---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2043: استادِ جعل • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2043: استادِ جعل

0

حالا که شمشِ کوچکِ آلیاژِ نقره آماده‌حفظِ​ بود، سانی سوزنِ بافنده را احضار کرد‌نقصش​ و دو جفت دستِ دیگر پدید آورد.

تجسمِ دومی هم‌بیدارشدگان​ پدید آورد که چکشی‌تسلط​ تاریک در دست داشت.

«بخشِ بعدی... یه تمرینِ آزمایشیه. فقط می‌خوام‌بی‌هدف​ ببینم واقعاً می‌تونم چیزی رو که داره‌به‌سرعت​ تو شعلهٔ روحت می‌سوزه افسون کنم یا نه.»

نفیس آه کشید.

پیش‌تر، فقط از سرشتش برای روشن کردنِ آتش استفاده کرده بود؛ آتش‌مجبور​ خودبه‌خود به سوختن ادامه می‌داد، پس نیازی نبود برای حفظِ آن از قدرت‌هایش‌کارِ​ استفاده کند. به همین دلیل، مجبور نبود رنجِ نقصش را به جان بخرد.

«می‌خوای چیکار کنم؟»

سانی کمی‌جوهرِ​ مکث کرد و‌داشتند​ بعد لبخند زد.

«اول بیا یه کارِ ساده رو امتحان کنیم. فقط جوهرت رو بفرست بیرون‌بخرد​ و وقتی خواستم کنترلش رو به دست بگیرم، مقاومت نکن. فرض کن داری‌جوهرت​ پیروانت رو از راهِ دور شفا می‌دی، اما بدونِ نیت یا هدفِ خاصی.»

در واقع، همهٔ بیدارشدگان آن‌قدر بر جوهرِ روحشان تسلط داشتند که بتوانند آن را بی‌هدف در‌بخرد​ محیط رها کنند. اما با این کار، جوهر به‌سرعت پراکنده می‌شد؛ سانی به چیزِ هدفمندتری نیاز داشت.‌خواستم​ خوشبختانه، نحوهٔ تعاملِ ارواحِ متعالی با جهان خاص بود و مرزها محدودیتِ بسیار کمتری برایشان ایجاد می‌کرد.

نفیس آرام سر‌بیدارشدگان​ تکان داد و‌روحشان​ چشمانش را بست.

لحظه‌ای بعد، سانی حس کرد حضورش دارد قوی‌تر می‌شود. درخششِ شعلهٔ رقصان‌کار​ ناگهان بیشتر شد و خودِ آتش زبانه کشید. سایه‌های جمع‌شده در اتاقِ‌متعالی​ تاریک، واضح و تیز شدند و تندبادِ گرمی موهایش را به هم ریخت.

سانی نگاهش را چرخاند؛ تقریباً می‌توانست پرتوهای‌همین​ نورِ کورکننده‌ای را ببیند که از هفت‌می‌خوای​ ستارهٔ درخشان در روحِ نف بیرون می‌زدند.

نفسِ عمیقی کشید.

«حالا... واقعاً‌همهٔ​ می‌تونم جوهرش‌آن‌قدر​ رو دستکاری کنم؟»

همین‌طور که روی نورِ زیبا تمرکز کرده بود، سرِ مثلثیِ ماری‌این​ از سایه‌های زیرِ پایش بیرون آمد. مار از پایش بالا خزید،‌تعاملِ​ دورِ بدنش پیچید و به خالکوبیِ سیاه و بزرگی تبدیل شد.

صفت‌های [راهنمای سایه] و‌حفظِ​ [راهنمای جانِ] آن می‌توانستند در‌مجبور​ این فرایند بسیار مفید باشند.

سانی که گزگزِ خفیفی در انگشتانش حس‌حفظِ​ می‌کرد، دستش را به سمتِ پرتوهای درخشانِ نور‌جان​ دراز کرد و سعی کرد آن‌ها را بگیرد.

تلاش برای‌همهٔ​ لمسِ نور‌آن‌قدر​ حسِ عجیبی داشت.

