---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2039: شاهزاده در برجِ عاج • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2039: شاهزاده در برجِ عاج

0

طنینِ برخوردِ فولاد،‌دگرگون​ سکوتِ آرامِ برجِ عاج‌شمشیر​ را در هم شکست.

آهنگِ دلهره‌آورِ برخوردِ تیغه‌ها در میانِ دیوارهای سفید و دست‌نخورده‌می‌کنند​ می‌پیچید و تندبادهای شدید همچون دژکوب به آن‌ها می‌کوبیدند. اما‌نوعِ​ زیرِ سقفِ این پاگودای عظیم، هیچ نبردی در جریان نبود.

در عوض، سه پیکر در رقصی موزون‌دور​ روی زمین حرکت می‌کردند و با تیغه‌هایی‌می‌دید​ از جنسِ سایه به هم ضربه می‌زدند.

آن‌ها نفیس و سانی‌اصلیِ​ بودند؛ اگر بخواهیم دقیق‌تر‌کرده​ بگوییم، دو تجسم از سانی.

ستارهٔ دگرگون را از نیروی اصلیِ ارتشِ شمشیر دور کرده بودند، اما آتش‌بانان را نه.‌می‌دید​ این هم بخشی از مجازاتش بود... و هرچند سانی می‌دید که نفیس نگرانِ افرادش است،‌آنجا​ اما تهِ دلش خودخواهانه خوشحال بود که عملاً کلِ جزیرهٔ عاج را برای خودشان دارند.

کسی آنجا نبود تا مزاحمشان‌پیش​ شود، پس می‌توانستند هر طور که‌وقتی​ دوست دارند با هم وقت بگذرانند.

و همین‌دگرگون​ کار را‌اصلیِ​ هم کرده بودند.

عجیب بود که در بحبوحهٔ یک جنگِ فاجعه‌بار از روزهای گرمِ آرامش و خوشبختی لذت‌نگرانِ​ ببرند، اما شکایتی نداشت... اصلاً و ابداً. تازه، سایهٔ شومِ جنگی که در راه بود‌مزاحمشان​ باعث می‌شد هر لحظه‌ای که با هم می‌گذراندند بسیار زنده‌تر و ارزشمندتر به نظر برسد.

به‌ویژه که حس می‌کردند این‌ها‌اصلیِ​ آخرین روزهای آرامی است که پیش‌بخشی​ از رسیدنِ توفانِ گریزناپذیر تجربه می‌کنند.

از وقتی نفیس به اردوگاهِ اصلی برگشته بود، انواع و‌می‌کنند​ اقسامِ تفریحات را با هم تجربه کرده بودند... اما امروز،‌نوعِ​ داشتند خودشان را زیرِ نوعِ متفاوتی از فشارِ جسمی می‌گذاشتند.

نبردشان کنترل‌شده بود، اما هنرهای‌ارتشِ​ نبردِ متعالیِ آن‌ها فضای کافی‌بخشی​ داشتند تا تمام‌وکمال خودی نشان دهند.

سانی از حسِ تکامل، آزادی و احتمالاتِ بی‌پایانی که هنرش به او می‌بخشید، لذت می‌برد.‌نگرانِ​ هنری بود موزون، بی‌نهایت انعطاف‌پذیر، ترسناک و از همه مهم‌تر، کاملاً مرگبار. پیش‌تر در نبردِ‌مزاحمشان​ قلبِ خدا پتانسیلِ هولناکش را آزموده بود، اما آن زمان برخی از قدرت‌هایش محدودیت داشتند.

البته این موضوع لطمه‌ای به هنرش نمی‌زد؛ برعکس، تأییدی انکارناپذیر بر کشندگیِ شدید و‌هرچند​ طراحیِ موذیانهٔ آن بود. هنرِ بی‌شکلِ او آن‌قدر انعطاف‌پذیر بود که حتی زیرِ شدیدترین محدودیت‌ها‌کسی​ هم به کارش می‌آمد؛ درست همان‌طور که خودش می‌خواست. این یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌هایش بود.

اما حالا هیچ محدودیتی برای سانی‌رسیدنِ​ وجود نداشت و این فرصت را داشت‌اصلی​ تا تمامِ ظرفیت‌های هنرش را تجربه کند.

البته خودِ نفیس هم شمشیرزنی حیرت‌انگیز بود. هرچقدر هم‌آتش‌بانان​ که هنرش مرگبار بود، سانی در مقابله با حریفی‌تهِ​ که تقریباً نامیرا به حساب می‌آمد، به دردسر می‌افتاد.

