---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2052: صنعتِ جنگ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2052: صنعتِ جنگ

0

چیزی مشابه، اما در عین حال متفاوت‌الگوهایی​ با کاری که استاد آلیس روی سرپیکان‌شلخته​ انجام داده بود، آنجا داشت اتفاق می‌افتاد.

تاروپودِ بافتِ طلسمی پیچیده درونِ زره داشت شکل می‌گرفت. فقط یکباره شکل‌می‌نشستند​ نمی‌گرفت، آن‌طور که در سرپیکانِ استخوانی رخ داده بود — در عوض،‌منسجم​ این روند بیشتر شبیه به کاری بود که سانی می‌کرد؛ مرحله به مرحله.

فقط سرعتی که رشته‌های مجزا با آن‌تکرار​ الگوها را می‌ساختند به‌طرز شگفت‌انگیزی بالا بود... در‌می‌نشستند​ واقع آن‌قدر بالا که آنی به نظر می‌رسید.

با این حال، نتیجه بسیار بدتر از کارِ سانی بود. الگوهایی که با‌خنثی​ سرعتی سرسام‌آور شکل می‌گرفتند، خام و به‌هم‌ریخته بودند، تقریباً شلخته. هیچ هماهنگی‌ای در‌مربوط​ جریانشان نبود، هیچ نظمِ پیچیده‌ای نداشتند. انگار تازه‌کاری آن بافتِ طلسم را ساخته بود.

دست‌کم در نگاهِ اول.

سپس، اتفاقِ عجیبی افتاد. الگویی که از پیش شکل گرفته‌شناور​ بود ناگهان از هم پاشید و منظومهٔ رشته‌های اثیری همچون‌زنده​ موجی به عقب کشید. این هم در یک آن رخ داد.

چند لحظه بعد، الگو دوباره‌مرتب‌تر​ شکل گرفت و این بار کمی‌بسازند​ مرتب‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

این روند چند بار تکرار شد. رشته‌ها به جلو می‌جهیدند تا‌بزند​ الگویی بسازند، چند لحظه در خلأ شناور می‌ماندند و بعد عقب می‌نشستند.‌برابرِ​ تاروپود منبسط و منقبض می‌شد، تقریباً شبیه به قلبِ تپندهٔ موجودی زنده.

با هر تکرار، انگار بافتِ طلسمِ به‌هم‌ریخته کمی بهتر می‌شد. پس از‌بودند​ مدتی، آن‌قدر منسجم شد که سانی توانست هدفش را مبهم حدس بزند؛‌طلسم​ او با چهره‌ای خنثی به این منظرهٔ عجیب و زیبا خیره مانده بود.

پایهٔ یک افسونِ دوام، یک افسونِ مقاومت در‌بسازند​ برابرِ حرارت، یک افسونِ عجیبِ مربوط به اصطکاک‌می‌شد​ و یک افسونِ وزن در آن دیده می‌شد...

استاد اسنو‌گرفت​ قطعاً در پروژهٔ‌مرتب‌تر​ فعلی‌اش جاه‌طلب بود.

چقدر جالب.

سانی سعی کرد‌نتیجه​ از چیزی که‌کارِ​ می‌دید سر در بیاورد.

این روند با تکنیکِ جعل که استاد آلیس نشان داده بود کاملاً تفاوت داشت. او‌منقبض​ صرفاً ویژگیِ [خاطره بودن] را از یک سرپیکان به سرپیکانی دیگر منتقل کرده بود —‌چهره‌ای​ به همین دلیل، توانِ سرشتِ او سرراست و بدونِ درگیر کردنِ طلسمِ کابوس عمل می‌کرد.

اما استاد اسنو داشت کارِ بسیار جاه‌طلبانه‌تری می‌کرد.‌رشته‌ها​ او در واقع تغییر را درونِ زره آغاز کرده‌منبسط​ بود و می‌گذاشت رشد کند... درست مثلِ موجودی زنده.

حالا داشت سعی می‌کرد‌بهتر​ این رشد را در‌هدفش​ مسیرِ خاصی هدایت کند.

و طلسمِ‌می‌رسید​ کابوس داشت به‌بدتر​ او کمک می‌کرد.

