---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2051: دستِ راهنما • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2051: دستِ راهنما

0

تا جایی که سانی می‌فهمید، طلسم‌سازانِ دلاوری باور‌بشری​ داشتند اشیا هم شبیهِ انسان‌ها هستند؛ از قبل بی‌نهایت‌می‌آوردند​ پتانسیل در خود دارند که فقط منتظرِ شکوفایی است.

در موردِ انسان‌های‌کار​ امروزی، محرکِ این‌نمی‌کردند​ تغییر طلسمِ کابوس بود.

در موردِ‌نبوغِ​ اشیای بی‌جان...‌نوعی​ طلسم‌ساز بود.

چنین توضیحی تا حدودی منطقی بود. با این حال، سانی‌بسیار​ یک بخشِ ماجرا را باور نمی‌کرد: اینکه تبدیل شدن به خاطره،‌موضوع​ شیء را بیشتر از ماهیتِ اصلی‌اش به شکلی بی‌نقص نزدیک می‌کرد.

این حرف خیلی دور از ذهن بود. البته، خاطره شکلِ‌هدایت​ بسیار کارآمدی برای یک سلاح بود، اما لزوماً بهتر یا‌داشت—استعدادشان​ به ماهیتِ واقعیِ یک سلاح وفادارتر نبود. فقط متفاوت بود.

این موضوع به مشکلِ بزرگ‌تری در توضیحِ استاد اسنو هم اشاره می‌کرد. برای پیشرفتِ هر چیزی مسیرهای‌کابوسِ​ بی‌شماری وجود داشت، پس تغییرِ بالقوه‌ای که طلسم‌ساز آغاز می‌کرد، تقریباً باید تصادفی می‌بود. و تصادف دشمنِ طراحی‌بودند​ بود... آهنگری که نتواند نتیجهٔ کارش را دست‌کم تا حدودی مهار کند، اصلاً ارزش نداشت آهنگر نامیده شود.

این مسئله با آنچه سانی از تواناییِ استادانِ آهنگر دیده‌قدرت‌هایی​ بود نیز در تضاد بود. کمانِ جنگیِ مورگان به محصولِ‌کابوسِ​ رشدی تصادفی نمی‌مانست، بلکه بیشتر شاهکاری از نبوغِ بشری بود.

پس باید‌نزدیک​ نوعی هدایت‌حرف​ در کار می‌بود.

انسان‌ها هم سرشت‌هایشان را تصادفی بیدار نمی‌کردند. قدرت‌هایی که به دست می‌آوردند علت و معلولی‌قدرت‌هایی​ داشت—استعدادشان، اراده‌شان، شرایطشان، دستاوردهایشان در فتحِ کابوسِ اول. شخص و سرشتش مانند دو قطعه از‌قطعه​ یک پازل با هم جفت می‌شدند و پازل با قطعهٔ سوم کامل می‌شد... نقصِ آن‌ها.

انگار که‌هدایت​ برای هم‌سرشت‌هایشان​ مقدّر شده بودند.

پس، اگر سانی باید می‌گفت چه کسی یا چه چیزی‌قدرت‌هایی​ بیدارشدگان را در دریای احتمالاتِ بی‌پایان هدایت می‌کرد، باید می‌گفت دو‌اول​ نیرو در کار بود. یکی سرنوشتشان بود و دیگری طلسمِ کابوس.

آیا طلسم سرنوشت را‌حرف​ دستکاری می‌کرد، یا صرفاً با‌شکلِ​ جریانِ آن همراه می‌شد؟ نمی‌دانست.

سانی چند لحظه درنگ کرد.

«گفتید طلسم‌سازها‌هدایت​ هم راهنمای‌سرشت‌هایشان​ این پیشرفت هستن؟»

استاد اسنو سر تکان داد.

«بله. راستش توضیح دادنش با کلمات سخته... خب، هر کسی برای توضیحِ اینکه سرشتش دقیقاً چطور کار می‌کنه مشکل داره، مگه نه؟ تازه، با اینکه سرشت‌های ما اغلب ویژگی‌های مشابهی دارن، در نهایت‌داشت​ همه با هم متفاوتن. این‌طور تصورش کن که... حس کردنِ نقص‌های درونِ یه سلاح، و همین‌طور مسیرهای بی‌شماری که برای رشد داره. وقتی به میلِ سلاح برای پیشرفت قدرت می‌دی، کورکورانه شروع به تغییر‌محصولِ​ دادنِ خودش می‌کنه—اما با هجوم بردن به همهٔ جهت‌ها در آنِ واحد، نمی‌تونه خیلی پیش بره. طلسم‌ساز باید اون رو به مسیرِ خاصی هدایت کنه و نذاره ازش منحرف بشه، تا تغییر عمیق بشه.»

پس احتمالاتِ بی‌شمارِ موجود به نفعِ مسیرِ رشدی‌بشری​ باریک اما دور و دراز کنار گذاشته می‌شدند—و طلسم‌سازی‌می‌آوردند​ مثل استاد اسنو تصمیم می‌گرفت کدام جهت امیدوارکننده‌تر است.

چهره در هم کشید.

