چپتر 2054: رؤیاهای آتش
0مدتی بعد، سانی بهتنهایی از پلههای زیرزمینِجادوییای تقلیدگرِ شگفتانگیز پایین رفت. نگاهش غایب بود ومجبور شمشیرِ بلند و نقرهایِ زیبایی در دست داشت.
واردِ کارگاه که شد، نگاهی به فضای تاریک و پهناورش انداخت. پیشتر سایهها بیرقیبتراشهای بر این مکان فرمان میراندند، اما حالا شعلههایی به سفیدیِ مطلق در کورهٔ بلند زبانهساده میکشید. نورِ درخشانشان سایهها را عقب میراند؛ سایهها جمع میشدند و تاریکتر به نظر میرسیدند.
سانی نگاهیحال به کوره انداختقدرتِ و آهی کشید.
از همین حالا نشانههایی از آسیبِ جبرانناپذیر در آن به چشم میخورد. شعلههای ستارهٔ دگرگون بیش ازاستخوانِ حد وحشی بودند؛ هر چیزی را که لمس میکردند از بین میبردند و نه کورهها و نهاستثنایی بوتههای ذوب، حتی آنها که از موادِ رازآلود ساخته شده بودند، نمیتوانستند برای مدتی طولانی مهارشان کنند.
بنابراین، بیشترِ بخشهایقدرتِ کورهٔ آهنگریاش باید بعدجادوییای از امروز تعویض میشد.
حیف بود، چرا که تهیهٔ این تجهیزات برایش هم دشوار بود و هم پرهزینه. با اینایزدِ حال، اجتنابناپذیر هم بود... هرچه قدرتِ سانی بیشتر میشد، توانِ اجزای جادوییای که باید استفاده میکرداستثنایی هم افزایش مییافت. اگر امروز نه، دیر یا زود مجبور میشد کورهٔ آهنگریاش را نوسازی کند.
سانی سوختِ بیشتری به کوره اضافه کرد و به سمتِ سندان رفت؛افزایش سندانی جدید که زمخت و خشن از تراشهای از استخوانِ ایزدِ مرده ساختهسندان شده بود. تیغهٔ رؤیا را روی سطحش گذاشت و به آن خیره شد.
بافتِ طلسمِ شمشیرِ بلندِ نقرهای نسبتاً ساده، اما زیبا بود. ازسندان هر نظر خاطرهای استثنایی به شمار میرفت... در غیر این صورت، باسطحش وجودِ رتبه و ردهٔ پایینش، نمیتوانست اینقدر طولانی به نفیس خدمت کند.
البته سانی نمیتوانست رونها را احضار کند و از طریقِ طلسم دربارهاش اطلاعات به دست بیاورد.نوسازی در واقع، حتی نمیتوانست بدونِ تغییر دادنِ بافتِ طلسمِ خاطره، آن را از نفیس بگیرد؛ کاریتیغهٔ که نکرده بود، چون در آن صورت هدفِ کاری که قصدِ انجامش را داشت از بین میرفت.
با این حال، سانی بهراحتی میتوانست بفهمد در رونهای تیغهٔ نقرهای چه نوشته شده است. هرایزدِ چه باشد، نامها و توصیفاتِ بسیاری را در بافتِ خاطرههای مختلف تنیده بود؛ پیدا کردنِ رشتههاییاستثنایی که آنها را بیان میکردند و ترجمهٔ الگوهای اثیری به رونهای آشنا، اصلاً برایش سخت نبود.
سانی بافت را بررسی کرد.
خاطره: تیغهٔ رؤیا.
رتبهٔ خاطره: خفته.
نوعِ خاطره: سلاح.
توصیفِ خاطره: [...گمشده در تاریکی، روحی تنها زمانی رؤیای آتش در سر داشت.]