کنجکاو بود بداند اگر هر دویشان جدی می‌جنگیدند و در آزاد کردنِ قدرتشان خویشتن‌داری نمی‌کردند، نبرد چطور‌است​ تمام می‌شد. اگر به‌جای دو تجسم، هر هفت تجسمش اینجا بودند چه می‌شد؟ اگر نفیس شعله‌هایش را‌دوست​ تمام‌وکمال رها می‌کرد؟ اگر برایشان مهم نبود که به هم آسیب می‌زنند یا محیطِ اطرافشان را ویران می‌کنند؟

راستش مطمئن نبود. تنها چیزی که‌ارتشِ​ می‌دانست این بود که اردوگاهِ اصلیِ ارتشِ‌بود​ شمشیر احتمالاً از صحنهٔ روزگار محو می‌شد.

سانی داشت لذت می‌برد و حس می‌کرد که به نفیس هم‌وقتی​ دارد خوش می‌گذرد؛ حتی احتمالاً بیشتر از او. اما مسلماً این‌فشارِ​ مبارزهٔ تمرینی صرفاً برای سرگرمیِ آن‌ها نبود. دلیلِ کاربردیِ دیگری هم داشت.

در این چند هفته، پیش از آنکه‌دور​ نفیس دوباره به خطِ مقدم فراخوانده شود... سانی‌نگرانِ​ باید کارِ ساختِ شمشیرِ او را تمام می‌کرد.

ماه‌ها بود که برای چنین لحظه‌ای آماده می‌شد و بخشِ بزرگی از این آماده‌سازی‌ها‌می‌دید​ به بررسیِ شیوهٔ مبارزهٔ نفیس ربط داشت. سانی از وقت‌گذرانی در سالن‌های تمرینِ اجاره‌ای‌کسی​ در حصار گرفته تا تماشای نفیس در نبردهای واقعی، چیزهای زیادی یاد گرفته بود.

دوئلِ امروز درسِ آخر‌نیروی​ بود و با تمامِ‌دور​ وجودش آن را جذب می‌کرد.

سرانجام، در نهایتِ خستگی دست‌پیش​ کشیدند. هیچ‌کدام پیروز نشده بود...‌می‌کنند​ نه اینکه پیروزی هدف باشد.

نفیس با رضایت لبخند زد، عرق از پیشانی پاک‌آتش‌بانان​ کرد و نفسِ عمیقی کشید. سینه‌اش بالا و پایین‌تهِ​ می‌رفت و نشان می‌داد مبارزه چقدر طاقت‌فرسا بوده است.

و نگاهِ‌دگرگون​ سانی را به‌ارتشِ​ سمتِ خود می‌کشید.

«شمشیرزنی‌ات عوض شده.»

در صدایش کنجکاوی موج‌آرامی​ می‌زد و رگه‌ای از‌گریزناپذیر​ تحسین هم در آن بود.

تهِ دلش جا‌نیروی​ خورد که نفیس‌شمشیر​ متوجه شده بود.

...اما بیشترِ حواسش درگیرِ چیزِ دیگری بود؛ دیدنِ قطره‌های عرقی که‌مجازاتش​ روی پوستِ عاجی‌اش می‌درخشید، چهرهٔ کمی برافروخته‌اش و انحناهای وسوسه‌انگیزِ بدنش‌عملاً​ که زیرِ لباسِ نازکِ تمرین نمایان بود، هوش از سرش می‌برد.

آه... تو دردسر افتادم.

امروز کارهای زیادی‌آخرین​ داشت و نباید‌رسیدنِ​ می‌گذاشت حواسش پرت شود.

فقط مشکل اینجا بود‌اصلیِ​ که خویشتن‌داری‌اش در برابرِ چنین‌آتش‌بانان​ وسوسهٔ مقاومت‌ناپذیری داشت رنگ می‌باخت.

سانی با‌دگرگون​ حواس‌پرتی سر‌اصلیِ​ تکان داد.

«آه... آره. به‌ندرت فرصتش پیش میاد که استعدادهام رو کامل‌آتش‌بانان​ نشون بدم. اتفاقاتِ اخیر یکی از همون فرصت‌ها بود و‌دلش​ آخرین هلی رو که برای پیشرفت نیاز داشتم، بهم داد.»

دوشِ آبِ‌این‌ها​ سرد... درسته،‌آرامی​ همینو می‌خوام...

نفیس چند لحظه براندازش‌اصلیِ​ کرد، بعد با لحنی‌کرده​ آمیخته به شیطنت پرسید:

«داری به چی فکر می‌کنی؟»

چیزی نمانده‌ستارهٔ​ بود سانی‌نیروی​ خفه شود.