«شاید کار ساده‌ای به نظر برسه، ولی بهت اطمینان می‌دم که اصلاً این‌طور نیست. با اینکه منشأِ تغییر خودِ سلاحه، طلسم‌ساز باید اراده‌ای قوی و تمرکزِ بالایی داشته باشه تا به نتیجهٔ‌می‌شد​ خوبی برسه. مهم‌تر از اون، طلسم‌ساز باید دانش و درکِ بالایی از همه‌چیز داشته باشه؛ از ترکیبِ مادیِ فلزات، چه معمولی و چه جادویی گرفته، تا رشته‌های خیلی ناشناخته‌تر. هر چی باشه،‌راهنمای​ اینکه چقدر مسیرهای ممکن برای پیشرفت رو خوب درک می‌کنی و چندتا از اون بی‌نهایت مسیر رو می‌تونی تشخیص بدی، بستگی به این داره که چقدر تواناییِ شناختِ وجودشون رو داشته باشی.»

استاد اسنو لبخند زد.

«این کار هم هنره هم علم... ولی‌نبوغِ​ در نهایت بیشتر هنره تا علم. برای‌نمی‌کردند​ همین، کارِ آدم باید با الهام همراه باشه.»

سانی کمی‌هدایت​ به حرف‌هایش‌سرشت‌هایشان​ فکر کرد.

حالا همه‌چیز منطقی‌تر بود.

این‌طور نبود که خودِ سلاح بخواهد به خاطره تبدیل شود چون خاطره شکلِ بی‌نقص‌تری برایش بود. این طلسم‌ساز بود‌نبود​ که شکلِ خاطره را برایش انتخاب می‌کرد، چون آن را برتر می‌دانست؛ دیدگاهی که جای تعجب نداشت، با توجه‌باید​ به اینکه همهٔ بیدارشدگان تا چه حد به خاطره‌هایشان وابسته بودند و تمامِ بشریت به طلسمِ کابوس اتکا داشت.

سانی لبخند زد.

«مشتاقم نمایشتون رو ببینم.»

استاد اسنو‌نبوغِ​ بی‌حواس شانه‌نوعی​ بالا انداخت.

«حتماً. فقط... می‌تونی تماشا کنی،‌خیلی​ ولی سؤالی نپرس. همون‌طور که‌بسیار​ گفتم، این کار تمرکزِ مطلق می‌خواد.»

سانی مؤدبانه سر تکان داد.

پس از مدتی، کارِ استاد آلیس‌نمی‌کردند​ در اشباعِ زرهِ فلس‌دار تمام شد و‌اراده‌شان​ همه‌چیز برای بخشِ نهاییِ ساخت آماده بود.

زرهِ سینه به همراهِ تمامِ قطعاتِ دیگری که پیش‌تر ساخته و اشباع شده بودند، در‌داشت—استعدادشان​ وسطِ یک حلقهٔ رونیِ بزرگ قرار گرفت. هفت خردهٔ روحِ درخشان دورِ آن چیده شد، هر‌کامل​ کدام در گرهِ مخصوصِ خود. استاد اسنو زانو زد و دستش را روی مرزِ حلقه گذاشت.

با بستنِ چشمانش،‌می‌کرد​ حلقهٔ رونی درخششِ کمرنگی‌ذهن​ از خود ساطع کرد.

«جالبه.»

سانی استادِ بزرگی در جادوی رونی نبود، اما چیزهایی می‌دانست. از قرارِ معلوم، حلقهٔ نسبتاً‌دستاوردهایشان​ ساده‌ای بود که برای هدایتِ سرشتِ طلسم‌ساز و افزودنِ قدرتِ هفت خردهٔ روح به قدرتِ‌نقصِ​ خودش طراحی شده بود. این حلقه بیشتر برای راحتی رسم شده بود تا از سرِ ضرورت.

هرچه باشد، استاد اسنو نمی‌توانست با یک‌سرشت‌هایشان​ دست هفت خردهٔ روح را مهار کند‌معلولی​ و دستِ دیگرش را روی زره نگه دارد.

درخششِ حلقهٔ رونی نشان می‌داد که جوهرِ‌ذهن​ روح در مجراها جریان دارد؛ و این‌اما​ یعنی طلسم‌ساز داشت سرشتش را هدایت می‌کرد.

با ادامه یافتنِ روندِ افسون، استاد اسنو دستش را بالا آورد و به سمتِ‌نمی‌کردند​ زرهِ اشباع‌شده گرفت. رشته‌هایی از نورِ طلایی انگار دورِ انگشتانش پیچیدند و سپس به‌سرشتش​ جلو پرتاب شدند؛ هر کدام راهِ خود را به میانِ فلس‌های درهم‌تنیده پیدا می‌کرد.

لحظه‌ای بعد، سانی‌کار​ حس کرد زره‌نمی‌کردند​ دارد تغییر می‌کند.

تغییری ظاهری در کار بود؛ فلس‌ها آرام‌آرام درخششی فلزی‌نمی‌کردند​ به خود می‌گرفتند. اما تغییری نامرئی هم رخ می‌داد؛‌دستاوردهایشان​ یا بهتر است گفت، برای همه نامرئی بود جز سانی.

نگاهش را‌نزدیک​ به زرهِ‌حرف​ سینهٔ اشباع‌شده دوخت.

وقتی دید درونِ‌رشدی​ آن چه می‌گذرد،‌شاهکاری​ چشمانش کمی ریز شد.

ناولها | novelha.net