اما در‌جوهرِ​ کمالِ تعجب،‌تسلط​ موفق شد.

سانی از آسانیِ این کار‌قدرت‌هایش​ جا خورد. نفیس هم غافلگیر شده‌نقصش​ بود، انگار چیزی حس کرده باشد.

لحظه‌ای بعد، جوهرِ درخشانش به‌راحتی‌نیازی​ از کنترلِ او خارج شد؛ گویی‌دلیل​ در برابرِ لمسی غریبه طغیان می‌کرد.

انگشتانش بارِ دیگر گزگز کرد...

آیا توانایی‌اش در دستکاریِ جوهر صرفاً‌بتوانند​ نتیجهٔ داشتنِ بافتِ استخوان بود یا‌کار​ بافتِ روح هم در آن نقش داشت؟

در هر صورت، انگار سانی نمی‌توانست جوهرِ روحِ‌دلیل​ شخصِ دیگری را برخلافِ میلِ صاحبش کنترل کند،‌کمی​ حتی وقتی آزادانه بیرون از بدنش پراکنده شده بود.

نفیس لحظه‌ای خشکش‌ادامه​ زد و بعد‌نبود​ سر تکان داد.

«ببخشید... نمی‌خواستم مقاومت کنم.‌آن‌قدر​ غریزی بود. این بار سعی‌بتوانند​ می‌کنم جلوی خودم رو بگیرم.»

سانی سر تکان داد و‌داشتند​ یک بارِ دیگر دستش را‌کنند​ به سمتِ نورِ درخشان دراز کرد.

این بار،‌نیازی​ پرتوهای کورکننده‌حفظِ​ از لمسش نگریختند.

با هدایتِ محتاطانهٔ آن‌ها، کارِ آشنای بافتنِ جوهر و تبدیلِ آن به‌مجبور​ رشته‌های اثیری را آغاز کرد؛ با این تفاوت که این بار، رشته‌ها آن‌کارِ​ سیاهیِ آشنا را نداشتند، بلکه مثلِ نورِ خالصِ ستاره، روشن و زیبا بودند.

در همان حال که بدنِ اصلی‌اش‌روحشان​ مشغولِ ساختنِ رشته‌های جوهر بود، آواتار‌رها​ شمشِ آلیاژ را درونِ شعله‌های سفید گذاشت.

مدتی بعد، آلیاژ داغ شد و با درخششی‌محیط​ سفید و خشمگین تابید. سانی بی‌درنگ آن را‌می‌شد​ از آتش بیرون کشید و روی سندان گذاشت.

چکشش که روی تکه‌فلزِ ملتهب فرود آمد،‌همین​ صدای رعدِ کرکننده‌ای طنین انداخت. موجِ ضربهٔ‌می‌خوای​ قدرتمندی رها شد و تجارتخانهٔ درخشان کمی لرزید.

پشتِ سرش، نفیس با‌می‌داد​ آسودگی دست‌هایش را بالا‌قدرت‌هایش​ برد و روی گوش‌هایش گذاشت.

تمرکز کن...

سانی هوشیاری‌اش‌جوهرِ​ را بین دو‌داشتند​ کار تقسیم کرد.

یکی از تجسم‌هایش داشت با چکش شمشِ آلیاژ‌دلیل​ را به شکلِ مناسبی درمی‌آورد و دیگری مشغولِ‌کمی​ تزریقِ پایهٔ یک بافتِ طلسمِ ساده به درونش بود.

فلز واقعاً از جهنمی یخ‌زده هم سردتر بود. به‌سرعت خنک می‌شد و سانی ناچار بود بارها و بارها آن را درونِ‌بعد​ کوره فرو ببرد. خوشبختانه حدسش درست بود. رشته‌های اثیری که از جوهرِ روحِ خودِ نفیس بافته شده بودند، در درخششِ ملتهبِ‌دور​ آتشِ او در دم خاکستر نشدند و فعلاً دوام آورده بودند... رشته‌های سایهٔ خودش در کسری از ثانیه از بین می‌رفتند.

