چپتر 2045: تبادلِ حرفهای
0حتی در آخرین روز پیش ازهمکارانش آنکه بخواهد شمشیرِ پیوندخورده با روحرازهای را بسازد، سانی کاملاً مطمئن نبود.
پس تصمیم گرفت دست به قماری دور از ذهن بزند — اگرمیبردند اوضاع خوب پیش میرفت، شاید جرقهای غیرمنتظره از الهام میگرفت. اما حتینداشتند اگر نتیجهای هم نداشت، باز هم چیزی بود که مدتها دربارهاش کنجکاوی میکرد.
میخواست استادانِ آهنگرِآیندهٔ خاندانِ دلاوری را هنگامِبهکلی ساختِ خاطرهها تماشا کند.
هر چه بود، بسته به اینکه اوضاع در آیندهٔ نزدیک چطور پیش میرفت، خاندانِمشابه دلاوری ممکن بود بهکلی از بین برود. با توجه به اینکه آنها نزدیکترین افراد بهایزدبانوی همکارانش محسوب میشدند، اگر هرگز حتی نگاهی گذرا به رازهای هنرشان نمیانداخت، واقعاً حیف میشد.
البته، چیزهاییتوجه دربارهٔ طلسمسازانِنزدیکترین دلاوری میدانست.
برای مثال، میدانست که آنها بافنده نیستند، بلکه گروهی از افرادند کهمیبردند سرشتهایشان به آنها اجازه میداد خاطره بسازند — برخی از تبارِ دلاورینداشتند بودند و برخی بهعنوانِ ملازمانِ ارزشمند به خاندانِ بزرگ راه یافته بودند.
راستش، منطقی هم بود. همه میدانستند کهبهکلی اعضای یک خانواده اغلب — هرچند نههمکارانش همیشه — سرشتهایی با ماهیتِ مشابه دارند.
این موضوع بهویژه در موردِ خاندانهای بزرگ صدق میکرد که فرزندانشان همانسرشتهایی صفتِ تباری را به ارث میبردند... در موردِ دلاوری، این تبارِ ایزدیِصفتِ ایزدبانوی جنگ بود که ایزدبانوی هنرِ ساخت و پیشرفت نیز به شمار میرفت.
البته، همهٔ اعضای خانوادههای فرعیِ دلاوری آن را نداشتند. با اینگذرا حال، در میانشان آنقدر آدم با سرشتهای مرتبط با ساختوساز پیدا میشدبرای که دلاوری از زمانِ نزولِ طلسمِ کابوس، قدرتِ غالبِ این عرصه باشد.
بنابراین، جای تعجب نبود که آنها تلاشِ زیادی کرده بودند تا استعدادهای مشابهایزدیِ را بهطورِ سیستماتیک، چه از طریقِ حمایت و چه ازدواج، جذب کنند ومیانشان هدفشان رسیدن به انحصاری عملی در تمامِ امورِ مربوط به ساختِ خاطرهها بود.
سانی همچنین میدانست که هرچند افسونگرانِ دلاوری از بسیاری جهات پایینتر از او بودند،همکارانش اما در زمینههایی هم برتری داشتند. برای مثال، آنها بسیار بیشتر از او دربارهٔ جادویطلسمسازانِ رونی میدانستند. همچنین میتوانستند پژواکهایی بسازند که او هنوز کاملاً بر ساختشان تسلط نیافته بود.
از اینیافته رو، امیدِمنطقی زیادی داشت.
اما مشکل اینجا بود که خاندانِ سلطنتی — که کاملاً هم قابلدرکرازهای بود — بهشدت از رازهایش محافظت میکرد. هر کسی نمیتوانست با استادانِمثال آهنگر دیدار کند، چه رسد به اینکه آنها را هنگامِ کار تماشا کند.
بنابراین، سانی نیاز داشتموردِ که نفیس از نفوذش استفادهصفتِ کند و برایش وقتی بگیرد.
خوشبختانه، استادانِ آهنگر همراهِ پادشاهشان به گورِ خدا آمده بودند... که این هم منطقی بود، چرامیشدند که اینجا بیشترین نیاز به مهارتهایشان وجود داشت. و از آنجا که ارزشمندتر از آن بودندمثال که به خطِ مقدم فرستاده شوند، بیشترشان همین جا در اردوگاهِ اصلیِ ارتشِ شمشیر حضور داشتند.
لقبِ بیفایدهٔ شوالیهٔ دلاوری که سانی دریافت کرده بود نیز تا حدی کمک میکرد... هر چهاین بود، به این معنا بود که او از نظرِ فنی غریبه محسوب نمیشود. فراتر از آن، اوپیشرفت تأمینکنندهٔ خاطره برای آتشبانان بود و آتشبانان از نظرِ فنی بخشی از نیروهای دلاوری به شمار میرفتند.
فقط مسئله این بود که عنوانِ شوالیهگریاش نمایشی بود، در حالی کهرازهای نفیس و جنگجویانش در خاندانِ سلطنتی طردشده به حساب میآمدند. دشمنیِ بزرگانِمثال خاندانِ دلاوری نسبت به او فقط آنقدر نامحسوس بود که کاملاً علنی نباشد.
