهٔ استخوانِگسترهٔ سینه متصل میکرد، به لرزه درآمد. با صدای نالهمانندی، بخشِ مرکزیاش در تاریکی فروریخت. در میانِمحاصرههای ابری از غبار، آوار به پایین بارید و رشتههایی از خاکستر از پایین به هوا برخاست.
دژِ گذرگاهِبهسادگی بزرگ برایبرمیداشت نبرد آماده بود.