لبخندِ محوی زد. همهاش همین بود. نه اشارهای به رده شدهمجبور بود، نه فهرستی از افسونهایش وجود داشت، و نه توصیفی از اینکهخشن آن افسونها چه کاری میتوانستند بکنند. بیشترِ بیدارشدگان خاطرههایشان را اینگونه میدیدند.
تنها به خاطرِ به دست آوردنِ بافتِ خون بود که طلسم رونهای بیشتری به آنچه سانی میدید اضافهبلندِ میکرد. البته، صرفاً داشت چیزی را ترجمه میکرد که خودش هم میتوانست با بررسیِ بافت متوجهش شود؛ بقیهٔخدمت بیدارشدگان یا باید پتانسیلِ واقعیِ خاطرههایشان را با آزمون و خطا کشف میکردند، یا ارزیابهای حرفهای استخدام میکردند.
کلی برام پول پسانداز کرد...
یک بارِ دیگر به توصیفِ تیغهٔ رؤیا نگاه کرد. رونهایی که با الگوی رشتههای اثیری بیانسوختِ میشدند، مثلِ همیشه کمی مبهم بودند. میتوانستند به این معنا باشند که روحی تنها، در حالیروی که در تاریکی گم شده بود، رؤیای آتش در سر داشت... یا شاید در آرزوی گرما بود.
در واقع، توصیفجادوییای میتوانست این معنیافزایش را هم بدهد:
[مهرومومشده درسندانی خلأ، روحی طردشدهخشن تمنای گرما داشت.]
تاریکی، خلأ. رؤیامییافت دیدن، حسرت کشیدن.زود آتش، گرما. و تمنا.
...با چیزهایی کهتوانِ حالا میدانست، کمیاستفاده شوم به نظر میرسید.
سانی سرش را تکان داد و از الگویاگر رشتههای اثیری که رونها را بیان میکردند روی برگرداند.کرد در عوض، بافتِ خودِ تیغهٔ رؤیا را بررسی کرد.
تکافسونش کاملاً پیچیده بود، اما عملکردِ سادهای داشت. قرار بود بهرؤیا صاحبِ شمشیرِ بلندِ نقرهای در برابرِ حملاتِ روح مقاومت ببخشد —زیبا مقاومتی متوسط، که برای خاطرهای با چنین رتبهٔ پایینی دستاوردی باورنکردنی بود.
سانی زیباییِ طرحِ پیچیدهٔ بافتِ طلسمِزود درخشان را تحسین کرد، بعد آهیاضافه کشید و مشتش را بالا برد.
مشتش را روی تیغهٔ نقرهایجادوییای فرود آورد و بهراحتی آناگر را به تکههای بیشماری خرد کرد.
جزیرهٔ عاج غرق در نورِ خورشید بود. نسیمی گرم دیوارهایتیغهٔ سفید و بینقصِ برجِ امید را نوازش میکرد، موجهایی روی سطحِساده دریاچه میانداخت و برگهای بیشهٔ باستانی را به خشخشی آرام وامیداشت.
نفیس لبهٔ جزیره ایستاده بود و با چهرهای گرفته به دوردستبیشتری نگاه میکرد. پس از مدتی، صدای قدمهای نرمی را شنید کهایزدِ از پشت به او نزدیک میشدند و صدایی آشنا به گوشش خورد.
«داری به چی فکر میکنی؟»
برگشت و به مردِ جوان و زیبایی با پوستِدیر رنگپریده و موهای زاغی نگاه کرد که چند قدم دورترسندان ایستاده بود و لباسهایی از جنسِ سایهها به تن داشت.
«...گورِ خدا.»
مردِ جوان ابرویی بالااگر انداخت و چشمانِ عقیقیاشنوسازی با رگهای از کنجکاوی درخشید.
«چطور مگه؟»
نفیس نگاه گرفتجادوییای و دوباره بهافزایش تماشای افق ادامه داد.