با این حال، قلمروِ شمشیر در حالِ حاضر در جنگ بود. اینجا درایزدیِ گورِ خدا، اقتدارِ نف در اوج بود، در حالی که نفوذِ بزرگان بهشدتمیانشان کاهش یافته بود. بنابراین، ترتیب دادنِ بازدیدی از آهنگری برایش زحمتِ زیادی نداشت.
صبح، در راهِ قلعهٔنزدیک دلاوری، سانی نتوانست جلویبین کنجکاویاش را بگیرد و پرسید:
«خیلی سختیافته بود منومنطقی ببری تو؟»
نفیس لحظهای سکوتآنها کرد، سپس سرشهمکارانش را آرام تکان داد.
«نه خیلی.»
سانی کمی جا خورد. فکر میکرد دستکم بابین کمی مخالفت روبهرو شوند، برای همین پیش از اینهرگز تلاشی برای نزدیک شدن به استادانِ آهنگر نکرده بود.
«عجیبه. چطور؟»
نفیس درتوجه جواب دادننزدیکترین مکث کرد.
«خب... فکر کنمبهویژه بین افسونگرها یهصدق جور متحد داریم. یهجورایی.»
این حرف کمی مرموزنزدیک به نظر میرسید، امابین سانی تصمیم گرفت بیخیالش شود.
همانطور که از میانِ اردوگاه میگذشتند، نگاههای بیشماری دنبالشان میکرد. نفیس نگاههای پُرشور و تحسینآمیزی دریافت میکرد، دربهویژه حالی که سانی... نه چندان. با این حال، اوضاع به بدیِ قبل نبود — هر چه باشد، اوهمهٔ حالا چهرهٔ شناختهشدهای بود. بهعلاوه، به لطفِ آیکو، نامِ تجارتخانهٔ درخشان از قبل میانِ اعضای ارتشِ شمشیر پیچیده بود.
و حتی اگر سانی میخواست فروتن بماند —میشدند که نمیخواست — او و نفیس زوجِ بسیارحیف چشمگیری بودند. بد آمدن از آدمهای زیبا سخت بود.
«صبر کن...»
صدای طنیناندازِ شیپوری به گوش رسید و همه سرِ جایشان خشکشان زد. سانیافراد و نفیس هم خشکشان زد. چند لحظه بعد، دنیا ناگهان بهشکلی غیرقابلتحمل روشنالبته شد و هر سطحِ بازتابندهای که در دیدرس بود، مانندِ خورشیدی کوچک درخشید.
پردهٔ ابرها شکافته شده بود.
سانی در دل آه کشید.
باز هم شکافِ ابر...
خوشبختانه، این بار توانسته بود بهموقع سرش را برگرداند و بهآنها نفیس نگاه کند. بنابراین، حالا دستکم میتوانست از منظره لذت ببرد.نمیانداخت دفعهٔ قبل، مجبور شده بود چند ساعت به دیواری خیره بماند.
خوشبختانه، این شکافِ ابر کوتاه بود. کمتر از یک ساعت بعد، درخششِ کورکننده فروکش کرد و اردوگاهِموضوع بیحرکت دوباره جان گرفت. تا الان، مردم آنقدر به این اتفاقات عادت کرده بودند که به نظرنیز نمیرسید کسی چندان آشفته شده باشد... تلفات هم، اگر اصلاً تلفاتی در کار بود، بسیار اندک بود.
سانی بدنش را کش داد، شانههایشهمکارانش را مالید و به دنبالِ نفیسرازهای به سمتِ دروازههای قلعهٔ دلاوری رفت.
آخرین باری که آنجا را دیده بود... در یادِصفتِ کاسی بود، برای بازجویی از استاد اوروم. خوشبختانه، امروزپیشرفت به سمتِ بخشِ دیگری از این قلعهٔ سنگی میرفتند.
با عبور از حیاطی پهناور، به ساختمانِ بزرگی نزدیک شدند که از دودکشهای متعددش دود بیرون میآمد. سانی انتظارگذرا داشت صدای طنیناندازِ برخوردِ چکشها بر فولاد را بشنود، اما آنجا بهطرزِ عجیبی ساکت بود. لحظهای بعد، متوجهِ رونهایی شداجازه که روی سنگهای نزدیکِ درها و پنجرههای آهنگری حک شده بودند و فهمید بخشی از یک افسونِ سرکوبکنندهٔ صدا هستند.
...منطقیه.
راستش را بخواهید، خودش هم بعد از ساختنِ چاقوی کوچکِنگاهی دیروز، به فکرِ ساختنِ خاطرهای صداخفهکن افتاده بود. حتی گوشهایدربارهٔ متعالیِ او هم نمیتوانستند هیاهوی کرکنندهٔ چکشکاریاش را تحمل کنند.
خب، و...موضوع چنین خاطرهای کاربردهایخاندانهای دیگری هم داشت.
سانی افکارِ غیرضروری را از سرش بیرونبهکلی کرد، آخرین نگاهِ کنجکاوانهاش را به نمایهمکارانش بیرونیِ آهنگری انداخت و به داخل رفت.