چپتر 2039: شاهزاده در برجِ عاج
0طنینِ برخوردِ فولاد،دگرگون سکوتِ آرامِ برجِ عاجشمشیر را در هم شکست.
آهنگِ دلهرهآورِ برخوردِ تیغهها در میانِ دیوارهای سفید و دستنخوردهمیکنند میپیچید و تندبادهای شدید همچون دژکوب به آنها میکوبیدند. امانوعِ زیرِ سقفِ این پاگودای عظیم، هیچ نبردی در جریان نبود.
در عوض، سه پیکر در رقصی موزوندور روی زمین حرکت میکردند و با تیغههاییمیدید از جنسِ سایه به هم ضربه میزدند.
آنها نفیس و سانیاصلیِ بودند؛ اگر بخواهیم دقیقترکرده بگوییم، دو تجسم از سانی.
ستارهٔ دگرگون را از نیروی اصلیِ ارتشِ شمشیر دور کرده بودند، اما آتشبانان را نه.میدید این هم بخشی از مجازاتش بود... و هرچند سانی میدید که نفیس نگرانِ افرادش است،آنجا اما تهِ دلش خودخواهانه خوشحال بود که عملاً کلِ جزیرهٔ عاج را برای خودشان دارند.
کسی آنجا نبود تا مزاحمشانپیش شود، پس میتوانستند هر طور کهوقتی دوست دارند با هم وقت بگذرانند.
و همیندگرگون کار رااصلیِ هم کرده بودند.
عجیب بود که در بحبوحهٔ یک جنگِ فاجعهبار از روزهای گرمِ آرامش و خوشبختی لذتنگرانِ ببرند، اما شکایتی نداشت... اصلاً و ابداً. تازه، سایهٔ شومِ جنگی که در راه بودمزاحمشان باعث میشد هر لحظهای که با هم میگذراندند بسیار زندهتر و ارزشمندتر به نظر برسد.
بهویژه که حس میکردند اینهااصلیِ آخرین روزهای آرامی است که پیشبخشی از رسیدنِ توفانِ گریزناپذیر تجربه میکنند.
از وقتی نفیس به اردوگاهِ اصلی برگشته بود، انواع ومیکنند اقسامِ تفریحات را با هم تجربه کرده بودند... اما امروز،نوعِ داشتند خودشان را زیرِ نوعِ متفاوتی از فشارِ جسمی میگذاشتند.
نبردشان کنترلشده بود، اما هنرهایارتشِ نبردِ متعالیِ آنها فضای کافیبخشی داشتند تا تماموکمال خودی نشان دهند.
سانی از حسِ تکامل، آزادی و احتمالاتِ بیپایانی که هنرش به او میبخشید، لذت میبرد.نگرانِ هنری بود موزون، بینهایت انعطافپذیر، ترسناک و از همه مهمتر، کاملاً مرگبار. پیشتر در نبردِمزاحمشان قلبِ خدا پتانسیلِ هولناکش را آزموده بود، اما آن زمان برخی از قدرتهایش محدودیت داشتند.
البته این موضوع لطمهای به هنرش نمیزد؛ برعکس، تأییدی انکارناپذیر بر کشندگیِ شدید وهرچند طراحیِ موذیانهٔ آن بود. هنرِ بیشکلِ او آنقدر انعطافپذیر بود که حتی زیرِ شدیدترین محدودیتهاکسی هم به کارش میآمد؛ درست همانطور که خودش میخواست. این یکی از خطرناکترین ویژگیهایش بود.
اما حالا هیچ محدودیتی برای سانیرسیدنِ وجود نداشت و این فرصت را داشتاصلی تا تمامِ ظرفیتهای هنرش را تجربه کند.
البته خودِ نفیس هم شمشیرزنی حیرتانگیز بود. هرچقدر همآتشبانان که هنرش مرگبار بود، سانی در مقابله با حریفیتهِ که تقریباً نامیرا به حساب میآمد، به دردسر میافتاد.