«فقط اینکه... اِ... حسابی عرق‌پیش​ کردیم. داشتم فکر می‌کردم یه‌می‌کنند​ دوشِ آبِ سرد بد نیست.»

نفیس نگاهش کرد،‌نیروی​ بعد لبخندی زد و‌دور​ با آسودگی کش‌وقوس آمد.

سانی همین‌طوریش هم داشت برای کنترلِ خودش تقلا می‌کرد و این ضیافتِ‌بود​ بصریِ بی‌رحمانه و محرک، دیگر داشت کارش را می‌ساخت. یک‌دفعه شانس آورد که‌برای​ بافتِ خون را داشت تا جلوی هجومِ خون به جاهای نامربوط را بگیرد.

با این حال،‌دگرگون​ چشمانش درنده و‌ارتشِ​ حریص شده بود.

نفیس خندید‌این‌ها​ و با لحنی‌پیش​ معصومانه پیشنهاد داد:

«خب... اگه بخوای می‌تونیم‌اصلیِ​ تنی به آب بزنیم‌کرده​ و تو دریاچه شنا کنیم.»

البته سانی بی‌اختیار آخرین باری را به یاد‌کرده​ آورد که با هم در آب بازی کرده‌افرادش​ بودند؛ همان قرارِ فوق‌العاده در ساحل. آن مایو...

مردمک‌هایش کمی گشاد شد.

نه، نه... شنا کردن در دریاچه‌رسیدنِ​ ذره‌ای به این وضعیت کمک نمی‌کرد.‌اردوگاهِ​ برعکس، اوضاع را ده برابر بدتر می‌کرد.

مدتی ساکت ماند، بعد تمامِ‌ارتشِ​ ارادهٔ متعالی‌اش را به کار‌بخشی​ گرفت تا به‌آرامی سر تکان دهد.

«نه... یعنی آره!‌نیروی​ صد بار آره.‌شمشیر​ ولی بذار برای عصر.»

نفیس لحظه‌ای مکث‌دگرگون​ کرد و بعد‌ارتشِ​ شانه بالا انداخت.

انگار کمی مأیوس شده بود.

«هر طور‌دگرگون​ مایلی. امروز واقعاً‌ارتشِ​ خیلی کار داریم.»

سانی که از تمامِ‌اصلیِ​ تصمیماتِ زندگی‌اش پشیمان شده بود،‌آتش‌بانان​ با دلسردی سر تکان داد.

«درسته. فعلاً... بیا‌دگرگون​ یه چیزی بخوریم‌ارتشِ​ و بریم سرِ کار.»

آن دو برای مدتِ کوتاهی از هم جدا شدند تا سر و وضعشان را مرتب کنند، بعد دوباره در آلاچیقِ زیبای‌متفاوتی​ پشتِ پاگودای بزرگ همدیگر را دیدند. اینجا همان جایی بود که طاقِ سنگیِ منتهی به برجِ آبنوس قرار داشت؛ اما حالا‌می‌بخشید​ که فاصلهٔ زیادی دو جزیرهٔ پرنده را از هم جدا می‌کرد، ارتباطِ بینشان قطع شده بود و گذرگاه دیگر فعال نمی‌شد.

در عوض، میزِ سنگیِ زیبایی با حکاکی‌های‌دور​ ظریف در آلاچیق قرار داشت که حالا‌می‌دید​ سانی صبحانهٔ سبکی روی آن چیده بود.

آن دو در حالی که به صدای‌دور​ آرام‌بخشِ خش‌خشِ برگ‌های بیشهٔ مجاور گوش می‌دادند، از‌نگرانِ​ غذایی لذیذ و کمی شرابِ گوارا لذت بردند.

سانی نمی‌توانست چشم از نفیس بردارد. آنجا در سایه نشسته بود،‌بخشی​ تونیکِ سفیدِ ساده‌ای به تن داشت و در حالی که شرابِ خنک‌عملاً​ می‌نوشید لبخندِ محوی بر لب داشت... بیش از حد دوست‌داشتنی شده بود.

انگار از فشاری که رها کردنِ سرشتش در‌گریزناپذیر​ طولِ نبرد به او وارد کرده بود هم‌اقسامِ​ تا حدِ زیادی بهبود یافته بود؛ سریع‌تر از همیشه.

دیدنِ این صحنه لذت‌بخش بود.

نفیس که‌دگرگون​ متوجهِ نگاهش شده‌ارتشِ​ بود، لبخند زد.

«خب... قراره توضیح بدی اون‌اصلیِ​ چیزی که ازم خواستی تفسیر‌آتش‌بانان​ کنم چی بود یا نه؟»

ناولها | novelha.net