از آن گذشته، با شسته‌شدنِ بافت در شعلهٔ روح، اتفاقِ عجیبی برایش می‌افتاد.‌کنند​ به‌نوعی... داشت تغییر می‌کرد. الگوها همان بود، اما حسی که به سانی می‌داد‌ارواحِ​ تفاوت داشت؛ عمیق‌تر و ملموس‌تر بود و در سطحی ژرف‌تر با فلزِ نقره‌ای درمی‌آمیخت.

جالبه.

این موضوع به سانی فرصت داد‌کند​ تا روی خودِ آهنگری تمرکز کند؛ هرچند‌بخرد​ کارِ زیادی هم برای انجام دادن نداشت.

معمولاً یک آهنگر بسته به هدفش و کیفیتِ موادِ در دسترس، با چالش‌های زیادی‌نقصش​ روبه‌رو می‌شد. مثلاً شمشیری مثلِ تاچی فرایندِ آهنگریِ نسبتاً پیچیده‌ای داشت و برای ایجادِ‌کنیم​ استحکامِ متفاوت بینِ لبه و پشتِ تیغه، به فلزاتِ نرم‌تر و سخت‌تری نیاز بود.

فلزِ کم‌کیفیت باید بی‌شمار بار داغ، تا و چکش‌کاری می‌شد‌بی‌هدف​ تا ناخالصی‌هایش از بین برود و تیغه در تمامِ طولش‌چیزِ​ یکنواخت از آب دربیاید... و دردسرِ چیزهایی از این دست.

اما سانی داشت از آلیاژی استفاده می‌کرد که فراتر از هر‌این​ فلزِ معمولی بود و طراحیِ سلاحی هم که می‌ساخت نسبتاً ساده‌تعاملِ​ بود. از این رو، نیازی نبود به چیزی جز دقت فکر کند.

و قدرت.

آلیاژِ نابی که سانی ساخته بود باید آن‌قدر تاب می‌آورد که در دستانِ نفیس دوام بیاورد، برای‌می‌خوای​ همین حسابی سرسخت بود. شکل دادن به آن با چکش اصلاً کارِ آسانی نبود. سانی ناچار بود‌کنترلش​ در هر ضربه تمامِ قدرتِ ترسناکِ متعالیِ خود را به کار بگیرد؛ نیرویی که حجمش واقعاً هولناک بود.

با هر ضربه، رعدِ کرکننده‌ای طنین می‌انداخت و جریان‌های‌بتوانند​ قدرتمندِ باد به پا می‌خاست. مقلدِ شگفت‌انگیز می‌لرزید و‌پراکنده​ ناله می‌کرد، انگار که می‌خواست زبان به شکایت باز کند.

با بالا و پایین رفتنِ دستِ سانی، عضلاتِ ورزیده‌اش زیرِ پوستِ درخشانش موج برمی‌داشت و او‌می‌شد​ را شبیه به مجسمه‌ای تراشیده‌شده از مرمرِ سفید می‌کرد. جرقه‌های ملتهب گردِ پیکرِ بی‌نقصش می‌چرخیدند و‌ایجاد​ شعله‌های سفید در چشمانِ عقیقی‌اش بازتاب می‌یافت. فلس‌های خالکوبیِ سیاهش انگار مثلِ سنگ‌های قیمتی سوسو می‌زد.

نفیس به عقب تکیه‌حفظِ​ داد و از تماشای‌دلیل​ این منظره لذت برد.

اما پس از مدتی،‌می‌داد​ صدای تَرَقِ بلندی به گوش‌کند​ رسید و سانی بی‌حرکت ماند.

چشمانش ریز‌همهٔ​ شد و لب‌هایش‌جوهرِ​ در هم رفت.

«لعنت.»

چکش را پایین آورد،‌حفظِ​ به تکه‌های خردشدهٔ زیرِ پایش‌مجبور​ نگاه کرد و آه کشید.

«...یه سندانِ محکم‌تر لازم داریم.»

ناولها | novelha.net