خیلی شبیه به کمکی بود که به سانی‌بسازند​ کرده بود، و حتی بیشتر شبیه به کمکی‌می‌شد​ که به کاسی می‌کرد... و به‌نوعی به همهٔ بیدارشدگان.

تا الان دیگر روشن شده بود که مسیرِ رشدِ یک شیءِ افسون‌شده، به نیتِ طلسم‌ساز بستگی دارد. استاد‌منقبض​ اسنو اسمش را گذاشته بود هدایتِ فرمِ شیء به حالتی بی‌نقص‌تر، و شاید هم حقیقتی در حرفش نهفته بود.‌زیبا​ اما به نظرِ سانی، بخشِ بزرگی از این تغییر همچنان به دیدگاه، توانایی و ارادهٔ خودِ طلسم‌ساز بستگی داشت.

استاد اسنو می‌خواست زره را به خاطره‌ای تبدیل کند که چند افسونِ خاص داشته باشد. با این‌خیره​ حال، نمی‌توانست چنین بافتِ طلسمی را در ذهن مجسم کند — هر چه بود، اصلاً قادر به‌جاه‌طلب​ دیدنش نبود، چه رسد به رمزگشاییِ منطقِ پیچیده و مرموزی که الگوهای رشته‌های جوهر را هدایت می‌کرد.

اما چیزی که می‌توانست مجسم کند، اثری بود که می‌خواست به آن برسد. سرسختیِ زره، توانایی‌اش برای ترمیمِ‌نبود​ خود درونِ روحِ صاحبش، مقاومت در برابر حرارتِ بی‌رحمِ گورِ خدا و چیزهایی از این دست. شاید آن‌قدر‌ناگهان​ جادوی رونی می‌دانست که تصور کند این افسون‌ها در قالبِ رون چگونه به نظر می‌رسند، شاید هم نه.

در هر صورت، طلسمِ کابوس نیت او را می‌گرفت... و صرفاً آن را‌تاروپود​ به زبانِ بافندگی ترجمه می‌کرد. درست همان‌طور که بینش‌های دریافتیِ کاسی را به رون‌ها،‌مبهم​ یا زبانِ ساکنانِ کابوس‌ها را به زبانی که مردمِ مدرن بتوانند بفهمند، ترجمه می‌کرد.

این‌گونه بود که‌بار​ طلسم‌سازان می‌توانستند خاطره‌ها‌قبل​ را خلق کنند.

قدرت‌های واقعیِ این شاخه از خاندانِ دلاوری به‌احتمالِ زیاد در ادراکی ویژه‌چهره‌ای​ نهفته بود؛ تواناییِ آزادسازیِ پتانسیلِ چیزها، و سپس هدایت و تقویتِ رشدِ‌حرارت​ آن‌ها... دست‌کم چیزهایی که از مهارت، طراحیِ آگاهانه و تبحر متولد شده بودند.

این نمایشی زیبا از تلاقیِ میانِ چندین قلمروِ ایزدبانوی جنگ‌خام​ بود؛ مهارت، هوش و پیشرفت، که همگی از طریقِ کشمکشی شبیهِ‌نداشتند​ به خودِ زندگی ابراز می‌شدند... تا برای جنگ به کار روند.

طلسم صرفاً کمکِ کوچکی به طلسم‌سازان می‌کرد‌می‌جهیدند​ که در کنارِ چیزهای دیگر، به آن‌ها اجازه‌منقبض​ می‌داد زبانِ خودش را در مجموعهٔ مهارت‌هایشان بگنجانند.

سانی بی‌اختیار به این فکر می‌کرد که استاد اسنو بدون این کمک چه کاری می‌توانست‌می‌نشستند​ بکند. او همچنان می‌توانست رشدِ اشیای بی‌جان را تحریک کند و همچنین به آن‌ها ویژگی‌های‌مبهم​ خاصی ببخشد... اما احتمالاً فقط ویژگی‌هایی را که خودش شخصاً می‌توانست درک و تصور کند.