پس ازسندانی مدتی، بازمخت لحنی آرام گفت:
«بعضیها باور دارن گورِ خدا بقایای یهمجبور ایزده. اما من فکر میکنم اشتباه میکنن... یاسندان بهتره بگم، به دلیلِ اشتباهی حق با اوناست.»
لبخند زد.
«چطور؟»
نفیس سرش را بلند کرد.
«...آسمونِ بالا بقایای یه ایزده. زمینِ پایین همنوسازی همینطور. اما اون اسکلتِ عظیم هیچ ربطی بهسندانی یکی از ایزدان نداره... خیلی کوچیک، ناچیز و بیارزشه.»
مردِ جوانبیشتر چند لحظه بهجادوییای حرفهایش فکر کرد.
«پس داری میگی هیچکس نتونسته جسدِ ایزدان رو پیدا کنه... چون زمینینوسازی که روش راه میریم و آسمونهایی که زیرشون زندگی میکنیم خودشون بقایایتراشهای اونان؟ اینکه دنیای ما صرفاً عالمِ ایزدبانوی جنگ نیست، بلکه جسدش هم هست؟»
سر تکان دادجدید و با حالتی حسرتباراستخوانِ به او نگاه کرد.
«ایزدان... عظیمن، سانی.»
تکخندهای کرد.
«خب، اینطوری به نظر میرسه که ما آدما هیچ فرقی با کرمهایی نداریم که به دنیااضافه اومدن تا از گوشتِ یه ایزدِ مرده تغذیه کنن. البته، آدم میتونه دستودلبازتر باشه و اینطوریگذاشت تعبیرش کنه که ما فرزندانِ ایزدبانوی جنگیم. فرزندانِ جنگ... با توجه به سابقهٔ درخشانمون، کاملاً برازندهست.»
نفیس یک بارِ دیگر نگاهخشن گرفت، این بار رگهای ازتیغهٔ لبخندی غمگین بر لب داشت.
پس از مدتی گفت:
«این یعنی همهٔ مااجزای از مادری مرده به دنیامییافت اومدیم. یعنی همهٔ ما یتیمیم.»
درست همانطور کهجادوییای خودش بود، وافزایش هنوز هم بود.
چند لحظه مکثجدید کرد و بعدتراشهای با لحنی آرام گفت:
«امروز سه تا سایه داری.»
مردِ جوان لبخند زد.
«آره دارم.»
کمی اخم کرد، انگار یادشخشن آمده باشد چیزی را فراموش کرده،رؤیا و پس از مکثی کوتاه پرسید:
«کِی ساختنِافزایش شمشیر رواگر شروع میکنیم؟»
به سمتِ لبهٔ جزیره رفت تااستفاده شانه به شانهٔ او بایستد وزود او نیز به افق چشم دوخت.
«همین الانشم شروع کردیم.»
سرانجام، انگار نفیس چیزی را فهمید.تراشهای با کنجکاوی به او نگاه کرد،روی چند لحظه مردد ماند و پرسید:
«این یه رؤیاست، مگه نه؟»
آرام خندید.
«آره، هست.»
هیچ اردوگاهِ جنگیای اطرافشان نبود.خشن نه اسکلتِ تایتانواری زیرِ جزیرهٔ عاجرؤیا بود، نه آسمانی ابری بالای آن.
در عوض، جزیرهٔ عاج در هوا بر فرازِ اقیانوسی آرام شناور بود. جهان غرق در نورِسندانی خورشید بود، و آبِ کاملاً بیحرکتِ پایین به زیبایی میدرخشید و شکوهِ آسمان را بازتاب میداد.بلندِ انگار داشتند بر فرازِ دریایی درخشان از طلای مایع پرواز میکردند که غرق در درخششی نفسگیر بود.
بالای سرشان، هفت خورشیدِاجزای خالص در پهنهٔ وسیعِافزایش آسمانی درخشان به روشنی میسوختند.
این رؤیاییاجزای از دریایاستفاده روحِ او بود.