چپتر 2065: قطعههای جنگ (۲)
0سرانجام نبرد به پایان رسید. موجوداتِ کابوساصولش نابود شده بودند و سربازانِ خسته رویآنها زمین ولو شده بودند و نفسنفس میزدند.
رین هم روی خزههای سرخ نشسته بود و با چهرهای درهمرفته، پهلویمانده کبودش را گرفته بود. گرمای طاقتفرسای گورِ خدا امروز بدجور خفهکننده بود،دیگر پس قمقمهٔ سبز را احضار کرد و آبِ خنکی روی سرش ریخت.
...اینجوری زنده نمیمونم.
فکر میکرد کنار آمدن با نقصش ممکن است... و احتمالاً هم همینطورگسترهٔ بود. با این حال، یاد گرفتنِ راهِ مهارِ آن به زمان نیاز داشت؛سمتِ چیزی که در کورانِ جنگ بهسختی گیر میآمد، و البته ابزارهایی که نداشت.
رین تا اینجا با کمکِ تامارهمرزمانش دوام آورده بود، اما این وضعچهل تا کی میتوانست ادامه پیدا کند؟
نگاهش راهمرزمانش چرخاند و بهبگذارد سایهاش چشم دوخت.
برادرش درست همانجا بود. پیشنهادش هنوز اعتبار داشت. اگرگسترهٔ میخواست، میتوانست هر لحظه ارتشِ سرود را رها کندبسیار تا او را در چشمبههمزدنی به جای امنی ببرد.
و همرزمانش —ترقوه و اصولش —دیگر را پشتسر بگذارد.
رین با گرفتنِجای نگاهش از سایه،همرزمانش همرزمانش را برانداز کرد.
چهل، چهل و یک...
۴۲ نفر از آنها باقی مانده بودند. کمتر از نیمی از تعدادِ اولیه... عدهای در جریانِ فتحِشمارِ دژِ ترقوه جان باخته بودند و عدهای دیگر هنگامِ رام کردنِ مناطقِ وحشیِ گسترهٔ استخوانِ سینه. بسیاری درسنتوریا نبردِ قلبِ خدا کشته شدند و سرانجام، شمارِ بسیار بیشتری در طولِ عقبنشینی به سمتِ شمال جان دادند.
بیشترِ آن ۴۲ بیدارشده زخمهای سطحی برداشته بودند، اما عدهایمناطقِ جراحاتِ سنگینی داشتند. پیشتر دو درمانگر در سنتوریا حضور داشتند، ولیبسیار حالا فقط فلور مانده بود. متأسفانه جوهرِ او هم بینهایت نبود.
خوشبختانه — یا شاید هم از روی بیرحمی — شمارِ کسانی که جراحتشان آنقدر سنگین باشدمانده که به درمانِ فوریِ او نیاز پیدا کنند، نسبتاً کم بود. دلیلش این بود که موجوداتِ کابوسِوحشیِ ساکنِ جنگل بیش از حد قدرتمند بودند و بیشترِ کسانی که طعمهشان میشدند، در دم جان میدادند.
موضوعِ وحشتناکی بود، اما برای این سربازانِ خسته تا حدودی جایباقی شکر داشت؛ هرچه بود، نیروهای ارتشِ شمشیر در تعقیبشان بودند. هرجان کسی که نمیتوانست با پای خودش راه برود، سرعتِ بقیه را میگرفت.
درست همانطور که رین داشت بهکردنِ این موضوع فکر میکرد، صدای تاماربسیاری در پهنهٔ میدانِ نبردِ اخیر طنین انداخت.
تامار داد زد: «خیلی خب...باخته ده دقیقه وقت دارید استراحت کنید!وحشیِ بعدش به سمتِ شمال ادامه میدیم.»
دستورش دور از انتظار نبود. ماندن در حوالیِ میدانِ نبرد عاقلانه نبود، چرانفر که بوی خون میتوانست دستههایی از لاشخورهای کریه را به آنجا بکشاند. ازجان طرفی باید نگرانِ ارتشِ شمشیر هم میبودند، پس وقتی برای تلف کردن نداشتند.
همه این را میفهمیدند. با این حال، نگاههایچهل تیرهٔ بسیاری به سمتِ تامار چرخید و چهرهٔاولیه بیشترِ سربازان رنگِ خشم و کینه به خود گرفت.
چارهای نبود.
جنگجویانِ ارتشِ سرود هنوز از نبردِ قلبِ خدا کمر راست نکرده بودند. حتی پیش از آننبردِ هم، وحشتِ مورمورکنندهٔ گورِ خدا — یک منطقهٔ مرگِ واقعی که هیچ انسانی نباید در آن پاجراحاتِ میگذاشت — ضربهٔ مهلکی به روحیهشان زده بود. و حالا اوضاع داشت از این هم سختتر میشد.
خسته، آشفته و ترسان بودند.