کنجکاو بود بداند اگر هر دویشان جدی میجنگیدند و در آزاد کردنِ قدرتشان خویشتنداری نمیکردند، نبرد چطوراست تمام میشد. اگر بهجای دو تجسم، هر هفت تجسمش اینجا بودند چه میشد؟ اگر نفیس شعلههایش رادوست تماموکمال رها میکرد؟ اگر برایشان مهم نبود که به هم آسیب میزنند یا محیطِ اطرافشان را ویران میکنند؟
راستش مطمئن نبود. تنها چیزی کهارتشِ میدانست این بود که اردوگاهِ اصلیِ ارتشِبود شمشیر احتمالاً از صحنهٔ روزگار محو میشد.
سانی داشت لذت میبرد و حس میکرد که به نفیس هموقتی دارد خوش میگذرد؛ حتی احتمالاً بیشتر از او. اما مسلماً اینفشارِ مبارزهٔ تمرینی صرفاً برای سرگرمیِ آنها نبود. دلیلِ کاربردیِ دیگری هم داشت.
در این چند هفته، پیش از آنکهدور نفیس دوباره به خطِ مقدم فراخوانده شود... سانینگرانِ باید کارِ ساختِ شمشیرِ او را تمام میکرد.
ماهها بود که برای چنین لحظهای آماده میشد و بخشِ بزرگی از این آمادهسازیهامیدید به بررسیِ شیوهٔ مبارزهٔ نفیس ربط داشت. سانی از وقتگذرانی در سالنهای تمرینِ اجارهایکسی در حصار گرفته تا تماشای نفیس در نبردهای واقعی، چیزهای زیادی یاد گرفته بود.
دوئلِ امروز درسِ آخرنیروی بود و با تمامِدور وجودش آن را جذب میکرد.
سرانجام، در نهایتِ خستگی دستپیش کشیدند. هیچکدام پیروز نشده بود...میکنند نه اینکه پیروزی هدف باشد.
نفیس با رضایت لبخند زد، عرق از پیشانی پاکآتشبانان کرد و نفسِ عمیقی کشید. سینهاش بالا و پایینتهِ میرفت و نشان میداد مبارزه چقدر طاقتفرسا بوده است.
و نگاهِدگرگون سانی را بهارتشِ سمتِ خود میکشید.
«شمشیرزنیات عوض شده.»
در صدایش کنجکاوی موجآرامی میزد و رگهای ازگریزناپذیر تحسین هم در آن بود.
تهِ دلش جانیروی خورد که نفیسشمشیر متوجه شده بود.
...اما بیشترِ حواسش درگیرِ چیزِ دیگری بود؛ دیدنِ قطرههای عرقی کهمجازاتش روی پوستِ عاجیاش میدرخشید، چهرهٔ کمی برافروختهاش و انحناهای وسوسهانگیزِ بدنشعملاً که زیرِ لباسِ نازکِ تمرین نمایان بود، هوش از سرش میبرد.
آه... تو دردسر افتادم.
امروز کارهای زیادیآخرین داشت و نبایدرسیدنِ میگذاشت حواسش پرت شود.
فقط مشکل اینجا بوداصلیِ که خویشتنداریاش در برابرِ چنینآتشبانان وسوسهٔ مقاومتناپذیری داشت رنگ میباخت.
سانی بادگرگون حواسپرتی سراصلیِ تکان داد.
«آه... آره. بهندرت فرصتش پیش میاد که استعدادهام رو کاملآتشبانان نشون بدم. اتفاقاتِ اخیر یکی از همون فرصتها بود ودلش آخرین هلی رو که برای پیشرفت نیاز داشتم، بهم داد.»
دوشِ آبِاینها سرد... درسته،آرامی همینو میخوام...
نفیس چند لحظه براندازشاصلیِ کرد، بعد با لحنیکرده آمیخته به شیطنت پرسید:
«داری به چی فکر میکنی؟»
چیزی نماندهستارهٔ بود سانینیروی خفه شود.