اگر می‌دانست بریده‌شدن با تیغه‌ای تیز چه حسی دارد، می‌توانست سلاحی را به سمتِ برندگیِ بسیار هدایت‌خیره​ کند. اگر با جادوی رونی آشنایی داشت، می‌توانست سلاح را با افسون‌های رونی عجین کند. نتیجه همچنان‌جاه‌طلب​ کاملاً شگفت‌انگیز می‌بود؛ اما شاملِ عنصرِ بافندگی نمی‌شد، چیزی که طلسم‌سازان نه می‌شناختند و نه درکش می‌کردند.

اما حتی با‌نتیجه​ کمکِ طلسمِ کابوس هم‌الگوهایی​ این روند آسان نبود.

وضعیتِ آشفتهٔ چیزی که قرار بود بافتِ طلسم باشد و ناکامی‌های مکررش در رسیدن به حالتِ‌می‌شد​ مطلوب، دلیلی بر این مدعا بود. احتمالاً برای استاد اسنو آسان نبود که نیتش را متمرکز نگه‌عجیب​ دارد و در میانِ احتمالاتِ بی‌شمار، تنها مسیرِ درست را برای رسیدن به خواستهٔ خود پیدا کند.

داشت تقلا می‌کرد.

ناگهان، سانی دلش خواست ببیند وقتی آنویل شمشیری می‌سازد،‌مبهم​ چه شکلی است. ماهیتِ این روند باید مشابه می‌بود...‌مانده​ اما مهارت و نیتِ او بی‌نهایت صیقل‌یافته‌تر و دقیق‌تر بود.

حیف که سانی هرگز کار کردنِ پادشاه‌الگوهایی​ در کورهٔ آهنگری را ندیده بود و‌شلخته​ در آینده هم چنین فرصتی پیدا نمی‌کرد.

سرانجام، استاد آلیس‌قبل​ نزدیک شد و‌جلو​ با آهی تعظیم کرد.

«این کار کمی طول می‌کشه. راستش برای خاطره‌ای‌رشته‌ها​ مثل این، ساختن معمولاً روزهای زیادی ادامه پیدا‌تاروپود​ می‌کنه... و ممکنه به شکست هم ختم بشه.»

سانی سر تکان داد.

«مشکلی نیست. ممنون.‌نتیجه​ من همون چیزایی رو‌الگوهایی​ که می‌خواستم ببینم دیدم.»

زنِ ریزنقش لبخندِ درخشانی زد.

«شنیدنش خوشحال‌کننده‌ست! پس، استاد سانلس، هر وقت خواستین‌رشته‌ها​ برگردین. بانو ستارهٔ دگرگون... امیدوارم یه روز بتونم خاطره‌هایی‌منبسط​ براتون بسازم که توی میدونِ نبرد ازشون استفاده کنین.»

سانی با دیدنِ نگاهِ صادقانهٔ چشمانش،‌منسجم​ دلش نیامد به استاد آلیس بگوید‌چهره‌ای​ که بعید است امیدش به حقیقت بپیوندد.

نفیس آن‌قدر قدرتمند‌نتیجه​ بود که بیشترِ‌کارِ​ خاطره‌ها به کارش نمی‌آمدند...

و او را هم داشت.

خیلی زود، آن دو سالنِ‌مرتب‌تر​ ساخت‌وساز را ترک کردند. سانی‌می‌جهیدند​ عمیقاً در فکرِ چیزی بود.

وقتی از دژِ دلاوری‌بهتر​ خارج می‌شدند، نفیس نگاهی‌هدفش​ به او انداخت و پرسید:

«خب؟ به دردت خورد؟»

سانی آهسته سرش را‌تکرار​ به نشانهٔ نفی تکان‌بسازند​ داد، بعد تأیید کرد.

«نه و آره. دقیقاً الهام نگرفتم،‌قبل​ اما به مسیری که تمامِ این‌خلأ​ مدت توش قدم برمی‌داشتم اطمینان پیدا کردم.»

سپس، چشمانش برقی‌طلسمِ​ زد و لبانش به‌توانست​ لبخندی شیطنت‌آمیز کج شد.

لحظه‌ای مکث کرد‌نتیجه​ و بعد با‌کارِ​ لحنی خنثی افزود:

«اوه، اما مهم‌تر از همه. با‌جلو​ تماشای اونا، بالاخره راهی پیدا کردم‌می‌نشستند​ که این روند رو دور بزنم...»

ناولها | novelha.net