چپتر 2040: فقدانِ تقارن
0سانی ناگهاندرخواستش موجی از احساساتنگهداشتنِ را حس کرد.
نه به این خاطر که راز بود... او به رین گفته بود نامِ راستینش را پیشِدوستش خودش نگه دارد، اما این حرف شاملِ نفیس نمیشد. گذشته از این، نفیس همان کسی بود کهدنیا در تفسیرِ معنای آن به او و کاسی کمک کرده بود و از قبل آن را میدانست.
نه، صرفاً بهمخفی این خاطر بوداحترام که نفیس پرسیده بود.
اخیراً سانی متوجه شده بود که نفیس تقریباً هرگز چیزی از او نمیپرسد. میدانست بخشیمتقارن از آن به این دلیل است که نفیس تا حدودی خبر داشت که او نمیتواندنبود به برخی سؤالات پاسخ دهد، و به درخواستش برای مخفی نگهداشتنِ برخی رازهایش احترام میگذاشت.
اما بیاختیار حس میکرد دلیلِنگهداشتنِ دیگرش این است که... صرفاًمیکرد آنقدرها برایش مهم نیست که بپرسد.
رابطهٔ کنونیشان پر از شور و شرر بود... ایزدان میدانستند که درماه ابرازِ علاقه به یکدیگر هیچ ابایی نداشتند. در واقع، از آنجا که هرتنها دو قدیس بودند، چند روزِ گذشته برای برجِ عاج حسابی پرحرارت گذشته بود.
در لحظاتِ آرامتر هم از همراهیِاحترام یکدیگر لذت میبردند. اعتماد و احترامِآنقدرها متقابل، و لطافتِ زیادی بینشان بود.
انگار رؤیایی به حقیقت پیوسته بود. حتیحال بسیار شگفتانگیزتر از آن چیزی بود کهرابطهشان تا به حال در خواب دیده بود.
اما در عین حال، سانینگهداشتنِ خبر داشت... گاهی به طرزِ دردناکیدلیلِ خبر داشت... که رابطهشان متقارن نیست.
چطور میتوانست متقارن باشد، وقتی او کسیمیتوانست بود که نفیس فکر میکرد تازه چندآشنا ماه پیش با او آشنا شده است؟
البته که دوستش داشت... شاید حتی شیفتهاش بود. اینطور نبود که برای نفیس غریبهای رهگذر باشد —رابطهٔ اصلاً اینطور نبود. او اولین و تنها معشوقِ نفیس بود، و همین که تنهاییاش را کنار گذاشتهروزِ و او را به تمامِ آدمهای دنیا ترجیح داده بود، نشان میداد چقدر در نگاهش خاص است.
یادی از سانی نداشتحتی — اما انگار قلبشخواب او را به یاد میآورد.
با این حال، حقیقتِ تلخ به قوتِ خودمیگذاشت باقی بود. در مقایسه با ژرفای هولناکِ احساساتِنیست سانی به نفیس، احساساتِ خودِ او... نسبتاً سطحی بود.
بنابراین، نفیس میتوانستدردناکی کاملاً با وضعیتِچطور کنونیِ رابطهشان راحت باشد.
اما سانی نبود.
حتی در حالی که غرق در سعادتحال بود، حتی با اینکه پرشورترین خواستههایش برآورده شدهمتقارن و جسورانهترین انتظاراتش دهها برابر فراتر رفته بود...
باز هم بیشتر میخواست.
خیلی بیشتر از اینها میخواست.
به هربرای حال، سانینگهداشتنِ آدمِ حریصی بود.
میخواست که نفیسپیوسته به یاد بیاورد...شگفتانگیزتر اما این غیرممکن بود.
پس، میخواست که نفیس دستکم بخواهد دربارهاش بداند —بیاختیار هر چیزی که برای دانستن وجود داشت، و حتیرابطهٔ بیشتر. میخواست سؤال بپرسد، حتی اگر سانی نمیتوانست جواب بدهد.
به همین دلیل بود که وقتی دیدمیتوانست نفیس پیشقدم شده تا دربارهٔ موضوعِ مهمیآشنا از او بپرسد، با خوشحالی غافلگیر شد.
شاید داشت کمکممخفی در دلش جا بازمیگذاشت میکرد... آهسته، اما پیوسته.
لبخند زد.
«خب... باشه، بهت میگم.مخفی اگه حتماً باید بدونی،میگذاشت اون یه نامِ راستین بود.»
نفیس ریز خندید.
«آره، حدس میزدم.مخفی خیلی واضح بود.احترام اما نامِ راستینِ کیه؟»
سانی چند لحظهپیوسته مکث کرد و بعدحال به عقب تکیه داد.
«فکر کنم قبلاً اینومخفی بهت نگفتم، اما منمیگذاشت یه... یه شاگرد دارم.»