«فقط اینکه... اِ... حسابی عرقپیش کردیم. داشتم فکر میکردم یهمیکنند دوشِ آبِ سرد بد نیست.»
نفیس نگاهش کرد،نیروی بعد لبخندی زد ودور با آسودگی کشوقوس آمد.
سانی همینطوریش هم داشت برای کنترلِ خودش تقلا میکرد و این ضیافتِبود بصریِ بیرحمانه و محرک، دیگر داشت کارش را میساخت. یکدفعه شانس آورد کهبرای بافتِ خون را داشت تا جلوی هجومِ خون به جاهای نامربوط را بگیرد.
با این حال،دگرگون چشمانش درنده وارتشِ حریص شده بود.
نفیس خندیداینها و با لحنیپیش معصومانه پیشنهاد داد:
«خب... اگه بخوای میتونیماصلیِ تنی به آب بزنیمکرده و تو دریاچه شنا کنیم.»
البته سانی بیاختیار آخرین باری را به یادکرده آورد که با هم در آب بازی کردهافرادش بودند؛ همان قرارِ فوقالعاده در ساحل. آن مایو...
مردمکهایش کمی گشاد شد.
نه، نه... شنا کردن در دریاچهرسیدنِ ذرهای به این وضعیت کمک نمیکرد.اردوگاهِ برعکس، اوضاع را ده برابر بدتر میکرد.
مدتی ساکت ماند، بعد تمامِارتشِ ارادهٔ متعالیاش را به کاربخشی گرفت تا بهآرامی سر تکان دهد.
«نه... یعنی آره!نیروی صد بار آره.شمشیر ولی بذار برای عصر.»
نفیس لحظهای مکثدگرگون کرد و بعدارتشِ شانه بالا انداخت.
انگار کمی مأیوس شده بود.
«هر طوردگرگون مایلی. امروز واقعاًارتشِ خیلی کار داریم.»
سانی که از تمامِاصلیِ تصمیماتِ زندگیاش پشیمان شده بود،آتشبانان با دلسردی سر تکان داد.
«درسته. فعلاً... بیادگرگون یه چیزی بخوریمارتشِ و بریم سرِ کار.»
آن دو برای مدتِ کوتاهی از هم جدا شدند تا سر و وضعشان را مرتب کنند، بعد دوباره در آلاچیقِ زیبایمتفاوتی پشتِ پاگودای بزرگ همدیگر را دیدند. اینجا همان جایی بود که طاقِ سنگیِ منتهی به برجِ آبنوس قرار داشت؛ اما حالامیبخشید که فاصلهٔ زیادی دو جزیرهٔ پرنده را از هم جدا میکرد، ارتباطِ بینشان قطع شده بود و گذرگاه دیگر فعال نمیشد.
در عوض، میزِ سنگیِ زیبایی با حکاکیهایدور ظریف در آلاچیق قرار داشت که حالامیدید سانی صبحانهٔ سبکی روی آن چیده بود.
آن دو در حالی که به صدایدور آرامبخشِ خشخشِ برگهای بیشهٔ مجاور گوش میدادند، ازنگرانِ غذایی لذیذ و کمی شرابِ گوارا لذت بردند.
سانی نمیتوانست چشم از نفیس بردارد. آنجا در سایه نشسته بود،بخشی تونیکِ سفیدِ سادهای به تن داشت و در حالی که شرابِ خنکعملاً مینوشید لبخندِ محوی بر لب داشت... بیش از حد دوستداشتنی شده بود.
انگار از فشاری که رها کردنِ سرشتش درگریزناپذیر طولِ نبرد به او وارد کرده بود هماقسامِ تا حدِ زیادی بهبود یافته بود؛ سریعتر از همیشه.
دیدنِ این صحنه لذتبخش بود.
نفیس کهدگرگون متوجهِ نگاهش شدهارتشِ بود، لبخند زد.
«خب... قراره توضیح بدی اوناصلیِ چیزی که ازم خواستی تفسیرآتشبانان کنم چی بود یا نه؟»