چطور میتوانستند خشمگین نباشند وقتیبگذارد جای خالیِ همرزمانِ کشتهشدهشان آنقدرآنها واضح بود که تقریباً حس میشد؟
بنابراین، در آن لحظه سربازان دیگر مهرِ چندانی به فرماندهیِ ارتشِسینه سرود در دل نداشتند. از آنجا که تامار تنها افسرِ حاضر درشمال آنجا بود، باید بارِ اصلیِ این احساساتِ منفی را به دوش میکشید.
احتمالاً وضعیتش حتی از دیگر افسران هم بدتر بود، چون بیدارشدهای جوان بود که کاری را انجام میدادکشته که برای استادی کهنهکار در نظر گرفته شده بود. مهم نبود چقدر شایسته است یا چه جنگجوی مرگباری است؛درمانگر تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که سربازان داشتند میمردند، و او هدفی دمدستی برای مقصر دانستن بود.
سربازانی که تا همین چندی پیش با شور و حرارت از اوچهل پیروی میکردند، حالا با نگاه به تامار بیاختیار از خود میپرسیدند... اگر بهجایترقوه این جوانِ میراثدار، عروجیافتهای رهبریشان میکرد، چند نفر از آنها الان زنده بودند؟
هرچه خستهترهمرزمانش و ترسانتر میشدند،بگذارد بیشتر سرخورده میشدند.
احتمالاً همین حسدیگر را به افسرانِ ردهبالایمناطقِ ارتشِ سرود هم داشتند.
شاید حتی به خودِ ملکه.
...در این میان، تامار انگار به نگاههای خشمآلودپشتسر توجهی نداشت. به سمتِ رین رفت، روی زمینمانده نشست و با سر به قمقمهٔ سبز اشاره کرد.
«اون رو بده به من.»
قمقمه را گرفتدیگر و آبِ خنککردنِ را با ولع نوشید.
دقیقاً ده دقیقه بعد، دستهٔ خسته و ضربهخورده صحنهٔکردنِ نبرد را ترک کرد، بیآنکه حتی زحمتِ برداشتِ خردههایکشته روح از اجسادِ موجوداتِ کابوس را به خود بدهد.
وقت بسیار تنگ بود.
بدونِ هیچ توقفی با شتاب به سمتِ شمال رفتند. هرازگاهی پلیدیِ سرگردانی سرِ راهشاننیمی سبز میشد و سربازان را مجبور به مبارزه میکرد. خوشبختانه دیگر هیچ نبردی بهمناطقِ ناگهانی و هولناکیِ نبردِ قبلی رخ نداد، بنابراین رین مجبور نشد درگیرِ مبارزهٔ تنبهتن شود.
با کمانی در دست،هنگامِ هم بسیار امنتر بودوحشیِ و هم بسیار مؤثرتر.
[بارِ سنگین]، [حاشیه در ظهر] و [خودت را نبُر] — سه تیری که سانی برایش ساخته بود —کشته در کند کردن و زمینگیر کردنِ دشمن بسیار عالیتر از شمشیرِ مرگبارش عمل میکردند. بهخصوص با نشانهگیریِ بیخطای رین.درمانگر وقتی یکی از آنها به موجودِ کابوس میخورد، برای دیگر سربازان بسیار راحتتر بود که کارش را تمام کنند.
بنابراین، با اینکه دیگر نمیتوانستببرد چیزی را بکشد، اما همچنانسایه سهمِ زیادی در مبارزات داشت.
بیشترِ سربازان حتی متوجه نشدند که شیوهٔ مبارزهٔ ریننفر تغییر کرده است. تنها ری و فلور آنقدر دقتجریانِ داشتند که بدانند چیزی در او فرق کرده است.
«تو... خوبی؟باخته نشانهگیریت امروز یهجورِرام عجیبی خطا میره.»
او صرفاً بهزور لبخندی زد.
«آره، خوبم. فقطجای دارم میسنجم ببینم خاطرههایاصولش جدیدم چیکار میتونن بکنن.»
ری قانع نشده بود، امابگذارد سر تکان داد و در نهایتباقی او را به حالِ خود گذاشت.
آنها به شمالیترین نقطهٔ گسترهٔرام استخوانِ سینه زدند و در راهسینه با خطراتِ بیشمارِ جنگلِ سرخ جنگیدند.
چند درگیریِ دیگر هم رخ داد، اما خوشبختانه پردهٔ ابرهای بالای سرشان پس ازسینه چند ساعت شکافت. بخشِ وسیعی از جنگل نابود شد، و وقتی ابرها دوباره خودشانبیشترِ را ترمیم کردند، رین و همراهانش به راهِ خود به سمتِ شمال ادامه دادند.
پس از دو روزامنی راهپیماییِ دیگر... سرانجام به یکیبگذارد از دو دژِ گذرگاه رسیدند.