باید در انتخابِ کلماتش دقت میکرد. نفیس در گذشته از ارتباطِ او و رین خبر داشت؛دوستش پس اگر میخواست نفیس این موضوع را به یاد بسپارد، باید آن را در قالبِ رابطهایآدمهای تازه مطرح میکرد، رابطهای که هیچ ربطی به شخصی به نامِ گمشده از نور نداشته باشد.
اینگونه، نفیس فراموش نمیکرد.
انگار نفیس جا خورده بود.
«سرورِ سایهها شاگرد داره؟»
سانی سر تکان داد.
«اون؟ نه... یکم گوشهگیره. قبلاً گفتماحترام که یکی از تجسمهام توی قلمروِ سروده،برایش مگه نه؟ اون داره بهش آموزش میده.»
به نظرحقیقت میرسید نفیسحتی خوشش آمده است.
«هیچوقت نمیتونم به اونمخفی توانِ تو عادت کنم.میگذاشت واقعاً، واقعاً چیزِ عجیبیه، میدونی؟»
سانی خندید.
«اوه، خودم خوب میدونم... به هر حال، اون تجسمم چهار ساله که پیششه. شاگردِ دردسرسازمنیست بالاخره درست قبل از جنگ بیدار شد — و در کمالِ تعجب و ناباوریِ من، تصمیمقدیس گرفت به ارتشِ سرود ملحق بشه. پس الان اونجاست. و در نتیجه، آخرین تجسمم هم همونجاست.»
نفیس کمی سر کج کرد.
حرفِ آخرش نکاتِ زیادی برای هضمرازهایش کردن داشت، اما نفیس در دمدیگرش مهمترین بخشِ اطلاعات را بیرون کشید.
«اگه شاگردت تازه قبل از جنگ بیدار شده و از همین الان نامِپیش راستین داره، پس حتماً اونو توی کابوسِ اول به دست آورده. پس باید... دخترِهمین خیلی خاصی باشه. من هم نامِ راستینم رو وقتی خفته بودم گرفتم. مثل مادرم.»
برقی از کنجکاوی در چشمانش دوید... در واقع، از همان لحظهای که سانی گفتمهم شاگرد دارد، این برق در نگاهش پیدا شده بود. اما پس از این نتیجهگیریِنداشتند اشتباه که رین نامِ راستینش را در کابوسِ اول گرفته، کنجکاویِ نفیس بیشتر هم شد.
سانی لحظهای مکثپیوسته کرد و بعدشگفتانگیزتر آرام سر تکان داد.
«شاگردم واقعاً خیلی خاصه. اما نامِ راستینش رومیگذاشت توی کابوسِ اول نگرفته... راستش، اصلاً هیچ کابوسینیست رو تجربه نکرده. اون حاملِ طلسمِ کابوس نیست.»
نفیس خشکش زد.
به اندازهٔ چند تپشِ قلب بیحرکت ماند،میگذاشت بعد آرام جرعهای از شرابش نوشید ومهم جام را با دقت روی میز گذاشت.
«به طلسم آلوده نشده؟حتی تو... تو بهش یادخواب دادی چطور طبیعی بیدار بشه؟»
سانی سر تکان داد.
«چهار سال زمان، تحقیقاتِ بیپایان و یهمیتوانست سری شرایطِ خاص برد، ولی آره. اینآشنا کاریه که تجسمم توی قلمروِ سرود کرده.»
نفیس ناگهان به جلونگهداشتنِ خم شد، جرقههایی سفیدبیاختیار در چشمانش شعله کشید.
«میفهمی این یعنی چی؟»
سانی آه کشید.
«برای من... معنیش اینه که مجبور نبود سرِ جونشوقتی توی کابوس قمار کنه. ولی آره، میفهمم. دستاوردِ اونشیفتهاش ممکنه یه روزی پایههای دنیای ما رو به لرزه دربیاره.»
چون این راهی برای رسیدنِرازهایش بشریت به قدرت بود کهدلیلِ هیچ ربطی به طلسمِ کابوس نداشت.
چون حقِحقیقت انتخاب میداد، وبسیار شاید حتی آزادی.
نفیس مدتی در سکوت بهنگهداشتنِ او خیره ماند، بعد بامیکرد چهرهای مبهوت به عقب تکیه داد.
چند لحظه بعد،دردناکی لبخندِ روشنی زد ومیتوانست با لحنی شیطنتآمیز گفت:
«همین الان میتونم ببوسمت.»
سانی همحقیقت با لبخندیحتی مؤدبانه جواب داد:
«...خواهش میکنم این کارو بکن.»
در نهایت، مسائلِ مهمیرابطهشان که باید به آنهاباشد میرسیدند، حسابی به تعویق افتاد.